4.7 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان زهرتاوان

خلاصه رمان زهرتاوان :

عصیانگری که آمده تا قصاص کند. تا به جبران آتشی که بر جانش افتاده زندگی دیگران را بسوزاند و بخشکاند. آمده تا با افسونگری جام زهر را در کام دشمنانش بریزد…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان زهرتاوان :

چشمانش تا آخرين درجه گشاد می شوند…خودش را روی تخت رها می کند و آنقدر شديد می خندد که پايه های تخت به
لرزه می افتند…به پهلو دراز می کشم و دستم را زير گردنم می گذارم…به صورت سرخ شده اش نگاه می کنم….دلخور
می شوم و با اخم می گويم :
– کجای حرؾ من اينقدر خنده داشت؟
ضربه ای به بينی ام می زند و می گويد :
– آخه جوجه…تو رو چه به بچه دار شدن؟من هنوزم که هنوزه واست لقمه می گيرم می ذارم تو دهنت…تا صبح صد بار
پتوت رو مرتب می کنم…از يه خيابون می خوای رد بشی کلی استرس می کشم…..تا يه ذره ازت ؼافل می شم هزارتا
بلا سر خودت مياری…بعد چطور می خوای از پس يه بچه بر بيای؟مگه بچه دار شدن الکيه خوشگل خانوم؟من بتونم تو
رو بزرگ کنم کلی هنر کردم ….

چهار زانو سر جايم می نشينم و با عصبانيت می گويم :
– منظورت چيه؟يعنی تو بچه نمی خوای؟
دستم را می کشد و مرا در حلقه بازوانش می گيرد…دست و پا می زنم….محکم نگهم می دارد و می گويد :
– پس تو چی هستی خانوم کوچولو؟من يه بچه به اين خوشگلی دارم….بسمه ديگه …
ناراحت و خشمگين از آؼوشش فاصله می گيرم و نيمه بلند می گويم :
– کيان ميشه يه کم جدی باشی…خوشم نمياد حرفامو زير سبيلی رد می کنی …
يک دستش را زير سرش می گذارد و می گويد :
– آخه عزيز دل من…الان وقت اين حرفاست؟هنوز واسه فکر کردن به اين مسئله خيلی زوده…تو مگه درس و دانشگاه
نداری…مگه نمی خوای شيفت بدی…بذار يه کم با هم خوش باشيم….چند تا سفر درست و حسابی بريم…بی سر خر و
مزاحم…به وقتش بچه دارم می شيم …

می دانم که دارم روی اعصابش راه می روم…اما لجبازانه می گويم :
– وقتش کيه؟چقدر ديگه؟
کلافگی را از نگاهش می خوانم…هر دو دستش را بين موهايش فرو می برد و بی حوصله می گويد :
– اوؾ جلوه…اين چه بحث بی مورديه که می کنی؟بذار دو ماه از ازدواجمون بگذره بعد بيا رو مخ

از تندی کلامش لب بر می چينم و سر به زير می اندازم…بلند می شود و رو به رويم می نشيند…موهايم را در دستش
جمع می کند و کم سرم را به عقب می کشد…

چشمانم…اما…هنوز پايين است…نفسش را توی صورتم خالی می کند و
می گويد :
– نگاش کن…می گم هنوز بچه ای بهش بر می خوره…پاشو نفس…لباساتو بپوش بريم بيرون …
می دانم حرفهايش منطقی ست…اما نمی دانم چه اصراری بر اين قضيه دارم….شايد هم می دانم…وسوسه داشتن بچه ای
از جنس کيان….

بچه ای که خيالم را از بودن و ماندنش راحت تر می کند…ؼير قابل مقاومت است…رويم را بر
ميگردانم….از تخت پايين می روم و زير لب می گويم :
– حوصله ندارم…تو برو
بازويم را می گيرد و به شدت می کشد…در آؼوشش پرتاب می شوم…چشمانش برق می زنند…صورتش را نزديک
صورتم می آورد و شمرده می گويد :
– اگه اينقدر دلت می خواد بچه دار شی…می تونيم يه معامله کنيم…من تو رو به چيزی که می خوای می رسونم…در
عوض…تو هم بايد خواسته منو اجابت کنی …

