5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان سقوط آزاد

خلاصه رمان سقوط آزاد :

دانلود رمان سقوط آزاد :مهرنوش ۲۵ ساله، در ازای قبول یک ماموریت سری، همسایه ی احسان، دندونپزشک و جراح فک و صورت ۳۳ ساله می شه و تمام سعیش رو می کنه تا بتونه از زیر و بم زندگیه آقای دکتر سر در بیاره…

پیشنهادی:

قسمتی از متن رمان سقوط آزاد :

دانلود رمان سقوط آزاد :سرم را به نشانه ی تشکر پایین انداختم و سر به زیر از پله ها پایین رفتم. قدم هایش را با من تنظیم کرد و شانه به شانه ام از پله ها پایین آمد. در سکوت برقرار شده بینمان، سوار ماشین شدیم و به سمت مطب حرکت کردیم. به خاطر شلوغ بودن خیابان های پایتخت، زمان زیادی را در ماشین و پشت ترافیک گذراندیم. نگاهم از پنجره به کودک سه یا چهار ساله ی ماشین کناری که سرش را به پنجره چسبانده بود و بینی کوچکش در تماس مستقیم با پنجره، کاملا پهن شده بود، خیره ماند.

سرم را کج کردم و لبخند پررنگی برای سه ساله ی ماشین کناری زدم. مشغول کودک بودم که احسان دست راستش را روی دستم گذاشت و فشار خفیفی داد. نگاه از کودک خردسال گرفتم و به سمت احسان چرخیدم. من را که متوجه خودش دید، دستم را از روی پایم جدا کرد و روی پای خودش گذاشت و با دست خودش رویش را پوشاند. بی هیچ حسی به نمایش پیش رویم نگاه می کردم. با یادآوری دیروز و رها و رستوران، به این همه محبتی که احسان خرجم می کرد، پوزخند کمرنگی زدم.

دانلود رمان سقوط آزاد

هنوز نگاهم از پشت عینک آفتابی، خیره ی دست هایمان مانده بود که ترافیک روان شده ی بزرگراه چمران، راه مقابلمان را باز کرد و احسان تنها با کمک دست آزادش ماشین را حرکت داد. بلافاصله نگاهم را از دست هایمان گرفتم و سرم را به سمت کودک ماشین کناری چرخاندم. اثری از کودک نبود.

– دیروز، نمی گی کجا رفته بودی؟

ذهنم دوباره به سمت دیشب و سوالی که جوابی نگرفته بود، پر کشید. بدون آن که به سمتش برگردم، لب هایم را تکان دادم و با صدای آهسته ای جواب دادم:

– شرکت.

سرش را به طرفم چرخاند و کوتاه نگاهم کرد. تک تک حرکاتش را از تصویر افتاده روی شیشه ی جلوی ماشین، با دیده هایی که زیر سیاهی عینک آفتابی پنهان شده بود، می دیدم.

– فکر کردم گفتی مرخصی گرفتی؟ دانلود رمان سقوط آزاد

صدایش پر از تعجب بود. سرم را خونسرد و آرام به نشانه ی مثبت تکان دادم.

– سه ماه.

و سکوت کردم و به کنجکاوی اش بیشتر از این، میدان ندادم. صدایش را پر از کلافگی کرد.

– خب؟

شانه هایم را بالا انداختم و به سمتش چرخیدم.

– خب؟

نفسش را پرحرص بیرون داد و به رو به رویش خیره ماند.

– بقیش؟

از این که می توانستم حرصش بدهم، حس خوبی داشتم. سعی کردم لبخند لجوجی که برای دویدن روی لب هایم به دنبال فرصت می گشت را پنهان کنم و جواب دادم.

– بقیه نداره. دیروز رفتم شرکت، همین.

بالاخره وارد خروجی اوین شد و نزدیک به مطب روی ترمز زد و کاملا به سمتم چرخید.

دانلود رمان سقوط آزاد

– یعنی هیچ چیز قابل تعریفی وجود نداره، نه؟

این بار نتوانستم در برابر حرص دویده در صدایش بی تفاوت بمانم. ناخواسته لبخند زدم.

– چرا انقدر روی برنامه ی دیروز من حساس شدی؟

دستش را از روی دستم برداشت و عینک آفتابی اش را بالای موهایش زد.

– دلیل خاصی نداره، فقط فکر می کردم دوشنبه ها برنامه ای نداری و خونه ای.

“هان” کشداری گفتم و دستم را از روی پایش برداشتم.

– حوصله ی تو خونه موندنو نداشتم. نیاز بود که برم بیرون. باید با کسی حرف می زدم.

