3.6 28 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان صوفیا

خلاصه رمان صوفیا :

صوفیا دختر تاجر بزرگ روس که برای زنده موندن سر از ایران در میاره ولی وقتی به ایران میرسه
گرفتار خانی میشه که مجبور میشه باهاش ازدواج کنه

پیشنهاد ما:

قسمتی از متن رمان صوفیا :

تنها همزبونش منم رفتم سمت دانلود رمان  در گفتم برو بهش قبل شام سر بزن اما با ید
حتما سر سفره شام باشی ! تا از اتاق زدم بیرون خانجان دیدم
با سرعت سمتم اومد گفت چیشد ؟ میدونستم چی میگه با این حال گفتم
چی چیشد ؟ با اخم گفت دختره با چه حق ی فرار کرده ؟ مگه الکیه فرار
کنه بعدام هیچ اتفاقی نی افته ؟ گفتم تموم کن بحث خانجان نمی خوام به
گوش کسی برسه هرکاری الزم بود انجام دادم دیگه نیازی به بحث بی شتر
نمی بینم
از کنارش گذشتم رفتم پایین مردایه اهل خونه دور هم جمع بودن کنار
کاظم نشستم گفت خان توام تا االن خواب بودی ؟ چه جونی کند ازمون
جنگل سری تکون دادم گفتم هنوز خستگیم در نرفته صورتشو مظلوم کرد
گفت به زنداداش بگو دفعه بعد خواست فرار کنه جنگل انتخاب نکنه بزنه
به دل جاده و روستا نه جنگل

دانلود رمان صوفیا :

هردو زدیم زی ر خنده میون خنده گفتم فردا نگهبانارو چک کن ببین کدوم
گوری بودن این فرار کردنی امنیتو ببر باال نمیخوام دوباره تکرار بشه
ازش بعید نیست سری تکون داد قاطی جمع شد شروع به صحبت کردن
کرد با خارش بین یم دستمو جلو دماغم بردم بوی صوفیا پ یچید تو بی نیم با
لذت دستمو بو کردم
فوق العاده بود یه بوی نرم و سبک با ب ی شتر بو کردن دستم تمام صحنه
های باهم بودنمون جلو چشمم اومد ضربان قلبم باال رفت زیر لب زمزمه.

کردم بهادر خان ارام باش این بی قرار ی و تپش قلب برای اون گربه
سرکش تو اتاقت خوش ایند نی ست و خطرناکه نفسی گرفتم دستمو از بی نیم
دور کردم به جمع پیوستم
صوفیـــــــا

دانلود رمان صوفیا :

نگاه کالفه ای به گردن و سینه کبودم انداختم جای جایش رد خونمردگی
بود با حرص وحشی نثارش کردم تند لباسامو تنم کردم رفتم پیش اشلی با
دیدنم لبخندی زد گفت دیشب از دست کسی که داشتیم فرار میکردیم اومد
شد قهرمانمون ! واقعا مردهای ایرانی عجیب و غیرقابل درکن
لبخند محوی زدم اشلی دوشیزه بود همی شه میگفت ازدواج نمیکنم مگه
اینکه یه مرد ایرانی بیاد خاستگاری م هرچند شوخی میکرد اما همیشه
میگفت جذبه اونا خیلی جذابه ، کنارش نشستم گفتم دردت ارومه خوب
بهت رسیدن ؟ گفت اره خوب مداوام کردن از فرط خستگی از صبح تا
حاال خواب بودم تازه بیدار شدم دستی رو پیشونیش کشیدم گفتم متاسفم
اشلی

دانلود رمان صوفیا :

نشدم که فرار کنیم فرار از ای نجا اونقدرام که فکر میکردیم راحت نبود
زمزمه کرد فکر به اون گرگ ها تنمو میلرزونه و فکر به اینکه اگه خان
نمیومد چی میشد خدا برامون دانلود رمان رسوندش چندتا سرفه خشک کرد گفت
خیلی بچگی کردیم اون راه فرار نبود موهامو زدم پشت گوشم گفتم یعنی
راه فرار جدیدی هست با چشمهای بی فروغش زل زد بهم گفت شاید !!
صوف دلم تنگ روس یه است.

