4.7 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان شاه شطرنج

خلاصه رمان شاه شطرنج :

گیرم که باخته ام !!!
اما کسی جرات ندارد به من دست بزند یا از صفحه بازی بیرونم بیندازد .
شوخی که نیست , من شاه شطرنجم !!!
تخریب می کنم آنچه را که نمی توانم باب میلم بسازم .
آرزو طلب نمیکنم، آرزو میسازم .
لزومی ندارد من همانی باشم که تو فکر میکنی ،
من همانی ام که حتی فکرش را هم نمی توانی بکنی .
زانو نمی زنم، حتی اگر سقف آسمان ، کوتاهتر از قد من باشد !
زانو نمی زنم، حتی اگر تمام مردم دنیا روی زانوهایشان راه بروند !
” من زانو نمی زنم. . . “….

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان شاه شطرنج :

خانه اش بزرگ است…نه خیلی زیاد…نه خیلی تجملاتی…ست سورمه ای و سفیدش به دلم نشسته…همه جا را نگاه می کنم…همه کشوها…همه کمدها و حتی همه کتابها…آلبومش را باز می کنم…بیشتر عکسها مربوط به دوران زندگیش در انگلستان است…و در اکثر آنها یک دختر چشم آبی و قد بلند با زیبایی اروپایی خاصش به من دهان کجی می کند…دنبال عکسی از مادرش می گردم…قسمت انتهایی آلبوم را به او اختصاص داده…

زن لاغر اندام و نحیفی که به شدت مریض احوال به نظر می رسد…باز هم می گردم…کنجکاوم عکسی از خانواده جدید احتشام ببینم…اما به جز چند عکس تکی از آوا…چیزی پیدا نمی کنم…

آلبوم را می بندم و به آشپزخانه می روم.پودی سرش را بین پرهایش فرو برده و چرت می زند.ضربه ای به قفسش می زنم و عیشش را خراب می کنم…با بداخلاقی خرخری می کند و سرش را 180 درجه می چرخاند.انگار نمی خواهد چشمش به من بیفتد.

تیکه بیسکوییتی در دهانم می گذارم و چمدانها را به اتاق می برم و لباسهایم را در کمد می چینم.صدای زنگ تلفن از جا می کَنَدَم.با احتیاط از بین لباسها رد می شوم و به پذیرایی می روم…دستم را دراز می کنم که گوشی را بردارم..اما بوق قطع می شود و صدای زنانه گریانی خشکم می کند.

دانلود رمان شاه شطرنج

-امیرحسین خونه نیستی؟موبایلتم که جواب نمی دی…کجایی؟بیا خونه…حالم خوب نیست…پدرت که دیوونه شده…آوا هم اذیتم می کنه.

چند لحظه مکث می کند.

-میای امیرحسین؟میای؟حداقل بیا آوا رو ببر…می ترسم یه کاری دست خودم بدم…!

زانوانم تاب نمی آورند…روی مبل می نشینم…دستهایم درست به شدت صدای زن…می لرزند…در هم قفلشان می کنم…محکم بهم می فشارمشان…اما آرام نمی گیرند…وجدانم لحظه ای نهیب می زند…اما توی دهانش می کوبم…با تمام قدرتم…حتی بیمار و بی پناه بودن این زن هم نمی تواند

در اراده ام خلل ایجاد کند…نمی تواند…نمی گذارم…! گوش تیز می کنم…صدای چرخش دسته کلید را می شنوم…سریع دکمه دیلیت تلفن را فشار می دهم و پیام را پاک می کنم…با لبخندی که مصنوعی بودنش را فقط خودم می دانم… به استقبال امیرم می روم…اجازه نمی دهم این بیست روز خراب شود…

اجازه نمی دهم…!

کمرم را در بر می گیرد و با شیطنت می گوید:

-از بس حواسمو پرت کردی که یادم رفته گوشیمو شارژ کنم.

دانلود رمان شاه شطرنج

می خندم…سرم را روی سینه اش می گذارم و می گویم:

-من چی بگم که یادم رفته ناهار درست کنم؟

اخم می کند.

-ای بابا.یعنی باید با شکم گشنه رانندگی کنم؟

با دلهره نگاهش می کنم…نمی خواهم برود…نمی خواهم دور شود حتی برای یک ساعت…حتی برای یک دقیقه..حتی برای یک لحظه…! موهای ریخته در پیشانیم را کنار می زند و می گوید:

-مگه یه سفر دو نفره نمی خواستی؟جایی که هیچ کسی نباشه؟

باز هم بغض می آید.دستش را تا گونه ام پایین می آورد.

-اگه الان نریم…با وجود اون وروجک تو شکمت دیگه نمی تونیم.

در چشمان براق و خندانش خیره می شوم و آرام می گویم:

-مرسی…!

چانه ام را در دست می گیرد.

-نبینم بغض کنی فندق خانوم.

 

دانلود رمان شاه شطرنج

چشمان تر شده ام را می بندم وعطر تنش را در ریه هایم ذخیره می کنم.

-خوشبختی یادم رفته…طول میکشه تا بهش عادت کنم.

انگشتش را زیر چشمم می کشد.

-از دستش نمی دیم…مگه نه؟

پلک می گشایم.خنده از نگاهش رفته…نوعی ترس…نوعی اضطراب…حتی شاید شک…جایش را گرفته…محکم در آغوش می کشمش.

-اگه خدا بزاره…!

موهایم را می بوسد و زمزمه می کند.

-خدا مسئول حماقت بنده هاش نیست.

دانلود رمان شاه شطرنج

دلم می لرزد….با خودم کلنجار می روم…چهره شیرین آوا پیش چشمم جان می گیرد…نمی توانم…نمی توانم…می خواهم…اما نمی توانم از این بچه راحت بگذرم…از تنش فاصله می گیرم.سرم را پایین می اندازم و می گویم:

-می خوای آوا رو هم ببریم؟؟

ابروهایش را بالا می دهد.

