4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ساده نیست

خلاصه رمان ساده نیست :

پسری که زندگی اش را در ماموریت خلاصه کرده. از آن طرف دختری که تمام زندگی اش را پای نویسندگی گذاشته است. چطور به هم می رسند؟ آنها که دنیایشان فرسنگ ها از هم دور است! اصلا بهم می رسند؟ زندگی پستی بلندی دارد، چطور مقابل یکدیگر در می آیند؟

دختر داخل اینه مهربونه، اما کسی باهاش در بی افته به قول معروف ور می افته. در عین مهربون بودن اعصاب معصاب نداره و توی فامیل هم به مغرور بودن معروف شده. هیکلش هم که به لطف انواع ورزش ها رو فرمه.

پیشنهادات :

دانلود رمان عروس سفارشی ⭐️

قسمتی از متن رمان ساده نیست :

دستی به گونم کشیدم، وایی چقدر داغه، دارم دیوونه میشم من که می دونم سر و ته این ماجرا به دیوونگی من ختم می شه.

با قرار گرفتن دستی روی شونه ام، ده متر پریدم بالا و دهنم رو تا جایی که می تونستم باز کردم تا جیغ بزنم اما دست طرف با سرعت روی دهنم قرار گرفت، منم که هنوز توی شوک تشریف داشتم ته آب پرتقال رو رو صورتش خالی کردم.

دستش که از روی دهنم افتاد، باعث شد نگاهم به نگاه چندش فرهاد بیوفته. ای بابا چقدر امروز قاراشمیشه همه چی.

دستی به صورت چسبناکش کشید که صورتم درهم شد و ناخوآگاه ایشی از دهنم بیرون پرید.

نمی دونم این چه وضعشه که چیزی رو که می خورم اگه بریزه روی دستم چندش می شه، هرچی هم با خودم فکر کنم که بابا این همونیه که داری می خوری، مگه تو کتم می ره؟

و الان هم از همون موقع هاست، با این تفاوت که روی صورت فرهاد بدبخت ریخته و باعث شده تا با چشم های به خون نشسته نگاهم کنه.

لب گزیدم و شونه ای بالا انداختم و با لحن آرومی گفتم: جون تو تقصیر خودته!

پوکر نگاهم کرد و به زحمت گفت: من که آخرش گیرت میارم! چجوریه که وقتی می ترسی می پری بغل کارن جون نوبت ما که می رسه هرچی دم دستت باشه می پاشه رو صورتمون؟

آب دهنم رو با صدا قورت دادم و گفتم: به جون تو…

عصبی سرم داد کشید که توی صدای بلند موزیک که به تازگی دوباره راه افتاده بود گم شد.

-جون خودت رو قسم بخور، هی هیچی نمی گم سریع از من مایه می ذاره الدنگ.

دهن کجی کردم و توی دلم زیر رگبار فحش هام به تیر کشیدمش. توی همین حال بود که نگاهم زوم کارنی شد که به سختی خودش رو از دست دخترها نجات داد و به سمت اولین مبل خالی، به معنی واقعی کلمه فرار کرد.

با دست پسش زدم و از کنارش عبور کردم که صداش پاهام رو به زمین میخکوب کرد.

-امشب باید بری، می دونی که شوخی ندارم!

دانلود رمان ساده نیست

با یه حرکت روی پاشنه پا، به سمتش چرخیدم و با پوزخندی روی لبم گفتم: اگه نرم؟

لبخندی روی لبش نشست و بعد از مدت کوتاهی به قهقهه ای بدل شد.

-نری؟ چیه چند بار بغلت کردم فکر کردی عاشقت شدم و با یکم عشوه می تونی راضیم کنی؟ فکر کن یه درصد توعه مشنگ رو کنار خودم نگه دارم.

عصبی به سمتش قدم برداشتم و توی ده سانتی صورتش زدم روی ترمز.

– دهنت و ببند و انقدر بی احترامی نکن، اون خیال خام هم از سرت بپرون و من رو قاطی دخترهای خر تر از خودت نکن!

ابروهای پر پشتش درهم گره خورد.

-توام حواست رو جمع کن که نیومدی مهمونی، خیر سرت فروخته شدی.

و این همون جمله ای بود که می دونستم و نمی خواستم باور کنم، عین بختک افتاده روی زندگیم و این کمر خم شده ی منه که می دونه قرار زندگی بدی رو تجربه کنه.

