4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان سه سوت

خلاصه رمان سه سوت :

با صدای  خانم سهیلی توپ و ول کردم. همراه صدای برخورد توپ به زمین بقیه توپ ها هم رها شدن. صدای نالهبچه ها با صدای تپ و تپ توپها که می خورد به زمین قاطی شده بود و توی سالن اکو می شد. انگار خانم سهیلی میخواست همین جلسه اولی زهر چشم بگیره تا بقیه ترم حساب کار دستمون بیاد. تمام عضلاتم گرفته بود. بچه ها عرقریزون به سمت رخت کن ها می رفتن و چند نفری هم که قرار بود توپارو جمع (دانلود رمان سه سوت )

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان سه سوت :

با صدای خانم سهیلی توپ و ول کردم .همراه صدای برخورد توپ به زمین بقیه
توپ ها هم رها شدن .صدای ناله
بچه ها با صدای تپ و تپ توپها که می خورد به زمین قاطی شده بود و توی سالن
اکو می شد .انگار خانم سهیلی می
خواست همین دانلود رمان سه سوت جلسه اولی زهر چشم بگیره تا بقیه ترم حساب کار دستمون بیاد .

تمام عضالتم گرفته بود .بچه ها عرق
ریزون به سمت رخت کن ها می رفتن و چند نفری هم که قرار بود توپارو جمع می
کردن.
دیگه واقعا کسی حال و حوصله حرف زن هم نداشت .اصال فکرشم نمی کردم واحد
بسکتبال این همه داغون باشه .باز
صد رحمت به شنا .سرم و توی ساکم خم کرده بودم و داشتم دنبال حوله ام می
گشتم که سر و کله عرق کرده امو خشک
کنم که یکی محکم کوبید توی کمرم .منم برگشتم و یه لگد حواله اش کردم .طبق
معمول نگین بود با این شوخی های
خرکیش..

االن زنده باشی وقتی این همه عیننگین به خدا سربه سرم نذار که حال ندارم .دارم می میرم .تو چطوری می تونی
خر دویدی؟
نگینم ساکشو کشید بیرون و گفت:

اینقدر خسته بودم که حال نداشتم باهاش کل کل کنم .صدای بچه ها کم کم داشتآخ گفتی .دارم می رم!
باال می رفت .مثل اینکه دوباره
داشتن انرژی شون و به دست می آوردن دانلود رمان سه سوت .تابستون مثل اینکه به تنمون باد خورده
بود از فرم خارج شده بودیم .لباسامو

3 :

بدبختی عوض کردم .آدامسمو انداختم باال و همراه نگین زدیم بیرون.
نگین داشت بیخ گوشم وز وز می کرد .آدامسو باد کردم و کوله امو انداختم رو شونه
امو با یه لبخند یه وری براش پشت
پا انداختم.نگین سکندری خورد ولی جلوی خودشو گرفت که روی زمین پخش نشه .
منم بی هوا زدم زیر خنده .

ولی تا
بیام بجنبم نگین یه لگد پروند و محکم خورد به ساق پام .اینقدر شدت ضربه زیاد
بود که آدامسم پرید توی گلوم این باز
نگین بود که داشت قهقه می زد .آدامسمو تف کردم و کوله ام و پرت کردم و به
سمتش براق شدم.
نگین با دیدن حرکتم همون جور که می خندید دانلود رمان سه سوت چند گام بلند به عقب دوید .چندباز وحشی شدی؟
نفری برگشتن و نگاهمون کردن بی
خیال شدم تا بعدا حسابش و برسم کوله امو برداشتم و صداش زدم:
باز چند نفر رد شدن و یه نگاه چپ چپی به سرتا پامون کردم .به یکشون که زیادیحاال در برو بعدا حسابت و می رسم.
خیره ام شده بود چشم غره ای رفتم
و گفتم:

-چیه؟
خانمه زیر لب گفت:
و قدماشو تند کرد و در رفت .نگین در حالی که بند ساکشو اریب روی شونه اش میپرو!
انداخت با خنده گفت:

-بی خیال دیگه .خودت پشت پا ز

4 :

چشمامو ریز کردم و فقط سر تکون دادم .باالخره که دستم بهش می رسید.
نگین که فهمید فعال حال مشت و لگد زدن ندارم باهمون خنده بدترکیبش نزدیکباشه طلبت.
شد و مشتی توی کتفم زد که منم
معطلش نکردم و برگشتم و یکی خوابوندم توی گوشش و هر دو زیر خنده زدیم .
مثل همیشه خل بازی هامون ته نداشت.