کردم بهادر خان ارام باش این بی قرار ی و تپش قلب برای اون گربه
سرکش تو اتاقت خوش ایند نی ست و خطرناکه نفسی گرفتم دستمو از بی نیم
دور کردم به جمع پیوستم

دانلود رمان صوفیا :

صوفیـــــــا
نگاه کالفه ای به گردن و سینه کبودم انداختم جای جایش رد خونمردگی
بود با حرص وحشی نثارش کردم تند لباسامو تنم کردم رفتم پیش اشلی با
دیدنم لبخندی زد گفت دیشب از دست کسی که داشتیم فرار میکردیم اومد
شد قهرمانمون ! واقعا مردهای ایرانی عجیب و غیرقابل درکن
لبخند محوی زدم اشلی دوشیزه بود همی شه میگفت ازدواج نمیکنم مگه
اینکه یه مرد ایرانی بیاد خاستگاری م هرچند شوخی میکرد اما همیشه
میگفت جذبه اونا خیلی جذابه ، کنارش نشستم گفتم دردت ارومه خوب
بهت رسیدن ؟ گفت اره خوب مداوام کردن از فرط خستگی از صبح تا
حاال خواب بودم تازه بیدار شدم دستی رو پیشونیش کشیدم گفتم متاسفم
اشلیدانلود رمان

دانلود رمان صوفیا :

نشدم که فرار کنیم فرار از ای نجا اونقدرام که فکر میکردیم راحت نبود
زمزمه کرد فکر به اون گرگ ها تنمو میلرزونه و فکر به اینکه اگه خان
نمیومد چی میشد خدا برامون رسوندش چندتا سرفه خشک کرد گفت
خیلی بچگی کردیم اون راه فرار نبود موهامو زدم پشت گوشم گفتم یعنی
راه فرار جدیدی هست با چشمهای بی فروغش زل زد بهم گفت شاید !!
صوف دلم تنگ روس یه است.

کردم بهادر خان ارام باش این بی قرار ی و تپش قلب برای اون گربه
سرکش تو اتاقت خوش ایند نی ست و خطرناکه نفسی گرفتم دستمو از بی نیم
دور کردم به جمع پیوستم
صوفیـــــــا

دانلود رمان صوفیا :

نگاه کالفه ای به گردن و سینه کبودم انداختم جای جایش رد خونمردگی
بود با حرص وحشی نثارش کردم تند لباسامو تنم کردم رفتم پیش اشلی با
دیدنم لبخندی زد گفت دیشب از دست کسی که داشتیم فرار میکردیم اومد
شد قهرمانمون ! واقعا مردهای ایرانی عجیب و غیرقابل درکن
لبخند محوی زدم اشلی دوشیزه بود همی شه میگفت ازدواج نمیکنم مگه
اینکه یه مرد ایرانی بیاد خاستگاری م هرچند شوخی میکرد اما همیشه
میگفت جذبه اونا خیلی جذابه ، کنارش نشستم گفتم دردت ارومه خوب
بهت رسیدن ؟ گفت اره خوب مداوام کردن از فرط خستگی از صبح تادانلود رمان
حاال خواب بودم تازه بیدار شدم دستی رو پیشونیش کشیدم گفتم متاسفم
اشلی
نشدم که فرار کنیم فرار از ای نجا اونقدرام که فکر میکردیم راحت نبود
زمزمه کرد فکر به اون گرگ ها تنمو میلرزونه و فکر به اینکه اگه خان
نمیومد چی میشد خدا برامون رسوندش چندتا سرفه خشک کرد گفت
خیلی بچگی کردیم اون راه فرار نبود موهامو زدم پشت گوشم گفتم یعنی
راه فرار جدیدی هست با چشمهای بی فروغش زل زد بهم گفت شاید !!
صوف دلم تنگ روس یه است..

دانلود رمان صوفیا :

چشمامو جمع کردم گفتم میدونی من کیم ؟ با تمسخر لحجه ام گفت میدونم
کی ای ! بی حرف سری تکون دادم از کنارش گذشتم رفتم سمت
نشیمنی که میدونستم همه نشستن عصب ی چشم چرخوندم تا خان پیدا کنم
نگاه همه رو روی خودم حس میکردم خان سرشو برگردوند سمتم گفت
اتفاقی افتاده ؟ سری تکون دادم که از جا پاشد سمتم اومد تو چشماش
نگاه کردم گفتم خان من چیه شمام ؟ با تعجب نگاهم کرد
گفت زن منی سری تکون دادم گفتم پس شما چطور اربابی هستی که
خدمتکار خونت به حرف زنت گوش نمی ده ؟ اول تعجب کرد بعد کم کم ته
چشماش حاله ای خنده دیده شد گفت چیشده ؟ چه اتفاقی افتاده که خان
بودن من زیر سوال رفته ! گفتم یکی از خدمه هاتون به بدترین شکل
ممکن به من توهین کرده

