3.6 12 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان سه کله پوک

خلاصه رمان سه کله پوک :

داستان ما راجبه سه تا دختر شروشیطونه لجبازه که باهم یه جا قبول میشن و قرار میزارن خونه بخرن ازشانس خوب یابدشون یه خونه مفتی گیرشون میاد که صاحب اون خونه ازشون میخواد فقط تا یه مدتی اونجا بمونن همه چی ارومه تا وقتی که سروکله ی سه تا پسر جذاب میرسه …..

پیشنهادات :

دانلود رمان عشق بی انتها ⭐️

دانلود رمان حکم ورودت را صادر می کنم ⭐️

قسمتی از متن رمان سه کله پوک :

گذاشتن… از دوطرف پله می خورد و به گمونم اتاقا اون بالا بود…

باصدای آرمین چشمامو به سختی از روی اون وسیله های گرون قیمت گرفتم

آرمین_سلام قربان…

برگشتم ببینم با کیه؟با دیدن شخص مقابلم می خواستم از خوشحالی پر در بیارم…

سحر با ذوق به سمت حاج آقا رفت…

سحر_ چقد خووب شد اومدین حاج آقا به این چنارآی بی ریخت بگو مارو اذیت نکنن…(لب ورچید)گناه داریم؟

حاج آقا قهقه ای زد و دستش و به سمت سحر برد و خطاب به آرمین وآرش حرف شو می زد

حاج آقا با لبخند

 

_ میبینی از همین خنگ بودنشون خوشم میاد…(یهو جدی شد)ولی باید بفهمن که خنگ بودن به طور داعم خوب نیست…ببریدیشون

اتاق سانی…

مهتا_واه یعنی چی حاج آقا؟مارو شناختین ؟

حاج اقا_اولا حاج آقا نه و رضا دوما شما خیلی خنگید که هنوز نفهمیدید قضیه از چه قرار؟ببرشون…

آرمین بادستش منو به سمت جلو هول داد از پله ها بالا رفتیم …درست همونجوری که حدس می زدم بود…۷در بود… یه در انتهای راه رو بود مارو بردن

اون تو…

اتاقش خالی از وسایل بود و فقط یه موکت بود و با دیوار های سیاه شده…

بعد از اینکه مارو تو اتاق گذاشت درو بست و قفلش کرد…

دانلود رمان سه کله پوک

مریم روی زمین دراز کشید و دستش و زیر سرش گذاشت و خوابید…

سحر_هِپ…خوش بحالش چقدر راحت خوابیده..

_از بس گریه کرد خوابش برد…میگم بنظرت میان تو اتاق دوباره؟

سحر_ساعت چنده؟فکر نکنم بیان…

_میخوام زنگ بزنم شهاب …

 

سحر_ خب تو دیدبانی بده من زنگ می زنم بهش..

چشمامو تنگ کردم و یه لبخند ژکوند زدم:

_نکنه مریم راست میگه؟خبریه؟

سحر_اسکل …قحطی آدمیزاد زده با شهاب خبری داشته باشم؟؟…مثل داداشم میمونه بابا

_خداکنه این دروغی که میگی راست باشه…

یه دونه زد تو سرم گوشی و دادم بهش و به شهاب زنگ زد…

جلو در بودم و سحر گوشه اتاق حرف می زد نمی تونستم بفهمم…

سحربه سمت من اومد گوشی و بهم داد..و لب زد جواب بده… گوشی رو گذاشتم رو گوشم…

_سلام آقا شهاب عرضی داشتید؟؟

+سلام کیانم…

شوکه شدم …اما ازطرفی خوشحال بودم کیانه

_آهان..(بی تفاوت گفتم)خب؟

حرصی پوفی کشید…

+ببین دختر…پلیسا دارن ردتونو می زنن فقط چند مین دیگه صبر کن خب…

سحر داشت علامت می داد که سریع قطع کنم…موندم چیکار کنم…

دانلود رمان سه کله پوک

_کیان دارن میان تو حرف نزن فقط…

بعد از حرفم گوشی و سریع کردم تو مخفی گاه و با سحر کنار مریم دراز کشیدیم….

