3.3 10 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان سفیدبرفی

خلاصه رمان سفیدبرفی :

دختری به اسم گلیا نه زشت و نه زیبا تو این دنیا زندگی میکنه .با مشکلات دست و پنجه نرم کرده ولی هنوز یکی دیگه از مشکلاتش مونده .توهان راد پسری با تیپ و قیافه ی نبستا خوب یه دفعه از راه میرسه .یا خدا این دیگه چه غولیه…
پایانشم خوشه کسایی که از رمان همخونه ای خوششون میاد بخونن…

پیشنهادات :

 

 

 

قسمتی از متن رمان سفیدبرفی :

می گم بریم دیگه، دلم برای داداشم تنگ شده.

بی اختیار بغض کرده بودم. لبام می لرزید و داغی اشکام رو روی صورتم حس می کردم.

توهان لبخند آرومی زد و اشکام رو با دستش پاک کرد و گفت:

– چشم می برمت، ولی شرط داره.

با گریه گفتم:

– هرکاری بگی می کنم. من رو ببر پیش داداشم.

– باید اول بریم خونه یه غذای خوشمزه بخوری و یه کم استراحت کنی، بعد می برمت پیش خشایار.

– نه گشنم نیست، خسته هم نیستم؛ بریم پیشش.

– هر وقت غذا خوردی و استراحت کردی می ریم.

– باشه، هرچی تو بگی.

– آفرین دختر خوب. پس برو تو ماشین تا منم بیام.

– چشم.

با کمک توهان رفتم تو ماشینش نشستم.

طاها بعد از دو دقیقه اومد کنارم نشست و دستم رو گرفت و گفت:

– خوبی خواهری؟

– من خوبم. نرگس خوبه؟

– خوابید عزیزم.

– طاها نرگس نمیاد بریم پیش خشایار؟

– نرگس خسته است. بهتره با خودمون نبریمش.

– طاها خیلی خوبه که من دارم عمه می شم نه؟ خشایار هم خیلی خوشحاله داره بابا می شه. تو هم خوشحالی که قراره عمو بشی؟

– معلومه که خوشحالم. فعلا تو دراز بکش بخواب، تا بعد بریم پیش داداشی، خوبه؟

– چشم.

– آفرین عزیزم، بخواب خواهری.

دانلود رمان سفید برفی

آروم پیشونیم رو بوسید و از ماشین رفت بیرون. سرم رو تکیه دادم به پشتی ماشین و زیر لب گفتم:

– میام پیشت داداشی، زود میام!

صدای توهان تو گوشم پیچید:

– گلیا خانوم؟ خانومی پاشو، پاشو رسیدیم.

سریع از جام بلند شدم و گفتم:

– اومدیم پیش خشایار؟

خندید و گفت:

– شرطمون یادت نرفته که؟ اول غذا و استراحت بعد خشایار!

لب و لوچم آویزون شد. می خواستم برم پیش خشایار، انگار نمی فهمیدم اون دیگه نیست. نمی فهمیدم یا نمی خواستم بفهمم؟ مگه اصلا خشایار نیست؟ خشایار تو بیمارستان منتظر منه. آره من باید می رفتم پیشش! آروم از ماشین اومدم بیرون و رفتم داخل خونه. یه راست رفتم تو اتاقم. می دونستم هر وقت غذا حاضر بشه توهان صدام می کنه. روی تختم نشستم و فکر کردم که یه سوپ خوشمزه برای خشایار درست کنم تا زود خوب بشه.

صدای در اومد حتما یکی اومده بود تو. صدای تارا رو تشخیص دادم که داشت با توهان حرف می زد. ای بابا این ها هم که ناراحت بودن، چرا امروز همه حالشون بد بود؟

تا خواستم برم بیرون صدای توهان باعث شد سر جام خشکم بزنه:

– آره دکتر گفته به علت فشار عصبی که روش هست یه قسمت از خاطره هایی که ازش نفرت داره رو فراموش کرده.

– یعنی مرگ خشایار رو باور نداره؟

– نه و فکر می کنه…

مرگ خشایار؟ مرگ خشایار؟ مرگ خشایار؟ چی می گن این ها؟ خشایار نمرده! خشایار داداش منه، اون زنده است و پیش من می مونه!

