1 1 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان شکاف ضمیر

خلاصه رمان شکاف ضمیر :

شکاف ضمیر برگرفته از اتفاقات اجتماعی هست که در چند سال اخیر در ایران رخ داده است؛ این حوادث در قالب یک رمان با موضوعات انرژی هسته‌ای، تروریست‌ها و… برای بزرگداشت شهدای هسته‌ای ایران گردآوری شده است.

شکاف ضمیر برگرفته از افراد جاه طلب و حاوی اطلاعات مهمی است که جاسوسان، آن‌ها را در اختیار گروه موساد می‌گذارند و گروه‌‌هایی، رهبری برنامه‌های از پیش تعیین شده‌‌شان را بر عهده می‌گیرند. حادثه‌هایی که جز نابودی ایران برنامه ریزی نشده است.

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان شکاف ضمیر :

خیلی مشکوک به نظر می‌ر‌سید. ریسک معنایی ندارد هنگامی که نتوانم دوست و دشمنم را تشخیص بدهم! دو پهلو بودن حرف‌هایش دو معنا بیشتر برای من ندارد. اول این‌که، شاید از طرف پلیس، ماموریت دادن آمار را دارد تا قاتلین را پیدا کنند. دوم این‌که شاید از طرف دشمنان صنیعی قصد به دام انداختن افراد مرتبط با او را دارند! با این تفسیرات چیزی جز مرگ در انتظارم نیست.                                                                                                           آرام اسلحه سیاه رنگ را از کمرم، که پنهانش کرده بودم را نمایان ساختم و به لطف صدا خفه‌کنی که بر رویش وصل بود، دو دست زن را مورد اصابت گلوله قرار دادم. از درد جیغ فرابنفشی کشید که داخل گوشم شروع به زنگ زنگ کردن افتاد.

زن بدون لحظه‌ای فوت‌ وقت همانند ماری که دور طعمه خود می‌گردد تا شکاری بی‌نظیر انجام دهد؛ دور‌خودش می‌گشت و ناله سر داده بود. وقت برای تماشای درد و رنج زن نداشتم؛ باید هر چه زودتر این مکان، که مجهز به دوربین‌های مداربسته بود را ترک می‌کردم.

سریع با گام‌‌هایی محکم خود را به حیاط تیمارستان رساندم. وقتی اولین گامم بر آسفالت کف حیاط رسید، خم شدم و نفسی گرفتم. تند‌تر از همیشه با دوی سرعتی، خود را بین درختان سرسبز که دو‌ طرف جاده را زینت‌ بخشیده بودند رفتم.

صدای آژیر خطر و ایست‌ سربازها در محوطه، آغاز شد. دو سرباز در مقابلم برای متوقف سازیم وجود داشتند. بقیه هم جلوی در آهنی آبی جای‌گیری، بعضی‌ها هم مراقب بودند که مریض‌ها فرار نکنند! با یادآوری موقعیت پیش آمده و داشتن چهار گلوله، کاری بهتر از اغتشاش بین بیماران و انداختن ترس و وحشت بین آن‌ها وجود نداشت. داروی درد من نبود شلوغی بود! قطعا ترس‌ بیشتر بیمارها، جیغ و فرارهایشان باعث بهم‌ریختگی اوضاع و فراری آسان‌تر برای من از میان بیماران بود! صدای نزدیک شدن پا می‌آمد، درنگ جایز نبود. برگشتم و سرباز پشت‌سرم را با تیر به پاهایش، از پیشروی بیش از حدش جلوگیری کردم.