دانلود رمان زهرتاوان

کمی خودم را جمع و جور می کنم….مشتاقانه به لبهايش خيره می شوم و منتظر می مانم…لبخند روی لبش عميق تر می
شود…دهانش را روی گوشم می گذارد و می گويد :
– به محض اينکه حالت بهتر شه عمليات بچه دار شدن رو شروع می کنيم…به جاش تو هم می ری دانشگاه و از درس
خوندن انصراؾ می دی ….
جا می خورم….سرم را عقب می کشم و خيره خيره نگاهش می کنم…چشمان مصممش احتمال هر نوع شوخی را از
ذهنم پاک می کند…ولی با تته پته می گويم :
– داری شوخی می کنی کيان…مگه نه؟؟؟
تکان سريعی به سرش می دهد و می گويد :
– نه عزيزم…کاملا جديم…در ضمن …

چشمان براق گربه ايش را در راستای چشمان من قرار ميدهد :
– معامله از همين فردا لازم الاجراست ….!!!!
به بالشم تکيه می زنم و پاهايم را درون شکمم جمع می کنم…دستم را دور زانوهايم می اندازم و می گويم :
– يه دفعه بگو بچه نمی خوای…اين شرط و شروط مسخره چيه می ذاری؟
از روی تخت بلند می شود و به سمت کمد لباسها می رود و در همان حال می گويد :
– مسخره ست؟چرا چيزی که به نظر من اينقدر مهمه واسه تو مسخره به نظر مياد؟
کلافه می شوم …
– مگه می شه من درس و دانشگاهمو به خاطر بچه کنار بذارم؟بچه دار شدن چه ربطی به درس خوندن داره؟
پيراهن سورمه ای رنگی از کمد خارج می کند و روی تخت می اندازد و با آرامش می گويد

دانلود رمان زهرتاوان

خب تو يه خواسته ای داری…منم همين طور…وقتی تو سر چيزايی که خودتم خوب می دونی ؼير منطقيه اينجوری
پافشاری…بهتر بگم لج می کنی…چرا من نکنم؟
با حرص می گويم :
– کجای خواسته من ؼير منطقيه؟کجای دنيا بچه دار شدن ؼير منطقيه؟
شلوار همرنگ پيراهنش زا می پوشد و همچنان در کمال خونسردی می گويد :
– می تونی شرط منو قبول کنی و به خواسته ات برسی …
دندنهايم را روی هم فشار می دهم و می گويم :
– خودتم خوب می دونی که همچين چيزی نميشه …
دکمه های پيراهنش را می بندد و می گويد :
– خب پس درستو بخون…فعلا هم در مورد بچه فکر نکن ….

می دانم که تصميمش را گرفته و من نمی توانم عوضش کنم…چانه ام را روی زانويم می گذارم و سکوت می
کنم….کنارم می نشيند و با انگشت کوچک پايم بازی می کند :
– ببين خانوم من…عزيز من…واقعيتش رو بخوای من ترجيح می دم تو به جای درس خوندن و شيفت شب دادن و بی
خوابی کشيدن…يه مطب همين نزديکيا بزنی…روزی سه چهار ساعت واسه اينکه سرت گرم بشه بری اونجا..بقيه روز
رو هم واسه خودت بگردی و استراحت کنی…وقتی هم که خودم ميام خونه…تو و بچمو سرحال و مرتب و شاداب
ببينم…زندگيمو گرم و راحت ببينم…در صورتيکه که با شرايط فعليه تو نمی تونم همچين انتظاری ازت داشته
باشم….خب…اين خواسته منه….اما می دونم که ؼير منطقيه….

چون کسی که با هزار زحمت آزمون دستياری می ده و
قبول می شه….يه سری اهداؾ بالاتر از اين حرفا داره…نمی خواد مثل يه زن خونه دار معمولی زندگی کنه…پس من به
خودم اجازه نمی دم علايقم رو به تو تحميل کنم و از تو اون چيزی که دلم می خواد بسازم…

در نتيجه به خواسته تو احترام
می ذارم….چون حق توئه…در مورد بچه هم…هر مردی دوست داره از زن مورد علاقش بچه داشته باشه…من هم
استثنا نيستم…اما وقتی بچه دار شيم بيشترين ظلم اول به خود تو بعد به اون بچه ميشه…اگه يه رشته معمولی داشتی…می
گفتيم باشه…باهاش کنار ميايم…ولی عزيزم…تو شرايطت ويژه ست…