دانلود رمان صوفیا :

بلند اسم سر خدمتکار صدا کرد نگاهی به اطراف انداختم اهل خونه
بعضی با سرگرمی و بعضی با حرص نگاهم میکردن بی توجه بهشون
شال قرمز رو سرمو مرتب کردم اگه قرار بود فعال اینجا باشم پس باید
خودی نشون میدادم با اومدن سر خدمتکار خان نگاه گذرایی بهم انداخت
گفت کدوم خدمتکار بهت توهین کرده ؟
گفتم خدمتکاری که پشت در اتاق اشلی بود ، خیلی سری ع خدمتکار رنگ
و رو پریده رو اوردن خان جدی محکم گفت چرا صوفیا از دستت ناراحته..

چشمامو جمع کردم گفتم میدونی من کیم ؟ با تمسخر لحجه ام گفت میدونم
کی ای ! بی حرف سری تکون دادم از کنارش گذشتم رفتم سمت
نشیمنی که میدونستم همه نشستن عصب ی چشم چرخوندم تا خان پیدا کنم
نگاه همه رو روی خودم حس میکردم خان سرشو برگردوند سمتم گفت
اتفاقی افتاده ؟ سری تکون دادم که از جا پاشد سمتم اومد تو چشماش
نگاه کردم گفتم خان من چیه شمام ؟ با تعجب نگاهم کرد

دانلود رمان صوفیا :

گفت زن منی سری تکون دادم گفتم پس شما چطور اربابی هستی که
خدمتکار خونت به حرف زنت گوش نمی ده ؟ اول تعجب کرد بعد کم کم ته
چشماش حاله ای خنده دیده شد گفت چیشده ؟ چه اتفاقی افتاده که خان
بودن من زیر سوال رفته ! گفتم یکی از خدمه هاتون به بدترین شکل
ممکن به من توهین کرده
بلند اسم سر خدمتکار صدا کرد نگاهی به اطراف انداختم اهل خونه
بعضی با سرگرمی و بعضی با حرص نگاهم میکردن بی توجه بهشون
شال قرمز رو سرمو مرتب کردم اگه قرار بود فعال اینجا باشم پس باید
خودی نشون میدادم با اومدن سر خدمتکار خان نگاه گذرایی بهم انداخت
گفت کدوم خدمتکار بهت توهین کرده ؟
گفتم خدمتکاری که پشت در اتاق اشلی بود ، خیلی سری ع خدمتکار رنگ
و رو پریده رو اوردن خان جدی محکم گفت چرا صوفیا از دستت ناراحته.

دانلود رمان صوفیا :

نگاهم میکردن انگار چیز ی بهشون قرض بودم بی اهمیت شاممو خوردم
رفتم دوش گرفتم در اخر سر ی به اشلی زدم برگشتم تو اتاقم
هنوز خان ن یومده بود هرشب با پسرعموش و بقیه فامیالش دور هم
میشستن ساعت ها حرف میزدن موهای خیسمو باز کردم شروع به
خشک کردنشون کردم یهو چون دستامو خیلی باال برده بودم پشت
پیراهنم پاره شد کالفه از تنم درش اوردم تو کمد لباسام دنبال لباس
جدیدی بودم که دستهایی دورم پیچیده شد از ترس جیغ کشیدم برگشتم
با دیدن خان پشت سرم نفسمو اسوده رها کردم خواستم عقب برم که مانع
شد تو جز جز صورتم نگاه کرد با صدای بمش گفت باورم نمی شد بیای تو
جمع و خودتو زن من بدونی پس باالخره قبول کردی زنم شدی با خجالت
نگاهم از چشماش گرفتم با من و من گفتم نه منظور من اون نبود که !!
موهامو از رو پیشونیم زد پشت گوشم

دانلود رمان صوفیا :

با لذت بهم خی ره شد گفت پس چی بود ؟ بی حرف بهش نگاه کردم گاهی
عجیب مهربون میشد فرسنگ ها با خان ی که تو ذهن من بود فاصله داشت
! بی اختیار لب زدم اسمت چیه ؟ لبخند محوی زد گفت تو چطور زنی
هستی که اسم شوهرشو نمیدونه ؟! از تو واسم زن در نمیاد باید یه
ایرانیشم بگی رم
دلخور گفتم میتون ید ده تاشو بگیرید اما قبلش حتما منو راهی کن ید برم
دست انداخت درحالی که بند سوتینمو باز میکرد گفت تو سرت فرو کن که..