با کلید درو باز کردن …چشمام و بسته بودم و به سختی می تونستم نفسم رو کنترل کنم…

+دیدی؟من میگم خوابیدن هی تو بگو نه…

_خب حالا انگار چیشد…بریم

خوشحال شدم ولی عکس العملی نشون ندادم بلاخره درو بستن و رفتن…

گوشی و برداشتم…تماس قطع شده بود…خدا کنه تونسته باشن پیدامون کنن…

دوباره دراز کشیدم و خوابیدم…

 

_آخ آخ…کبدم چته روانی؟؟؟

چشمام و بسته بودم…و فش می دادم…

+با کی بودی هان؟؟

صدای آرمین بود …سیخ نشستم سرجام…

_تقصیر خودته چرا مثل آدم بیدار نمی کنی؟

+اولا اینجا خونه خاله نیست…دوما صبحانه رو بخورین که کلی کار داریم…

مریم_ چه کاری ؟؟

آرمین لبخند کثیفی زد

+خودت بعدا میفهمی گل دختر…

از اتاق رفت بیرون…

_سحر کجاس؟

مریم_دسشویی…

پوف تو این هاگیر واگیر دستشوی رفته خانوم…دست تو مخفی گاه کردم تا گوشی و بردارم ولی نبود…

وحشت زده به مریم نگاه کردم..!

مریم_چته؟چرا قیافت شبیه عن شتر شد؟

_گو …گوشی نیست..

مریم_به خودت مسلط باش…دست سحر… رفت زنگ بزنه…

درهمین حین سحر درو با پاش باز کرد و دست خیسشو زد به لباسش…

_گوشی و بده…

سحر_من و تو نداریم…دست من باشه بهتر…

_بامن بحث نکن بده…

پوفی کشید و چُسان فُسان کنان…گوشی و داد بهم…

_خب شهاب چی می گفت؟؟

سحر_شارژ پولی نداشتی زنگ بزنم …نمیدونم چیشده

باشه ای گفتم و صبحونه رو خوردیم…

در اتاق باز شد و بهنام سوت زنان به سمت ما اومد…

_دنبالم بیاید…

 

بدون حرف اضافه ای دنبالش راه افتادیم…مارو به سمت یکی از اتاقا برد و درو باز کرد…

نسبت به اون اتاق خیلی بهتر بود…لااقل تخت داشت…

_نوبتی می رید حموم ساعت۳آرایشگر میاد..

بعداز حرفش درو بست و رفت…

مریم_واسه چی آرایشگر؟دزدام دزدایی قدیم

سحر_حرف مفت نزن اول من میرم حموم…

سریع وارد حموم شد و منم روی تخت دراز کشیدم…

دانلود رمان سه کله پوک

بعداز ۱ساعت از حموم اومدم بیرون…

لباسامو پوشیدم موهامو سشوار کشیدم…

دراتاق زده شد و خانومی اومد تو…

_آقا گفتن برید پایین…

و درو بست…سه تامون باهم رفتیم پایین …روی صندلی های میز غذا خوری نشستیم…بعداز چند مین..

حاج اقا(رضا)اومد تو…نشست روی صندلیش

_امشب مهمون داریم…شما۳تابه عنوان معاشقه من هستین..اعظم ۲ساعت دیگه میاد واسه آرایشتون…هرکاری که گفت انجام می دید…

مریم_رو دل نمی کنین؟۳تا دختر بشن معاشقه شما؟؟ماهنوز دلیل روبوده شدنمون و نمی دونیم…

_دخترهمه دوست دارن بامن باشن…یه ضرب المثلی هست

که میگه اگه پیرم و می لرزم به ۱۰۰تا جوون می ارزم(خنده ای کرد و ادامه داد

…درضمن حق سوال کردن ندارید و هرچیزی که گفتم انتظار چشم گفتن دارم…

تا خواستم جوابشو بدم سحر ابروهاشو بالا انداخت بهم فهموند که الان وقتش نیست…

انواع غذا و دسر روی میز بود…یه ظرف برنج برای خودم کشیدم وقورمه سبزی هم ریختم روش و شروع به خوردن کردم

