4.1 12 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان زمستان داغ

خلاصه رمان زمستان داغ :

دانلود رمان زمستان داغ بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

” سارا ” دختریه که از کودکی درگیر عشق پسر عمه اش، پرهام ،میشه و از رفتارهای پرهام احساس می کنه که پرهام هم به اون علاقه داره؛ اما در کمال ناباوری پرهام با لعیا ازدواج می کنه و سارا که از این ماجرا شوکه است، احساس میکنه که دیگه هیچ وقت نمی تونه ازدواج کنه و این عقیده ، سارا رو در مسیر دیگه ای از زندگی قرار میده …
پایان خوش

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان زمستان داغ :

 شروع به دويدن کرديم و لحظه ي آخر، علي دستاشو دور کمرم قلاب کرد … تو هوا معلق شدم و از ترس اينکه دود تو ريه و حلقم نره ، با دهن بسته جيغ کشيدم … علي از روي آتيش پريد و منو هم با خودش از روي آتيش رد کرد واون طرف آتيشها منو زمين گذاشت ….
صداي سوتو دست بقيه رو شنيدم و چشمهاي ضحي و ميترا گرد شد!! نفس حبس شده امو با صدا بيرون دادم و زل زدم به علي … علي دستمو گرفت و منو با خودش کشوند پشت سر بقيه بچه ها … وقتي ايستاد، زل زدم تو چشمهاش …
منتظر بودم به خاطر کارش توضيح بده …
 اين ديگه چه کاري بود که علي کرد … اونم جلوي اين همه آدم … نکنه علي مي خواست ازم سوء استفاده کنه و باهام خوش بگذرونه … چه منظوري داشت از اين کارها … مگه همين دو دقيقه پيش ، کنار ميترا جونش ننشسته بود؟ ميترا هم که داره طلاق ميگيره و آقا به عشقش ميرسه…
چرا با کارهاش آتيش به جونم مينداخت؟ … چرا حواسش نبود که داره چي به روزم مياره؟ …
 علي با شرمندگي نگام کرد و گفت:
 – معذرت مي خوام سارا … باور کن …
 – هيچي نگو … نمي خوام کارتو توجيح کني … دليل قانع کننده مي خوام … عذر بدتر از گناه نيار …
 – سارا … آخه الان ؟ اينجا؟ جلوي بقيه درست نيست … کسي نمي دونه بين ما چه قول و قراري بوده؟
 همچنان منتظر نگاهش مي کردم … ولي حواسمم بود که قيافه ام و حالت بدنم طلبکارانه نباشه … نبايد آتو دست اين ميترا ميدادم …
 علي با خواهش گفت:
 – سارا … ميترا اينجاست …

 دانلود رمان زمستان داغ

 نگاهم کشيده شد سمت ميترا … داشت آروم آروم ميومد سمت ما … دختره ي پررو ..
 لبخندي زدم و مشغول بازي با دکمه اي شدم که روي جيب پيراهن علي بود!
 – خب؟ منظور؟
 علي با چشمهاي گرد شده نگاهي به دستم که از دکمه اش آويزون شده بود، انداخت و با حيرت گفت:
 – چيکار مي کني سارا؟
کِـرم تو وجودم لوليدن گرفت!! همونجور که دستمو سمت يقه اش مي بردم با لبخند موذيانه اي گفتم:
 – ميترا داره مياد اين طرف.
 – مگه تو ميدوني ميترا کدومه؟
 – بله که مي دونم … منو دست کم گرفتي؟
 لبخندي زد و گفت:
 – من هيچ وقت تو رو دست کم نگرفتم دخترک …
 ديگه کم کم داشتم به دخترک گفتن هاش مشکوک مي شدم … يه وقتهايي بهم مي گفت ” سارا” و يه وقتايي مي گفت ” دخترک” … انگار تو يه شرايط خاصي دخترک ميشدم!!
 همونطور که يقه ي علي رو صاف مي کردم، تو چشمهاش نگاه کردم و گفتم :
 – فکر کنم ميترا مي خواد بياد باهات حرف بزنه …
 علي بي توجه به حرفم درباره ميترا با شيطنت گفت:
 – الان که تو داري با يقه ي من کشتي مي گيري، منم مي تونم شالتو روي سرت مرتب کنم؟ … موقع پريدن به هم ريخته …
 دستم از يقه اش شل شد و خواستم شالمو مرتب کنم که علي با عجله گفت:
 – اِ اِ اِ … مگه ميترا حواسش به ما نيست؟ … دستتو برندار …
 دوباره دستمو گرفتم به يقه ي علي که هيچ نيازي به صاف کردن نداشت، علي چشمکي برام زد و گفت:
 – با اجازه …