دانلود رمان شکاف ضمیر

صدای گوله‌هایی که به‌ طرفم نشانه می‌گرفتند باعث شد تا روی زمین غلت بخورم و کوبیده شدن سنگ‌ریزه‌ها بر بدنم را با جان و دل بخرم. در نزدیکی درختی بودم؛ سریع از جایم خیز برداشتم و از درخت چنار بزرگ، چالاک به بالا رفتم. نوا‌هایی که از ترس در فضا ‌پیچیده می‌شد کار من را راحت‌تر می‌کرد. همه ترسیده بودند و به هم دیگر هجوم می‌بردند؛ همدیگر را کتک می‌زدند. کنترل بیماران خیلی سخت شده بود! به گونه‌ای که به سرباز‌ها حمله می‌کردند و لباس‌هایشان را می‌دریدند… . انگار اصل موضوع‌ از یاد همه رفته بود! سربازها در تلاش بودند آن‌ها را به اتاق‌هایشان برگردانند و با آمپول‌های آرامبخش، که توسط پرستار‌ها تزریق می‌شد، اوضاع را کنترل کنند.

فقط یک سرباز زیر درختی که من در آن‌جا پناه گرفته بودم ایستاده بود. مدام سرش را بالا می‌گرفت و به درخت تنومند قدیمی نگاه می‌کرد! تا نیروی ‌کمکی نرسیده بود، باید فرار می‌کردم. آرام و بدون کوچک‌ترین صدایی از درخت پایین آمدم؛ البته شاخه‌های بلند، چند خراش سوزناک را روی صورتم به یادگار گذاشتند. پشت سر سرباز، سنگر گرفتم و اسلحه را مماس گردن سبزه‌اش گذاشتم و آهسته گفتم:

– جوری که کسی متوجه من نشه، منو به سمت در ببر!

اسلحه را بیشتر بر پوست سبزه‌اش فشار و ادامه دادم:

– در صورتی که ‌بخوای زرنگی بکنی، مطمئن‌ باش ثانیه بعدت رو نمی‌بینی! حالا راه بیفت!

نفس‌های پی‌در‌پی می‌کشید و با صدای لرزانی جواب داد:

– چجوری ببرمت که کسی نفهمه؟ الان نیروی کمکی می‌رسه! بهتره تسلیم بشی تا صدمه  نبینی! تو هیچ شانسی نداری!

دانلود رمان شکاف ضمیر

لباس سرباز را روی پیراهن کرم خودم پوشیدم! کلاه را بر روی موهای‌ مصنوعی قهوه‌ای رنگ کوچکم گذاشتم. سر سرباز به طرف پایین افتاد. لباس سبز رنگ کمی‌ برایم گشاد بود ولی نه آن‌قدر که بر تنم زار بزند! سینه‌ام بخاطر هیجان مدام به سمت بالا و پایین می‌رفت. خداراشکر سرباز بیچاره یک‌‌ تک‌پوش سفید و شلوارک سفید با راه راه آبی تا روی زانو بر تن داشت؛ تا عذاب وجدان وجودم را فرا نگیرد.

با زور و هن‌هن کنان، همان‌طور که با یک دست و دوپایم تنه درخت را چسبیده بودم؛ با دست چپم زیر شانه‌ی سرباز را گرفتم. سنگینی وزنش روی دستم، باعث شده بود؛ چندبار تعادلم را از دست بدهم و با سرباز نقش بر زمین بشویم. پایم را بر چوب درخت تکیه دادم و کمی از جایم بلند شدم؛ با دستم در حال گرفتن شاخه درخت بودم که پاهایم لیز خورد. تکه‌های چوب تنه درخت بر پاهایم فرو رفتند و آن را خراش دادند.

بالاخره بعد از چندبار لیز خوردن و از دست دادن تعادل، به بالای درخت بردمش. نفس‌نفس‌زنان، خیلی سریع بین دو شاخه تنومند قرارش دادم و از  درخت مانند میمون پایین پریدم. با احتیاط به سمت تابلو‌های قدی بلند، که اسم مکان‌ها را در خود جای داده بودند گام برداشتم… .

دانلود رمان شکاف ضمیر

ساختمان سرامیکی سفید در غرب ساختمان اصلی قرار داشت. سه خدمه زن در حالی که تختی را هل می‌دادند؛ وارد ساختمان سردخانه شدند و در را نبستند.

