4.7 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان 111

خلاصه رمان 111 :

دانلود رمان 111 بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

داستان دختری به نام محبت که با مادربزرگش تو روستا زندگی می کنه. ولی یه اتفاقی می افته که مادربزرگش پرده از یک راز چندین ساله درمورد مادر محبت که فوت کرده برمیداره.
محبت برای پیدا کردن پدرش و راز مرگ مادرش به تهران میره و به صورت خدمتکار تو خونه ای که مربوط به پدرش بوده زندگی می کنه و در این گیر و دار دچار یه رابطه ی عاشقانه با پسر عمه اش میشه و…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان 111 :

مادرت تنهاي صبوربود.. هیچکس جرات نداشت بهش کمک کنه. بچش رو تنهایی بزرگ میکرد…
فقط مینا بود که همدمش بود…اونم یواشکی.
حرفاش مثل تیري بودن که مدام بدنم رو زخم می کردن. بیشتر و بیشتر تنفر در من ریشه می
گرفت.
گفتم: مادرم حرفی نمی زد؟ پدرم ازش حمایت نمی کرد؟
بهم نگاه کرد و گفت: مادرت صبر و سکوت زیادي داشت ولی ضعیف و رنجور شده بود…تو خودش
می ریخت و دم نمی زد. پدرت دوستش داشت ولی انگار چیز خورش کرده بودن..گوشه می گرفت و
کمتر به اتاق مادرت می رفت.

تا اینکه خبر رسید پدر مهربان اومده دیدنش.
ولی نذاشتن وارد عمارت شه.
یادمه مینا کمک کرد تا یواشکی همدیگه رو ببینن….
ولی بعدش نمی دونم چی شد که یه دفعه تو غیبت زد.

پدرت با اینکه زیاد بهت علاقه نشون نمی داد ولی کل عمارت رو وجب به وجب گشتن.
به خاطر این اتفاق عمه ات با سنگدلی تمام. مادرت رو توي همین زیر زمین زندانی کرد…
خونم به جوش اومد و گفتم: پس پدرم چی؟ اون به مادرم کمک نکرد؟؟
سري تکون داد و آهی کشید…

دانلود رمان ستاره دنباله دار

داشتم دیوونه می شدم. تمام وجودم از شدت خشم به لرزه در اومده بود و حس می کردم دلم
میخواد این ساختمون رو به آتیش بکشم…
عاطفه خانم یکم گریه کرد و بعد گفت: پدرت انگار لال بود.انگار کر بود …گیج بود و ضعیف …
کل تهران رو گشتن ولی تورو پیدا نکردن.
مادرت هم لام تا کام حرف نمیزد. اونم انگار لال شده بود.
بعد از اینکه از پیدا کردنت نا امید شدن…
شدت گریه هاي عاطفه بیشتر شد.

در حالی که اشکهام بی امان می بارید، دندون هام رو بهم قفل کردم و گفتم: بقیه اش رو بگو…دارم
دیوونه میشم..

پیرزن اشک هاش رو پاك کرد و با جدیت بهم خیره شد و گفت: تحمل شنیدن بقیه این ماجرا رو
داري؟ براي شنیدن بقیه اش باید سنگ باشی.. اشک نریزي،ضعیف نباشی، دلرحم نباشی…می فهمی
چی میگم؟
اشکهام رو پاك کردم و گفتم: این همه راه رو نیومدم که فقط عزاداري کنم. بهم بگو. دارم دیوونه
میشم.
تسبیح توي دستش رو چرخوند و گفت: به مادرت تهمت خیانت زدن. گفتن با دوره گرد پارچه
فروش رابطه برقرار کرده و دخترش رو داده بهش و موقع فرار کردن با اون گیر افتاد..
دلم پاره پاره شد و اشکهام دیوونه وار میل ریختن داشتن. ولی نمی خواستم ضعیف باشم.
دستم رو مشت کردم و فقط گوش دادم.