 دانلود رمان زمستان داغ

 دستشو برد سمت شالم … با دست چپش لبه ي شالمو بالا داد و با دست راستش، موهامو فرستاد زير شال … دستشو از روي موهام کشيد تا کنار گوشم و روي لپم و بعد هم زير چونه ام … نفس عميقي کشيد و شالمو دور گردنم تابوند و روي سينه ام مرتبش کرد … داشت مي گفت” حالا خوب شد ” که صداي ميترا مزاحم شد:
 – علـــــــــــــي … ميشه کمکم کني از روي آتيش بپرم؟
 اوفــــــــــــــــــــ … آدم تا چه حد بايد پررو باشه؟ حتما منظورشم اين بود که کولش کنه و از آتيش ردش کنه! علي نگاهي به ميترا انداخت و ميترا گفت:
 – پاشنه ي کفشم بلنده … سخته باهاشون بپرم …
 علي نگاه بي تفاوتي به صورتش انداخت و گفت:
 – برو دمپايي هاي مادر بزرگو بپوش!!!
 پقي زدم زير خنده ولي علي لبشو گاز گرفت که نخنده … ميترا ايشي گفت و ازمون دور شد … دلم خنک شد … خيلي خوب حالشو گرفت … کيف کردم … نتونستم احساساتمو بروز ندم و گفتم:
 – ايول … دمت گرم … خيلي خوب جوابشو دادي …
 علي با تعجب نگاهم کرد و گفت:
 – براي چي؟ … از ميترا بدت مياد؟
 ايشي گفتم و با چندش گفتم:
 – معلومه که بدم مياد …
 با چشمهاي گشاد شده بهم زل زد و گفت:
 – براي چي بدت مياد؟
 خواستم بگم از بس که پررو و چشم سفيد و بي حياست ولي يه دفعه يادم اومد که همين پرروي چشم سفيد ِ بي حيا، کسيه که علي عاشقشه … فکمو بستم … چقدر بده وقتي در اوج خوشي هستي ضد حال بخوري … يادم رفته بود جايگاه ميترا کجاست … ميترا تو قلب علي بود و من فقط تو خونه اش! عجب رقيب سرسختي بود … نفهميدم؟ رقيب؟ … چت شده سارا؟ ميترا رو رقيب خودت مي دوني؟
 دانلود رمان زمستان داغ
اونم رقيب عشقي؟ يعني تو هم عاشق علي شدي؟ … نه … نه … کي گفته؟ … من کي چنين حرفي زدم؟ چرا حرف تو دهنم ميذاري … تا کي مي خواي از خودت فرار کني؟ … وقتي ميترا ميره پيش علي و تو دلت شور ميزنه و حرص مي خوري ، وقتي علي ميترا رو ضايع مي کنه و تو کيف مي کني، وقتي علي بهت ميگه ” دخترک ” و دلت قنج ميره، وقتي دستتو ميگيره و بغلت مي کنه و تو هيچ مخالفتي نمي کني ، اينا يعني چي؟ با خودت روراست باش سارا …
 نگاهي به علي کردم و گفتم :
 – فراموشش کن …
 علي نگاه مشکوکي بهم انداخت و ديگه حرفي نزد …
 برزو داشت دوباره تو آتيش پودر مي ريخت و اين بار به جاي اينکه دود تشکيل بشه، آتيش رنگش عوض ميشد … سبز و قرمز و آبي و ياسي … همه از روي آتيش مي پريدن و با صداي بلند مي خوندن:
 – سرخي تو از من … زردي من از تو …
