4 20 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند

خلاصه رمان شیرین مثل حبه قند :

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند : داستان در مورد دختر جوان تنهایی هست که خانواده اش را در سانحه ای از دست داده و به تنهایی با کمک دوستی شرکت سرمایه گذاری پدرش را مدیریت میکند .

در این بین با حاج خانومی دوست‌داشتنی اشنا میشود که تقدیر و سرنوشتش را رقم میزند.

پیشنهادی:

قسمتی از متن رمان شیرین مثل حبه قند :

صبح با صدای خانم جون از خواب بيدار شدم.

باز هم اين سردرد و بی‌حوصلگی كلافه‌ام كرده، نمی‌دونم چرا وقتی می‌دونم که بدن من به دود و دم نمی‌سازه، چرا تو دورهمی های بچه ها می‌مونم كه بعدش بخوام اين سردرد ها رو داشته باشم!

مثلاً اومديم تا توی اين لوكيشن بكر، شات های آخر فيلم رو بگيريم. كارگردان و تهيه‌كننده و همه گروه فيلمبرداری هم كلافه هستند. با صدای غرغر خانم جون از اتاق بيرون رفتم كه با پيمان روبه رو شدم.

پيمان، دوست صميمی و يار غار منه كه در تمامی شرايط زندگيم،

هميشه هم يار و همراهم بوده و هيچوقت هم پشتم رو خالي نكرده. رو به خانم جون صبح به خيری گفتم كه دیدم، اخم هاش توی همه و با غرغر میگه:
– مثلاً من رو آوردی اين‌جا كه تنها نباشم هم وقتی كارت تموم شد بيايی و يه سر من و ببری بيرون و بگردونی. حالا اين كار ها رو كه نمی‌کنی هيچ، شب ها هم خسته و كلافه و بی‌حوصله ميايی، صبح‌هاهم وضعيتت بدتر از شبته!

آخه پسر جون تا كي می‌خوای به اين وضعيت ادامه بدی؟!

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند :

مگه منه پيرزن تا كی هستم که بتونم كارهاي تو رو رتق و فتق كنم؟ مادر،

منم آرزو دارم تا سروسامون گرفتن تو رو ببينم؛ زن و بچه هاتو ببينم.

تا بوده خودت رو اسير من و اون خدا بيامرز پدرت كردي؛ خواهر و برادرت رو سر و سامون دادی‌ پس كی قراره به فكر خودت باشی و منه پيرزن رو از فكر و خيال و خودت رو هم از تنهایی در بياری؟!

وقتی خانوم جون هيچ عكس العملی از من نمی‌بينه رو به پيمان مي‌كنه و ادامه میده:

– ببين آقا پيمان! اين كه حرف منه پيرزن رو گوش نمی‌كنه و به خرجش نميره،

لااقل تو باهاش يه صحبتی كن؛ شايد به تو بگه چی تو سر و دلشه مادر! آخه من موندم تو اين سن و سال واقعاً هيچ‌كس نبوده دل اين پسره ما رو بلرزونه؟!
دوباره به من نگاه مي كنه. آخه يكي به خانوم جون بگه مادر من، من كی فرصت عشق و عاشقی داشتم؟!

1 :

تا بوده كه توی اون خونه چهل متري بوديم، كه توی يک اتاق همگی با هم می‌خوابيديم و مي‌نشستيم و كارهامون رو مي‌كرديم،

فقط آرزومون اين بود كه بتونيم مدرسه بريم و سالي يك بار لباس نو براي عيد بخريم و بپوشيم. دانلود رمان شیرین مثل حبه قند

يادمه چه فشاري روی آقاجون بود؛ آخه يه كارگر ساده شهرداری، مگه چقدر حقوق مي‌گرفت كه ‌بتونه جوابگوی خرج و مخارج زندگی پنج سر عائله باشه!
يادمه که مريم با اين‌كه فقط دو سال از من بزرگ‌تر بود؛

هميشه حواسش به مادر بود و دو وعده غذا رو يه وعده مي‌خورد تا من و رضا كه كوچك‌تر بوديم سر سفره حرفي نزنيم و از كمي غذا گله نكينم تا باعث ناراحتي و شرمندگي آقا جون و خانم جون نشه.
چه روزهايي داشتيم! رو ديوار اتاقي كه مال ما بود؛ يک سمتش عكس بروسلی و هنر پيشه‌ها و قهرمان‌های فيلم‌های اون زمان بود و يه سمت ديگه‌اش عكس علی پروين و مایلی کهن و ناصر حجازي بود.

