4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان غروب خورشید

خلاصه رمان غروب خورشید :

دانلود رمان غروب خورشید بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

این رمان درباره دختری هست به نام خورشید..خورشید تن به ازدواجی میده که نمیدونه چه مسیر هایی جز عشق در اون قرار داره..زندگیش از عشق شروع میشه..عشقی که شعله آن دیگران را میسوزاند..اما کم کم پای عاشق های دیگه به زندگیشون باز میشه و زندگی خورشید رو زیر بار تهدید و اذیت قرار میدهند..فکرمیکنید دلیل این ها عشق است??برای مقابله بااین همه مشکلات با ساخته دست دیگران سخت است.گاهی انسان نیاز به کمک ویا همدردی دارد،اما…خورشید از این همه چیز محروم ماند و به تنهایی باکوله باری از غم وغصه وعشق نافرجام به دنبال راهی برای حل این مشکلات است

قسمتی از متن رمان غروب خورشید :

خواب بودن که بوي خوبي بيني م رو نوازش ميکرد…بيدارشدم..رفتم توي آشپزخانه…سپهرداشت ماهي سرخ ميکرد..يه لحظه دلم کشيد..

اما…آريا از ماهي متنفربود..نه…من نبايد چيزي روميخوردم که عشقم ازش بيزار بود..حالم بدشده بود.دوست داشتم تمام درياهايي که ماهي دارن رو به آتيش بکشم.دوست داشتم برم و تمام ماهي هارو بيرون خالي کنم..اما

حرفي نزدم و توي خودم ريختم

وارد آشپزخانه شدم..سپهربرگشت سمتم

من-چرا بيدارم نکردي?

سپهر مشغول شدودر حين آشپزي گفت-چون خواب بودي..در ضمن کار زياد واست خطرناکه

اومدم جوابشو بدم که چشمم خورد به پاکتي که از لواشک وآلوچه بود ودرکنارش هم يه پاکت از ليمو ترش..اوممم دلم هردوشو خواست اما بيشتر لواشک…باذوق رفتم سمت لواشک ها..

سپهرمتوجه شد..اهميت ندادم ورفتم تعداد نسبتا زيادي از لواشک ها ريختم توي ظرفي وروبه سپهرگفتم-من ميرم توي سالن کاري يا کمکي داشتي صدام بزن..

بعدازشنيدن باشه اي گفت رفتم بيرون..TVرو روشن کردم ومشغول ديدن شدم..همينطور که تلوزيون تماشا ميکردم هم تند تندو باولع لواشک ميخوردم..انقدر خوردم وخوردم که احساس کردم دارم منفجرميشم…

يه عقي زدم ودنبالش دويدم سمت دستشويي..

دانلود رمان غروب خورشید

هرچي که خورده بودم رو خالي کردم…

سپهرپشت در بود..بانگراني در ميزد..

به صورتم چندبار آب پاشيدم بلکه حالم بهترشه..ناراحت شدم..بچم بخاطر من ومشکلاتم ضعيف شده..بايد حتما فردا به دکترسربزنم..

ازدستشويي اومدم بيرون..سپهربانگراني نگاهم ميکرد.

سپهر-خورشيد ميخواي امشب بگم نيان?

من-نه مشکل جدي نيست.فردا حتما به دکترسرميزنم..

سرم همچنان پايين بود..ديدم سپهر حرفي نميزنه..تعجب کردم…سرمو بالا گرفتم که چشمام توي چشم هاي عسلي رنگش قفل شد..قلبم لرزيد..

واي خدا..چشم هاش رنگ چشم هاي آرياي منه..تصوير آريا جلوم بود..دست خودم نبود اما همچنان بهش خيره شده بودم..

باقطره اشکي که ازچشمم چکيد به خودم اومدم وباشرمندگي رفتم توي آشپزخانه..ديگه کم کم بايد ميرسيدن..

وسايل پذيرايي رو آماده کردم..

يکم بعد رسيدن..رفتيم استقبالشون..اين لحظه ها لحظه ي سختي واسم بود..چون بايد نشون ميدادم که عاشق سپهرم ونقش بازي کنم..درحالي که همه چيز متفات هست..

به خاطر وجود برادر سپهر،يه کت ودامن بلند مشکي باشال فيروزه اي پوشيدم..وتيپ سپهر..بهش دقيق شدم..

يه شلوار گرمکن طوسي ولباس صورتي..

چشم ازش گرفتم…بامامانش وبرادرش وزهرا سلام کرديم و به داخل دعوتشون کرديم..

همه نشستن..باکمک سپهر پذيرايي کرديم…من نميخواستم اصلا کاري رو باسپهر انجام بدم اما اون خودش سواستفاده ميکرد ومنم مجبور به سکوت کردن،بودم…

زهرا رفت که کيفشو بياره از توي اتاق من..وقتي اومدبيرون باتعجب روبهمون گفت-چرا لباس هاي هورشيد توي اين اتاقه?

اين حرف وزد ونگاه مادر سپهر وسروش به سمت ماکشيده شد..

نميدونستم چي بگم?زبونم توي حصار دندان هام بود…

دانلود رمان غروب خورشید

سپهر-چون که تعداد لباس هاي هردومون زياده ولباس هاي خورشيد توي اتاقمون جا نميشه..چشم هاشو ريزکردو ادامه داد-نبودن لباس هاي خورشيد توي اتاقمون باعث نميشه که بخواد آدم هرفکري روکنه…

زهراچيزي نگفت ونشست..

