2 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان عشق یوسف

خلاصه رمان عشق یوسف :

دانلود رمان عشق یوسف بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

پرویز ربانی،پدر آیدا، قبلا به خواستگاری یوسف از دخترش آیدا جواب قاطعانه ی منفی داده اما خبر نداره این دو دلباخته ی هم دیگه هستن … نمیدونه پنهانی با هم دوست شدن و به دیدن هم میرن. آیدا دانشجوی رشته ی مامائی در بابله و هرهفته یوسف برای دیدنش میره بابل …..

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان عشق یوسف :

دوباره شهیاد مکثی کرد، معلوم بود بدجور عصبانیست. اما بعد از چند لحظه جویدن لب هایش گفت: بیست روز پیش یه روز بی هوا گفت واسه مامانم یه مشکلی پیش اومده، می تونی یه ده بیست تومن پول بدی. منم دوازده تومن پولی رو که ته حسابم بود رو دادم بهش. گفت یه ماهه برمی گردونه. سه روز بعدشم خانم غیبش زد. یه شب که برگشتم خونه دیدم همه ی وسایلش رو برداشته برده و یه کاغذم گذاشته که اگه دنبالم بیای همه چی رو می ذارم کف دست بابات.

مکثی کرد و با غیظ و حرص ادامه داد: زنیکه ی خراب، می دونست بابام اینا چقدر روی این مسایل حساسن. بهش گفته بودم؛ قضیه ی جیرانم که از سیر تا پیازشو می دونست. اون دوازده تومن هیچی، نزدیک چهار تومن طلایی که براش خریدم هیچ؛ اونم سگ خور! الان نوایی اومده می گه زنیکه ی آشغال رفته به حساب من یه ماشین ظرفشویی برداشته یک میلیون و نهصد و هشتاد تومن!

یوسف با تعجب گفت: این نوایی روی چه حسابی بهش جنس داده!

– آخه این زنیکه …

نفس بلند و خشم آلودی کشید و آرام تر از قبل گفت: من خرو چند وقت قبلش برد مغازه ی نوایی. نوایی هم ما رو با هم دید و اتفاقا آمار ماشین ظرفشویی هاش رو ازش گرفت؛ بعد یواشکی بدون اطلاع من رفته ماشین رو برداشته. صد تومن بهش داده و به نوایی گفته تا ده روز دیگه آقای کوشکی میاد بقیش رو می ده.

اون بنده خدا هم از همه جا بی خبر جنس رو داده دیگه. الانم با کلی شرمندگی اومد گفت، دیدم ده روز شد بیست روز و سراغی از شما نشد. وای یوسف اآبروم رفت، وقتی دید هیچی نمی دونم جا خورد. آخه من اون فاسد رو نامزدم معرفی کردم و کلی دروغ تحویشل دادم تا باور کرد؛ شاید هم باور نکرده باشه!

دانلود رمان عشق یوسف

یوسف نگران از چهره ی سرخ و برافروخته ی شهیاد، سرزتش را بی فایده دید و دلداری اش داد: عیب نداره، به قول خودت سگ خور، زندگیت رو که نبرده. ولش کن لیاقتش اینه که بره بمیره. فکر کن واقعا زنت بوده و مهریه اش رو گرفته!

شهیاد با ناراحتی بیشتری گفت: بابام لنگ پوله که زودتر جهیزیه ی شادی رو جور کنه؛ بعد این کثافت، این پتیاره ی نمک کور … خدا ازش نگذره، من که همه جوره هواش رو داشتم؛ من خر این همه واسه کاراش دوندگی کردم … دارم از حماقت خودم آتیش می گیرم، من به خاطر این زن نانجیب توی روی همه وایستادم. طفلی مامانم التماس کرد که بی خیال خونه گرفتن بشم. وقتی یاد حرفاش و التماساش میفتم …

همین طور که شهیاد خودش را سرزنش می کرد، یوسف توی دلش گفت «اینا آه دخترعموته که مسخرش کردی و اون جز بغض و سکوت هیچی نداشت که بگه!»

اما حرفی نزد. شهیاد به اندازه ی کافی داغان بود و توی این چند روز همه را توی خودش ریخته بود. بالاخره هم با حرف های یوسف آرام گرفت، این طوری بود که پرونده ی میترا هم بسته شد. اما شهیاد ضربه ی بدی خورد و تا مدت ها کلافه و عصبی بود.

درست راس ساعت پنج یوسف دور میدان هروی منتظر آمدن آیدا بود که بعد از دو سه دقیقه بالاخره آمد. مانتوی آبی نفتی که با کیف، کفش، شال و ساپورت مشکی پوشیده بود و موها و آرایشش هم بهتر از دیروز بود.

