3 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان سکون

خلاصه رمان سکون :

درمورد مردی‌ست خودساخته که از کودکی روی پای خودش بوده و سختی های زیادی کشیده.. بی تابانه عاشقِ دخترِ مردی می‌شه که تو تمامِ این سال ها باهاشون بزرگ شده.. حالا زندگیش درست تو آستانه ی سی و چهارسالگی درگیر و دار بین گذشته و حال و آینده ای مونده که…گاهی آدم ها تصمیماتی می‌گیرند که سالیانِ سال اثرش جاودان می‌مونه و تو زندگیِ آیندگان تاثیراتِ ژرف و عمیقی می‌گذارد..

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان سکون :

و من حرف نداشتنِ کارِ پیمان را دیده بودم.. تقریبا بیست و هفت دقیقه از بسته
شدنِ درِ اتاقِ البرز می گذشت و من هنوز خس خسِ سینه ی دردناکش را به
وضوح می شنیدم.. جایی بینِ قفسه ی سینه ام می سوخت و تیره ی کمرم می
لرزید.. این لرزش داشت کم کم زانوهای لرزانم را تا می کرد..

لب بینِ دندان
گرفتم که از درد و درماندگی آخ نکشم.. صدای مکالمه ی ضعیفی از اتاق به گوشم
می رسید و نیازِ زیادی در خودم می دیدم برای فریاد زدن..

چه به روزِ البرز آورده
بود آن مردِ پدرنما… تصویرِ پوستِ سرخ و پیشانیِ عرق کرده ی البرز از مقابلِ
دیدم کنار نمی رفت.. لرزشِ خفیفِ بدنش را هنوز زیرِ دستم حس می کردم و
کاش کیومرث می فهمید من و البرز را در چه مخمصه ای انداخته…

خودم را نمی
بخشیدم.. البرز حالِ خوبی نداشت و من باید چه می کردم.. ؟! عارف نفسِ
عمیقی کشید و دیدم که به سمتم سر چرخاند.. دلتنگ بودم و دل نگران… دستم
روی قلبم نشست و مشت کردم ..
_ الوند؟ داری با خودت چیکار می کنی؟

دانلود رمان سکون

به سمتش چرخیدم و در حالی که قلبم با شدتِ هرچه تمامتر خودش را به دیواره
ی استخوانیِ سینه ام می کوبید لب زدم :
به سیما زنگ بزن و بگو شب بره عمارت.. پیشِ پریناز بمونه.. امشبو اینجا بمون
عارف !
و نگاهِ ماتش را دیدم.. هنوز عارف حرفی نزده بود که بالاخره پیمان دست از
شکنجه کردنم برداشت و در باز شد..

بی مکث از دیوار فاصله گرفتم و چشم بالا
کشیدم.. سرم سنگین بود و گردنم درد می کرد.. چشم های بی فروغ و ابروهای
در هم کشیده.. گوشیِ پزشکی دورِ گردنش بود و دانه های عرق روی
پیشانیاش.. از پشتِ اندامِ عضلانیاش دو نفر از همکارانش را دیدم که یکی…

داشت سِرُمِ البرز را چک می کرد و دیگری در حالِ پوشیدنِ کتش بود.. عارف به
جای من حروفِ درهمِ مغزم را به هم چسباند و پرسید :
_ حالش چطوره؟

و من با توپِ تنیسِ گلویم به البرزی نگاه کردم که چشم بسته آرام و بی دغدغه
نفس می کشید.. چه اهمیتی داشت که من در حالِ مرگ بودم و داشتم با
عزراییل دست و پنجه نرم می کردم؟! البرز نفس می کشید …
_ نگران نباشین.. خطری تهدیدش نمی کنه.. اما.. اما …
و خدا لعنتت کند پیمان.. این اما چه خبرهایی در پِی داشت؟ گوشم تیز بود و
چشم از البرز برنمی داشتم.. دستِ پیمان کتفم را نشانه رفت و تکانی خفیف
خوردم که نایِ سرِپا ماندن نداشتم.. اینروزها نیازِ مبرمی داشتم به تنها نبودن..
عارف گزینه ی مناسبی بود و حیدر…