اصال بچه های تربیت بدنی یه جور دیگه باحال بودن .اگه یه بار در روز از این کارا
نمی کردیم روزمون شب نمی شد.
انگار انرژی که بچه ها داشتن ته نداشت .وقتی سیلی رو خوابوندم تو گوش نگین از
اون طرف خیابون صدای دست و
بلند شد .برگشتیم و نگاهی به او سه تا دلقکی که داشتند خودشون و می کشتند تا
نگاهشون کنیم انداختم با
خونسردی ابرویی براشون باال انداختم و برای یک تاکسی دست تکون دادم .سر و
صدای دسته پسرها هنوز از اون طرف
می اومد:
-نهار مهمون ما.

نگین داشت هرهر می خندید و منم سعی می کردم نخندم چون اون سه نفر با نیشاین سیلی ناز شست داره ها.
باز به ما زل زده بودن:
اون سه نفر هنوز داشتن وز وز می کردن که من برای یه تاکسی دست تکون دادم ونگین بسه دیگه االن داری برای چی داری دقیقا می خندی؟
داد زدم:

-مستقیم!
هنوز صدای اون سه تا نخاله می اومد:
-مام مستقیم می ریم

5 :

و خودشون از این جک بی مزه شون هر هر خندیدن .تاکسی بعدی رد شد و دوبارهپیچ پیچی هم می ریم.
داد زدم مستقیم و باالخره تاکسی
وایساد .نگین و که هنوز داست می خندید هول دادم توی ماشین:
-اهه بس دیگه!

نگین ساکشو انداخت کنارش و پوفی کرد و گفت:
-مهر اینقدر گرم؟ مردیم بابا.
همون جور که خودشو باد می زد گفت:
دست کردم و هدمو بیرون کشیدم .یک لحظه احساس کرد مغزم خنک شد منمبا خوابگاه چکار کردی؟
مقنعه امو تکون دادم .راننده نگاهی توی
آینه به ما انداخت و شیشه رو تا ته داد پائین خنده ام گرفته بود .معلوم بود حسابی
بو می دادیم .لبمو گاز گرفتم و گفتم:

-هنوز که هیچی !واقعا فکر نمی کردم ترم پنجم قرار باشه این همه بد بیارم.
نگین از توی جیبش پاکت کوچیکی بیرون کشید روی پاش گذاشت: رمان سه سوت
همیشه عین این مادربزرگا یه چیزی واسه خوردن داشت .چندتا مغز بادوم برداشتبخور!
گفت:
قبل از اینکه نگین تهشون و باال بیاده مشتی برداشتم و یکی از مغزارو توی دهنممگه نمی دونستی دانشگاه تا چهار ترم تعهد خوابگاه داره؟
پرت کردم و گفتم:

-چرا ولی خدایی فکر نمی کردم ترم چهار به این زودی برسه.
بعد پوفی کردم و گ

دانلود رمان سه سوت :

بدنم رو فرمه ولی این بی وجداناآره به خدا تمام ماهیچه هام درد می کنه .هر واحد و که بر می دارم می گم دیگهاین سهیلی هم پوست می کنه ها.
چنان ازمون کار می کشن که هر بار به خودم فحش می دم با این انتخاب رشته
ام.آخه جلسه اول و این همه فعالیت!
باقی مونده بادومارو توی دهنم ریختم:

که جارو برام نگه می داره .نمیهمه برنامه هام به هم ریخته .خود مسئول خوابگاه خودگردان به من قول داده بود
دونم کدوم بی وجدانی اومده جای منو گرفته.
-حتما پارتی چیزی داشته!
-لعنت به این زندگی .شک نکن!
-باالخره می ری همون خونه ای که دیده بودی؟
-زهره می گفت زیادم بد نیست ولی نمی دونم به درد می خوره یا نه.

