4 73 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان طلاییه

خلاصه رمان طلاییه :

داستان درباره ی دختری است به اسم طلایه با اصلیت اهوازی که ساکن

اصفهان است.روزی طلایه که از قضا خانواده ای متدین و مذهبی دارد

به تولد دوستش دعوت شده و باکلی خواهش

و التماس رضایت مادرش را مبنی بر رفتنش به جشن جلب می کند .

اما بعداز شرکت در جشن متوجه جو ناسالم آنجا شده و تصمیم به ترک

مهمانی میگیرد که وقتیموضوع را با دوستش درمیان میگذارد فریبا مانع

از رفتن او شده و او را تا نیمه شب نگه می دارد.بالاخره با کلی خواهش

فریبا رضایت میدهد طلایه را همراه یکی از پسرها

به نام اشکان کهاو هم حال طبیعی نداشته راهی خانه کند.

در راه بازگشت اشکان طلایه را به ویلایی در آننزدیکی می برد ، طلایه

که انتظار چنین چیزی را نداشته از شدت ترس بیهوش میشود و وقتیبهوش

میاد درد عجیبی در بدن خود حس می کند و خود را داخل ویلا میبیند.از چیزی

که ممکن است برایش بوجود آمده باشد به شدت میترسد و از ویلا فرار کردهو به

سختی خود را به خانه میرساند.بعد از آن شب او که گمان میکرده حجب و حیای خود

را از دست داده از ترس آبرو همه ی خواستگارانش را که همگی شیفته ی

زیبایی او می شدند با هزار بهانه رد کرده تا اینکه…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان طلاییه :

از راه رفتنم تا حمام کردن و خيلي چيز هاي ديگه…شانس آوردم،خان داداش و ددي عزيزم طرفدارم هستند والا واويلا با اين شيرين تيتيش!

از لقبي که به مادرش داده بود خنده ام گرفت و گفتم: -از دست تو،آدم به مامانش که از اين لقب ها نمي ده.

شيدا که با دقت توي آيينه نگاه مي کرد،مي گفت: -بي خيال جون عزيزت،تو ديگه براي ما معلم اخلاق نشو،فقط اين جا رو باش با اجازه ات همون بچه پرروئه هم دانشگاهيمونه.

بعد لبخند شيطنت باري زد و در حالي که در يک حرکت ماشينش را پارک مي کرد رو به من کرد و گفت: -بپر پايين،کلپچ هم بمونه با ناهار يه جا مي زنيم.فعلا دشت اول از شيطنت هاي دانشگاهي رو گرفتم.

من که کمي نگران شده بودم چون هيچ وقت دوست نداشتم با يک سري رفتارها در محيط تابلوبشوم،گفتم: -شيدا تو رو خدا تو دانشگاه زشته چيزي نگي،کاري نکني سريع برات پرونده درست مي کنن.

شيدا که با دکمه ريموت اتومبيلش را قفل مي کرد.گفت: -بچه شدي يعني اين قدر کله ام بوي قرمه سبزي مي ده،دختر در مورد من چي فکر کردي؟! مقنعه اش را به حالت مسخره بيش از حد معمول جلو کشيد و با حالت بامزه اي گفت: -خواهر طلايه زود باش برو تو دختر،قراره برات پرونده بسازيم

دانلود رمان طلاییه ⭐️

دانلود رمان طلاییه

 

.

دانلود رمان طلاییه

بعد زد زير خنده و صداشو به حالت اول برگردوند گفت: -بابا اين طورها هم نيست که الکي اذيت کنن،تو چرا اين قدر از همه چيز مي ترسي!بيا،بيا اصلا با مني در يمني،غصه نخور مورد منکراتي نداريم.

همون طور که از کنار پسرها با نگاه فاتحانه اي مي گذشت دست مرا با خود کشيد،پسره ي بيچاره که لحظه اي از ديدن شيدا ماتش برده بود سر به زير انداخت و به طرف ديگري رفت.

شيدا که هنوز شادي کاري که کرده بود،در نگاهش پر مي زد.گفت: -بيا حالا وقت داريم،بريم سلف يه چايي قورت بديم تا سرکلاس شکممون صدا نده،آبرومون بره.

من هم با اين که چندان ميل نداشتم اما به دنبالش راه افتادم. سلف دختران دانشگاه حسابي شلوغ بود،هرچند دختر گوشه اي مشغول گفتگو بودند،بعضي ها به تنهايي چيزي مي خوردند،بعضي ها هم با وسواس خاصي توي آيينه خودشان درست مي کردند،شيدا که با دوليوان يک بار مصرف چاي برمي گشت.گفت: -حالا هي تو تلويزيون بگن مايعات داغ تو ظرف پلاستيکي سرطان زاست کي اهميت مي ده همه کار خودشون رو مي کنن.

دانلود رمان طلاییه

و در حالي که از جيبش بسته اي شکلات را بيرون مي کشيد ادامه داد: -واي که بوي اين جا بد حالم رو بهم مي زنه،حالا خوبه سريع عادي مي شه،بس که اين سوسيس گنديده ها را به اين قشر فرهيخته ي بدبخت غالب مي کنند همچنين هم ماسک و دستکش مي زنن انگار قراره نمره انضباط ازشون کم کنن معلوم نيست،اون پشت چه کثافت کاري هايي مي کنن.