یوسف هم پیراهن آستین بلند سفید با شلواری سورمه ای و کفشی هم رنگش پوشیده بود. دو تا ستاره هم توی چشمانش سوسو می زد. نمی دانست چرا این طور بی بهانه عاشق آیدا شده، اما سرسختانه منکر عشقش بود.

به محض اینکه آیدا سوار شد، گفت: وای یوسف، خیلی زور می گی به خدا! از استخر اومدم، این قدر خسته ام که عین یه خرس می خوام بگیرم بخوابم!

یوسف با مهربانی گفت: آیدا خواب و خستگی تو آوردی تهران!

– خب من که گفتم، فردا قرار بذاریم!

دانلود رمان عشق یوسف

– فردا هم قرار می ذاریم!

آیدا حرفی نزد و یوسف نگاهش کرد که توی صندلی مچاله شده و چشمانش روی هم است؛ اما گفت: یوسف جلوت رو بپا!

یوسف لبخندی زد و رفت تا به جایی که می خواست رسید. وقتی توقف کرد آیدا چشم گشود و حیرت زده خودشان را توی کوچه ای خلوت دید.

– منو میاری توی کوچه؟ خیلی نابغه ای، گشتی گشتی کوچه خلوت پیدا کردی!

یوسف گفت: نه بابا! اینجا توی این ساختمون یه کم کار دارم. گفتم با هم بیایم، پیاده شو!

آیدا سیخ سرجایش نشست.

– نه یوسف من راحتم!

– اِ باز لوس شدی که! می دونی که من بچه ی خوبیم، آیدا!

– یوسف خیلی بدی، منو می ذاری توی تنگناها!

– نه به خدا! تازه اون جا نه کمربند داره نه دیوار عکس!

آیدا به نیش باز یوسف نگاه کرد و گفت: پر رو! دارم بهت می گم یوسف کار بد کنی باهات به هم می زنما!

– باشه، اگه بد شدم تو با من به هم بزن!

آیدا پوفی کشید و با نارضایتی پیاده شد. یوسف کلید انداخت؛ همین که داخل آسانسور شدند ترس آیدا شدت گرفت، چون فهمید ساختمان نوساز است و کسی در آن سکونت ندارد.

دانلود رمان عشق یوسف

یوسف حواسش به موبایلش بود و حالش را نفهمید، اما تا در آسانسور باز شد و خواست خارج شود نگاهش به آیدا افتاد و پقی خندید

آیدا با ترس و هراس گفت: چیه؟

– آیدا تو رو قرآن، بابا انگار روی میخ نشسته، چته؟

آیدا سعی کرد خونسرد باشد.

– ترسیدم، عین دراکولا می خندی. چرا؟

یوسف با کلید در واحد طبقه ی سوم را گشود. آپارتمانی خالی که پر از وسایل و ابزار کار بود.

یوسف گفت: ببخشید که آوردمت اینجا؛ اما خب فکر کردم از نشستن توی کافی شاپ بهتره!

بعد روی کابینتی را که پر از خاک اره بود را با دستمالی تمیز کرد و به آیدا گفت: بیا این رو بشین!

و به طرف جعبه ی ابزارش رفت. آیدا کمی آسوده تر شد. سری به اتاق خواب ها زد و همه جا را از نظر گذراند. آپارتمان شیک و قشنگی بود. متوجه ی کابینت ها شد و گفت: چه رنگ قشنگی!

یوسف ذوق زده گفت: کل دکور آشپزخونه و رنگ کابینت ها پیشنهاد خودم بود، قشنگه؟

آیدا نشست همان جا که یوسف تمیز کرده بود و او هم مشغول سفت کردن لولاها شد.

– تقریبا کار آشپزخونه تمومه، یه کم درها رو باید تنظیم کنم!

دانلود رمان عشق یوسف

آیدا همان طور با نگاهش اطراف را نگاه کرد.

– اینجا چند متره؟

– صد و ده متر.

– خوبه.

یوسف گفت: به نظرت برای دو نفر زیادی بزرگ نیست؟

– چرا بزرگه، منم از خونه ی بزرگ برای دو نفر خوشم نمیاد!

یوسف با ذوقی پنهانی گفت: دو نفری که تازه ازدواج کردن باید خونشون شصت یا هفتاد متر باشه. بعد که کم کم بچه دار شدن خونشون رو بزرگ تر می کنن!

آیدا پوزخندی زد و گفت: تو خونه ی هفتاد متری بخر

نام رمان: عشق یوسف
نویسنده: نازنین 87
ژانر: عاشقانه , انتقامی
تعداد صفحات: 470
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان عشق یوسف

دانلود رمان ,دانلود رمان عشق یوسف , رمان عشق یوسف , رمان عشق یوسف pdf , رمان عشق یوسف apk , رمان عشق یوسف ایفون , رمان عشق یوسف اندروید , عشق یوسف , دانلود رمان عاشقانه عشق یوسف , رمان عاشقانه عشق یوسف ,