مسافت باقی مانده، تا ساختمان دو طبقه را خیلی سریع طی کردم. وقتی به در شیشه‌ای رسیدم، آن را گشودم. کسی داخل آن‌جا نبود! آرام و بدون عجله‌ای، درحالی که قلبم تند تند می‌زد و نفس‌های پی‌در‌پی می‌کشیدم، وارد راهرویی طولانی شدم. تاریکی، فضای راهرو را در برگرفته بود. با هر قدمی که می‌گذاشتم هوا سردتر و سوزناک‌تر می‌شد! بخار دهانم را می‌توانستم، حتی در تابستان، در سردخانه مشاهده کنم! سکوت رعب‌آور مطلقی که حاکم بر محیط سردخانه بود باعث خواب‌ آلودگی‌ام شده بود.

باید هر چه سریع‌تر به رخت‌کن مرده ‌شور خانه می‌رسیدم و لباس‌هایم را با لباس‌های خدمه سردخانه تعویض می‌کردم. به دنبال یافتن تابلو رخت‌کن، مدام سرم را می‌چرخاندم. باید عجله می‌کردم؛ مطمئن بودم افرادی برای پیدا کردن من، به این‌جا می‌آیند.

شروع به دویدن کردم و با چشمانم دنبال رختکن می‌گشتم. در دل سازنده دوربین‌های مدار بسته را مورد عنایت قرار دادم. کم‌کم راهرو داشت به اتمام می‌رسید و نور بر فضا حاکم می‌شد؛ ولی رختکن را نیافته بودم… . هنوز اولین گامم بر سرامیک‌های سبز سالن نرسیده بود، که پنج سرباز را مقابل رویم دیدم. با خود گفتم:

– هنوز چیزی برای من تمام نشده است!

صدای سربازی را شنیدم که می‌گفت:

– اسلحه‌ات رو بنداز و دست‌هات رو بالا بگیر!

دانلود رمان شکاف ضمیر

خود را جمع و جور کردم و صاف ایستادم. برای به دست آوردن آرامشم، در دلم شروع به تلاوت آیت‌الکرسی کردم. باید راه فراری استفسار می‌کردم. فرصت زیادی برای هدر دادن وقت نداشتم. هر لحظه احتمال داشت نیروهای کمکی از پشت سرم محاصره‌ام کنند. اسلحه‌ام را به سمت تحتانی کنار پاهایم بر زمین انداختم. دست‌هایم را به حالت تسلیم بالا آوردم. دو سرباز با هم دیگر، فاصله بین‌مان را کمتر می‌کردند.

خدا را با تمام وجودم در دلم فریاد زدم و کپسول آتش‌نشانی را از دیوار سفید رنگ جدا کردم. روی سر انگشت‌های پای راستم چرخیدم و پای چپم را نود درجه باز کردم. هنگام چرخیدن، علاوه بر اصابت پاهایم بر شکم‌شان، کپسول‌ قرمز متوسط آتش‌نشانی، با صورتشان برخورد کرد.

دو سرباز به گوشه‌ای پرتاب شدند و بر زمین افتادند. همزمان با گرفتن سر شلنگ کپسول آتش‌نشانی به سمت سرباز‌ها، سرباز‌ها شروع به تیراندازی کردند و من هم آغاز به ریختن مایع سفید به روی صورتشان کردم و از آن‌جا گریختم.

دانلود رمان شکاف ضمیر

در حال خروج از در آهنی آبی سرد‌خانه به خیابان بودم، که آمبولانسی از مقابلم به سمت داخل می‌آید. طبق آموزش‌های فشرده‌ام، آغاز به دویدن کردم. دیگر فاصله‌‌ی زیادی بین من و آمبولانس سفید رنگ باقی نمانده بود؛ با قدم‌‌های بلندم از بدنه ماشین بالا رفتم.