بالاخره اين شب يا بهتربگم اين سريال تموم شد…همشون راهي خونه شدن وماهم رفتيم واسه خواب….

صبح باصداي آلارم گوشيم چشم بازکردم..ساعت8بود..وقت دکترداشتم..سريع لباس گرم پوشيدم واز خونه زدم بيرون…

هوا خيلي سرد نبود اما تمام نوک انگشت هاي دستم سرد شده بودن..اونارو فرو بردم توي جيبم وراهي مطب شدم………

کلي نشستم تانوبتم شد..وارد اتاق شدم..

تمام مراحل از جمله،آزمايش خون،سونوگرافي،فشارخون وچيزهاي ديگه گرفته شد…

دکتر-خب خانم قاسمي ببينيد چي ميگم…فرزندتون داره روبه ضعيفي ميره…شما بايد بيشتر رسيدگي کنيد..اين جدي نگرفتن ها باعث کلي بيماري ميشه..پس از الان سعي کنيد زياد به مکان هايي که فشار عصبي روتون هست نريد…الان شما1ماهتون هست وبايد خيلي به خودتون برسيد

راست ميگفت..من اصلا فکرنيستم…دستي کشيدم روي شکمم..ببخش ماماني..قول ميدم ديگه بهت خيلي برسم..اصلا باورم نميشد…يعني من يک ماهم شده?پس از قبل بودم ونميدونستم………………..

امروز 13فروردين مصادف با روز سيزده بدر هست… چند روز از آغاز سال جديدميگذره.شکمم برآمدگي کمي پيدا کرده بود ومن ازاين بابت بيشتر از قبل ذوق ميکردم..تصميم گرفتيم که باخانواده سپهر بريم جاي سرسبزي..من اگه باخانواده سپهرنرم پس باکي برم?زهرا وسروش فهميدن حامله هستم اما گفتم که بعداز ازدواج حامله شدم..هه..دروغ پشت دروغ اونم بدليل يه عشق بي معني…

توي ماشين بوديم..ماشين ما پشت سرشون بود..بالاخره رسيديم…واقعا راست ميگفتن…جاي بسيار زيبا وسرشار از رنگ سبز درختان وگياهان بود..

دانلود رمان غروب خورشید

زير انداز رو پهن کرديم ونشستيم..کلي خوراکي خورديم وحرف زديم…از اون روزديگه خيلي به خودم وبچم رسيدگي ميکنم..بازم خداروشکر که اتفاقي رخ نداده…

دستشوييم گرفته بود…روبهشون گفتم-من ميرم دستشويي برميگردم..

سپهر-صبرکن منم باهات بيام

دستام ومشت کردم وحرفي که گفتنش از زهرخوردن هم سخت تربود روبه زبون آوردم..

من-نه عزيزم..نزديک..ميرم زودميام

بالاخره سپهر راضي شد وبه سمت دستشويي حرکت کردم…

راهي که من رفتم راه سختي واسه رسيدن به دستشويي بود..

داشتم قدم ميزدم وزيرلب شعري رو ميخوندم..سرمو بلندکردم تا مسير رو بادقت جستجوکنم که ناگهان…….

چشمم توي دوتا تيله قفل شد…نفسم بنداومد..دستام شروع کردن به لرزيدن..آه خـــــــدا چقدر ديدن اين صحنه واسم عذاب آور بود…

ديدن صحنه اي که آريا وپانته آ دست تو دست هم قدم ميزدن..

بغضم رو به سختي قورت دادم اما بازم بي فايده بود…چشم هام لبالب پراز اشک بود اما قادر به ريختن نداشتند..

آرياهم باتعجب بهم چشم دوخته بود وهمچنين پانته آ..يعني منو فراموش کرد به اين سختي?

سرمو گرفتم پايين وبه راهم ادامه دادم که يه دفعه پام گير کرد به خوشه ي خاري که روي زمين روييده بود وباشکم افتادم روي زمين…صداي آه بلندي که کشيدم بلندشد…وباعث شد صداي پاي کسي رو کنارم بشنوم..

آريا-خـــــــورشيد…وبادو اومد سمتم…

آريا-پانته آ زود برو سپهر رو پيدا کن بيارش

دانلود رمان غروب خورشید

پانته آ-من پيشش ميمونم تو برو

آريا تقريبا باصداي بلندي گفت-بهت ميگم برو..

صداي پاي پانته آ به گوش رسيد که نشان از رفتنش ميداد…

آريا آروم زيرلب حرف ميزد..که گه گاهي متوجه حرفاش ميشدم

آريا-خورشيد..خدا چرا الان

دست هاش رو زير کمر وپام گرفت وبايه حرکت بلندم کرد..

چرا درد داشتم..دلم درد ميکرد اما…درد دلم با ديدن صحنه پيش روم بدتربود..از حال نرفته بودم اما توان باز کردن چشم هامو نداشتم…

آريا حرکت کرد…يه دفعه به شدت زدم زير گريه!!

نام رمان: غروب خورشید
نویسنده: parnia_asad
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 422
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان غروب خورشید

دانلود رمان ,دانلود رمان غروب خورشید , رمان غروب خورشید , رمان غروب خورشید pdf , رمان غروب خورشید apk , رمان غروب خورشید ایفون , رمان غروب خورشید اندروید , غروب خورشید , دانلود رمان عاشقانه غروب خورشید , رمان عاشقانه غروب خورشید ,