3.6 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان عشق و سنگ

خلاصه رمان عشق و سنگ :

در مورد دوتا دوست هست که تو یه رشته تو دانشگاه تهران قبول شدن و خانواده هاشون به شرط اینکه برن خونه  یکی از فامیل ها اجازه میدن برن دانشگاه که که فامیلشون یه پسر جونه و اتفاقات طنز و زد خو خورد رخ میده  یه روسری مشکی قرمزم از توی کشوم برداشتمو سرم کردم.

یه رژ کمرنگ با یه کرم به صورتم زدمو از اتاق رفتم بیرون. ارسان در حالی که روی مبل کنار آشپزخونه نشسته بودو سرشو به پشتیش تکیه داده بود داشت با خودش یه چیزو زمزمه میکرد.. به به به سلامتی خل بودن باید به صفتای خوبش اضافه کنم…. -من حاضرم. با صدای من سریع سرشو از روی پشتی مبل بلند کرد طوری که من به جای اون گردنم درد …

پیشنهادی :

رمان عشق و سنگ جلد دوم

قسمتی از متن رمان عشق و سنگ :

وای خدا. اه زود باش دیگه.
امروز نتیجه های کنکور و اعالم میکردن
االنم منتظرم تا بالخره این اینترنت یه ذره سرعتش بره باالتر بلکه بشه این نتیجه
ی بی صاحابو ببینم.

ایـــــش….. مثل این که داره درست میشه وای خدا دستو پام یخ کرده االنه که
باز پس بیفتم من نمیتونم نگاه کنم که….
دانلود رمان مسیحای عشقبهزاد …….. بــــــــــــــهزاد
دانلود رمان عشق کینه ای
دانلود رمان نسیم ش

دانلود رمان عشق و سنگ :

در اتاق یهویی باز شد و بهزاد و مامانو الیاس با چهره های نگران پریدن توی اتاق.
الیاس- چی شد؟قبول نشدی که این طوری جیغو داد راه انداختی ؟

-نه. دستوپام یخ کرده نمیتونم ببینم. بهزاد تو بیا ببین.
از رو صندلی بلند شدم تا بهزاد بیاد بشینه و ببینه چه گندی زدم. وای خدایا اگه
قبول شده باشم قول میدم دیگه کسی رو زیاد اذیت نکنم. زیاد اذیت نمیکنم ها ولی
یکم که دیگه عیبی نداره.آااااخ مثل این که باز سرعتش اومده پایین اهـــــــــه.

به چهره بهزاد خیره شدم انگار اونم استرس داشت چون با پاش رو زمین ضرب
گرفته بود. بهزاد دایی کوچیکم بودم که فقط دوسال ازم بزرگتر بود و از داداشمم
باهاش بیشتر صمیمی بودم چون مثل خودم شرو شیطون بود ولی باوجود این
درک خیلی باالیی داشت برای همین همیشه برام حکم یک مشاور خوبو داشت.

ادامه :

چشم از بهزاد برداشتم و به الیاس خیره شدم. موهای خرمایی،چشمای عسلی،قد
بلندو چارشونه ولی برخالف چهره خوشگلو جذابی که داشت رفتارش گاهی اوقات
خیلی جدی و خشک میشد که این اخالقش به آقاجون خدابیامرزم رفته بود برای
همین منو بهزاد بهش میگفتیم عصا قورت داده چون الیاس چهار سال از من و
دوسال از بهزاد بزرگتر بود ولی با این وجود قلب خیلی خیلی مهربونی داشت و
گاهی اوقاتم خیلی بهم دلگرمی میداد مثل همین االن که داشت با یه لبخند مهربون
نگام میکردو با نگاش بهم میگفت من میدونم تو قبولی پس آروم باش.با صدای
بهزاد به سمتش برگشتم.

بهزاد- یسنـــــــا….. کجایی؟ بیا اومد صفحش.
-نه من نگاه نمیکنم خودت نگاه کن بهم بگو.
رفتم رو تختم نشستم تا اصال صفحه لب تابو نبینم. بعد چند ثانیه که برام مثل یه
قرن گذشت بهزاد رو به من کرد و گفت
بهزاد- امسال سال اولت بوده ولی عیب نداره از قدیم گفتن تا سه نشه بازی نشه
پس هنوز دوبار دیگه وقت داری عزیزم.