دانلود رمان ستاره دنباله دار

عاطفه خانم ادامه داد: مادرت نه تکذیب می کرد، نه تایید…سکوت کرده بود و حرف نمی زد…
گفتم: مینا چی؟ اون می دونست پدربزرگم من رو برده.
آهی کشید و پوزخندي زد و گفت: همه می دونستن این تهمت دروغه ولی لال شده بودن. حتی
پدرت… مینا هم لب وا نکرد…مینا که همدم و همراز مادرت بود، نمی دونم چرا سکوت کرد و حرف
نمی زد.
عمه ات کلید زیر زمین رو گرفت و به هیچکس اجازه نمی داد که بهش سر بزنه. غوغایی به پا کرد
که کل عمارت به وحشت افتادن…
تا اینکه…

سرش رو خم کرد و دستش رو به قلبش گرفت و چشم هاش رو محکم بست.
گفتم: چی شد؟ تا اینکه چی؟ حالت خوبه؟
سرش رو بلند کرد و گفت: حالم خوب نیست باید دارو هام رو بخورم.
و بعد بلند شد و با پاهاي لرزون رفت بیرون.
من موندم و زیر زمین قدیمی که تنهایی مادرم رو به رخم می کشید.

توي دلم از مینا و دانیال و مهرداد و پدرم و عمه ام متنفر بودم.
از اینکه این همه قساوت و بی رحمی در مقابل یه زن ضعیف به کار برده بودن.
اون چه گناهی داشت؟

دانلود رمان ستاره دنباله دار

به سرعت پشت سر عاطفه رفتم. توي حیاط بهش رسیدم و دستش رو گرفتم و با جدیت گفتم:
مادرم خود کشی نکرد مگه نه؟ مادرم خداترس بود. هیچوقت همچین کاري نمی کرد مگه نه؟
کی؟ بگو کی این بلا رو سرش آورد.
چشمهاش گرد شد و اشکهاي درشتش سرازیر شد. و زیر لب گفت: نه…خودکشی نبود…
دستم شل شد و دستش رو رها کردم. نمی دونستم تا کی اونجا ایستادم و به رفتن عاطفه خیره
شدم. فقط می دونم یه چیزي توي دلم شکست، یه چیزي در من قفل شد، اشک از چشمهام خشک
شد و بغضم روي دلم موند.
از این خونه نفرین شده متنفر بودم،

از آدم هاش و از خدمه ها و از درختها و حتی مولکول هاي هواش.
حس انتقام بود که در من ریشه زده بود.
ته باغ ماشین دانیال به چشمم خورد، دانیال هم کنارش بود…
دانیال؟! عزیزترین عضو خانواده!
یه چیزي مثل برق از ذهنم گذشت. رفتم سمتش و بی مقدمه گفتم: دور همی که میگفتی، امشبه؟
با تعجب نگاهم کرد و گفت: آره چطور؟
گفتم: هنوز هم دلت می خواد منم بیام؟
پوزخند زد و گفت: امان از دست شما دخترها. دیوونه ي مهمونی هستین.
گفتم: آره دیوونه ي مهمونی هستیم…. داري میري بهم خبر بده.
رفتم به سوییتم…حالا حتی اگه می خواستم هم اشکم در نمی اومد.
سنگین شده بودم. وانگار همه دنیا برام تهوع آور بود.
با لباس رفتم زیر دوش آب سرد. صداي جیغ مادرم انگار توي گوشم اکو می شد…وقتی که توي
آتیش می سوخت و کسی به دادش نمی رسید..

نام رمان: ستاره دنباله دار
نویسنده: بهار نازدارابی
ژانر: عاشقانه ,معمایی ، خدمتکاری
تعداد صفحات: 241
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ستاره دنباله دار

دانلود رمان ,دانلود رمان 111 , رمان 111 , رمان 111 pdf , رمان 111 apk , رمان 111 ایفون , رمان 111 اندروید , 111 , دانلود رمان عاشقانه 111 , رمان عاشقانه 111 ,