و در حالي که گازي به تکه شکلاتش مي زد گفت: -بجنب تو رو خدا بخواي همش رو همين ريتم باشي هر روز کلاس ساعت اول رو از دست مي ديم. و چاي داغ را سريع خورد که من احساس کردم،نمي تونم از داغي لب بهش بزنم کمي بازي کردم و تا شيدا چايش تمام شد.

گفتم: -من ديگه نمي خورم بريم. شيدا که معلوم بود تو دلش ميگه”بهتر اين قدر که تو لفتي.”کيفش را برداشت و گفت: -صاحب معده خودتي،خود داني! و به راه افتاد و من هم در حالي که کيفم را بر مي داشتم پشت سرش به راه افتادم.

کلاس شلوغ بود،انگار هنوز استاد نرسيده بود گوشه اي نشستيم شيدا در حالي که کنار ديوار به حالتي مي نشست که به همه اشراف داشته باشد.

دانلود رمان طلاییه

گفت: -خوبه اينجا به همه مسلطم که اگه کسي نطق کشيد در جريان باشم. با اين که شيدا آرام جمله اش را گفته بود بغل دستي ام که دختر تقريبا تپل و بامزه اي بود زد زير خنده و آهسته گفت: -مگه تو برج ديدباني هستي اين طوري همه رو برانداز مي کني؟

شيدا که تازه توجهش به او جلب شده بود نگاه موشکافانه اي به عمق چشم هاي عسلي رنگ دخترک انداخت و گفت: -تو هم مگه مفتشي که بي نظر خواستن شيرجه مي زني تو آش.

اين بار دخترک بلند زد زير خنده و در حالي که دستش را به سمت ما دراز مي کرد.گفت: -مريم هستم خيلي باحالي ها.

از ته لهجه اش فهميدم تهراني نيست ولي چه خوب مي توانست با بقيه ارتباط برقرار کند و نترس بود اگر شيدا با اون حالت با من حرف زده بود پس افتاده بودم ولي مريم فقط خنديد تازه خوشش آمده بود،خلاصه خيلي سريع خودش را به جمع ما به قول شيدا با سنجاق قفلي،منگنه کرد و باز هم به قول شيدا موش تو سوراخ نمي رفت،جارو به دمش مي بست.

دانلود رمان طلاییه

بغل دستي اش را که دختر بامزه و خوشرويي بود و مثل من ساکت نشسته و نگاه مي کرد به عنوان فرشته معرفي کرد و گفت: -ما با هم جلسه پيش تو حياط دوست شديم.فرشته بچه تهرونيه،خانه شان نزديک همين نماد تهرونه،تازه مي گه باباش از اون خياط زبردست هاست.کلي هم ذوق کردند دختر ته تغاريشون دانشگاه قبول شده،ببين مانتوشو باباش دوخته.

از اين که مريم پرونده زندگي فرشته را باز مي کرد متحير بودم پيش خودم فکر مي کردم خوبه من چيزي به شيدا نگفتم لابد او هم الان مي خواست به قول خودش آمار مرا بدهد.

ولي بعدها فهميدم که برعکس مريم،شيدا زبانش تحت هيچ شرايطي اگر خودش نخواهد باز نمي شود و باز هم فهميدم مريم اصلا نمي تواند حرف پيش خودش نگه دارد و به قول اصفهاني ها نخود تو دهانش نمي خيسد،مريم بعد از گفتن بيوگرافي کامل فرشته گفت: -حالا نوبت خودم شد،

من هم که گفتم اسمم مريم است،از جنوب آمدم يک خوابگاه هم به هزار بدبختي گيرم آمده. و در حالي که صدايش را پايين مي آورد ادامه داد: -بابام هم فوت کرده اينو گفتم نپرسيد بابام چيکارست مامانم هم دبير بوده دو تا داداش هم دارم که الهي قربونشون بشم.

دانلود رمان طلاییه

و چنان اين جمله را با علاقه بيان کرد که ته چشمانش خنديد و ادامه داد: -خب اين پرونده ي ما اپن شد،حالا نوبت شما دوتاست. من که نه ولي شيدا خيلي مختصر خودش را معرفي کرد و خيلي مختصرتر من را،بعداز آن گروه چهارنفره ي ما شکل گرفت.

که در همه ساعت ها،کلاس ها و همچنين اوقات بيکاري با يکديگر بوديم و حتي يک وقت هايي به مدد اتومبيل شيدا مي رفتيم پارکي،سينمايي،مرکز خريد يا نمايشگاه و خلاصه هر کجا که به فکرمون مي رسيد،فقط فرشته يک وقت هايي محدوديت هاي زماني داشت که آن هم با زبان بازي شيدا که حسابي تبحر داشت

و همچنين مريم که دست شيدا را هم از پشت بسته بود حل مي شد. وجود آن ها براي من که تا آن تاريخ حسابي توي تهران تنها بودم و همه ي اوقاتم را در خانه به تنهايي مي گذراندم واقعا نعمتي شده بود

منبع:یک رمان

نام رمان: طلاییه
نویسنده: نگاه عدل پرور
ژانر: عاشقانه , همخونه ای
تعداد صفحات: 660
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان طلاییه

دانلود رمان طلاییه , رمان طلاییه , رمان طلاییه pdf , رمان طلاییه apk , رمان طلاییه ایفون , رمان طلاییه اندروید , طلاییه , دانلود رمان عاشقانه طلاییه , رمان عاشقانه طلاییه ,