دانلود رمان سکون

آخ که ای کاش کنارم بود و پدری می کرد
در برابرِ کیومرث… مقصر خودم بودم که حرفی از وضعیتِ البرز نزدم …
الوند.. برادرِ من نگران نباش.. میگم اما چون البرز شرایطِ بدی رو گذرونده.. روبرو
شدن با مسائلی که ناخواسته البرز باهاش دست و پنجه نرم کرده.. این شوک
زیادی بزرگ بوده واسش.. می فهمی که چی میگم؟
می فهمیدم؟ چیزی فراتر از فهم بود…

البرز خودِ من بود.. خودِ شکسته و
درماندهام.. همانی که ابدا تلاش نمی کرد برای قوی بودن! بااین حال البرز با
وجودِ رویارویی با آن زن و مرد هنوز…. خدایا شکرت.. برادرِ من مرد بود… مردتر
از من …
_ یکم آرامش.. یکم سکوت.. یکم تو.. کنارش باش.. میتونم رو بودنت حساب کنم؟
و عارف دست پشتِ کمرم گذاشت ..
_ خودم حواسم به شرکت هست.. بیست و چهارساعته.. نگران اون نباش.. الان
البرز از هر مسئله ای مهمتره !

دکتری که داشت سرمِ البرز را چک می کرد نیم نگاهی به چهارچوبِ در و مردی
انداخت که ایستاده در حالِ جان دادن بود.. دکترِ دیگر عینکش را تنظیم کرد و
روی پاشنه ی پا چرخید و کنارِ تختِ البرز دستی به پیشانیاش کشید و زیرِ لبی
گفت :
_ تبش اومده پایین.. مشکلی نیست ..

پیمان هنوز دستش روی کتفم بود و سری به عقب چرخاند و خسته نباشیدِ بلندی
گفت.. عارف آهسته تر گفت :
_ برو الوند.. کنارش باش.. من بچه هارو راهی می کنم ..
هردو دکتر کیف به دست تا کنارمان آمدند و من بالاخره به پیمان نیم نگاهی
انداختم که داشت با اطمینان سر تکان می داد.. چند ضربه به کتفم زد و گفت :
به خیر گذشت.. البرز قوی تر از چیزیه که فکرشو می کردم..

این خونه و حضورِ
تو واسش خود درمانه.. برو پیشش اگه هر مشکلی پیش اومد فقط کافیه زنگ
بزنین.. خودمو می رسونم ..
و از کنارم فاصله گرفت و از مقابلِ دیدم دور شد.. هر دو دکترِ روبرویم سری به
نشانه ی ادب تکان دادند.. از کنارم که گذشتند به عقب چرخیدم.. جایی که
احتمال می دادم پیمان ایستاده باشد..

دانلود رمان سکون

کنارِ عارف بود و من تنها به گفتنِ ممنون
پیمان اکتفا کردم.. خواهش می کنمی گفت و من به مکالمه ی مابینِ هر چهارنفر
بی اعتنایی کردم.. البرز نفس می کشید.. رو به عارف نیم نگاهی انداختم و
قدرشناسانه سر تکان دادم که با تکانِ سر جوابم را داد.. پا به اتاق گذاشتم و در را
پشتِ سرم بستم.. اتاق بوی غم می داد..

چند وقت از نبودنش می گذشت؟! حالا
دوباره اندامِ ظریفش… و تصویرِ الماس در برابرم جان گرفت.. اخم کردم و به
خودم تکانی دادم.. کنارِ تختش ایستادم و دستم را برای فرو نریختن به تاجِ تخت
تکیه دادم.. بالا و پایین شدنِ قفسه ی سینهاش خوش خبر بود و دلم لک زد برای
لمسِ موهایش.. بی معطلی خم شدم و لبِ تخت نشستم و تکان های تشکِ نرمِ
تخت البرز را تکانی خفیف داد و من جابجا شدنِ سیبکِ گلویش را دیدم..

دستمبی ملاحظه رویِ پیشانیاش نشست..

تب نداشت و زیرِلبی خدارا شکر کردم..
نگاهم از کبودیِ محسوسِ پشتِ دستش کشیده شد و پیشانی شو*” بوسیدم..
دلتنگ بودم برای ب رادرم.. پنجه هایم بینِ موهایِ نرمش فرو رفت و زمزمه کردم :
_ تموم شد البرز.. تموم شد داداش..