4 :

-یعنی…….
دهنم باز مونده بود و اشکام همینطور روی گونم سر میخوردن وخودشونو تا زیر
چونم میرسوندن. به مامان نگاه کردم که داشت با ناباوری به منو بهزاد نگاه میکرد.

الیاس به سمت لب تاب رفت تا خودش چک کنه. بعد این که یه نگاه به صفحش
انداخت برگشت و با تعجب به بهزاد نگاه کرد رمان عشق و سنگ. بهزاد هی واسش چشم و ابرو میومد
فهمیدم بازم این بهزاد موزمار یه کلکی سوار کرده ولی اگه راست گفته باشه چی؟
هی یسنا چته؟ پاشو قوی باش و خودت نگاه کن و مطمئن شو. اشکامو پاک کردمو
از جام بلند شدم و با قدم های محکم به سمت میزم که روش لب تابم بود رفتم.
بهزاد وقتی دید دارم میام بلند شدو روبروم وایستاد.

بهزاد- کجا؟چی رو میخوای ببینی ؟
-من تا خودم نبینم باورم نمیشه.
بهزاد- نخیر من نمیذارم ببینی. باز االن فشارت میفته من حوصله پرستاری ندارم.

-حاال نه که تو همیشه مواظب منی. برو کنار قول میدم حالم بد نشه.
بهزاد- پس چی؟ همیشه عمه نداشتت میاد کمکت میکنه…..
با این سخرانی که راه انداخته بود فهمیدم یه کاسه ای زیر نیم کاسش هست برای
همین سریع از زیر دستش رد شدم و پریدم رو صندلی و زل زدم به صفحه لب تاب
و بلند بلند برای خودم خوندم.

-یسنا فرهمند شماره .. رتبه .. رشته پزشکی..دانشگاه تهران…
ها … این چی نوشته؟ من قبول شدم اونم پزشکی دانشگاه تهـــــــران؟ یه جیغ
بنفش از خوشحالی کشیدم و پریدم بغل مامان.
-وای مامان قبول شدم . باورت میشه؟
مامان-مگه بهزاد نگفت قبول نشدی؟

دانلود رمان عشق و سنگ :

تازه یاد بهزاد افتادم که چه نامردی کرده از بغل مامان اومدم بیرون و برگشتم طرف
بهزاد. ولی هرچی دوروبر اتاقو نگاه کردم نبود. فهمیدم از حواسپرتی من استفاده
کرده و جیم شده. سریع از اتاق اومدم بیرون و از پله ها سر خوردمو دوییدم تو دانلود رمان عشق و سنگ
حیاط. مثل این که به موقع رسیده بودم چون داشت آروم از پله های حیاط پایین

میرفت تا بره بیرون. منم یواشکی طوری که متوجه نشه پشت سرش رفتم.وقتی
بهش رسیدم با دوتا انگشتم زدم به شونش. سرجاش سیخ وایستاد ولی
برنگشت.دست به کمر رفتم روبروش وایستادم و خیره شدم به چشماش.

-که هنوز دو بار دیگه فرصت دارم آره؟
بهزاد- آره عزیزم اصال ناراحت نباشیا خودم این دفعه کمکت میکنم تا با رتبه خیلی
خوب دفعه قبول شی. میدونم یه ذره کند ذهنی و به من نرفتی ولی چه میشه کرد
دیگه خواهر زادمی باید کمکت کنم…..

از این همه پروییش قرمز شدم اونم که فهمید بدجور جوش آوردم سریع از زیر دستم
رد و شدو به سمت در دویید. منم نامردی نکردم دمپاییمو در آوردم و به طرفش
پرت کردم ولی درو بستو دمپایی به در خورد و چون محکم پرت کرده بودم و نزدیک
در بودم دمپایی برگشت و خورد تو ساق پام و جیغم رفت هوا.
-آیــــــی…. بــهزاد الهی خدا بگم چی کارت نکنه پام داغون شد.