دانلود رمان سقوط آزاد

چشم هایش را تنگ کرد و بلافاصله پرسید:

– راجب؟

سرم را روی گردن کج کردم و یک گوشه ی لبم را بالا انداختم.

– به نظرت لزومی داره من تو رو در جریان ریز مسایل و خصوصی های زندگیم قرار بدم؟

چشم های تنگ شده اش، مات پوزخند روی لبم ماند. به خودم آمدم. داشتم خراب می کردم. نباید دوباره در قالب لجباز و سرکشم فرو می رفتم. قرار بود که احسان را شکست بدهم.

راهش این نبود. باید صبور باشم و در برابرش صبوری کنم. بلافاصله لبخندم را جایگزین پوزخند کردم و دستم را روی دستی که به فرمان گرفته بود، کشیدم.

– راجب تو.

نگاهش از لبخندم کنده شد و روی دست هایمان ثابت دانلود رمان سقوط آزاد ماند.

– راجب من؟

خونسرد دستش را زیر دستم فشردم و جواب دادم:

– من دیروز حالم اصلا خوب نبود. باید با یکی از دوستام حرف می زدم. کارهای شرکت زیاد بود و فرصت نداشت بیاد بیرون، واسه همین من رفتم شرکت.

دستش را جلو کشید و عینکم را روی موهایم بالا زد.

– نتیجه؟

دستم را از روی دستش عقب کشیدم و عینک را روی موهایم مرتب کردم.

– نتیجش معلوم نیست؟ همین که دیشب برگشتم خونه، پیشت موندم، باهات صبحانه خوردم و الان کنارتم، واضح نیست؟

یک تای ابرویش را بالا انداخت.

– اینا که گفتی خوبه اما هیچ کدوم اصل کاری نیست.

متعجب، خیره اش شدم.  دانلود رمان

– یعنی چی؟

دستش را جلو کشید و بینی ام را بین دو انگشت شست و اشاره اش گرفت و فشرد.

– یعنی این که دیشب زود خوابیدی.

دانلود رمان سقوط آزاد

سرم را عقب کشیدم و بینی ام را از مهار انگشت هایش خلاص کردم.

– خیلی رو داری به خدا.

خندید و دستش را به دستگیره ی در رساند.

– شک داشتی؟

از ماشین پیاده شدم و سمت دیگر ماشین، مقابلش ایستادم.

– اصلا.

بلند خندید و به سمتم آمد.

– خوبه، پس امشب کم کاریتو جبران کن.

دانلود رمان سقوط آزاد

جوابش را ندادم و همپای قدم های بلندش، به سمت ساختمان مطب حرکت کردم. داخل لابی طبقه ی همکف، رو به روی آسانسور ایستادیم و به شماره ی در حال کم شدن طبقات خیره شدیم.

– حالا این دوست عزیزت کی هست؟

به سمتش چرخیدم.

– فرقی می کنه؟

نگاهش را از شماره ی طبقات گرفت و چشمک کوتاهی زد.

– می خوام شخصا ازش قدردانی کنم.

نگاهم را از چشم های غرق در شیطنتش گرفتم و دست به سینه به آسانسور خیره شدم.

– نمی خواد. زحمت نکش.

در آسانسور متوقف شده ی داخل طبقه ی همکف را باز کرد و با دست به داخل آسانسور اشاره زد.

– اتفاقا در این مورد باید حسابی زحمت کشید. باید شخصا به اون دهانی که در و گوهر ازش تراوش می کنه، بوسه بزنم.

با حرص کیفم را به پهلویش کوبیدم.

– لازم نکرده، فرصت طلب. دوستم متاهله.

بلند خندید و با رسیدن به طبقه ی مطب، خنده ی نصفه و نیمه اش را خورد و بعد از خروج از آسانسور، زنگ در مطب را لمس کرد. خیلی طول نکشید که خانم منشی، در مطب را باز کرد و نگاه پر از کنجکاوی اش را روی من که بی هیچ فاصله ای کنار احسان ایستاده بودم، چرخاند. به چشم های تنگ شده اش لبخند زدم. ظاهر موجهی داشت و البته متفاوت از چیزی که انتظارش را داشتم. با فشاری که احسان به کمرم وارد آورد، سرم را به سمتش چرخاندم.

– خانوم ناصح، اجازه می دین؟

منشی که انگار تازه متوجه نگاه خیره و سکوتش شده بود، دستپاچه از جلوی در کنار کشید و هول زده لب باز کرد:

– سلام آقای دکتر، صبحتون بخیر.

