4.4 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان شهربازی

خلاصه رمان شهربازی :

این دنیا مثله شهربازی میمونه یه عده وارد بازی میشن و یه عده بازی ها رو هدایت میکنن یه عده هم بازی های جدید طراحی میکنن، این میون یه عده بازی می خورن و حالشون بد میشه و یه عده سرخوش از هیجانات کاذبی که بهشون دست داده بلند بلند می خندن و حتی به اونهایی که بد حالن نگاه هم نمی کنن.دختر قصه ی ما تو این شهربازی بازیچه ی دست مردان مهم و عزیز زندگیش میشه و تو همین بازی ها کم کم بزرگ میشه…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان شهربازی :

همانطور که روی تختم نشسته بودم پاهایم را دراز کرد و سرم را روی بالش گذاشتم.
عروسی آنها به من ربطی نداشت.
به هر حال این اتفاقی بود که مدتها منتظر آن بودم. سوتفاهمی که طاها دچارش شده بود از اشتباه خودش بود و
دلیلی نداشت آرش و تارا به این خاطر ازدواج شان به هم بخورد.
دوست نداشتم دلیل جدایی یا نرسیدن آنها به هم باشم و به هیچ وجه اجازه نمی دادم آنها مرا مانع زندگی و
خوشبختیشان ببینند.

دو روز از صحبت تلفنیم با سارا گذشته بود و خبری دیگری نشده بود. گوشی را برداشتم و شماره ی آرمین را
گرفتم. خیلی زود جواب داد .
_ سالم آرام جان.
_ سالم ، خوبی؟
_ عالی تو چه طوری؟
_ خوبم راستی تبریک داری بابا میشی.
_ مرسی عزیزم. انقدر هیجان دارم که نگو.

هیجانش از صدایش هم کامال مشخص بود. کمی مکث کردم .. باید حرفم را طوری میزدم که آرمین کامال قانع
شود.
_ آرمین؟
_ جانم
_ میگم …. چیز …. درمورد …. عروسیه آرش و تارا
_ آرام من موافق نیستم.

دانلود رمان شهربازی

تعجب کردم.
_ چرا؟
_ نمی دونم به نظرم درست نیست.
_ به خاطر من؟
…….. ) جوابم را نداد ، من نمی خواستم دلیل بهم خوردن این ازدواج باشم. (
_ آرمین به خاطر من مخالفی؟
_ خب …. آره
_ آرمین خواهش می کنم تو این مورد بی خیال من شو.

_ آرام مگه میشه. اینجوری دیگه طاها کامال به ما وصل میشه. تو اینو می خوای؟
_ چرا باور نمی کنی … طاها اصال دیگه برای من مهم نیست. بود و نبودش برای من فرقی نداره.
_ آرش داغونه آرام.
_ پس به خاطر آرش تو دیگه مخالفت نکن. آرمین تو که میدونی چقدر از حس مزاحم بودن بدم میاد. تو رو خدا
کاری کن این دو تا به هم برسن به خدا سخته برام فکر اینکه من مزاحم رسیدن این دوتا بودم. تو که می دونی
آرش چند سال عاشق تارا بوده.

من کاری به بدبختیای که خودم داشتم ندارم. به هر حال آرش هم حق داره با
کسی که دوسش داره ازدواج کنه…… منم که تصمیم ندارم برگردم ….. پس قرار نیست حضور طاها اذیتم کنه.

هرچند که دیگه حضورش برام اهمیتی هم نداره.
_ نمیشه که …. یعنی چی تصمیم نداری برگردی ، اصال من به خاطر طاها مخالف این وصلتم…. تو هم درست که
تموم شد برمی گردی.

_ آرمین …. قبول کن که خانواده ی ما نرمال نیست. من توی خونه ی خودمون در کنار پدر و مادرم همیشه معذبم.
هر چقدر هم که عوض شده باشم اما بعضی چیزا رو نمیشه عوض کرد.

من اینجا آرامش دارم آرمین. آرامشی که
هیچ وقت توی خونه ی خودم نداشتم. دوست ندارم حتی فکرم توی سر هیچ کسی باشه ، به خدا من از این
جدایی راضیم. مطمئنن مامان و بابا هم راضین . خودت گفتی حال روحی مامان خیلی بهتر شده…. خب دلیلش
ندیدن منه دیگه….

دانلود رمان شهربازی

_ آرام این چه حرفیه اصال این طور نیست … مامان تحت نظر روانپزشکه به خاطر این حالش بهتر شده.
_ باشه قبول …. اصال این موضوع و بذار کنار االن موضوع ازدواج آرشه. من نمی خوام دلیل جدایی تارا و آرش
باشم ، تور و خدا آرمین تو هم کوتا بیا. شماها منو درک نمی کنین به خدا سخته برام اینکه حتی توی فکرتون
اینه که نمی خواین به خاطر “آرام” این وصلت سر بگیره.
……
_ با آرش صحبت کن آرمین ….. بهش بگو اگه واقعا به خاطر من مخالفه ، من هیچ وقت نمی بخشمش. آرمین نمی
خوام ناراحتت کنم اما انقدر بی دلیل تمام عمرم ، خانوادم منو مقصر چیزایی که ربطی به من نداشته دونستن که
اصال دلم نمی خواد دلیل هیچ چیزی باشم. هیچ چیز…..
_ آرام اشتباه می کنی.