-این همخونه نمی خواد .یه خونه هست از این بزرگا به بیست سی نفر دانشجورتو که همخونه نداری؟
اجازه می دن.
-اگه همه دانشجو باشن خوبه!
-آره ولی خوابگاه بهتره اینجا دیگه کسی باال سرشون نیست.
نگین متفکر نگام کرد و در حالی که نیشش باز شده بود گفت:
-آره نه مسئولی نه کسی.
بعد لبخند شیطنت آمیزی زد و گفت:

-زیادم بد نیست ها !بی سر خر!
از فکر منحرف این بشر خنده ام گ

7 :

-آره .فک کن چه شود!
نگین هیجان زده به بازوم کوبید که آخم هوا رفت:
-احمق ماهیچه ام گرفته چرا اینقده تو وحشی هستی!
ولی نگین که انگار اصال نشنیده بود من چی گفتم بی اعتنا ادامه داد:

-فکر کن !هر وقت دلت خواست می ری هر وقت خواستی میای !کاش مامان اینا رو
راضی کنم منم بیاد پیشت.
ماهیچه امو کمی با اون دست ماساژ دادم و گفتم:
-ولی یه جوری انگار احساس ناامنی می کنم!

نگین شونه باال انداخت و گفت:
و ته پاکتشو توی دستش تکوند .باالخره تهشو باال آورد .به جون خودم این معدهخوب چرا می ری اونجا؟
ذخیره داره.

-نزدیک دانشگاهه .اختیارمونم دست خودمونه.
خرده های پوست و از روی مانتوش تکوند و گفت:
-کی وسایلت و می بری؟ اصال کجا گذاشتیشون!
-فکر کنم فردا !گوشه نمازخونه خوابگاه .همون جا هم این چند روز و خوابیدم.
-خبر کن بیام کمک!
-باشه!

و به سمت راننده خم شدم و گفتم:
از نگین خداحافظی کردم و راه افتادم سمت خوابگاه دانشگاه .گند زده شده بود بهآقا پیاده می شم!
کل برنامه هام .خیر سرم دو هفته ب

8 :

ترم شروع شده بود ولی من عین این کولی های خونه به دوش کنار نماز خونه
خوابگاه اتراق کرده بودم .تازه اونم هر
ساعت خانم سلطانی مسئول خوابگاه بهم تذکر می داد باید زودتر برم .ای لعنت به
این زندگی .این خونه رو هم یکی از
بچه ها معرفی کرده بود .با اینکه اصال دلم نمی خواست از همچین جایی سر دربیارم
ولی چاره ای نبود.

بی حوصله رفتم سمت نمازخونه .چند نفر دیگه ام هم مثل من کنار نمازخونه
بساطشون پهن بود .با یه نگاه سرسری
وسایلم و چک کردم .نمی خواستم همین اول ترمی دزد بهم بزنه .قفل چمدونم که
سالم بود .خدا رو شکر مثل اینکه
هنوز اونقدارهم دانلود رمان سه سوت بدشانسی نیاورده بودم .یکی دیگه از بچه ها چند شب پیش کل
کیف پولوشو خالی کرده بودن .صد تومنی
توش بوده .

تا رفته دسشوئی و برگشته معلوم نیست کی کیفشو بلند کرده .واقعا
دانشجوهای مملکت و باش .آدم احساس
می کنه تو خیابون می خوابه.
بوی پشم خیس خورده می دادم بس کرده عرق کرده بودم .لباسامو زدم زیر بغلم و
رفتم سمت حمام .باید دوباره لباسامو
می شستم .دیروز با یکی از این ترم بوقی ها دعوام شد .دختره برگشت به من می
گه شما چقدر لباس می شورین .این
بندای رخت مال بچه های خوابگاست .یعنی موندم از روی این بشر .یه واحد تربیت
بدنی دارن هر بار می رن زیر سرم
اونوقت باید بیان ببین ما چه جونی می کنیم.

-به چه خفتی افتادیم خدا .باید منت این ترم بوقی ها رو بکشیم .واسه خشک
کردن لباسمون!

رمان سه سوت :

دوش گرفتم و لباسایی که شسته بودم پهن کردم و برگشتم توی نمازخونه .با همون
حوله دور موهام پهن شدم روی
زمین دیگه حال نداشتم پاشم یه چیزی واسه خودم ردیف کنم .تمام سلوالی بدنم
درد می کرد.

چشمام و که بستم تصویر اون خونه آشفته با اون همه دانشجوی رنگارنگ اومد تو
ذهنم.
سی تا دختر جوون از دانشگاه های مختلف توی رنج های سنی و با اخالق های
مختلف.
سعی کردم یه چرت بزنم ولی مگه می شد .نمازخونه شده بود محل اسکانخدا رحم کنه این ترم سر سالمت به در ببرم خیلیه.
دانشجویان آواره یه عده داشتن اتاق خالی
می کردن یه عده دانلود رمان سه سوت داشتن می اومدن خالصه بلبشویی بود یعنی رسما شده بود
کاروان سرا .مگه می شد بخوابی.
وقت تلف کنم همین جارو هم از دستفردا دیگه هر جور شده می رم همون خونه دیگه دست دست کردن نداره .الکی
می دم.