هميشه پيش خودم تصور اين كه بازيكن مطرح در يكی از تيم های بزرگ بشم رو مي‌كردمدانلود رمان شیرین مثل حبه قند .

از طرف ديگه فكر مي‌كردم چي مي‌شد اگر هنرپيشه مي‌شدم.

هيچ وقت يادم نميره اون روزی رو كه مثل بعد از ظهرهای هميشگی تابستون داشتيم با بچه‌های محله فوتبال بازی می‌کردیم؛ كه يهو يكي داد زد:
– هی محسن! نگاه كن علی آقا داره بازيمون رو نگاه مي‌كنه!

2 :

و همون شد كه بليط بخت آزمايي من در اومد و تونستم با سعي و تلاش خودم سر از تيم ملي در بيارم.
وقتي فكرش رو مي‌كنم واقعا مي‌بينم از دعاهاي خير آقا جون و خانم جون بوده،

كه تونستم خودم رو از اون محله بالا بكشم و آينده روشنی داشته باشم و نشم يكی مثلِ هم دوره‌های خودم معتاد و بي‌سواد!
از اولش با خودم قرار گذاشتم،

هيچ‌وقت پشت خانوادم رو خالی نكنم و هميشه دانلود رمان شیرین مثل حبه قند حواسم بهشون باشه. خانم جون هم همه اين داستان‌ها رو می‌دونست،

لابد پيش خودش، خودش رو مقصر می‌دونست که نتونسته من و سر و سامون بده.
با صداي پيمان به خودم اومدم. ميگه:

– محسن تا يه ربع ديگه بايد سر لوكيشن فيلمبرداري باشيم. رمان شیرین مثل حبه قند
به ساعت نگاه مي‌كنم و می‌بينم فرصتی براي دوش گرفتن نيست؛

پس يه آبي به صورتم مي‌زنم و حاضر ميشم و ميرم كه از خانم جون خداحافظي كنم و بهش قول ميدم كه عصر حتماً بيرون ببرمش.
– محسن، سر جدت يه فكری به حال اين زندگی بی سر و تهت كه هيچ هيجاني نداره بكن!پ

آخه اين پيرزن گناه داره كه همه چشم اميدش تویی.
کلافه میگم:

3 :

– تو رو به ارواحت قسم دست از سرم بردار كه اصلا حوصله ندارم. به قول پيمان که میگه:

«توی فوتباليست، چيكار به بازيگري داشتی دانلود رمان شیرین مثل حبه قند ؟!»
واقعاً هم راست ميگه، وقتی فكرش رو مي‌كنم مي‌بينم خودمم اصلا تو حال و هواش نيستم؛

فقط وقتی فوتبال رو كنار گذاشتم و چند پيشنهاد از چند تا كارگردان داشتم بدم نمیومد كه امتحانش كنم. همين طوري رفتم جلو تا جايي كه به سالی يكی دو تا فيلم و چند تا سريال رسيدم.
حالا خدا رو شكر اين فيلم هم آخراشه و تصميم گرفتم كه از اين به بعد يه كم توقف بدم و به خانم جون و كار‌های شخصيم برسم.
غروب بود كه از صحنه فيلم برداري به هتل رفتم، دم درب هتل بودم كه ديدم نگهبان بعد از احوال پرسي گفت:

– آقا محسن، خانم جون توی اتاقشون نيستند و سپردند که اومدين بهتون بگم نگران نباشين؛ رفتند بيرون و خودشون بر مي‌گردند.
توی فكر رفتم، خانم جون كه اين جا كسي رو نمي‌شناسه و كجا می‌تونه رفته باشه؟

اين قدر با خودم كلنجار رفتم که گفتم، بذار تا يه دوش مي‌گيرم اگه تا اون موقع از خانم جون خبري نشد يه فكري می‌کنم.
توی حموم بودم كه صدای خانم جون با محسن جان، محسن جان صدا کردن‌هاش، اومد؛

وقتي مطمئن شد تو حموم هستم انگار آروم گرفت.

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند رایگان :

از حموم كه در اومدم، لباسی به تن زدم و رفتم تو حال و از خانم جون خواستم يه چايی بهم بده.