ادامه :

تا یه ربع همین جور وسط حیاط دانلود رمان عشق و سنگ نشسته بودمو آه و ناله میکردم. اما دریغ از یه نفر
که بیاد حال مار و بپرسه ببینه مردم یا زندم. البته حقم داشتن چون دیگه به این
کارای منو بهزاد عادت کرده بودن. آخرم خودم لی لی کنون رفتم دمپایی و برداشتم
و آروم آروم به سمت خونه رفتم. خونمون یه خونه ویالیی با یه حیاط بزرگ بود.از
در ورودی که وارد میشدی یه راه سنگ فرش بود که آ خرش میخورد به پارکینگ و
کنارشم پله میخورد میرفت باال و میرسد به در ورودی خونمون که قهوای سوخته

بود . کنار ه های این راه پر بود از بوته های گل سرخ و درخت بید مجنون که یه
منظره خیلی خیلی خوشگلو درست کرده بود. این خونه مال آقاجونم بودکه بعد از
مرگش رسید به تنها فرزندش یعنی بابام. بابام که مدیر یه شرکت معماری بزرگه
این خونه رو دوباره درستش کرد تا بشه توش زندگی کرد آخه تا قبل از اون خیلی

6 :

درب و داغون بود. این درختای بید مجنونم از همون زمان تو این خونه بود و بابام
از اونجا که خیلی به گل و گیاه عالقه داشت درختا رو قطع نکرد.

مامان-یسنـــا…… کجایی گلوم پاره شد بس که صدات کردم زود باش آیلین کارت
داره.
تا اسم آیلین اومد باقی راه و دوییدم رفتم تو خونه و خودم و به تلفن رسوندم.
آیلین در حالی که هق هق میکرد گفتالو. سالم. خوفی؟
آیلین- سالم. خوبم. وای یسنا بگو نتیجت چی شد؟

تازه یاد نتیجم افتادم و با آبو تاب براش گفتم
قبل از این جواب بده دوباره گفتموای آیلی من پزشکی تهران قبول شدم اونم با رتبه … تو چی؟
-البته تو با این گریه هات معلومه چی شده دیگه. ولی عیب نداره عزیزم ایشاا…
سال دیگه دوباره کنکور میدی و با رتبه خیلی بهتر قبول میشی. یه وقت غصه
نخوری ها من خودم از جون و دل کمکت میکنم…..

همینطور داشتم براش سخرانی میکردم و دانلود رمان عشق و سنگ مثال دلداریش میدادم که ناراحت نباشه.
یهویی جیغ زد
آیلین-وااای سرم رفت. بسه دیگه چقدر حرف میزنی. اتفاقا قبول شدم اونم پزشکی
دانشگاه تهران با رتبه. ….

حاال این دفعه نوبت من بود که جیغ بکشم.
-آیلی یعنی من تو باهم تو یه دانشگاهیم. مثل این که خدا نمیخواد ما از هم
جداشیم. حاالچیزی شده که داشتی گریه میکرد

دانلود رمان عشق و سنگ کاملا رایگان :

آیلین-جدی؟طفلک من که باید تو پرحرف و دوباره تحمل کنم.ااااه…. . بعدشم نخیر
هیچی نشده گریه خوشحالی بود.

-خیلیم دلت بخواد حتی من افتخار بدم یه کلوم باهات صحبت کنم.
آیلین-فعال که دلم نمیخواد. ببین مهری جونت)مامانش( داره صدام میکنه.فعال.
.ok-فعال
تلفنو گذاشتم سرجاش و رفتم آشپزخونه پیش مامان.

مامان- چی شد آیلین کجا قبول شده؟
-من و آیلین باهم یکجا و یه رشته قبول شدیم.
مامان- ا چه جالب…..
احساس کردم مامان زیاد خوشحال نیست برای همین ازش پرسیدم
-چیزی شده احساس میکنم زیاد خوشحال نیستین؟

مامان که داشت ظرف میشست شیر آبو بست و به طرفم برگشت.
مامان- راستش فکر کنم بابات با رفتنت مخالف باشه. آخه میدونی که بابات روی
این مسائل یه ذره تعصب داره.

-یعنی چی؟ یعنی میخوایین از یه موقعیت به این خوبی دست بکشم؟
مامان-وا… من که زیاد مخالف نیستم. ولی شاید بابات مخالفت کنه.
با ناراحتی گفتم

-ولی من باید راضیش کنم.
مامان سری تکون داد و دوباره دانلود رمان عشق و سنگ مشغول کارش شد. منم یه صندلی بیرون کشیدم و
نشستم. اگه بابا مخالف باشه پس بابای آیلین هم صد در صد مخالفه.من و آیلی
از دبستان باهم بودیم. خانواده هامون باهم رفت وآمد داشتن و باباهامونم مثل
برادر بودن برای هم. از بچگی هر کاری که من و آیلین باهم میخواستیم انجام بدیم

دانلود رمان عشق و سنگ تمام فرمت ها :

باید یکشونو راضی میکردیم چون اگه یکشون راضی میشد اون یکی حل بود . پس
فکر کنم االنم باید همین کارو میکردیم. ولی چه جوری؟ با وقت نسبتا کمی که ما
داریم باید یه نقشه حساب شده بکشیم.