_ اشتباه نیست
_ باشه باشه… تو خودتو ناراحت نکن. من حرفاتو به آرش میگم. اما تصمیم با خودشه.
_ مطمئن باش خوشحال میشه.

_ چی بگم…… تقصیر خودمونه…. کارای ما باعث این افکار تو شده و کاری هم از دستمون برنمیاد.
_ نمی خوام ناراحتت کنم. اما خواهش می کنم اگه آرامش من براتون مهمه و اگه واقعا منو دوست دارید، هیچ
کاری به خاطر من انجام ندید ….. منو دلیل تصمیماتتون ندونید … انقدر از بچگی بی دلیل ، دلیل دعوا های مامان
و بابا بودم که واقعا دلم نمی خواد دلیل هر اتفاق دیگه ای هم من باشم.
_ باشه عزیزم تو حق داری …. خودتو ناراحت نکن.

_ مرسی…. ببخشید اگه از حرفام ناراحت شدی.
_ به هر حال حقیقت تلخه.
_ به سارا جون سالم برسون.
_ تو هم به مسعود خان

_باشه حتما ، خداحافظ
_خداحافظ.

دانلود رمان شهربازی

از روزی که با آرمین صحبت کردم یک هفته گذشته بود و او حرف هایم را به آرش منتقل کرده بود.
خب به هر حال آرش هم عاشق تارا بود و مطمئنم که اگر حتی عالقه ای هم به من داشت آنقدر قوی نبود که او را
از ازدواج با تارا منصرف کند و شاید فقط باعث همین تعلل هایش میشد که انگار با حرف هایم او را از آن وضعیت
نجات داده بود که او هم راضی به ازدواج شده بود.

به هر حال زندگی این بود و هیچگاه همه چیز خوب و باب میل نیود. هرچند که من واقعا از ازدواج آنها ناراحت
نبودم. به هر حال سهم من از برادرانه های آرش همان عذاب وجدانی بود که نسبت به من داشت.
حاضرو آماده از خانه خارج شدم. قرار بود با نیما در پارک نزدیک خانه کمی قدم بزنیم. با این که نیما هفت سالی
از من کوچک تر بود اما برایم واقعا حکم یک دوست را داشت.

نیما در کنار شیطنت های مخصوص سنش ، رفتار ها
و خصلت های بزرگانه ای داشت که باعث میشد روی او حساب دیگری باز کنم. مخصوصا که از لحاظ قد و هیکل
به مسعود خان رفته بود و بیشتر از سنش نشان می داد.
_ خوبی آرام
_ آره
_ پس چرا انقدر تو فکری
_ همینجوری.

دانلود رمان شهربازی

_ یه چیزی بهت میگم اما قول بده تا بابا بهت نگفته به روی خودت نیاریا؟
_ تو دوباره گوش وایسادی؟
_ نه خیر، از بیرون اومدم خونه بابا داشت تو آشپزخونه تلفنی صحبت می کرد متوجه رسیدن من نشده بود و بلند
بلند حرف میزد، خب منم که کر نیستم ، شنیدم دیگه.
_نمی خواد بگی اگه به من مربوط باشه مسعود خان باالخره بهم میگن.

_ باشه خودت خواستی اما اگه یه دفعه بابا با بلیط رفتن به ایران اومد سراغت دیگه حق اعتراض نداری.
شوکه شده سر جایم ایستادم، امکان نداشت مسعود خان بدون در نظر گرفتن تصمصم من همچین کاری کند.

_ چی شد پشیمون شدی، می خوای بگم.
_ نیما دفعه ی آخرت باشه گوش وایسی ….. اما حاال بگو ببینم چی شنیدی.
_ بیا بریم یه بستنی مهمونم کن تا بگم.
از هر فرصتی برای سود بردن استفاده می کرد. با هم به کافه ای همان اطراف رفتیم و منتظر سفارشاتمان
نشستیم و نیما خان باالخره زبان باز کرد.

دانلود رمان شهربازی

_ خب بریم سر اصل مطلب، بابا داشت از یه عروسی صحبت می کرد ، خبر داری؟
_ عروسی آرش.
_ نمی خوای بری؟
_ خب …. نه.
_ به نظرم اون شخص پشت خط داشت به چیزی اصرار می کرد، چون بابا می گفت ، این تصمیم به خود آرام
مربوطه و اگه نخواد بیاد من نمی تونم مجبورش کنم.

در فکر فرو رفتم . یعنی آنها می توانستند مرا مجبور کنند که در این عروسی شرکت کنم.
_ آرام من همین چیزا رو بیشتر نشنیدم اما وقتی وارد آشپزخونه شدم بابا انقدر تو فکر بود که حتی متوجه من
نشد.برای همین فکر کردم احتماال این مسئله باید خیلی جدی باشه.

نام رمان: شهربازی
نویسنده: allium
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات:471
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان شهربازی

دانلود رمان شهربازی , رمان شهربازی , رمان شهربازی pdf , رمان شهربازی apk , رمان شهربازی ایفون , رمان شهربازی اندروید , شهربازی , دانلود رمان عاشقانه شهربازی , رمان عاشقانه شهربازی ,