-چرا؟

آب دهانم را قورت می دهم.

-آخه گفتی مامانش ناراحتی اعصاب داره.شاید درست نباشه باهاش تنها بمونه.طفلی مریضم هست.یه کم نگرانشم.

کاپشنش را از تنش در می آورد و می گوید:

-نگران نباش.سپردمش دست متین.اون حواسش هست.

نفس راحتی می کشم…نزدیک بود وجدان نیمه هوشیارم خفه ام کند…!

نمی دانم کجاییم…نمی خواهم بدانم…مهم نیست که بدانم…همین که کلبه چوبی کوچکی نزدیک به جنگلی انبوه در کنار دریاچه ای خروشان داریم …کفایت می کند.مهم نیست که فرسنگها از شهر فاصله داریم و اطرافیانمان روستاییان ساکت و کم حرفی هستند که هیچ از زبانشان نمی فهمیم…

همین که آغوش گرمی برای پناه بردن و دستان قدرتمندی برای تکیه کردن دارم…کفایت میکند. مهم نیست که شبها سرد می شود و بخاری برقی کنار اتاق جوابگوی نیازمان نیست…گرمای تن مردی که دوستش دارم…کفایت می کند. مهم نیست که باران لحظه ای بند نمی آید و فرصت بیرون رفتن نمی دهد…همین که پنجره مربعی نه چندان بزرگی رو به سبز و آبی مقابلمان داریم و گلیم کهنه اما تمیزی که رویش می نشینم و در آغوش هم فرو می رویم و فنجانی چای که آرام و با لذت در کنار هم می نوشیم…کفایت می کند.مهم نیست که در هتلهای پنج ستاره با اتاقهای آنچنانی و غذاهای آنچنانی تر نیستیم…

همین که صبحانه ای محلی می خوریم و غذای ساده ای روی اجاق برقی دو شعله می پزیم…کفایت میکند.مهم نیست که تشک پرقو نداریم و روی زمین می خوابیم…صدای قلب همسرم…برای بی دغدغه خوابیدنم…کفایت می کند.مهم نیست که موبایلمان آنتن نمی دهد و ارتباطمان با جهان بیرون قطع شده…همین که امواج چشمان یکدیگر را با یک نگاه دریافت می کنیم…کفایت می کند.مهم نیست…واقعاً مهم نیست که کجاییم…همین که با همیم کفایت می کند…!

دانلود رمان شاه شطرنج

این روزها…خدا هم مهربان تر شده…انگار زیاد دور نیست…انگار زیاد دلخور نیست…! انگار مهلتم داده…آرامشم را بهم نمی زند…دعوا نمی کنیم…داد نمی زنم…سکوت نمی کند…این روزها صدایش را می شنوم…نه فقط از بطنم…نه فقط از درونم…تک تک برگهای باران خورده صدای خدا را انعکاس می دهند. وقتی امیر بغلم می کند…وقتی دستش را روی شکمم می گذارد…وقتی که زیر گوشم فندق می گوید و مرا مست عشقش می کند…

لبخند خدا را می بینم.می بینم که می خندد.آرام می خندد.با مهر می خندد.بی قهر می خندد.وقتی احساس عمیق امیر را به فرزند نصفه و نیمه مان لمس می کنم…وقتی شوق کودکانه اش را برای پدر شدن حس می کنم…وقتی نگاه مشتاقش را روی شکم تخت و خوابیده ام می بینم…برگشتن خدا را با پوست و گوشتم می فهمم و درک می کنم.خدا آمده…همین جاست…آن خدای بزرگ…آن جبروت عظیم…آن قادر مقتدر…همین جاست…

توی کلبه کوچک ما…پیش ماست…بی هیچ کبر و غروری به خاطر خداییش…! هنوز با هم حرف نزده ایم…گاهی شبها که امیر می خوابد…آرام صدایش می زنم…می گویم…خدا…هستی؟احساس می کنم با نوازش جوابم را می دهد…می شنوم…می گوید هستم…حرف بزن…بگو…بیا…برگرد…! می خواهم…می خواهم…اما نمی توانم…غریبی می کنم…آخر دور شده ام…بد شده ام…کثیف شده ام…آنی نیستم که بودم…می شنوم…تو بیا…تو برگرد…بقیه اش با من…! می خواهم…اما نمی توانم…اگر دوباره دستم را ول کند چه؟ اگر دوباره تنهایم کند چه؟ می شنوم

…من تنهایت نگذاشتم….من رهایت نکردم…تو چشم بستی…تو رو برگرداندی…بغض می کنم…التماس هایم یادش رفته…خاک بر سر ریختنهایم را فراموش کرده…رنجی را که کشیدم ندیده…مرا از خاطر برده بود…هرچه داد می زدم نمی شنید…زمزمه می کنم…نمی شنیدی خدا؟نمی شنیدی؟می بینم که دلش می گیرد…دل منهم می گیرد…سرم را توی سینه امیر فرو می برم و از درد می گریم…جنس غمم را می شناسد…دستش را دورم حلقه می کند و آرام می گوید:

 

نام رمان: شاه شطرنج
نویسنده: P*E*G*A*H
ژانر: عاشقانه ,اجتماعی
تعداد صفحات: 470
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان شاه شطرنج , رمان شاه شطرنج , رمان شاه شطرنج pdf , رمان شاه شطرنج apk , رمان شاه شطرنج ایفون , رمان شاه شطرنج اندروید , شاه شطرنج , دانلود رمان عاشقانه شاه شطرنج , رمان عاشقانه شاه شطرنج ,