در اتاق رو باز کردم و به توهان خیره شدم. با نگرانی بهم نگاه می کرد.

دانلود رمان سفید برفی

تارا با لحن مهربونی گفت:

– گلیا جان خوبی؟

داد کشیدم:

– خفه شو! داداش من نمرده و تو بیمارستانه. اون فقط تصادف کرده! داداش من زندست!

توهان سریع اومد طرفم و دستام رو گرفت و گفت:

– آره عزیزم، تو راست می گی.

– پس این چی می گه؟ می گه داداش من مرده!

– نه گلیا جان. تارا درباره ی یه آدم دیگه حرف می زد، تو الکی خودت رو ناراحت نکن.

– توهان؟

– بله عزیزم؟

– داداشیم حالش خوبه نه؟

– آره عزیزم. آره، خوبه خوبه! تو هم الان برو تو اتاقت و استراحت کن تا برات یه غذای خوشمزه بیارم.

سرم رو انداختم پایین و رفتم تو اتاقم.

صدای تارا رو شنیدم:

– الهی بمیرم براش، ببین چه جوری شده!

به من چه؟ اون که درباره ی من حرف نمی زد. بهتره برم دراز بکشم، خیلی خستم. احساس می کردم همه ی بدنم کوفته است. انگار یه نفر با مشت افتاده بود به جونم. روی تخت دراز کشیدم و کش و قوسی به کمرم دادم. چشمم خورد به لباس های سیاهی که تنم بود. از رنگش بدم می اومد و نمی خواستم بپوشمش. رنگش داشت اذیتم می کرد.

یه دفعه زدم زیر گریه و بلند بلند گریه می کردم.

توهان با عجله اومد تو اتاق و پایین تخت نشست و گفت:

– چیه؟ چی شده عزیزم؟ گلی خانوم بگو چت شده؟!

با هق هق داد کشیدم:

– نمی خوام این لباس ها رو، نمی خوام! ازشون متنفرم، نمی خوام!

دانلود رمان سفید برفی

توهان با صدای آرومی گفت:

– باشه، باشه گریه نداره که؛ الان یه لباس قشنگ می دم بپوشی.

رفت سمت کمدم و یه بلوز ساده ی فیروزه ای با یه دامن بلند آبی رو برداشت و داد بهم و گفت:

– خوبه؟

به لباس ها نگاه کردم.

چه قدر دوستشون داشتم، این ها رو خشایار برام خریده بود و بوی خشایار رو می دادن. توهان و تارا با تعجب به رفتارم نگاه می کردن.

بلند خندیدم و رو به تارا گفتم:

– می بینی تارا؟ می بینی چه خوشگلن؟ داداشم برام خریده، حتی بوی داداشم رو می ده!

یه دفعه بغض تارا ترکید و شروع به گریه کرد.

با تعجب بهش نگاه کردم. وا، خل و چل! چرا این طوری می کرد؟!

به توهان نگاه کردم. لب هاش می لرزید. سیب گلوش یه جور خاصی شده بود! انگار می خواست گریه کنه، ولی تحمل می کرد. چرا امروز همه گریه می کنن؟

با غذام بازی می کردم. اصلا گشنم نبود و اشتها نداشتم. می خواستم برم پیش خشایار. حتی بوی غذا هم حالم رو بد می کرد.

توهان با صدای عصبانی گفت:

– با غذات بازی نکن، بخورش.

این سومین باری بود که بهم می گفت غذام رو بخورم.

– اه توهان! گشنم نیست، نمی خوام بخورم. پاشو بریم!

با قیافه ی گیجی نگاهم کرد و گفت:

– کجا بریم این وقت شب؟

عجب آدمی بود؟ خودش بهم قول داده بود!

دانلود رمان سفید برفی

داد کشیدم:

– پاشو بریم!

با صدای بلندتر از خودم گفت:

– کدوم قبرستونی بریم؟

داشت گریه ام می گرفت، اون به من قول داده بود.

– پاشو بریم بیمارستان.

با چشمای عصبی بهم نگاه کرد و آه بلندی کشید.