همون طور كه خانم جون داشت چايي مي‌داد، ازش پرسيدم.
– كجا رفته بودی؟
چشم و ابرويي برام اومد.
با تعجب گفتم:
– ا ِ وا! مادر چرا اين طوری مي‌كنی؟ چرا جواب سوالم رو نميدی؟
گفت:
– مگه شما ها كه از صبح تا شب نيستين گزارش و آمار به من ميدين كه از من گزارش مي‌خوای؟!
منم كه ديدم هوا پَسه و خانم جون تو فاز حرف زدن نيست، گفتم:

– باشه مادر من؛ گفتم، هر شب كه دير ميام و امشب كارم رو زودتر تموم كنم و بيام ببرمتون بيرون بگرديم كه نبودين.
ديدم بازم جوابي نمیده و تو خودشه.

رفتم تو تراس نشستم تا از منظره جنگل و هوای ملسه رامسر، حداكثر استفاده رو بكنم؛ كه يه لحظه يه تصويری جلوي چشمام اومد.
چشمام رو باز و بسته كردم؛ ولی ديگه نديدمش. خدايا يعني اين چي بود دانلود رمان شیرین مثل حبه قند ؟!

خواب بود يا واقعيت؟! ولي مطمئنم تصوير دختري بود كه چهره ی معصومي داشت و در حال راز و نياز بود.

5 :

تا آخر شب چندين بار بازم به همون مسير نگاه كردم ولی دیگه نتونستم اون تصوير رو ببينم و مطمئن شدم كه حتماً خيالاتي شدم.
تقريباً يک هفته ديگه تا زمان اتمام فيلمبرداری مونده بود و خانم جون عجيب مشكوک مي‌زد.

اصلاً ديگه از اون بهانه جويي‌هاش؛ كه خسته شدم و حوصله‌ام سر رفته،

خبري نبود و انگار كه هر روز منتظر بود تا من برم و اون هم بتونه به كاري كه نمي‌دونم چي هست و مشغولش كرده برسه.
روز آخر بود و از صبحش به خانوم جون گفتم که وسایلش رو جمع کنه تا غروب به تهران برگردیم.

تو ماشین موقع برگشت دیدم باز تو فکره. این دفعه گفتم بذار ازش بپرسم و تا نگه، ول کن ماجرا نیستم.
ازش که پرسیدم، انگار منتظر بود! همين كه سوال كردم، اشک تو چشماش جمع شد و گفت:

– چی بگم مادر که دلم گرفته، برای طفل معصومی که تازه باهاش تو مدتی که تو نبودی و مي‌رفتي فيلمبرداري آشنا شدم؛

یه جورهایی مهرش به دلم نشست و سنگ صبورش شدم، دانلود رمان شیرین مثل حبه قند عجب زمونه‌ای شده مادر! دیگه مرام و معرفت و غیرت انگار وجود نداره.

دختره مثله پنجه آفتاب و نجیب و اومدن عقدش بكنن و همین که فهمیدن دختره ی بنده خدا، مریض احوالِ همه چیزو بهم زدن و رفتن.
همین طور که خانم جون داشت می‌گفت، تو فکر رفتم. گفتم،

6 :

اگه اینی که خانم جون میگه برای خواهر خودشم پیش می‌اومد آیا همین برخورد رو می‌کرد؟!
خلاصه يه ذره دیگه که پیش رو گرفتم و پرسيدم:

– خانم جون مگه خانواده نداره که شما سنگ صبورش شدی؟
– والا چی بگم؛ از قسمت و زمونه مادر، خیلی دختر نجیب و خانمیه همین طوری که زبونش باز نمی‌شد،

يه روز که حوصلم سر رفته بود و رفتم کنار ساحل چایی بخورم، اونجا دیدمش که خیلی آروم نشسته و در حال راز و نيازه، عجیب به دلم نشست و رفتم پیشش و شروع کردم از خودمون گفتن و این که چرا اینجا هستیم.

مادر، تا تعريف‌هاي من رو از تو شنيد، مي‌دوني چي گفت؟ گفت:

« قدر پسرتون رو بدونین. تو اين دوره و زمونه همچين فرزندهايي ديگه اصلاً نيستند؛ بايد دورشون رو از طلا گرفت.»
منم عشق كردم به فهميدگی و كمالات اين دختر، كه رسيدگی به والدين رو بچه بازی نمی‌دونه.

