0 0 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان سنگ و تیشه

رمان: # سنگ و تیشه
توصیه میشود
نویسنده: # شیوا_بادی
ژانر: # عاشقانه # ازدواج_اجباری

خلاصه:
دانلود رمان سنگ و تیشه :درباره ی زندگیه یه خانواده ست… زنی به اسم لیدا ، مردی به اسم رامین ، پسری به اسم رامتین و برادر رامین که رادین نام داره…
به اجبار… به خاطر یه رسمی که از قدیم بوده ، به خاطرحفظ فرزند ، به خاطر حس قشنگ مادر بودن…
لیدا مجبوره تن به خواسته ای بده که به اون راضی نیست ، مجبوره به حکم زور گویی افراد از خود راضی …

دانلود فرمت apk
دانلود فرمت ایفون
دانلود فرمت pdf

دانلود رمان سنگ و تیشه :

از سختیهایى که تو این یك سال کشیدم براش گفتم… از نگرانیهام… از فشارهای زندگی……

از زورگویى پدرش… از اینكه دوباره حاج فتوحى مرغش یه پا شد… از اینكه مثل اون سالهایى که اونو ازم دریغ میكردو منو منع میكرد از نزدیكى بهش ….حالا میخواد پسرمو ازم دریغ کنه… پسری که الان تنها دلیل زندگیمه …جونمه ..وجودمه …یادگار عشق اولو آخرمه! آخرین قطره اشك از چشمم چكید…..

با سر انگشت گرفتمشو نگاهمو از اون سنگ سیاه سیاه گرفتم.. …

دو چشم سیاه دیدم که سعى داشت لبخندشو واقعى نشون بده ، با بلند شدن سرم میدونم اونم برام ناراحته …ولى چه میشه کرد ؟! هیچ کس حریف حاج محمود فتوحى نمیشه! حتى اون! جلوتر اومدو خواست دستمو بگیره که بلند بشم..

اجازه ندادمو با دستم به زمین فشار آوردمو بلند شدم… همیشه همین طوره..

هر وقت زیاد گریه میكنم قواى بدنمو از دست میدمو پاهام سر میشن! دستى به پشت مانتو قهوه اى رنگم کشیدمو خاکشو تكوندم…

یك هفته ست که لباسهام از رنگ سیاه به قهوه اى تبدیل شدن… اونم به اصرار اطرافیان…

دانلود رمان سنگ و تیشه :

صداى خندونش حواسمو بهش جلب کرد….میخواد فضارو عوض کنه…همیشه سعى میكرد محیط غمو به شادى تبدیل کنه! از این خصلتش خوشم میاد….خیلى وقتها باهام اینجا میاد ..همراهمه …اجازه میده گریه کنمو خالى بشم …

بعد از تموم شدن گریه هام شروع میكنه به لودگى! به مسخره بازى! خوبه که میتونه غم اطافشو از بین ببره …خوبه که میتونه فضارو عوض کنه! باز تو فكر رفتم….صورت خندونشو یه اخم ریز پوشوند.. سوالى بهش نگاه کردم که گفت به، . – معلوم هست کجا سیر میكنى؟…!کى تا حالا دارم میحرفم ….اون وقت ازت جواب میخوام جاش به زمین نگاه میكنیو لبخند میزنى..!خل هم بودیو ما نمیدونستیم ؟! – خل خودتیو عمه ات! ! نصفت میكنه ، – عمه ام ؟…!آقا جون بفهمه به خواهر عهد باستانش یه همچین حرفى زدى باز گفت آقا جونو دل منو لرزوند ….ب

از با اسمش تنم یخ زد… ولى، تازه سه سال بود باهام خوب شده بود که اون اتفاق نحس پیش اومد…..

تازه خوب شده بود با رفتن رامین …روز از نو روزى از نو! دوباره اذیت هاش شروع شد….

