2.6 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان عروس جنگل

خلاصه رمان عروس جنگل :

رز، تنها دختر پادشاه . برای پایان دادن به جنگ بین دو کشور، باید با فیلیپ، شاهزاده کشور مجاور ازدواج کند . همه چیز به خوبی پیش می رود اما شب عروسی، رز به جای اینکه عروس فیلیپ باشد، عروس جنگل میشود .

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان عروس جنگل :

فیلیپ سعی کرد آرام بخندد. اما نمی دانست چقدر در این کار موفق بوده. با یک حرکت تیانا را در آغوش گرفت و گفت: بالاخره تموم شد تیانا. من و تو می تونیم راحت باهم ازدواج کنیم.

تیانا دوباره غرق در فکر شد. آیا باید با فیلیپ ازدواج می کرد؟ نه او تصمیم دیگری داشت. سرش را تکان داد. هنوز هم تصمیم قطعی اش را نگرفته بود. از فیلیپ جدا شد و نگاهی به چهره مردانه اش کرد. به نظر مرد خوبی می آمد. در دل پوزخند زد. ” مرد خوب؟ “

_: چیزی شده تیانا؟

_: فقط یه سوال.

_: چی؟

_: تو به خاطر من رز را کشتی. آیا امکان داره یه روزی به خاطر یه نفر دیگه من رو بکشی؟

فیلیپ پوزخندی صداداری زد و گفت: این چه حرفیه تیانا؟ دیوونه شدی؟ من هرگز همچین کاری رو برای تو نمی کنم.

مکثی کرد و ادامه داد: دیگه باید برم. ممکنه مشکوک بشن. درضمن تو هم سری به ملکه ماری بزن.

تیانا پلک هایش را روی هم فشرد و فیلیپ از اتاق خارج شد.

سولیوان پس از اتمام کارش، پارچه ای تمیز به روی زخم بست و گفت: خب آقای….؟ من حتی اسم شما رو نمی دونم.

_: اسم من جاکوبه. از افراد نظامی شاه آرتور هستم……..

دانلود رمان عروس جنگل

جاکوب شروع به تعریف کرد و هر لحظه به تعجبات سولیوان افزوده میشد. او نمی توانست باور کند که کسی قصد جان رز را کرده باشد. دختری که آزارش به مورچه هم نمی رسید. درحال گفتگو بودند که صدای پای اسب های زیادی را شنیدند. سولیوان گفت: اگر .این طوری که تو میگی باشه، جون بانو در خطره. نباید بفهمند که بانو زنده ست. من باید به قصر برم و ماجرا را برای پادشاه تعریف کنم. تو هم با بانو فرار کن.

به طرف اسبش رفت و گفت: اسب من مال تو. فقط فرار کن. نذار دستشون به بانو برسه. فهمیدی؟

جاکوب سرش را تکان داد و گفت: ممنونم.

_: سریع تر برو.

سولیوان به طرف قصر به راه افتاد. جاکوب ، رز را سوار بر اسب کرد. خود نیز بر روی آن نشست و سردرگم راهی جنگل شد.

کریستوفر پشت در اتاق راه می رفت. پادشاهان دو کشور خواستار آرامی او بودند ولی گوش کریستوفر بدهکار نبود. از طرفی نگران همسر و از طرف دیگر نگران تنها دخترش بود. در فکر بود که صدای جیغ ملکه قطع شد و صدای گریه نوزادی به گوش رسید.

همه لبخند به لب چشم به در دوخته بودند. مارتا با شور و شوق از اتاق خارج شد و گفت: تبریک میگم پادشاه. شما دختردار شدین. دختری شبیه به پریان.

با شنیدن این جمله غم در دل کریستوفر نشست. شانزده سال پیش، مارتا از همین اتاق بیرون آمد و گفت پادشاه دارای دختری شبیه به پریان شده. دختری که حالا معلوم نیست در کجایاین سرزمین پهناور است.