دانلود رمان سقوط آزاد

احسان سرش را آرام تکان داد و همراه با قدمی که به سمت داخل برمی داشت، من را به سمت در هدایت کرد. همچنان زیر نگاه کنجکاو خانم منشی، در حال برانداز شدن بودم و از این موقعیت هیچ احساس رضایت نمی کردم. وارد مطب شدم و کنار در منتظر ورود احسان ایستادم. اتاق آشنای سفید و سبز انتظار، تقریبا خلوت بود و تنها تعدادی از صندلی ها توسط دو دختر جوان و یک مرد مسن، پر شده بود.

با ورود احسان، هر سه نفر از روی صندلی ها بلند شدند و همزمان و شاید فقط کمی پس و پیش سلام کردند. از این هماهنگی از پیش هماهنگ نشده، ناخواسته خنده ام گرفت. حسی شبیه به برپای بچه مدرسه ای ها در برابر معلم در ذهنم تداعی شد اما قطعا نشان دادن لبخندم آن هم درست بلافاصله بعد از این هم آوایی، حمل بر بی ادبی می شد. برای فرو بردن لبخندی که روی لب هایم نشسته بود، لب هایم را محکم به هم فشار دادم و به چهره ی جدی احسان خیره شدم.

جواب سلام هر سه نفر را تنها با تکان سر و کوتاه و البته راحت ترین شیوه ی ممکن داد و بی هیچ حرفی دستش را به کمرم کشید و من را برای همراه شدن، به جلو هدایت کرد. وارد اتاقش که شدم، در را پشت سرش بست و به میزش اشاره کرد.

– کیفتو بذار رو میز، برو روی یونیت بشین.

دانلود رمان سقوط آزاد

بی هیچ مخالفتی تمام کارهای خواسته شده را انجام دادم و در حالی که سرم را به بدنه ی یونیت تکیه می زدم، به احسان که مشغول پوشیدن روپوش پزشکی اش بود، خیره شدم. نگاهم را که متوجه خودش دید، دستش را بالا گرفت و همزمان، گوشی تلفن روی میزش را که در حال زنگ خوردن بود، با دست دیگرش برداشت.

– چند لحظه صبر کن، الان میام.

سرم را با تاکید بالا و پایین کردم و بی هیچ حرفی خیره اش ماندم.

– بله؟

– ….

– نه خانوم، دیدید که مریض دارم.

– ….

– اگه خانوم ملکی اومدن، بفرستینشون تو اتاق، باید کنارم باشه.

– ….

– ایرادی نداره، خودتون بیاین.

دانلود رمان سقوط آزاد

تلفن را قطع کرد و با سه قدم بلند خودش را به من رساند و روی صندلی اش نشست و یونیت را تنظیم کرد. به چهره ی جدی و مردانه اش خیره شدم. هیچ اثری از احسان چند دقیقه پیش در نگاهش نمی دیدم. ماسکِ تا زیر چانه پایین داده اش را با دست پایین تر کشید و با انگشت به گونه ام ضربه زد.

– نمی ترسی که؟

ابروهایم را بالا انداختم.

– از چی؟ از آمپول؟

روی صورتم خم شد و نگاهش را به چشم هایم دقیق کرد.

– نه عزیزم، پر کردن نیازی به بی حسی نداره. از آقای دکتر.

چشم هایم را ریز کردم و جواب دادم:

– آقای دکتر ترس داره؟

لب هایش را متفکر جلو کشید و سرش را کج کرد.

– نداره؟

سرم را به سمت سقف چرخاندم و نگاهم را متوجه رو به رویم کردم.

– کار ما از این حرفا گذشته. می ترسیدم که همخونش نمی شدم.

– پس قبول داری که با پای خودت اومدی تو دهن شیر؟ دانلود رمان سقوط آزاد

با چشم هایم خندیدم و صدایم را پر از شیطنت کردم.

– کدوم شیر؟ من شیری نمی بینم.

ابروهایش را بالا انداخت و دو گوشه ی لبش را پایین کشید و پرتاکید سرش را بالا و پایین کرد

نام رمان: سقوط آزاد
نویسنده: Mahtab26
ژانر: عاشقانه . معمایی
تعداد صفحات: 384
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان سقوط آزاد , رمان سقوط آزاد , رمان سقوط آزاد pdf , رمان سقوط آزاد apk , رمان سقوط آزاد ایفون , رمان سقوط آزاد اندروید , سقوط آزاد , دانلود رمان عاشقانه سقوط آزاد , رمان عاشقانه سقوط آزاد ,