سربازها همچنان در حال تیراندازی بودند تا من را نگه دارند و من هم در حالی که صدای آژیر گوشم را به تاراج برده بود، از سقف ماشین پایین پریدم و روی دو پاهایم با تعادل بالا ایستادم. ناگهان بازوی دست راستم تیر ‌خورد. درد تمام بدنم را در برگرفت. خون گرم و تازه روی لباس سبز رنگ، در حال جاری شدن بود. صدای دویدن سربازها به گوشم رسید. سریع از آن‌جا گریختم؛ به طرف چپم که ماشین کنار جدول خیابان پارک کرده بودم رفتم.

ده قدم تا رسیدن به برلیانس نوک ‌مدادی رنگ بهرام فاصله داشتم. دزدگیر را زدم و با شتاب سوار ماشین شدم؛ بدون بستن در استارت زدم و پاهایم را روی گاز فشردم. وقتی ماشین به راه افتاد در از شدت سرعت ماشین در حال خارج کردن از پارک، با صدای داق بسته شد. از درد دستم ناله‌ای سر دادم و با دست چپم، به فرمان طوسی رنگ فشار آوردم.

دانلود رمان شکاف ضمیر

حدسم کاملا درست از آب در آمد. آن‌ها شماره پلاک ماشین و مشخصات من را به پلیس راهور، برای متوقف سازی‌ام داده بودند. از درد، لب پایینم را به دندان گرفته بودم. در  همین حین نگاهی از آیینه به پشت سرم انداختم.

چندین ماشین پلیس در حالی که از هم پیشی می‌گرفتند اکنون در تعقیبم بودند. از ماشین پراید فیلی رنگ سبقت گرفتم و لاینم را عوض کردم. نیاز به یار کمکی داشتم! مطمئن بودم جاسوس‌های بهرام همین اطراف هستند. نگاهی به آمپر بنزین ماشین انداختم؛ باک پر بود و می‌توانستم پلیس‌ها را دست به سر بکنم. اما با اوضاع دستم، این خطر بزرگی برایم محسوب می‌شد. دست راستم بی‌حس شده بود و گزگز می‌کرد. توان حرکت دادن دستم را نداشتم.

قطعا اگر من هم جز افراد عادی بودم؛ نمی‌توانستم با یک دست به این خوبی در خیابان‌های شلوغ تهران رانندگی کنم. ناگهان ماشین تکانی خورد، که باعث شد کمی به جلو پرتاب بشوم. سریع به موضع قبلی خود بازگشتم و با چشمانم دنبال عامل این تکان می‌گشتم که ماشین نیسان آبی رنگ را دیدم. درست است؛ ماشین موردعلاقه بهرام، برای ماموریت‌هایش نیسان با بار چوبی است.

ماشین را به سمت جاده خاکی هدایت کردم و پایم را روی گاز به سمت دکل تیر چراغ برق فشردم. قبل از برخورد با دکل، در را باز و خودم را به بیرون از ماشین روی خاک‌های کویری انداختم. دکمه‌های لباس سبزرنگ را با زور باز کردم و بمب دست ساز کوچکی را که بهرام قبل از حرکت به من داده بود؛ از جیب پیراهنم خارج کردم. بمب کوچک دایره‌ای شکل که اندازه دکمه بود را بر زمین گذاشتم. فندک جیبی فلزی طرح تفنگم‌ را نیز خارج کردم.

منبع:یک رمان

نام رمان: شکاف ضمیر
نویسنده: آدینه
ژانر: عاشقانه , طنز
تعداد صفحات: 132
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان شکاف ضمیر

دانلود رمان شکاف ضمیر , رمان شکاف ضمیر , رمان شکاف ضمیر pdf , رمان شکاف ضمیر apk , رمان شکاف ضمیر ایفون , رمان شکاف ضمیر اندروید , شکاف ضمیر , دانلود رمان عاشقانه شکاف ضمیر , رمان عاشقانه شکاف ضمیر ,