3.4 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان عشق شاهزاده

خلاصه رمان عشق شاهزاده :

دانلود رمان عشق شاهزاده بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

شاهزاده ی پریا پسره بی عرضه و دست و پاچلفتیه که پدرش رو خسته و تصمیم به تبعید میکنه اونم به زمین حالا یه گروه دخترن که بعد کنکور میرن شمال واتفاقی با این آقاآشنا میشن!

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان عشق شاهزاده :

حامی : اون یه مرده بالغه و از پسه خودش برمیادفقط یه کمی بهش اب و غذا بدین

 منصوره تند یه نایلون پر از خوراکی کرد وبطریه اب معدنی رم گذاشت و از

ماشین خارج شد صادق خیلی دور نشده بود پس داد زد: صادق وایسا یه لحظه

 صادق وایساد و برگشت منصوره نفس نفس زنان خودش رو بهش رسوند ونایلون

رو بهش داد وبا لبخند گفت: موفق باشی

 صادق هم جوابش رو با خوش رویی داد: ممنون

 ومنصوره به سمته ماشین رفت وسوار شد ماشین راه افتاد صادق برگشت وبه راهه

تاریکه روبروش خیره شد ساعت نه شب بود چراغ قوه اشو روشن کرد و در دله

تاریکی به راه افتاد

انا عصبی به سمته اتاقه مادرش رفت بدون گرفتن اجازه در رو باز کرد مادرش روی

صندلی نشسته بود وکتاب می خوند انا در رو محکم بهم بست مادرش خونسرد گفت:

قبلا با ادب تر بودی قبل از ورود اجازه می گرفتی

انا با عصبانیت گفت: مادر کاترین چی میگه؟

دانلود رمان عشق شاهزاده

  مادر: پس خبر بهت رسید

 انا: اره رسید ولی من با اون پسره ی مضخرف ازدواج نمی کنم

 مادرش عصبی شد و کتابو محکم بست وگفت: تا یک هفته ی دیگه با مایکل ازدواج

می کنی حالاهم برو به میرا گفتم لباستو بیاره اتاقت

 انا جیغ زد: من مایکل و دوست ندارم

 مادرش هم جیغ زد: بس کن انا فکره اون پسره بی اصل ونسب و از فکرت بیرون

کن من نمیذارم توبا اون ازدواج کنی

انا نالید: ولی مادر من حامی رو دوست دارم نمی تونم بدونه اون زندگی کنم

 مادر : انا لجبازی نکن می دونی  ازدواج با اون چه ابرویی از خانواده مون میبره با

یه خانواده سلطنتی هستیم وپرنسس ها فقط اجازه دارن با شاهزاده ها ازدواج کنن

ازدواج تو ومایکل به نفعه کشوره ماست پس یکم عاقلانه فکر کن دخترم

 انا : ولی مادر پدر با حامی موافقه حتی اگه از داداشم بپرسم جوابش مثبته

مادرش عصبی شدو گفت: انا ازدواجه یک پرنسس به مادرش مربوطه من هرکیو

انتخاب کنم تو باید باهاش ازدواج کنی فهمیدی حتی اگه پدرت هم موافق باشه من نمی

ذارم که ابروی خانوادگیمون رو از بین ببری حالاهم نمی خوام چیزی بشنوم بهتره

بری

 انا با عصبانیت از اتاق بیرون اومد وبه سمته اتاقش رفت باید پدرش رو می دید.

نصفه شب شده بود وهمه خواب بودند انا لباسهای معمولی پوشید و به سمته اسطبله

اسب رفت اسبش با دیدنش شیهه کشید انا جلو رفت وگفت: اروم باش برفی منم انا

برفی با دیدنه صاحبش اروم گرفت انا با اسبش  به سمته بیرون اسطبل رفتند وقتی

مطمن شد که کسی از سربازا اون اطراف نیستند روی اسب نشست وبه سمته قصره

پدرش رفت. پادشاه ارتور خواب بود که با شنیدن صدایی از خواب بیدار شد بلافاصله

دانلود رمان عشق شاهزاده

شمشیرشو برداشت وروی گردنه طرف گذاشت و داد زد: تو کی هستی؟

انا جلوتر رفت وشنلشو برداشت پدرش با دیدنش تعجب کردوگفت: انا تو اینجا

چیکار می کنی؟

 انا بی توجه به سواله پدرش گفت: پدر می خوام برم زمین خواهش می کنم

 (سورین)

ده دقیقه ای بود که راه افتاده بودیم اروشا اخم کرده بود وبه روبرو خیره بود خواستم

چیزی بگم که باده تندی اومد اعتنا نکردم ولی باد شدیدتر شد وتبدیل به طوفان شد در

کسری از ثانیه روبرومون پر از شن شد دسته اروشا رو گرفتم و خواستم حرکت کنم

اما نتونستم ولی حس می کردم که داریم حرکت می کنیم یدفعه بوی خوبی به مشامم

رسید وسرم گیج شد

وافتادم ودیگه هیچی نفهمیدم. چشمامو باز کردم سرم درد می کرد به کنارم نگاه کردم

اروشا کنارم بود دستمو به سرم گرفتم وماساژ دادم صدای اخ اروشا اومد بهش خیره

شدم اروم اروم چشماش و باز کرد

گیج به اطرافش نگاه کرد وپاشدو گفت: ماکجاییم؟چه اتفاقی افتاد؟

 بلند شدم وبه اطراف نگاه کردم خدا لعنتتون کنه این کاره اجنه بود فقط می خواستند

مارو از جاده دور کنند ولی به اروشا نگفتم چون حرفمو باور نمی کرد پس جواب

دادم: وقتی طوفان شد این ور اون ور رفتیم حتما به خاطر اونکه از طوفان خلاص

بشیم به این سمت اومدیم و گم شدیم

دانلود رمان عشق شاهزاده

 اروشا مشکوک نگام کرد معلوم بود باور نکرده ولی مجبور بودم اگه راستشو می گفتم

عصبی میشد ساعت  هفت بود ولی هنوز هوا روشن بود دسته اروشارو گرفتم واز

روی زمین بلند کردم وبه راهمون ادامه دادیم یکم که رفتیم یک چیزی از کوله ی اروشا

افتاد و اروشا خم شد برداره تا برگشتم  سه تا جن جلومون ظاهر شدن

 خوب بود اروشا خم شده بود وندید که ناگهان اومدند اروشا بلند شد وبا تعجب

بهشون خیره شد منم متعجب بودم اینا اینجا چیکار داشتند ظاهرشون کاملا انسان بود

ولی می تونستم درونشون رو ببینم واین بیشتر باعثه تعجبم میشد منی که تمامه قدرتام

سلب شده بود حالا داشتم درونه این موجوداتو میدیدم اونی که جلوشون ایستاده بود با

پوزخند گفت: چه اکیپه باحالی شاهزاده ای که طرد شده وانسانی که فانیه واقعا جالبید

شما می خواین جلوی الکس بایستید؟

نام رمان: عشق شاهزاده
نویسنده: زینب عزتی نژاد
ژانر: عاشقانه , هیجانی ، اجتماعی
تعداد صفحات: 143
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان عشق شاهزاده

دانلود رمان ,دانلود رمان عشق شاهزاده , رمان عشق شاهزاده , رمان عشق شاهزاده pdf , رمان عشق شاهزاده apk , رمان عشق شاهزاده ایفون , رمان عشق شاهزاده اندروید , عشق شاهزاده , دانلود رمان عاشقانه عشق شاهزاده , رمان عاشقانه عشق شاهزاده ,