بزرگترها هم داشتن مي اومدن نزديک آتيش که سنت رو به جا بيارن! علي گفت:
 – من الان بر مي گردم …
 سريع رفت طرف ساختمون و با يه ويلچر برگشت تو ايوون، مادربزرگ رو بغل کرد و گذاشت روي ويلچر … مادربزرگ برگشت علي رو نگاه کرد و سرشو بوسيد … يعني ممکن بود علي رو شناخته باشه؟ … علي ويلچر رو از روي سطح شيب دار گوشه ي ايوون عبور داد … چند تا از پسرها، دوون دوون رفتن سمتش و اطراف ويلچرو گرفتن و بلندش کردن … چون روي شن ها نمي شد حرکتش داد … همونجور که ويلچر تو هوا بود، از روي آتيش هم ردش کردن!
 دانلود رمان زمستان داغ
 ويلچر مادربزرگو گذاشتن کنار يکي از درخت ها که نزديک آتيش نباشه … همه از اطراف مادربزرگ پراکنده شدن به جز علي که نمي دونم چي به مادربزرگ مي گفت و مادربزرگ هم فقط نگاهش مي کرد ! علي پشتش به من بود و صورتشو نمي ديدم اما ديدم که اشک تو چشمهاي مادربزرگ جمع شده بود و چشمهاشو براق کرده بود …… پيشوني و دست مادربزرگ رو بوسيد و اومد طرفم …
 زوم کردم رو چشمهاش که بفهمم گريه کرده يا نه ولي هيچ اثري از گريه تو چشمها و صورتش نبود و لبخندي هم روي لبش بود! … به من که رسيد پرسيدم:
 – مادربزرگ شناختت؟
 فقط سرشو به نشونه ي ” نه ” تکون داد و ساکت شد … احساس کردم خيلي تو فکره … دستهاشو روي سينه قلاب کرده و زل زده بود به آتيش … بدون اينکه بفهمم دارم چيکار مي کنم، دستمو روي کمرش گذاشتم و خيلي مهربون گفتم:
 – مي خواي از روي آتيش بپري … هيجانش آدمو به وجد مياره … شايد يه کم آروم بشي …
 صورتشو به سمتم چرخوند و نگاهم کرد … جوري نگام مي کرد انگار مي خواست يه حرف مهمي بهم بزنه ولي چه حرفي؟ … پلکهاشو روي هم گذاشت … دستشو به سمتم دراز کرد … لبخندي زدم و دستمو تو دستش گذاشتم … شروع کرديم به دويدن و صدامون تو همهمه ي بقيه گم شد :
 – سرخي تو از من … زردي من از تو …
 بالاخره همه از روي آتيش پريدند و به خاموش کردن آتيش رضايت دادن … روي آتيش اسپند ريختن و بوي اسپند تو کل حياط پيچيد … آتيش رو خاموش کردن و مشغول تدارکات براي شام شدن …
نام رمان: زمستان داغ
نویسنده: اسماء کرمی پور
ژانر: عاشقانه , همخونه ای
تعداد صفحات:279
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان زمستان داغ

دانلود رمان ,دانلود رمان زمستان داغ , رمان زمستان داغ , رمان زمستان داغ pdf , رمان زمستان داغ apk , رمان زمستان داغ ایفون , رمان زمستان داغ اندروید , زمستان داغ , دانلود رمان عاشقانه زمستان داغ , رمان عاشقانه زمستان داغ ,