تحت هی چ اتفاقی تو دیگه جایی نمیتونی بری چ یزی که واسه من باشه تا
ابد برای من میمونه !! بی توجه به حرفاش دستمو رو بدنم گذاشتم
عاجزانه گفتم خان خواهش میکنم
من توان روزی چندبار بودن با شمارو ندارم من اولین رابطه هامه که
دارم با شما تجربه میکنم تحمل اونقدر خشونت و درد ندارم خمار بغلم
کرد گفت اولین بار کی بوسیدت من یا قبال تجربشو داشتی ؟ با یاداوری
ایوان نامزدم و بوسه هامون سکوت کردم از سکوتم اخمی کرد منتظر

دانلود رمان صوفیا :

نگاهم کردنگاهی تو صورتش کردم در کل حق داشتم قبل اون کسیو
ببوسم یا باهاش باشم اما از نگاهش معلوم بود منتظر بگم اره بکوبه تو
صورتم بنابراین زمزمه کردم نه ! درحال ی که صورتمو میبوسید گفت
صوفیا هیچوقت تاکید میکنم هیچوقت حق نداری حتی به مردی نگاه کنی
اولین و اخرین مرد زندگیت باید من باشم تو زندگی هرکار ی کنی شا ید
ببخشمت اما اینکه فقط نگاهت به مردی بیافته
کافیه تا زنده زنده اتیشت بزنم فهمیدی ؟ سری تکون دادم تو دلم از این
زور گوییش حالم بد شد مانع بوسه هاش شدم گفتم شما چی ؟ حق به
جانب گفت من مردم با تو فرق دارم !! مخصوصا که خانم هستم زن خان
بودن خوبیای خودشو داره اما یه بدیایی ام داره ناراحت از جوابی که بهم

دانلود رمان صوفیا :

داده بود گفتم هیچ خوبی ام نداره زن خان بودن شاید اگه یه ادم ساده و
مهربون اما فقیر بودی باهات بیشتر می تونستم کنار ب یام
کنار لبمو بوسید گفت باهام راه بیا تا باهات مهربون باشم ، حالم از این
استداللش بهم میخورد دستشو که داشت پیش روی میکرد گرفتم عاجز..

لب زدم خان خواهش میکنم بدن یه دختری که تازه زن شده توان رابطه
های پی در پی نداره بیخی ال دستمو کشی د سمت رخت خواب رو زمین گفت
بیا مالیم میشم ! شا ید حدودا دو دیقه مال یم بود بعد شد همون وحشی ای
که بود منم کاری جز بغض کردن و درد کشیدن نداشتم دیگه دم دمای
صبح زدم ز یر گریه که دست کشید ازم با پرویی تمام گفت تو که منو
نمیتونی راضی کنی تازه توقع داری فقطم با تو باشم !!

دانلود رمان صوفیا :

از حرص کم مونده بود منفجر بشم اما چیزی نگفتم تو نقطه دوری ازش
بخواب رفتم تازه چشمام گرم خواب شده بود که حس کردم یکی داره
بیدارم میکنه چشمامو بازور تکون دادم تا باز بشه اما نمیشد زمزمه خان
بغل گوشم شنیدم که گفت پاشو صبح شده بیچاره وار گفتم اما من خوابم
میاد ما تازه خوابیدیم
دوباره صداش به گوشم رسید ولی صبح شده زشته سر سفره صبحانه
نباشی م بفهمن خوابیم زشته ! چشمامو بازور باز کردم با تعجب گفتم چرا
!! چونشو خاروند گفت میفهمن تا صبح بیدار بودیم که االن خوابیدیم
منظورشو گرفتم سرمو کوبیدم رو بالش پتو تا رو سرم کشیدم گفتم به من
چه تو برو سر سفره پیش اومده که من

دانلود رمان صوفیا :

قبال سر سفره نباشم پس به من زشت نی ست ! پتو کنار زد از روم گفت
بیخود ! منم خیلی خوابم می اد اما نمیتونم بخوابم پس توام نخواب ! دیگه
سرم داشت منفجر می شد کالفه بیدار شدم گفتم تو بدجنس ترین ادمی
هستی که تو عمرم دیدم ! با صدای خواب الودش گفت خدا میدونه کی
میخوام خفت کنم..

