2.7 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

خلاصه رمان ظالم دوست داشتنی :

گاهی دلم هوای چشمانش را میکند
هوای آن دو گوی آبی ….
هوای آن لبخند زیبای فرشته گونه اش را….
هوای آن رفتار بچه گانه اش را.‌‌..
اما او بی رحم تر از چیزی است که بخواهد به من نگاهی بیندازد
ای کاش یکبار دیگر خودش را تسلیم من میکرد تا تمام دنیا را برایش بع زانو در بیاورم
ای ظالم دوست داشتنی دلم برایت تنگ است

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان ظالم دوست داشتنی :

لبخند تلخی روی لبم نشست.

عشقم بعد از سالیان سال دارم روبروت قرار میگیرم

بعد از چندی در زده شد و با بفرمایید من در باز شد

صدای دادش اومد:به چه حقی منو اینجا نگه داشتید؟شما کی هستید؟

آتروپات با خشم گفت:آروم بگیر خودت متوجه میشی

_آتروپات تنهامون بذار

آتروپات :چشم

از اتاق خارج شد

صدای قدم های آرشان که به سمتم میومد رو می‌شنیدم

پشت سرم ایستاد وگفت:تو کی هستی؟

چقدر دلم برای عطرش تنگ شده بود!

برگشتم عقب و چشم تو چشم شدیم

با تعجب گفت: تو؟

دستمو روی پیشونیش گذاشتم که خودشو عقب کشید و داد زد:چه غلطی میکنی؟

قلبم از دادش رنجید اما حق داشت اون که منو به یاد نمیاره

صدامو صاف کردم و داد زدم:آتروپات اونجایی؟

در باز شد و وارد شد وگفت:جانم؟

_زنشو بیار

سری تکون داد و رفت

آرشان با خشم نگاهم میکرد

گفت:بعد از اینکه از اینجا بریم حتما ازت شکایت میکنم!

از حرفش خندیدم تو دنیایی که جایی برای شکایت نبود میخواست شکایت کنه؟

نگاهم رو ازش گرفتم و به بیرون نگاه کردم

اونم ساکت گوشه ای نشست

بعد از چندی زنش هم اومد

با ترس خودش رو به آرشان رسوند و تو بغلش پنهون شد

برگشتم و تو چشم هایش نگاه کردم

دنبال آهو میگشتم که ناگهان از پشت ضربه ای بهم زده شد و سردی رو روی کمرم حس کردم

روی زمین افتادم

صدای جیغ بلند شد

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

صدای داخل مغزم اکو شد:فکر کردی میتونی منو بکشی؟

چشامو از روی درد بستم

دستمو روی زمین گذاشتم و خواستم بلند بشم که نذاشت

صدا باز اومد اما اینبار تو مغزم نبود تو جمع بود

+منو تو وجود کسی که تسخیرش کردم نگرد!من قدرتی فراتر از اون میخوام و تو داری بهم میدیش آمیتریس.دیگه آخرایی زندگیته

و خنده ی شیطانی که باعث شد جیغ زن آرشان بیشتر بشه

اون گفت قدرت فراتر؟

و من دارم میدم بهش؟

اما چطور؟

دستی روی بازوم نشست

آتروپات با نگرانی گفت:خوبی؟

سری به معنی آره تکون دادم و به کمکش بلند شدم و روی تخت نشستم

به آرشان و زنش نگاه کردم یعنی اونا وسیله بودن؟

خدای من اینجا چه خبره؟

آهو چیکار کرده؟

چرا؟

آرشان گفت:میشه بگید اینجا چه خبره؟

تا خواستم حرفی بزنم آتروپات با داد گفت:پشتت خونیه باید دکتر بیارم

و سریع از اتاق خارج شد

سوزش کمرم بخاطر زخمی بود که زده شده بود

خیلی درد داشتم

چشامو بستم و لبمو دندون گرفتم

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

زنه آرشان با اشک گفت:دخترم کجاست؟

زمزمه کردم:جاش امنه

با گریه و التماس ادامه داد:بیارینش پیش خودم خواهش میکنم

وقتی جوابی از من نشنید با التماس به آرشان گفت:آرشان تو یه چیزی بگو بهشون بگو دخترمو بهم بدن

در باز شد و صدای قدم چندین نفر رو شنیدم

چشامو باز کردم و نگاهشون کردم

آتروپات

آویسا

ماهک

باراد

پزشک

و در آخر آسا و به همراه دختر آرشان وارد شدن

همشون ترسیده و رنگ پریده بودن

لبخندی به زور زدم وگفتم:چطونه؟نمردم که

آویسا با خشم گفت:ساکت شو

دکتر منو خوابوند و مشغول شد

حواسم به آسا جمع شد

ساکت نشسته و به کمرم نگاه میکرد

نگاهش مثل دختر خودم نبود!