دانلود رمان زهرتاوان

درسات سنگينه…بايد شيفت بدی…منم که از تو
بدتر…تا ماه آخر بارداريت بايد به ضوابط دانشگاه پابند باشی…می دونی چه عذابيه؟می دونی چه فشاری بهت وارد می
شه؟بعدشم وقتی به دنيا بياد کی قراره اين بچه رو بزرگ کنه؟من يا تو؟پس قبول کن که چيزی که می خوای ؼير منطقيه و
نبايد سعی کنی که با قهر کردن و لجبازی و گريه زاری حرفتو به کرسی بنشونی…چون من هر چقدرم که دوستت داشته
باشم مقابل تصميماتی که می دونم از روی احساس و بی فکر گرفته شدن مقاومت می کنم…

خودتم اينو می دونی …
حرفهايش را قبول دارم…تمام و کمال…اما دوست ندارم اعتراؾ کنم…همچنان سرم را پايين نگه می دارم…بازويم را
نوازش می کند و می گويد :
– اخماتو باز کن ديگه…قول می دم زودتر از اون چيزی که فکرشو بکنی…چند تا بچه قد و نيم قد دور و برتو بگيرن و
اشکتو در بيارن…بذار درست تموم شه…وقتت و فکرت آزاد بشه…خودم مهلتت نمی دم…به شرافتم قسم می
خورم…تازه همه تلاشمو می کنم که چشماشم سبز شه…خوبه؟…حالا بيا بؽلم…آشتی کن باهام…من تحمل قهرتو
ندارم….د يالا ديگه …

مخالفتی در کار نيست…مثل هميشه…به محض چشيدن گرمای بدنش…همه چيز از ذهنم پاک می شود

آرام دم گوشم می گويد :
– نمی خوای حاضر شی نفس؟
نگاهی به لباسهايش می کنم…موهای شانه خورده و مرتبش…بوی عطر مست کننده اش…چشمکی می زنم …
– با اين تيپی که تو زدی حاضر شدن من يه کم طول می کشه ….
تبسمی می کند و لپم را می کشد …
– باشه…تا هر وقت طول بکشه من همين جا می شينم و نگات می کنم…خوبه …
سريع صورتش را می بوسم و از جا بر می خيزم….مانتوی نخی سفيد…شلوار جين سورمه ای و شال همرنگ شلوارم
را کنار می گذارم…موهايم را جمع می کنم….

دانلود رمان زهرتاوان

چند تارش را از دو طرؾ صورتم آزاد می گذارم…سايه کمرنگ
آبی_سورمه ای برای چشمم و رژ صورتی براق برای لبهايم…به خاطر رنگ پريدگی رژ گونه ام را ؼليظ تر می
زنم….لباسم را می پوشم و دست به سينه مقابلش می ايستم….

او که تمام مدت با لبخند و در سکوت نظاره گرم بوده…سر
تاپايم را بر انداز می کند…بر می خيزد و نزديکم می شود…شالم را برمی دارد…گيره موهايم را باز می کند و به دستم
می دهد …

– من بلد نيستم مو ببندم….همه موهاتو جمع کن…اونجوری قيافه ت معصوم تره…بيشتر دوست دارم …
چشمانم را می بندم و انگشتانم را کنار شقيقه ام می گذارم و می گويم :
– اطاعت ميشه سرورم ….
کارم که تمام می شود نگاه سرشار از تحسينش را به چشمانم می دوزد و می گويد :
– هميشه همين جوری باش….شاد…سرحال…زيبا….خوا ستنی…در اوج …
دستم را زير بازويش می اندازم و می گويم :
– چشم….بريم آقا؟
سرش را خم می کند و دستم را می بوسد
– بريم بانو ….

 

نام رمان: زهرتاوان
نویسنده: P*E*G*A*H
ژانر: عاشقانه , اجتماعی ، هیجانی
تعداد صفحات: 298
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان زهرتاوان , رمان زهرتاوان , رمان زهرتاوان pdf , رمان زهرتاوان apk , رمان زهرتاوان ایفون , رمان زهرتاوان اندروید , زهرتاوان , دانلود رمان عاشقانه زهرتاوان , رمان عاشقانه زهرتاوان ,