3.3 8 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان شراکت اجباری

خلاصه رمان شراکت اجباری :

داستان راجب دختر شیطون و زبون درازی هست که هیچ جوره با ازدواج کنار نمیاد؛اما ناخواسته با کسی آشنا می‌شه ویه جورایی مسیر زندگی‌ش عوض می‌شه…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان شراکت اجباری :

این جوری صدام نکن آریان، که قید همه قول و قرار هام با خودم رو می زنم و جانم پر رنگ و لعابی تحویلت می دم.

-هی جوجه زبون دراز؟

با این حرفش به خودم اومدم.

-بله؟

خندید و گفت: یعنی خوشم میاد خوب اسمت رو بلدی.

با حرص تو بازوش زدم.

-خب حالا بهم نخند، چیزی می خواستی بگی؟

دستش رو بالا آورد و گوشه لبم که پاره شده بود رو لمس کرد.

دستم روی شقیقه اش ثابت موند، قدرت حرکت نداشتم، به چشم هاش زل زده بودم که آدم رو تسخیر می کرد.

. لرزیدم، نه از سرما، از حس عشقی که تازه شکل گرفته بود، از خجالت، از غصه، از پس زده شدن

-دستم بشکنه

ان قدر آروم گفت که حس کردم یه صدای گنگ تو سرم پیچید و رفت، دور شد، ان قدر دور که شک کردم گوینده اش آریان باشه.

به سرعت جت بلند شد و به طرف حموم رفت.

دانلود رمان شراکت اجباری

با تعجب به حرکاتش نگاه کردم اگه دوستش نداشتم الان حتما یه سیلی نوش جان می کرد حس خوب و بدم با هم تضاد داشت، حس بدم از این بود که چرا یهویی رفت؟

صداش رو از توی حموم می شنیدم.

-نورا ممنون از این که اومدی… اما برو

یه کم ناراحت شدم اما نمی خواستم برم، فورا رفتم و قرص مسکنی از پذیرش گرفتم و به همراه ظرف سوپ به اتاقش برگشتم.

روی تخت خوابیده بود، اولش با تعجب نگاهم کرد، فکر نمی کرد کارت اتاقش رو کش برم؟

ظرف سوپ رو روی عسلی گذاشتم و قرص رو هم به همراه لیوانی به دستش دادم.

قرص رو‌ خورد و دوباره دراز کشید.

به سوپش اشاره کردم.

-این یادت رفت.

بدون این که به ظرف نیم نگاهی بندازه، با لحن سردی گفت: میل ندارم، بهت گفتم برو، می خوام بخوابم، چرا هنوز این جایی؟

-ان قدر بخواب تا زخم بستر بگیری.

دستم رو روی پیشونیش گذاشتم که چشم هاش رو بست و فورا باز کرد.

-چی کار می کنی؟

-می خوام ببینم تب داری یا نه؟

دستم رو پس زد.

-نورا خودم می تونم این رو بفهمم، خواهشا برو بیرون، من مریض شدم و این یه چیز شخصیه نمی خوام دخالت کنی.

حالا بیا و خوبی کن، حتی ثانیه ای نمی خواستم تنهاش بزارم، هر چی بود مقصرش من بودم اما این حرف هاش قلبم رو‌ می سوزوند.

-باشه می رم.

-خوب کاری می کنی.

با دل خوری دستی به شالم کشیدم که با اخم مچ دستم رو کشید.

جهنم، بمون اما خودت خواستی، حالا هم آروم یه گوشه بشین می خوام استراحت کنم.

دانلود رمان شراکت اجباری

دستش رو به آرومی پس زدم.

-خداحافظ

بدون این که کارت رو بهش بدم، فورا به اتاقم برگشتم.

هه خیال کردی؟ دل خورم ولی نه، حالا حالا ها بیخ ریشتم

لباس بیرونم رو عوض کردم و تونیک شلواری پوشیدم و بعد از برداشتن شالی به اتاقش رفتم.