قلبم تیر کشید

یعنی دخترم؟

یعنی اون قدرت فراتر دخترم بود؟

نه نه این غیر ممکنه

نگاهم رو از آسا گرفتم و به زنه آرشان که دخترشو تو بغلش داد سوق دادم

در همین لحظه کمرم آتیش گرفت

و از روی درد ناخواسته داد زدم

صدای باز تو مغزم پیچید:این اولشه به زودی همه میمیرن و من حکمرانی میکنم

دستمو مشت کردم و داد زدم:من این اجازه رو نمیدم

از جام بلند شدم که پزشک گفت:بانو هنوز کارم تموم نشده

به چشم های آسا نگاه کردم

قرمز شده بود

آویسا گفت:آبجی ؟چیزی شده؟

به سمت آسا رفتم و دستمو روی گردنش گذاشتم و چسبوندمش به دیوار

صدای داد آویسا و آتروپات وبقیه بلند شد

آویسا گفت:آبجی داری چیکار میکنی؟

زمزمه کردم:چطور وارد جسمش شدی؟

لب آسا تکون خورد:دخترت قبلاً مرده بود من زندش کردم!

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

دستم شل شد

چی میگفت

ناباور نگاهش کردم

چشاشو بست و خاطرات جلوی چشمم نقش بست

وقتی به اردو رفته بود آسا رو چند نفر دزدیده بودن و داخل یه جنگل آزار و اذیتش میکنن و بعد وقتی میبینن آسا تهدیدشون می‌کنه اون رو میکشن!

درست هفت سال پیش!

یعنی هفت ساله آهو کنار من زندگی کرده؟

یعنی هفت سال منتظر بوده که برگردم اینجا تا…

یعنی آسای من هفت ساله مرده؟

دخترکم هفت ساله نیست و من تازه فهمیدم؟

زانوهایم خم شد و روی زمین افتادم

آویسا با بهت گفت:اینجا چه خبره؟آبجی؟

آسا دستشو به سمت بقیه گرفت و اجازه نداد بیان جلو

جلوم ایستاد وگفت:بعد از فرارم خودمو کشتم تا بتونم بشم روح و بهت حمله کنم و موفق شدم آمیتریس.حالا وقتشه تقاص مرگ داداش و دوستمو بدی

دستش رو روی گردنم گذاشت و فشار داد

بین دستش که روی گلوم بود آتیش بوجود اومد

اشک تو چشمم روان شد و ریخت

گلوم داشت می‌سوخت و من بی حرکت بودم

آهو داشت با چهره ی دخترم منو از پا در میورد؟

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

+مامان نجاتم بده

با بهت نگاش کردم

این صدا از کجا اومد؟

آهو داشت گلومو میسوزوند پس این؟

قلبم درد گرفت

مثل دردی که اوایل بخاطر سم تو وجودم بود

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

دستمو روی قلبم گذاشتم و فشار دادم

صدا قوی تر شد: مامان من زندم اون زنو بکش نجاتم بده

با اشک تو چشم های آسای بی احساس نگاه کردم و زمزمه کردم:منو ببخش دخترم

دستامو روی دستش گذاشتم و پسش زدم و تو یه حرکت بیهوشش کردم

و سریع به سمت زن آرشان رفتم و دستمو داخل قلبش فرو بردم

و کم کم سوزوندمش

داد های آرشان و بقیه و جیغ و گریه ی دختر آرشان فایده نداشت

لحظه ی آخر زنه آرشان به شکل آهو در اومد و با نفرت داد زد:ازت متنفرمممممم

و تمام

خاکستر شد

آرشان که داد میزد زنمو ول کن یک لحظه خشک شد

جلوش قرار گرفتم و با اشک نگاهش کردم

با بهت به خاکستر آهو نگاه میکرد

فکر کنم وقتش بود که از همه چی با خبر بشه

نفس عمیقی کشیدم و بوسیدمش

یه بوسه ی کوتاه که باعث شد همه چی یادش بیاد

با بهت نگاهمون میکرد

زمزمه کرد:آمیتریس؟

نگاهم و ازش گرفتم وگفتم:باراد آسا رو ببر تو اتاقش و یه پزشک براش ببر اون دختر کوچولو(دختر آرشان)اونم ببر تو اتاق مهمان و ماهک تو مراقبش باش

به آویسا نگاه کردم و گفتم:بهتره بری یکم استراحت کنی چون آهو مرد و دیگه وجود نداره

بعد به آتروپات گفتم:آرشان رو به اتاق مهمان ببر

همشون خارج شدن

قبلش آتروپات خاکستر آهو رو جمع کرد

روی تخت دراز کشیدم و پزشکمون مشغول خوب کردن کمرم شد و بعدش گردنم

بعد که کارش تموم شد تنهام گذاشت

از روی تختم بلند شدم و از اتاق خارج شدم

به سمت اتاق مهمان رفتم

درو باز کردم و وارد شدم

روی تختش نبود

درو پشت سرم بستم و گفتم:خوشگل خانم؟

صدای گریه ای از پشت تخت اومد

اونجا رفتم پاهاشو جمع کرده بود و سرشو روی پاش گذاشته بود و اشک می‌ریخت

منبع:یک رمان

نام رمان: ظالم دوست داشتنی
نویسنده: نرجس کاویانی
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات:107
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی

دانلود رمان ظالم دوست داشتنی , رمان ظالم دوست داشتنی , رمان ظالم دوست داشتنی pdf , رمان ظالم دوست داشتنی apk , رمان ظالم دوست داشتنی ایفون , رمان ظالم دوست داشتنی اندروید , ظالم دوست داشتنی , دانلود رمان عاشقانه ظالم دوست داشتنی , رمان عاشقانه ظالم دوست داشتنی ,