صبح با صدای همهمه بیدار شدم .مثل اینکه بعضی از اتاقا خالی شده بود و بچه ها
داشتن وسایلشون و می بردن .با بی
حالی بلند شدم و نگاهی به ساعت انداختم .ساعت ده کالس داشتم و بهتر بود قبل
از شروع کالس وسایلم و ببرم .حوله
امو کشیدم بیرون و رفتم سمت دسشوئی .تصمیمرگفتم دیگه اول صبحی نگین و
بیدار نکن

10 :

ساعت هشت نشده وسایلم و جمع کرده بودم و داشتم با مسئول خوابگاه هماهنگ
می کردم .برای اینکه زیاد حیرون نشم
زنگ زدم به آژانس و منتظر شدم .همون جور روی چمدونم نشسته بودم و خمیازه
می کشیدم که صدای نگین و شنیدم:
اشک چشمم که بخاطر خیمازه کشیدنای پشت هم جاری شده بود گرفتم و باببند مگس می ره توش!
کسالت بهش نگاه کردم:

-تو اینجا چکار می کنی؟
نگین با همون نیش باز اومد طرفم و گفت:
-سالم صبح تو هم بخیر
-خیلی خوب سالم.
-آفرین !مگه نگفتی اثاث می بری امروز اومدم کمکت!
-یه جوری می گه اثاث انگار دارم اسباب کشی می کنم.
-خیلی خوب بلند شو بریم دیگه این همه نق نزن.
از جا که بلند شدم یکی بهم سالم کرد:
-سالم سرمه خانم!
صداش آشنا بود ولی اول صبح هنوز مغزم راه نیافتاده بود که تشخیص بدم کیه .
برای همین برگشتم و به سمتش نگاه
کردم .نیما برادر نگین بود .

دست به جیب با همون عینک قاب طالییش که قیافه شو
عین دخترا می کرد پشت سرم
وایساده بود .خوب گرچه قیافه اش دخترونه بود ولی حرکاتش کامال جدی و پسرونه
بود .با یک لحن خیلی مؤدب و جدی
جلوم ایستاده بود

11 :

-سالم آقا نیما خوبین شما؟
نمی شد بگی مگه دکتری چون واقعا دکتر بود .دانشجوی پزشکی بود .یکی ازممنون !شما چطورین؟
دستاشو از جیب بیرون آورد و به چمدونام
اشاره کرد و گفت:

نه پس فکر کرده قراره جهاز ببرم.کوله ام و برداشتم و انداختم رو شونه ام و ژستوسایلتون همیناست؟
مودبی که فقط مخصوص نیما بود و
بیشتر برای اسکل کردنش استفاده می کردمو گرفتم وگفتم:
-آره!
به سمتم اومد و گفت:

-پس بذارین کمکتون کنم.
نیما که خم شده بود دسته چمدونو بگیره سرشو باال گرفت و نگام کرد .یه لبخندببخشید مزاحم شدم!
محجوبانه بهش زدم که اونم نگاهش
و دزدید و دسته دانلود رمان سه سوت چمدونمو گرفت و ساك بزرگه رو برداشت و وقتی داشت راه می
افتاد گفت:

نگین ابرویی باال انداخت و ساك ورزشیم و برداشت و خودم ساك پتو و دشکمراحمین!
سفری که مامان همراهم کرده بود .همون
جور که می رفتیم سمت ماشین به نگین آروم گفتم:
چطوری حرف می زنه .دست به جیبمن کی راه انداختم .دیشب به بابا گفتم اینم گفت خودم می رسونمت .دیدی کهچرا داداشت و دنبال خودت راه انداختی؟
اخم

نام رمان: سه سوت
نویسنده: بهاره. ش
ژانر: عاشقانه،اجتماعی
تعداد صفحات: 782
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان سه سوت

دانلود رمان سه سوت , رمان سه سوت , رمان سه سوت pdf , رمان سه سوت apk , رمان سه سوت ایفون , رمان سه سوت اندروید , سه سوت , دانلود رمان عاشقانه سه سوت , رمان عاشقانه سه سوت ,