اوایل گیر نمیدادو سعى میكرد از در دوستى وارد بشه تا بى دردسر به خواسته اش برسه …ولى وقتى فهمیدم هدفش چیه! کوتاه نیومدم…من همه ى زندگیمو نمیبازم…

شده با چنگ و دندون نگهش میدارم تا به حاج فتوحى نبازمش! رادین : به چشم های عسلی رنگش نگاه کردم…..غم تو چشمهاش بیداد میكرد… دست خودم نیست…ولی هر وقت نگاه به این چشمها میكنم دلم ریش میشه…

دانلود رمان سنگ و تیشه :

خیلی ساله که با هم دوستیم….هم سالیم……خیلى صمیمى……

اخلاقمون عین همه… همیشه هر دومون مرغمون یه پا داشت… بیچاره رامین که همیشه میونه رو میگرفت….کاش به این زودی نمیرفت….کاش ترکمون ! این همه غم تو چشم عشقش نمینشست ، نمیكرد…اگه بود مثل خواهرم دوستش دارم….از همه ی کارام هم خبر داره….همیشه هم سعی داره ارشادم کنه….ولی مگه من آدم بشو ام ؟ ! اگه بودم که حاج فتوحی تا حالا صد بار آدمم کرده بود….

یك سال گذشته و هنوز غم هم خونه ی چشم هاشه…. شاید بیشترین دلیل پایداری غم نگاهش کارای بابام باشه… … بد جوری این زنو تو منگنه گذاشته ، با این اخلاق خاصش که همه چیزو برای خودش میخواد ولی مگه لیدا کوتاه میاد….؟ …

سر کارشم نرفت ، از وقتی رامین رفت رو لج افتادو ، یه مدت میخواست استراحت کنه …ولی از وقتی بابا گفت دیگه نباید بره سر کار دوباره کارشو شروع کرد لیدائه دیگه.. ..مثل خودم زبون نفهمه! دستمو جلو بردمو دستای سردشو گرفتم….

سرشو بلند کردو نگاهم کرد…لبخندی زدمو به سمت ماشین راه افتادم.. درو باز کردمو منتظر شدم سوار بشه…تشكری زیر لب کردو سوار شد… همیشه هر وقت میاد اینجا میره تو فاز غم ! تا یك ساعتی هم از اون دختر شر و شیطون خبری نیستو تو خودشه…..

مگر اینكه رامتین پیشش باشه…..رامتینو که ببینه لبخند مهمون لبهاش میشه…. موهای خرمایی رنگشو که تو این یك سال رنگ نشده بودو تو شالش فرستادو دستی به صورتش کشیید…..با غم نگاهم کردو گفت

دانلود رمان سنگ و تیشه :

– چیزی شده ؟….چرا حرکت نمیكنی ؟ با لبخند نگاهش کردمو گفتم ! از شما باید پرسید ، – نمیدونم – از من ؟ – باز رفتى تو هپروت ؟

..رامینم دلش رضا نیست اینطورى باشى! – مگه دردم یكى دوتاست ؟..!تو که باید بهتر از همه بدونى !اگه بعد از اون تونستمو موندم به خاطر رامتین بود…تنها بهانه ى زندگیم اونه …ولى بابات… همه ى دنیا هم ، – بابام چى ؟..!راحت باش …من طرف تو ام…مطمئنم هستم حاج فتوحى که هیچ بر ضدت باشن تو باز توانشو دارى باهاشون مقابله کنى! – تا کى رادین ؟

بسمه ..مگه چقدر قدرت دارم…من زنم …دلم میخواد مثل همه آرامش داشته باشم…نزدیك نه ماهه که تو فشارم…یه روز از دادگسترى حرف میزنه و غیر مستقیم میگه میخواد بچه امو بگیره…یه روز وکیلشو میفرسته سراغم…یه روز گیر میده که سر کار نرو…الانم که حتما یه نقشه ى جدید کشیده و گفته بیایین…همه ى سهم من از دنیا رامتینه…

نمیبازمش…نمیذارم ازم جداش کنن ….ولى چطور میتونم به نقشه هاى جدیدشون فكر نكنم..؟ !حق بده بترسمو تو فكر برم…

حق بده بعضى وقتها از این پوسته ى قوى بودن بیرون بیامو بترسم…

اشك تو نگاهشو به سختى مهار میكرد که به صورتش نچكه… رامین عاشق همین اقتدارو غرورش شده بود.. شاید فقط من باشم که بعضى وقتها باهام دردو دل میكنه و گاهى شاهد اشكهاش میشم… دستهاى لرزونشو گرفتمو با اطمینان گفتم .. با هم حلش میكنیم ، – نگران نباش…

هرچى که باشه دستشو از دستم بیرون کشیدو نگاهشو ازم دزدید.. به بیرون نگاه کردو با حسرت گفت – تو حریف حاج فتوحى نمیشى!

گوگل

رمان سنگ و تیشه