دانلود رمان سکون

فقط یه کابوس بود.. یه کابوسِ بد ..
چندین و چندبار پیشانیاش را بوسه زدم و کتِ تنگم را از تنم کندم و روی زمین
انداختم.. ردیفِ دکمه های پیراهنم را باز کردم و بی توجه به زمان و ساعت
کنارش روی تخت دراز کشیدم و به پهلو چرخیدم..

البرزِ بیهوش مثلِ همیشه آرام
بود و من دست از سرِ پیشانیاش برنداشتم که مبادا تب کند و متوجه نباشم.. سر
و صدا از بیرون به گوشم نمی رسید و چشم بستم.. تنم، فکرم، دلم خسته بود و
جای جای بدنم نبض میزد.. گویا از دویِ ماراتنِ سختی برگشته باشم عمیق و
آهسته نفس می کشیدم و هوایِ حضورش را به ریهام هدیه می دادم ..
_ بخواب الوند.. البرز اینجاست.. تموم شد !
و چندین بار برای خودم تکرارش کردم..

خوابم نمیبرد اما چشم باز نکردم و دست
از سرِ لمس کردنش برنداشتم.. عجیب به بودنش نیاز داشتم و البرزبود …
وقتی چشم باز کردم اتاق در تاریکیِ محض فرو رفته بود.. تا چشمم به تاریکی
عادت کند طول کشید و بالاخره البرز را دیدم..

چشمانش در تاریکی برق میزد..
نیم خیز شدم و صدایِ خستهام را از پستویِ حنجره بیرون فرستادم.. می لرزید و
خش داشت :
_ البرز… خوبی؟ بیداری؟ !
لحظه ای مکث کرد و به سمتم سر چرخاند.. معمولا این حرکتِ خفیفِ گردن را
انجام نمی داد.. بلند شدم و آباژور را روشن کردم.. با چشم به دنبالِ لیوانی آب
گشتم اما نبود.. البرز هنوز مسیرِ نگاهش من بودم..

دانلود رمان سکون

نفسم به شماره افتاده بود و
بالاخره دست از تکاپو برداشتم و روی تخت زانو زدم و دستِ چپم زیرِ سرش
نشست ..

چیزی می خوای؟! جانم داداش؟ جانم؟
نفسِ ملایمش بهم آرامش می داد.. همچنان تب نداشت ..
دیگه چیزی نیست که آرامشتو به هم بزنه.. برگشتی خونه و منم کنارتم..
بخواب داداش.. بخواب ..
زیرِ چشمش گود افتاده بود و رنگِ صورتش به واسطه ی نورِ آباژور زرد می
نمود…. کاش البرز حرف میزد که خوب می دانستم این سکوتِ چندساله، انتخابی
اجباری بود !

بیا فکر کنیم اتفاقی نیفتاده.. نه خری اومده نه خری رفته.. واسه من و تو که کلِ
زندگیمون تو س ربالایی بوده کارِ راحتیه! نه تو جز من کسیو داری نه من جز تو
کسیو.. اگه تمامِ دنیاهم به هم بریزه من ولت نمی کنم.. البرز تو نبودت زندگی
نکردم.. هیچوقت اینقدر خوب نبودم.. هیچوقت ..

نفسِ عمیقی کشید و لبخند زدم.. از این بابت مطمئن بودم که البرز گوشِ شنوایِ
حرف هایم بود.. مثلِ البرز نفس تازه کردم و دست از زیرِ گردنش بیرون کشیدم و
پتو را تا سینه اش بالا آوردم و به شوفاژ نیم نگاهی انداختم.. دمای هوا خوب
بود… ساعتِ آویزان از دیوارِ اتاق سه نیمه شب را نشان می داد ..
_ وقتِ قرصاته.. صبر کن واست آب بیارم ..

منبع:یک رمان

نام رمان: سکون
نویسنده: 1020
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 333
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان سکون

دانلود رمان سکون , رمان سکون , رمان سکون pdf , رمان سکون apk , رمان سکون ایفون , رمان سکون اندروید , سکون , دانلود رمان عاشقانه سکون , رمان عاشقانه سکون ,