چيزی كه دخترهای اين دوره زمونه، اصلاً ديگه بهش اين طوری، نه مي‌بينن و نه فكر مي‌كنن. خلاصه كم كم كه داشت درد دل مي‌كر‌د،

بين حرف هاش كه گفت من که از هر چی مرده بیزارم که فقط اسم مردی رو با خودشون یدک می‌کشن؛ نه دیگه غیرتی و نه مردونگی و نه مرامی هیچی وجود نداره. خلاصه بگم مادر،

7 :

اين بچه خیلی دلش پر بود و فقط این رو از تمام حرف هاش تو این یه هفته که تو می‌خواستی به هر ترتیبی بود آمارم رو بگیری فهمیدم،

که دختر خانواده‌دار و نجیبيه که برای دوران نقاهت بیماریش اومده اینجا و تا آخر ماه هم دوباره به سر کار و زندگیش که تهران هم هست بر می‌گرده!
روز آخري كه مي‌خواستيم بيايم برای خداحافظي باهاش رفتم بهش گفتم:

«دخترم من که موبایل و اینترنت و این چیزها ندارم و ازشون هم هیچ سر در نمی‌یارم ولی خوشحال میشم یه وقت هایی بهم سر بزنی و این شد که شمارش رو گرفتم تا برای سفره‌ای که نذر کردم دعوتش کنم تا یه ذره حال و هوای بچه عوض بشه. ای خدا! بزرگیت رو شکر.
انگار که خانم جون هم خسته شده باشه،

نه اون دیگه چیزی گفت و نه من دیگه چیزی پرسیدم.
اواخر پاییز بود و هوای تهران رو به سردی بود؛ همون‌طور که به خودم قول دادم رمان شیرین مثل حبه قند،

با پیمان هماهنگ کردم تا با مدیر برنامه ریزیم هماهنگ کنه که دیگه سرخود برام قرارداد جدید نگیره و تعهد ایجاد نکنه.
داشتم با پیمان حرف می‌زدم که خانم جون اومد تو اتاق و گفت:

– محسن جان مادر، پنجشنبه این هفته سفره داریم، باید خریدها و کارها رو بکنی.
به پیمان اشارهای کردم و گفتم:
– کارمون در اومد.
به خانم جون هم گفتم:

8 :

– چشم مادر من، لیست خریدها و کارها رو بده، خودم مخلصتم و همه کارشهات رو انجام میدم.

نمی‌خواد به مریم و زن رضا چیزی بگی که دوباره یه روز میان بهت کمک کنن تا یه هفته از شوهرش و زنش بايد حرف بشنویم.
خانم جون یه نگاه عاقل اندرسفیه می‌کنه و میگه:

– مادر میشه یه روزی تو زن بگیری و اون بدون هیچ منتی به من کمک کنه؟
یه خنده ای بهش می‌کنم و میگم:
– خانم جون تو رو خدا بخاطر یه کمک ما رو بدبخت دانلود رمان شیرین مثل حبه قند و آلاخون والاخون نکن!
پنجشنبه رسید و خانم جون مثل چی از من و پیمان کار کشید و وقتی همه‌کار ها تموم شد،

آبجی مریم و زهرا خانم، همسر رضا، تازه رسیده بودن که خانوم جون اعلام کرد، از خونه بیرون بریم!
جلوی خانم جون به شوخی گفتم:

– آخه مادر من بذار ما هم تو این مجلس شما دورا دور باشیم؛ شاید یه کسی به دلمون نشست و شما هم آستینی برامون بالا زدین. به خدا ثوابش خیلی زیاده!
با تشر مریم و خانم جون بیرون رفتیم.

9 :

تازه از رامسر رسیده بودم و داشتم وسایلم رو جا به جا می‌کردم که دیدم، موبایلم زنگ میزنه، شماره ناشناس بود!

از بعد از بهم خوردن عقدمون دیگه حوصله جواب دادن به هیچ تلفن ناآشنایی که شاید احتمال ارتباطش با علیرضا و اون حرکت و نامردیش بود رو نداشتم. به قول ترانه و آرش که همیشه و در همه حال کنارم بودند، گفتند:

«برو خدا رو شکر کن که زود ماهیت علیرضا رو قبل از این‌که برین زیر یه سقف، فهمیدی و شناختیش.»