مامان- میگم چطوره امشب به مناسبت قبول شدنتون خانواده آقای مهر آذین
)خانواده آیلین( و دعوت کنیم؟
-فکر خوبیه…
مامان- باشه پس برو به آیلین خبر بده. راستی به بابات خبر قبول شدنتو دادی؟
-نه. با این چیزایی که شما گفتی ترجیح میدم رو در رو بهش بگم تا عکس و العملش
و ببینم.

ادامه

مامان- باشه. هر جور راحتی.
از جام بلند شدمو آروم آروم رفتم سمت پله ها. طبقه باال اتاق منو بهزاد و الیاس
بود. بهزاد با ما زندگی میکنه چون مامان بزرگم تو سن پیری باردار شده بود و یه
ذرم قلبش ناراحت بود برای همین سر زایمان مرد.

البته مامانم خیلی بهش گفته
بود که خطرناک و بچه رو بندازه ولی مامان بزرگم میگفت این هدیه خداست. بابا
جونمم که عاشق مامان بزرگم بوده 6 ماه بعد از اون مرد.مامانم چون دختر بزرگ
بوده مجبور شد بهزادو بیاد پیش خودش نگه داره. دوسال بعدشم که من به دنیا
اومدم. در اتاقمو باز کردمو رفتم سمت موبایلم. یه اس به آیلین دادم و گفتم شب
بیان خونه ما. بعد از ده دقیقه جواب داد و گفت
آیلین- به مهری گفتم میگه باعث زحمت میشه.

آیلین.  دانلود رمان عشق و سنگ ok- فعالچه زحمتی بابا. شب منتظرتونیم
گوشیمو گذاشتم سرجاش و از اتاقم اومدم بیرون. درو که بستم یه نگاه به در اتاق
الیاس که سمت چپم بود انداختم و به طرف اتاقش رفتم. اتاق من دقیقا وسط اتاق
الیاس و بهزاد قرار داشت.محکم درو باز کردم و وارد شدم. الیاس پشت میزش

دانلود رمان عشق و سنگ فرمت پی دی اف :

نشسته بود داشت یه چیزایی رو تو برگه مینوشت. الیاس وکالت خونده بود و تازگیا
فارغ و التحصیل شده بود و یه دفتر کوچیک برای خودش باز کرده بود.
الیاس- بدون در زدن که میای تو اتاق انگار نه انگار که این جا کسی هست االنم که
زل زدی به من داری با اون چشات قورتم میدی.

اینا رو در حالی که پشتش به من بود داشت میگفت. رفتم رو تختش نشستم و با
بیخیالی گفتم
-اتاق دادشم. به توچه؟
خودکارشو گذاشت رو میزو برگشت و زل زد تو چشام.
-چیه خوشگل ندیدی؟

از جاش بلند شدو اومد کنار من روی تخت نشست. هنوزم تو چشمام زل زده بود.
الیاس- هیچ وقت فکر نمیکردم آجی کوچولوم یه روز اینقد بزرگ بشه.
یهو منو کشید تو بغلش و موهامو ناز کرد.

الیاس- نکنه بری تهران داداشتو فراموش بکنی ها؟
-نه بابا. کی جرئت داره عصا قورت داده رو فراموش کنه؟
خندیدو یه نیشگون کوچولو از بازوم گرفت. منو از بغلش آورد بیرون و موهامو بهم
ریخت.
الیاس-شیطون…
-الیاس؟

الیاس- هوم؟
-مامان میگه شاید بابا با رفتنم مخالف باشه.
الیاس- اتفاقا منم میگم شاید مخالف باشه. چون بابا رو که میشناسی اخالقای خاصی
داره؟ دانلود رمان عشق و سنگ

منبع: نودهشتیا

نام رمان: عشق و سنگ
نویسنده: شبنم ا.ی
ژانر: اجتماعی / طنز / عاشقانه
تعداد صفحات: 710
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان عشق و سنگ جلد دوم

دانلود رمان عشق و سنگ , رمان عشق و سنگ , رمان عشق و سنگ pdf , رمان عشق و سنگ apk , رمان عشق و سنگ ایفون , رمان عشق و سنگ اندروید , عشق و سنگ , دانلود رمان عاشقانه عشق و سنگ , رمان عاشقانه عشق و سنگ ,