بعد از خوردن ناهار به سمت اتاقی که توش بودیم رفتیم …

گوشی و از تو مخفی گاه(مانتوم مشکیه بعد از باز کردن دکمه ها سمت چپ یه زیپ کوچولو هست)در آوردم حسم می گفت جاش امن نیست…بعدازکمی

فکر کردن گوشی و گزاشتم تو لباس زیرم…

چند دقیقه ای بود که ساکت نشسته بودیم …من به نقشه فرار فکر می کردم ولی اون دوتارو نمیدونم…

در اتاق باز شد…خانومی حدودا۳۶…۳۷ساله اومد تو…

_سحر کدومتون؟

سحر از روی تخت بلند شد به سمت خانومه رفت…روی صندلی نشست…

خانومه از توکیفش وسایل آرایش و دراورد و شروع به آرایش کردن سحر کرد…

بعد از ۱ساعت کارش تموم شد..روبه مریم کردو گفت که اون بره…سحر انصافا خوشگل شده بود

موهاشو شینیون کرده بود و فرق وسط باز کرده بود چتریاشو جلوی چشش ریخته بود..

دانلود رمان سه کله پوک

مدل مویی مریمم مثل سحر درسته شده بود…بعد از مریم نوبت به من رسید برخلاف سحرو مریم دراینجور مواقع خوابم میومد…

چشمامو روی هم گزاشتم…چشامم گرم خواب بود که باصدای زنیکه چشامو باز کردم…

_چرا خوابیدی دختر؟چشات پف می کنه زشت میشی…

شیطونه میگه فش خواهر مادر بدم بهش…به من چه که زشت می شم تو خیر سرت آرایشگری…

چند دقیقه ای گذشته بود و من هنوز مثل مترسک سر جالیز بودم… موهام و باز درسته کرده بود

بلاخره بعد از چندین قرن دست از کار کشید…و نزاشت خودم و تو آیینه ببینم…به سمت سحرو مریم برگشتم …

بادیدن قیافم گل از گلشون شکفت…

مریم:اُُ چه ناناز شدی زندادش خودمی…

سحر:لولو رفت هلو اومد بیرونا

غش غش خندیدم روبه سحر گفتم

_وضعیت من بهتر از تو لولو رفتم هلو اومدم…تو لولو رفتی همون جوریم برگشتی…

سحر_هاها لوس

باصدای اعظم(آرایشگره)دست از کلکل برداشتیم…

اعظم:لباساتون و واستون میارم..فقط اینکه رنگ سبز و مریم بپوشه…زرشکی و سحر و کرم و مهتا

اعظم لباسامون و بهمون داد..خداروشکر زیاد باز نبود…لباس ۳ تامون مثل هم بود…نگران بودم نمیتونستم موقعیتی که توش هستم و درک کنم…

سرم و به سمت چپ و راست تکون دادم تا دیگه به چیزی فکر نکنم…

لباسم و پوشیدم گوشیمم گذاشتم تو لباس زیرم نگام به سحر افتاد…متعجب بهش نگاهی انداختم…کلت دستش بود…

مریم_تفنگ دستت چه غلطی می کنه؟؟؟

سحر_هیس…قلابی به کارمون میاد…

همزمان یه دونه دیگه رو از تو جیب پشت شلوارش برداشت به مریم داد…

سحر_شرمنده رفیق واسه تو ندارم…

 

نام رمان: سه کله پوک
نویسنده: mhdye_pordln
ژانر: عاشقانه , طنز
تعداد صفحات: 212
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان سه کله پوک

دانلود رمان سه کله پوک , رمان سه کله پوک , رمان سه کله پوک pdf , رمان سه کله پوک apk , رمان سه کله پوک ایفون , رمان سه کله پوک اندروید , سه کله پوک , دانلود رمان عاشقانه سه کله پوک , رمان عاشقانه سه کله پوک ,