– من نمی دونم، تو قول دادی، پس پاشو بریم داداشم رو می خوام.

سرش رو گرفت بین دستاش. از روی صندلیم بلند شدم و آستینش رو کشیدم و گفتم:

– پاشو بریم، پاشو بریم، پاشو بریم، پاشو بریم، پاشو بریم، پاش…

– خفه شو دیگه گلیا!

دوباره گریم گرفت و اشکام می ریخت رو صورتم. داداش… داداشی چرا من رو اذیت می کرد؟ چرا نمی ذاشت بیام پیشت؟

با قدم های تند و کوتاه رفتم توی اتاقم و مانتوم رو از روی زمین برداشتم و تنم کردم. شال رو انداختم روی سرم و از اتاق رفتم بیرون. نگاه خیره ی توهان رو روی خودم حس می کردم. به جهنم بذار این قدر نگاه کنه که کور بشه.

دانلود رمان سفید برفی

رفتم سمت در خونه و بازش کردم. تا خواستم برم داخل حیاط دستم کشیده شد، برگشتم و با خشم به توهان نگاه کردم.

داد زدم:

– ولم کن عوضی!

– کجا سرت رو عین گاو انداختی پایین داری می ری؟

– القاب خودت رو به من نسبت نده. حالا هم ولم کن!

– می گم کدوم جهنمی می خوای بری؟

– می رم بیمارستان.

– بری اون جا چه غلطی کنی؟

داشت مچ دستم رو خورد می کرد.

داد کشیدم:

– آی، ولم کن وحشی!

– مگه کری؟ برای چی می ری بیمارستان؟

– می خوام برم داداشم رو ببینم. دا… دا… ش، حالیته؟ داد…

دستم رو گذاشتم روی صورتم. یه طرف صورتم از درد ذوق ذوق می کرد.

داد توهان باعث شد چهار ستون بدنم شروع به لرزیدن کنه:

– کدوم داداش؟ حرف بزن دیگه کدوم داداش؟ احمق خشایار مرده و دیگه داداشی وجود نداره، بفهم! دیگه داداش نیست، مرده. خشایار مرده و زیر خاکه! هفت روزه که مرده و دیگه داداش نداری! کجا می خوای بری؟ احمق اون مرده، مرده! بفهم.

نام رمان: سفیدبرفی
نویسنده: شاداب حسنی
ژانر: عاشقانه , ازدواج اجباری
تعداد صفحات: 367
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان سفیدبرفی , رمان سفیدبرفی , رمان سفیدبرفی pdf , رمان سفیدبرفی apk , رمان سفیدبرفی ایفون , رمان سفیدبرفی اندروید , سفیدبرفی , دانلود رمان عاشقانه سفیدبرفی , رمان عاشقانه سفیدبرفی ,

Subscribe
Notify of
guest
6 نظرات
قدیمی ترین
جدید ترین Most Voted
Inline Feedbacks
دیدن همه نظرات
زینب
زینب
1 سال پیش

خیلی زیباست

....
....
1 سال پیش

نویسنده اش راضیه؟؟

سپیدار
سپیدار
1 سال پیش

از نظر من رمان ضعیفی بود. دختر داستان گاهی رفتارهای کاملا غیر منطقی داشت و پرمدعا بود. مثلا به مردا میگه شوهرش مزاحمشه و الکی دعوا راه میندازه،دست مرد غریلع رو میگیره تا شوهرش خرص بده. در کل از وقتی که گذاشتم برای خوندن پشیمونم.

ناشناس
ناشناس
1 سال پیش

سلام به نظر من توهان باید زود تر به گلیا میگفت دوست دارم
و اینکه وقتی آهو زنگ میزنه به توهان میگه اگه دوست دای گلیا بره بگو بمونه باید به گلیا میگفت بمونه و اینکه شهریار هم نباید بهخاطر حرصی کردنش دستشو بزار رو نقطه ضعفش مثل نباید دس گلیا میگرفت

آرام مجد
آرام مجد
در پاسخ به:  ناشناس
1 سال پیش

شاید
در کل رمان یکم بی منطق بود و اینکه شخصیت گلیا خوب گفته نشده