4.3 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان شاه شدم گدا شدی

خلاصه رمان شاه شدم گدا شدی :

دانلود رمان شاه شدم گدا شدی بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

عاشقانه ای تلخ و شیرین… پر از درد و رنج و خوشی… پسری از جنس غرور و پول… دختری از جنس فروتنی و فقر… روایتم, روایت پسری است كه برای برهم زدن نامزدی با کسی که از او متنفر است هرکاری می کند تا قلب متلاطمش را آرام کند… پسری که نمی خواهد عشق زندگی اش را ازدست بدهد و می دهد… پسری که غرورش را از دست می‌دهد… پسری که می‌شکند زیر فشار غم از دست دادن عشقش و ازدواجی اجباری… پسری که خود را از صحنه روزگار خط می زند تا…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان شاه شدم گدا شدی :

از پله ها که پایین رفتم پرنیا رو جلوی تلویزیون دیدم .
براس دستی تکون دادم :
_بای آبجی .
به در که رسید گفت :
_پرهامی میشه برام آلوچه بخری؟ با چشمای گرد شده نگاهش کردم :
_عزیز دلم من این موقع سال گوجه سبز از کجا گیر بیارم؟ ناراحت نگاهم کرد :
_خب یه چیز ترش برام بخر بیار. چند تا لواشک و ترشی مخلوط .
خندیدم :
_دیوونه باشه یادم نرفت می خرم برات. خدافظ .

سریع ماشین رو از پارکینگ بیرون آوردم و رفتم سمت بیمارستان .
ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم .
داشتم از پله ها بالا می رفتم که صدای ایمان به گوشم خورد .
برگشتم سمت صدا .

ایمان دوید و اومد بغلم کرد و گفت :
_سلام پرهام!! خوبی داداش؟؟؟ وای چقدر دلم برات تنگ شده بود .
خودمو ازش جدا کردم :

_علیک سلام دکتر زند!! از احوال پرسی های شما!! نارفیق اگه دلت تنگ شده بود
میومدی بیمارستان پیشم .
همین طور که باهام از پله ها بالا می رفتیم گفت :
_اومدم بیهوش تشریف داشتید خندیدم :
_أع یادم نبود .
_چه شادی تو امروز .
سرتکون دادم :
_آخه باران اومد .
با تعجب نگاهم کرد :
_اع کجا؟
منم چشمام گرد شد :
_شیراز
_مگه شیراز نبود؟
_کیی؟؟؟
ایمان دستی به شونم زد :
_باران دیگه

از خنده سرمو گذاشتم رو شونش .
انقدر خندیده بودم اشک از چشم هام بیرون زده بود .

دانلود رمان شاه شدم گدا شدی

ایمان منو عقب کشید :
_زهرمار… چته ؟؟؟ با خنده گفتم :

_یه بار اومدم به بارون بگم باران ببین چه بساطی پهن کردی واسمون .
سکوتشو که دیدم گفتم :
_ایمان جان باران چیزیه که از آسمون میباره! باران از برخورد دوتا ابر تشکیل میشه .
اینو که گفتم هردو خندیدم …
دستش رو جلوی دهانش گذاشت :
_کوتاه بیا پرهام آبروم رفت!! آخه دکتر انقد خنگ …
خندمو جمع کردم :
_باشه بیا بریم تو اتاقم .
با ایمان وارد اتاقم شدیم .
حوصله پوشیدن روپوش رو نداشتم .
راحت رو صندلی نشستم .
به ایمان نگاه کردم .
با تعجب نگاهش کردم
_مگه شیفتت تموم نشده؟؟؟ چرا نرفتی؟ کمی خودشو جلو کشید
_داشتم میرفتم اما وقتی دیدمت منصرف شدم، راستش باهات حرف دارم .
به پشتی صندلی تکیه کردم
_درخدمتم …
نفس عمیق کشید و آب دهانشو پایین فرستاد
_راستش من مقدمه چینی بلد نیستم همونطور هم که منو میشناسی کسی جز تو رو
ندارم .

متفکرانه نگاهش کردم
_خب؟؟؟
_امممم… راستش میخواستم بگم که… بگم که اگه خانواده اجازه میدن بیام خواستگاری
پرنیا خانوم .
با تعجب بهش نگاه کردم .