بعضی وقت ها فکر می‌کنم، واقعا خدایا بزرگیت رو شکر که ضعف اون روز و رنگ پریدگیم باعث شد که برم، آزمایش خون بدم. هیچ وقت یادم نمیره وقتی با علیرضا رفتیم جواب رو بگیرم مسئول آزمایشگاه گفت:
– حتما به یه پزشک انکولوژيست مراجعه کنید.
منم که از همه جا بی خبر شَکم به هیچ جا و هیچ چیز نرفت و فقط دیدم که صورت علیرضا تو هم رفت. هنوزم وقتی که رفتیم پیش دكتر متخصص رو یادم نرفته. وقتی که دکتر گفت:
– احتمال سرطان وجود داره و باید تحت درمان قرار بگیری.

با یک حالت شوک زده ای از مطب بیرون اومدیم. نمی‌فهمیدم اصلاً اطرافم چه خبره فقط متوجه شدم که علیرضا من رو رسوند و رفت.
خدا ترانه و آرش رو خیره بده که تو اون دوران به دادم رسیدن و در تمامی دوره درمانم پا به پای من بودن.
تا چند روز بعدش هم هیچ خبری از علیرضا نبود و تماس‌های من دانلود رمان شیرین مثل حبه قند رو هم جواب نمی‌داد تا این‌که خانواده‌اش زنگ زدن و گفتند که حاضر نیستند،

دختری با شرایط من عروسشون باشه و در مهم ترین و بحرانی ترین زمان من رو تنها گذاشتن.
از همون موقع بود که حالم از هر چی مرد به هم می‌خوره،

10 :

که فقط دنبال زیبایی و خلق لحظات خوش با تو هستند و حاضر به حمایتت نیستند.
تو همین خیالات بودم که دوباره موبایلم زنگ خورد و بدون توجه پاسخ دادم. وقتی که صدای خانم جون رو شنیدم، انگار دنیا رو بهم دادن این‌قدر ذوق کردم که ناخوداگاه صدام با بغض همراه بود.
خانم جون برای پنجشنبه و برای مراسم سفره دعوتم کرد. منم که خیلی دلم هواشون رو کرده بود و در کنارشون آرامش داشتم،

ازشون خواستم كه اگه اجازه میدن با دوستم ترانه برم که با استقبال خانوم جون رو به رو شدم.
شب که به ترانه گفتم با عکس العمل مسخرش رو به رو شدم که می‌گفت:

– خاک بر سرت کنن سحر، من و تو کجامون به سفره رفتن می‌خوره؟! اصلاً بلدیم اونجا رفتیم، چیکار کنیم؟ حالا بگو چی باید بپوشیم؟
ای خدا این قدر غرغر کرد که خستم کرد و گفتم:
– وای ترانه بیخیال شو تو رو خدا! برای من وجود خانم جون مهمه که پیشش آرامش می‌گیرم.
ولی ترانه راست میگه. آخه ما تو خانواده ای بزرگ شدیم که اصلا هیچ تعصب مذهبی نداشتن.

بابا که همیشه دنبال کسب و کار و تجارتش بود و یکی از بزرگ ترین شرکت های هولدینگ رو داشت و مامان هم که پزشک اطفال بود و همیشه مشغول مطب و بیمارستان بود.

هیچ وقت اون سفری که مامان و بابا، برای شرکت در مراسم مامان جون که توی شیراز بود رو یادم نمیره؛ که بازگشتی نداشت و در سانحه هوایی از دست دادمشون و تنها شدم. خانواده ی پدریم،

در زمان جنگ چون ساکن خوزستان بودند، بعد از جنگ دوباره برگشتند به شهرشون و پدر در همین تهران به کارش ادامه داد و مادر رو در همایشی که در شیراز برگزار می شد در مراسمی دید و عاشق همدیگه شدند و بعد از ازدواج ساکن تهران شدند.
از خانواده مادری، فقط خاله و دایی بودن که اونها هم ساکن شیرازند و بعد از اتفاقی که برای مامان و بابا افتاد،

پیشنهاد و اصرار کردند که پیششون برم ولی من زیر بار نرفتم و با سن کمی که داشتم، بعد از فوق لیسانسم که در رشته مدیریت گرفتم هولدینگ بابا را عهده دار شدم.
وقتی فکرش رو می‌کنم می بینم چه روزهای سختی رو گذروندم دانلود رمان شیرین مثل حبه قند که به عنوان مدیرعامل هلدینگ،

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند :

شرکت رفتم و اگر حمایت ها و کمک‌های آرش نبود مطمئناً نمی تونستم از عهده ی کار ها بر بیام.
علیرضا رو هم همون موقع که به عنوان نماینده‌ی شرکت سرمایه گذاری به هلدینگ اومد، دیدم و اما کم کم با رفت و آمدهاش، آشنايی ما شروع شد. تا رسید به خانواده ها و خواستگاری و بعدش هم بهم زدن تمام قول و قرار ها.
خوشحالم که بعد از بهم خوردن قضیمون دیگه مجبور به دیدن علیرضا نبودم.