دانلود رمان عروس جنگل

اما این غم عمر زیادی نداشت. کریستوفر از جیب کیسه طلایی بیرون آورد. به طرف مارتا گرفت و گفت: ماری…. ماری حالش چطوره؟

مارتا کیسه را گرفت. تعظیمی کرد و گفت: حالشون خوبه. حال هردو خوبه.

هردو پادشاه جلو آمدند و به کریستوفر تبریک گفتند. به طبقه پایین برگشت. روی صندلی مخصوصش نشست و گفت: خبری از رز نشد؟

تام: هنوز خبری نشده.

آرتور: نمیتونه زیاد دور بشه. بالاخره پیداش میکنن.

صدای پای اسب ها نزدیک و نزدیکتر میشد. با وجود رز و زخم عمیقش نمی توانست تندتر از این بتازد. دهانه اسب را کشید و گوشه ای توقف کرد. رز را روی زمین ،بین درختان پنهان کرد و به سوی قصر برگشت.

چشمانش را ریز کرد تا شاید بتواند فردی که از جنگل می آید را ببیند. با دیدن پزشک قصر تعجب کرد. به سویش رفت و گفت: پزشک ،شما داخل جنگل بودین؟

سولیوان کمی این پا و آن پا کرد و سپس گفت: نه… یعنی… باید پادشاه رو ببینم. فیلیپ که از دور نظاره گر بود، جلو آمد و گفت: چیزی شده سرباز؟

_: سرورم ایشون پزشک قصر هستند. داشتن از طرف جنگل می اومدن.

آشوبی در دل فیلیپ به راه افتاد. با خود گفت: نکنه این مرد رز رو دیده باشه و بعد درمانش کرده باشه؟

سولیوان: من باید پادشاه رو ببینم.

فیلیپ: باشه. با من بیا.

دانلود رمان عروس جنگل

پزشک را از در فرعی به پشت باغ برد. سولیوان که ترسیده بود، مقطع گفت: ما… داریم کجا… میریم؟ اینجا…. که….

ناگهان فیلیپ شمشیرش را بیرون آورد و زیر گلوی سولیوان گذاشت. از لابه لای دندان هایش غرید: بگو توی جنگل چیکار داشتی؟

سولیوان با ترس گفت: م…من…. توی…. جنگل نبودم.

_: دروغگوی عوضی. رفته بودی رز رو نجات بدی، آره؟

_: نه. .این طور نیست.

_: خودم می کشمت عوضی.

شمشیر را بالا برد و گلوی سولیوان را برید.

به جسم بی جان سولیوان می نگریست. چقدر کشتن برایش آسان شده بود.  با انسانها چه میکند؟

با عصبانیت گفت: تو مطمئنی لئوناردو؟

_: بله سرورم.

_: جاکوب رو بیار پیش من.

دقایقی بعد جاکوب روبه روی فیلیپ ایستاد. تعظیم کرد و گفت: بله سرورم؟ امری داشتید؟

_: جاکوب تو کجا بودی؟ تو رو بین بقیه سربازها ندیدم.

_: من… راستش من…

آب دهانش را به سختی قورت داد و گفت: من با سربازای پادشاه تام بودم. داشتم دنبال بانو رز می گشتم.

به یاد حرف های لئوناردو افتاد ” جاکوب رو بین سربازها ندیدم. چند دقیقه ای میشه که اومده. مثل مرغ سر کَنده دور خودش می چرخه. مثل کسی که دنبال یه نفر می گرده، توی قصر پَرسه میزنه. “

دانلود رمان عروس جنگل

سینه اش را صاف کرد و گفت: جاکوب؟

_: بله قربان.

_: برای من حاضری چیکار کنی؟

_: من حاضرم جونم رو بدم سرورم.

_: سالهای زیادیه که پیش من هستی. حالا ازت خواسته ای دارم.

_: امر کنید سرورم.

_: همین الآن به طرف مرز غربی کشور حرکت کن.