آروم در رو باز کردم چشم هاش بسته بود و ریتم نفس های منظمش نشون از این می داد که خوابش برده، دوباره دستم رو روی پیشونیش گذاشتم، باز هم تب نداشت.

اگه بیش تر از این می خوابید ممکن بود تبش بالا بره، بالای سرش وایستادم و آروم صداش کردم.

-آریان؟

دیدم جواب نمی ده، چند بار دیگه صداش کردم.

-آری؟

-خدایا خودت حفظش کن نکنه مرده؟

با دستم تو سرم زدم، دیوونه اخه آدم با سرما خوردگی می میره؟

این بار با صدای بلند تری که به فریاد می خورد گفتم: آری؟

پارت شصت و هشتم

یه دفعه چشم هاش باز شد و با ترس نگاهم کرد، خودم هم از این یهویی بودنش ترسیدم و یه قدم عقب رفتم.

-تو این جوری آدم ها رو بیدار می کنی؟ با ترسوندن؟

به خودم اشاره کردم.

-متوجه هستی اونی که ترسیده منم؟

-آروم هم صدا می کردی بیدار می شدم.

حالت‌ متفکری ‌به ‌خودم ‌گرفتم.

دانلود رمان شراکت اجباری

-من چه طور به این فکر نکرده بودم؟ مثل خرس خوابیدی هر چی صدات کردم جواب ندادی.

یه کم خندید و گفت: فکر کردم رفتی

شال رو جلوش تکون دادم.

-نترس الان می رم، این رو آوردم به سرت ببندی، سر دردت بهتر می شه.

ازم گرفت و دور سرش بست و

از جاش بلند شد و مقابلم وایستاد.

ماشالا نیروش هم که دوباره برگشته.

-اجازه می دی نورا؟

پرسشی نگاهش کردم.

-می خوام صورتم رو بشورم، می شه بری کنار؟

-سوپت رو نخوردی؟

نگاه چندشی بهش کرد.

-اگه بگم از سوپ حالم به هم می خوره چی می گی؟

-هیچی می گم الان باید به زور بخوریش.

-نورا جدیدا تو مسائل شخصیم زیاد دخالت می کنی و مطلعی که اصلا از این کار خوشم نمیاد؟

-تو ام مطلعی که زبونت خیلی تند و تیزه؟

-و تو می دونی که زبونت خیلی درازه؟

-بله می دونم، برو سوپت رو بخور

شونه ‌ای ‌بالا داد.

-هوف از دست تو، دیگه برم؟

تکونی به خودم دادم که از کنارم رد شد و لحظه آخر برگشت و گفت: ممنون از مراقبتت، ولی بدون این کار هام حالم خوب می شد، دیگه برو اتاق خودت

من رو بگو به خاطر عذاب وجدان دیشب این همه زحمت کشیدم، آخرش این جوری جوابم رو می ده، تشکر کردنش هم خاصه، فقط باعث تخریب آدم می شه.

سوپش روی میز بود، اصلا به من چه، من وظیفه ام رو تا حدودی انجام دادم و از این جا به بعدش به من مربوط نمی شد، فقط چیزی که اصلا هضمش نمی کردم این بود که من عاشق چیه آریان شدم، تنفرش؟شاید هم رفتار ضد و نقیضش، احتمالا هیچ وقت جواب سوالم رو نتونم بگیرم.

منبع:یک رمان

نام رمان: شراکت اجباری
نویسنده: Mohad.76
ژانر: عاشقانه , طنز
تعداد صفحات: 507
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان شراکت اجباری

دانلود رمان شراکت اجباری , رمان شراکت اجباری , رمان شراکت اجباری pdf , رمان شراکت اجباری apk , رمان شراکت اجباری ایفون , رمان شراکت اجباری اندروید , شراکت اجباری , دانلود رمان عاشقانه شراکت اجباری , رمان عاشقانه شراکت اجباری ,