دانلود رمان ساده نیست

بغضم رو مثل همه عمرم فرو خوردم و به عقب برگشتم، به سمت حیاط تند قدم زدم. هوای سرد پاییزی که بازوهای برهنه ام رو نوازش کرد، لرزی بدنم رو فرا گرفت.

دستم هام رو دورم حلقه کردم و مظلومانه لب زدم: درست می شه آوا، زندگی همیشه یه رنگ نمی مونه پستی و بلندی داره بالاخره!

پوزخندی زدم و جواب خودم رو دادم. داره، اما نه با رقاص شدن و دلبری کردنی که کار هر روزه ی دختر های خیابونیه! این ها کار من نیست، بلد نیستم اصلا. چرا من خدا؟ این رسم امتحان کردن بنده هات نیست!

سرم رو به سمت آسمون بلند کردم، به زور یه ستاره توی آسمون پیدا کردم با نگاه به همون ستاره، ذهنم به پرواز در اومد. امشب قراره چه بلایی سرم بیاد؟ قراره کجا برم؟ دست یه آدم مزخرف تر از فرهاد می افتم؟ اصلا کار کارن چیه که می‌گه هویتم رو هم فاش می کنم برای نگه داشتنت؟ چیه که به من نمی گه؟

خسته از سوال های بی جواب ذهنم به سمت سکوی کنار درخت های بلند رفتم، حواسم بود که دارم از روشنایی خونه فاصله می گیرم و چه مسخره که دل خوش کردم به حمایت پسری که داخل داره واسه ی خودش به مهمونی می‌رسه.

روی سکو نشستم و سرما تا مغز استخون هام رسوخ کرد، بیخیال سرم رو بین دست هام گرفتم. تحمل سر درد رو توی این هاگیر واگیر ندارم! با صدای خش-خش برگ هایی که زیر پای شخصی می اومد ترسیده سرم رو بلند کردم که با قیافه ی پسر روبه روم مواجه شدم.

دانلود رمان ساده نیست

اخم هام درهم شد و دوباره سرم رو پایین انداختم که کنارم نشست و آروم گفت: چرا ناراحتی؟

بی جواب سرم رو به سمت مخالف چرخوندم که تک خنده ای کرد و گفت: شرط می بندم با علاقه نیومدی توی مهمونی.

شونه ای بالا انداختم که سرش کنار گوشم قرار گرفت و لب زد.

-شاید بتونم کمکت کنم.

جن زده از جام پریدم و حرصی نگاهش کردم.

-کمک نخوام باید کی رو ببینم؟

لبخند بدجنسی روی لب هاش نشست و گفت: من و!

از جاش بلند شد و رو به روم وایستاد که نگاهم به چهره اش نشست. موهایی که طبق مد امروزی خامه ای به سمت بالا هدایت شده بود و چنان خوش حالت و مرتب بود که دلم پیچ و تاب خورد برای بهم ریختنشون، ابرو های وحشی که یکم تمیز شده بود اما مردونگیش بهتر از پسرهای امروزی بود حداقل، چشم های درشت و در عین حال کشیده ی مشکی بینی عقابی و لب های متوسط، شونه های پهنی که توی اولین نگاه مردونگی رو به رخ می کشید.

دستی جلوی صورتم تکون داد و همراه با پوزخند عریضی گفت: مورد پسند واقع شدم؟ حالا می تونم سوالم رو بپرسم؟

اخمی کردم و به جهت مخالف از خونه شروع کردم به حرکت، پشت سرم حرکت کرد و به سرعت کنارم قرار گرفت.

-دختر جون کاریت ندارم، فقط قصدم کمکه.

به سرعت به سمتش برگشتم و گفتم: اونی که ادعا می کنه می‌تونه یه کاری بکنه نکرد تو می خوای بکنی…

منبع:یک رمان

نام رمان: ساده نیست
نویسنده: مرضیه علیشاهی
ژانر: عاشقانه , پلیسی، طنز
تعداد صفحات: 280
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ساده نیست

دانلود رمان ساده نیست , رمان ساده نیست , رمان ساده نیست pdf , رمان ساده نیست apk , رمان ساده نیست ایفون , رمان ساده نیست اندروید , ساده نیست , دانلود رمان عاشقانه ساده نیست , رمان عاشقانه ساده نیست ,