جاکوب سرش را بالا گرفت و با تعجب گفت: چی؟ چی فرمودین؟

_: گفتم همین الآن به طرف مرز غربی کشور برو.

_: آخه برای چی…

فیلیپ با صدای بلندی غرید: همین که گفتم جاکوب. از اینجا برو و تا وقتی که نگفتم برنگرد.

جاکوب تعظیم کرد و گفت: بله.

از قصر خارج شد. سوار بر اسب به طرف جنگل تاخت. گاهی به عقب نگاه می کرد تا کسی تعقیبش نکند. وقتی به جایگاهی که رز را پنهان کرده بود رسید ، اثری از او نیافت.

گیلاسش را به روی زمین پرت کرد. یقه جیمز را گرفت و گفت: تو چی گفتی؟

جیمز که درحال خفه شدن بود، گفت: یقه… رو وِل کن.

برایان ، یقه جیمز را ول کرد و گفت: دوباره بگو. چی شده؟

جیمز دستی به لباس و گردنش کشید. سپس گفت: هیچی بابا. توی شهر پیچیده که بانو رز وسط جنگل فیلیپ رو رها کرده و رفته. یعنی فرار کرده تا بره با معشوقش زندگی کنه.

دانلود رمان عروس جنگل

چشمان آبی رنگ برایان به خون نشسته بود. با صدای بلندی فریاد زد: دروغ نگو. رز فرار نکرده. رز معشوقی نداشته.

آهسته گفت: ” رز معشوقی نداشته ” و بعد به روی زمین افتاد.

خورشید در حال طلوع بود. سرباز ها درحال بازگشت به قصر بودند. یکی از سرباز ها با دیدن جاکوب گفت: تو اینجا چیکار میکنی؟

_: به دستور شاهزاده باید برم مرز غربی. شماها چیکار کردین؟ بانو پیدا شد؟

_: نه انگار آب شده رفه تو زمین. هرجا بگی، گشتیم ولی پیدا نشد.

کریستوفر فریاد زد: یعنی چی که پیداش نکردین؟

_: ما را ببخشید سرورم ولی اثری از بانو نبود.

در همین حین لئوناردو سراسیمه وارد کاخ شد. خودش را جلوی پای کریستوفر انداخت و گفت: سرورم. نامه ای پیدا کردم.

کریستوفر نامه را از دستش گرفت و شروع به خواندن کرد. هر لحظه به عصبانیتش افزوده میشد. نامه را مچاله کرد و دستش را روی قبلش گذاشت. بلند فریاد زد: من دیگه دختری به اسم رز ندارم. هیچکس حق نداره اسم اونو به زبون بیاره.

نفس عمیقی کشید و گفت: آوردن اسم رز یعنی از دست دادن جونتون.

نامه را پرت کرد و به طرف اتاقش رفت.

فیلیپ به روی زمین خم شد. نامه مچاله شده را برداشت و با صدای بلندی شروع به خواندن کرد: پدر و مادر عزیزم و همچنین فیلیپ.

از این که اینگونه شما را ترک کردم، پوزش می طلبم. اما چاره ای نبود. من از زمان کودکی عاشق مردی به نام دیوید بودم. اما هرگز نتوانستم او را به شما معرفی کنم. او از خانواده اصل و نسب داری نبود. من برای این که بتوانم با او ازدواج کنم، مجبور به ترک شما شدم.

نام رمان: عروس جنگل
نویسنده:فاطمه بورقی
ژانر: عاشقانه , هیجانی ،تخیلی
تعداد صفحات: 137
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان عروس جنگل

دانلود رمان عروس جنگل , رمان عروس جنگل , رمان عروس جنگل pdf , رمان عروس جنگل apk , رمان عروس جنگل ایفون , رمان عروس جنگل اندروید , عروس جنگل , دانلود رمان عاشقانه عروس جنگل , رمان عاشقانه عروس جنگل ,