همین طور که غرق توی فکر های خودم بودم؛ صدای ترانه اومد که گفت:« سحر حالا این برنامه زنونه هست یا مختلط؟» که دیدم دیگه صدای آرش هم در اومد که گفت:
– من موندم که کدوم آدم عاقلی از شما دو تا خواسته به مراسمشون برین؟

بعدش هم صداي خنده اش اومد كه با نگاه چپ چپه من و ترانه ساكت شد. خلاصه بعد از مشورتی که با خاله کردم، قرار شد برای روز پنجشنبه لباس رسمی بپوشیم و با خرید یه سبد گل شیک به مراسم بریم.
از اونجایی که این قدر هیجان زده بودم به آرش گفتم که پنجشنبه سرکار نمیرم و خودش ترتیب کارها رو بده.

از صبح بعد از این‌که بیدار شدم، رفتم سراغ کمد لباسم و تصمیم گرفتم که با توجه به پوست گندم گونه ای که دارم یه کت و شلوار بادمجونی با شال ستش رو بپوشم.

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند قسمت :

برای این‌که راحت تر بتونم رانندگی کنم و راه برم؛ با توجه به قد صد و هفتادم يه کفش پاشنه پنج سانتی مشکی پوشیدم؛ با تک زنگی به ترانه رفتیم که به سمت خونه خانم جون بریم. خدا رو شکر خونه خانم جون خیلی از ما دور نبود و تقریبا ربع ساعتی رسیدیم.
جعبه شیرینی که سفارش داده بودیم و دست ترانه دادم که حسابی تیپ زده بود؛

کت و دامن شیک پوشیده بود. سبد گل به دست زنگ خونه خانم جون رو زدیم؛ وقتی که درب رو زدن و وارد خونه شدیم، انگار که وارد یه فضای روحانی پر از آرامش شده باشیم.
حیاط خونه پر از درخت و گل‌هایی بود که با توجه به فصل پاييز هنوز طراوت خودشون رو داشتند. وقتی به ساختمون رسیدیم با استقبال خانم حدود چهل ساله‌ای،

که تقریبا شبیه خانوم جون بود و حدس زدم باید طبق صحبت‌های ایشون مریم جون دخترشون باشه با لبخند ملیحی كه بر لب داشت رو به رو شدیم. با استقبال مریم جون و معرفی خودمون به داخل خونه رفتیم. محيط خونه خیلی برامون جالب بود؛

خانم ها و دختر ها دور تا دور نشسته بودند.
با دیدن خانم جون به سمتشون پرواز کردم. به طوری که تمام مهمون ها با تعجب ما رو نگاه می‌کردن؛

خانوم جون من و ترانه رو بعد از این‌که به همه معرفی کرد از نوه اش نگار،

دختر مریم جون، كه یه دختر بامزه، خوش صحبت و خونگرمی به نظر می رسید؛

خواست تا ما رو به اتاقی ببره تا بتوانیم لباس هامون رو عوض کنیم.
برای مایی که تا حالا تو مراسم های این‌جوری شرکت نکرده بودیم خیلی جالب بود.
بعد از خواندن قرآن، خانم‌های مسن شروع کردن به ضرب زدن و خواندن، و جوان تر ها رقصیدن؛ به ترانه گفتم:
– برم ببینم خانم جون اگه کاری داره، کمکش کنم.
که اونم خیلی قشنگ گفت: رمان شیرین مثل حبه قند
– آره برو، برو خود شیرین!

نام رمان: شیرین مثل حبه قند
نویسنده: manisim
ژانر: عاشقانه، اجتماعی
تعداد صفحات: 257
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند

دانلود رمان شیرین مثل حبه قند , رمان شیرین مثل حبه قند , رمان شیرین مثل حبه قند pdf , رمان شیرین مثل حبه قند apk , رمان شیرین مثل حبه قند ایفون , رمان شیرین مثل حبه قند اندروید , شیرین مثل حبه قند , دانلود رمان عاشقانه شیرین مثل حبه قند , رمان عاشقانه شیرین مثل حبه قند ,