تا از دست این زبون دو متریت راحت بشم خوبه نصفه ن یمه میتونی حرف
بزنی این همه حرف می زنی اگه میتونست ی راحت حرف بزنی چیکار
میکردی ؟ دستامو مثل گرگ جلوش اوردم چشمامو جمع کردم گفتم
میخوردمت ! وحشیانه گردنمو گرفت صورتمو بوسید گفت پس توام بلدی
از رو خودم کنارش زدم گفتم نه فقط دختر ایرانی بلده !!

دانلود رمان صوفیا :

بلند خندید از جا بلند شد رفت سمت در گفت باید دوش بگیری بعد بیا ی
سر سفره وگرنه گناهه پس نخوابی ا بلند شو برو حموم نگاه حسرت بار ی
به رخت خواب انداختم بعد از جا پاشدم رفتم دوش گرفتم سر سفره حاضر
شدم زیاد به غذاهای ایرانی عادت نداشتم اما خب وقتی گشنه باشی سنگم
میخوری
نون تو دستمو توی کاسه ماست زدم تو دهنم گذاشتم یهو فریبا گفت
خانجان عروس فرنگیت نمی خواد لباساشو در بیاره لباس مارو بپوشه یا
هنوز خودشو از ما نمیدونه هرچند این زیاد مهم نیست ولی خب یقه
لباسش بازه تا ناکجاش معلومه زشته تو این خونه پسر مجرد هست !
سریع سر خان چرخید سمتم نگاهش رفت رو باالی لباسم با

دانلود رمان صوفیا :

ترس و لرزون شالم پهن کردم رو سی نم غذای تو دهنمو قورت دادم
خانجان نگاه بدی بهم انداخت گفت چرا از امروز به بعد باید لباسا ی مارو
بپوشه اگه خودشو از ما نمیدونه کار بی جایی کرده زن خان شده از حرص.

کبود شدم انگار خودم به دلخواه زن خان شده بودم سکوت کردم چیزی
نگفتم هنوز کتک قبلی که سر بحث با ای نا
خورده بودم یادم نرفته بود بعداز صبحانه بالفاصله خانجان لباسی محلی
تو بغلم گذاشت بی حرف پوشیدمش بقدری لباس تو تنم خوشگل بود که
هیچوقت اون نگاه خیره خان روم از یادم نمیره ! با خجالت زیر نگاه همه
سرم پا یین بود که خان بابا گفت صوفیا تو بی نظیری با مادرت مو نمیزنی
زیبایی تو واقعا خی ره کنندس
با لبخند تشکر کردم که یهو چی زی کوبیده شد بعد خانجان نگاه نفرت
انگیزی بهم انداخت جمع ترک کرد خان بابا بی توجه گفت بهادر خان

دانلود رمان صوفیا :

دست زنتو بگیر برو خونه مش حسن خ یلی وقته چشم به راحته امروز
ناهار دعوتت کرده با زنت برو خوشحال میشن صوفیارو بب ینن خان تبسم
کمرنگی کرد متواضانه گفت چشم خان بابا میرم
دو سه ساعتی به کارهاش رس ید بعد بهم گفت اماده بشم تا بر یم اولین بار
بود که قرار بود با خان جایی برم به اشل ی سر زدم وقتی خیالم از بابتش
راحت شد همراه با خان از خونه زدیم بی رون لباس تو تنم حس خوبی بهم
میداد و از همه مهم تر طبیعت بکر اطرافم همینجور که خان از جلو با
اسبش پیاده میرفت
پشت سرش دستامو باز کردم با تمام وجود نفس عمیقی کشیدم با صدای
خان سری ع چشمامو باز کردم با تعجب گفت چرا اینجوری دستاتو باز..

نام رمان: صوفیا
نویسنده: فاطمه هاشم پور
ژانر: عاشقانه , اجباری
تعداد صفحات: 305
دانلود نسخه pdf
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان صوفیا

دانلود رمان صوفیا , رمان صوفیا , رمان صوفیا pdf , رمان صوفیا apk , رمان صوفیا ایفون , رمان صوفیا اندروید , صوفیا , دانلود رمان عاشقانه صوفیا , رمان عاشقانه صوفیا ,