دانلود رمان شاه شدم گدا شدی

خواستگاری پرنیا؟؟؟
سرمو پایین انداختم و گوشه لبمو گزیدم .
اگر میخواستم منطقی و عقلانی فکر کنم و جواب بدم بهش باید میگفتم باشه .
چون هم کامل میشناسمش و هم دکتره و به قول مامان از پایین شهر نیست، خونه داره،
ماشین داره… اما حیف که خواهرم دلش جای دیگه گیره .
_پرهام؟؟؟ سرمو بالا آوردم _بله ؟؟؟
_صحبت میکنی؟؟؟ صدایی صاف کردم
_آره ایمان صحبت میکنم… فقط یه چیزی …
_جانم؟ سمتش خم شدم
_اگر جواب منفی شنیدی خودتو نباز… خودتو وابسته کسی نکن… اگه با یکی دیگه
ازدواج کرد سست نشو، مرد باش، درسته عاشقشی اما ضعیف نشو… مثه من نشو… کار
احمقانه نکن، جلوشو نمیتونی بگیری همونطور که من نتونستم، اما زود نشکن، کارای
منو تکرار نکن، مثه من زود خودتو نباز، باشه؟؟؟ سرشو تکون داد سعی میکنم .
دستشو گرفتم
_ایمان نگو سعی میکنم بگو میتونم… ساده نیست نمیتونی باهاش کنار بیای مثه من،
اما بگو میتونم تا بتونی، ایمان نمیخوام اشتباهات منو بکنی، به هیچ کس تو این دنیا

نمیشه وابسته شد… به هیچ کس… توهم به کسی که هنوز وارد زندگیت نشده عادت
نکن که فراموش کردنش برات عذاب آور باشه. باشه؟ سرشو تکون داد
_باشه مرسی… توهم انقد خودتو ناراحت نکن… دیگه تموم شد .
از جام بلند شدم و پشت میزم نشستم
_میدونی چی بعد از ازدواج باران عذابم میده؟ بلند شد و دستش رو کرد توی جیب
شلوارش _چی؟؟؟
_اون خریتی که کردم…. اصلا تو کتم نمیره من همچین کاری کردم… نفهمیدم چی شد
که اون تیغو کشیدم رو رگم… انگار اصلا من نبودم… انگار اصلا عقلی نداشتم… دل بی
منطقم بود و بس… اخ که چقدر نفهمی کردم ! ….
لبخند بی روحی تحویلم داد

دانلود رمان شاه شدم گدا شدی

_آدم وقتی عصبی یا ناراحته هر کاری از دستش برمیاد… الان که خداروشکر سالمی از
حالا به فکر آیندت باش… از الان قوی بودنتو، مرد بودن تو به رخ مردم بکش .
لبخندی زدم که گفت: خب دیگه من میرم، خدافظ .
_مراقب خودت باش. خدافظ .
ساعت نزدیک هشت شب بود و دلم نمیخواست برم خونه، دلم نمیخواست پامو بذارم
تو خونه ای که قراره نامزد کنم …
پشیمون بودم …
از حرفم …
از قبول کردنم …
از اینکه زود حرف سپهر رو باور کردم …
تلفن اتاقو برداشتم و به منشی زنگ زدم .
-خانم اشرفی میشه اتاق آقای بازرگانی رو برام بگیرید وصل کنید؟

-بله جناب دکتر چند لحظه صبر کنید .
چند ثانیه بعد وصل شد .
_سلام آقای بازرگانی .
-سلام بفرمایید .
_انگار نشناختید… پاکدل هستم .
خندید
_آو ببخش پرهام جان. خوب هستی؟ پدر خوبن؟
-ممنون جناب دکتر خوبن؟ دکتر یه سوالی داشتم .
لحنش جدی شد
_بفرمایید درخدمتم .
_دکتر میشه از جنین یک ماهه آزمایش دی ان ای گرفت؟؟؟ خیلی خونسرد و قاطع
گفت
_بله .
با تعجب پرسیدم
_یعنی هیچ مشکلی پیش نمیاد براش .

نام رمان: شاه شدم گدا شدی
نویسنده: عرفانه میرزایی
ژانر: عاشقانه , ازدواج اجباری
تعداد صفحات: 238
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان شاه شدم گدا شدی

دانلود رمان ,دانلود رمان شاه شدم گدا شدی , رمان شاه شدم گدا شدی , رمان شاه شدم گدا شدی pdf , رمان شاه شدم گدا شدی apk , رمان شاه شدم گدا شدی ایفون , رمان شاه شدم گدا شدی اندروید , شاه شدم گدا شدی , دانلود رمان عاشقانه شاه شدم گدا شدی , رمان عاشقانه شاه شدم گدا شدی ,