4 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان غریبه آشنا

خلاصه رمان غریبه آشنا :

دانلود رمان غریبه آشنا بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

پدر لیدا در هنگام مرگ به دخترش این واقعیت را می گوید که مادر واقعی اش ماریا نیست بلکه زنی در روستاهای شمال ایران است و وصیت می کند که او را پیدا کند. لیدا از ایتالیا به ایران می آید و چون کسی را ندارد مدتی در خانه ی دوست پدرش ساکن می شود.در انجا او و امیر(پسر خانواده) به هم علاقه مند شده و تصمیم به ازدواج می گیرند اما تضاد فرهنگی بینشان مشکل ساز شده و لیدا از امیر فراری می شود و به تنهایی به دنبال مادرش برود اما…

پیشنهادات :

دانلود رمان شراکت اجباری ⭐️

قسمتی از متن رمان غریبه آشنا :

در همان لحظه آقا کیوان و آقا کوروش ، همراه امیر و پیرمرد از چادر بیرون آمدند. آقا کوروش گفت: لیدا جان آماده بشو که به خانه برویم.
لیدا با ناراحتی نگاهی به پیرمرد انداخت و گفت: نه عموجان من امشب اینجا می مانم. فردا خودم می آیم.
آقا کوروش متوجه شد که لیدا دوست ندارد در آن موقع شب پیرمرد را تنها بگذارد. لبخندی زد و گفت: باشه دختر گلم، فردا به دنبالت می آیم و با هم به خانه ی دوست آقا آرمان می رویم.

آرمان با مِن مِن گفت: عموجان اگه اجازه بدهید من هم امشب اینجا می مانم. آخه دیگه دوست ندارم لیدا را لحظه ای تنها بگذارم.
آقا کوروش خنده ای کرد و گفت: باشه دکتر جان، شما هم بمان و رو به پیرمرد کرد و گفت: پدرجان موظب این پسرمان باش که یکبار شیطونی نکنه.
آرمان سرخ شد و گفت: عموجان این چه حرفی است که می زنید و بعد لبخندی به لیدا زد.

امیر خیلی در فکر بود. لیدا به طرفش رفت و گفت: آقا امیر اینقدر در فکر نباش . خودم یه زن خوشگل برات می گیرم تا این همه حسرت احمد را نخوری.
امیر جا خورد . همه زدند زیر خنده. احمد گفت: حیف که پروانه خواهر نداره وگرنه باجناقهای خوبی برای همدیگه می شدیم.

امیر لبخند سردی زد و سرش را پایین انداخت. آقا کوروش گفت: خب دیگه ما رفتیم. تو هم مواظب خودت باش. و همه با هم سوار ماشین شدند و به طرف آبادی رفتند.
آرمان رو به لیدا کرد و گفت: ببینم امشب تو کجا می خوابی؟
لیدا لبخندی زد و گفت: می روم پیش گوسفندها می خوابم.

دانلود رمان غریبه آشنا

آرمان به خنده افتاد. پیرمرد گفت: دخترم، امشب من و آقا آرمان در چادر علوفه می خوابیم. تو هم راحت همینجا توی چادر بگیر بخواب.
آرمان با تمنا نگاهی به لیدا انداخت. لیدا لبخندی زد و داخل چادر شد. کنار آتش دراز کشید و به شعله های قرمز آن نگاه می کرد. از اینکه مادرش خانه را ترک کرده است ناراحت بود. به این فکر می کرد که زینب و حسن بدون او چکار می کنند.

و این فکر او را لحظه ای آرام نمی گذاشت. تازه خوبش برده بود که با صدای پایی بیدار شد. وقتی چشمهایش را باز کرد آرمان را دید که پاورچین داخل چادر شد .لیدا لبخندی زد و گفت: آرمان خوب نیست که دزدکی به اینجا آمدی.

آرمان با شیطنت گفت: بی انصاف مگه میشه تو را توی این چادر تنها بگذارم. تازه اینکه تو زن من هستی و من هیچ عیبی نمی بینم.
هنوز کنار لیدا ننشسته بود که صدای پیرمرد بلند شد که گفت: آقا دکتر شما کجا هستید؟
آرمان سریع بلند شد و گفت: وای این پیرمرد امشب مرا راحت نمی گذارد. زاغ سیاه منو چوب زده است. و بعد به سرعت از چادر خارج شد.
لیدا خنده اش گرفت و دوباره دراز کشید.

صبح وقتی از خواب بیدا شد دید که پیرمرد برای انها صبحانه آماده کرده است و صورتش غمگین است.
لیدا به طرف پیرمرد رفت و گفت: پدر جان صبح بخیر. شما چرا زحمت کشیدید؟!
پیرمرد گفت: دخترم کاری نکرده ام. تو در این دو هفته شادی من بودی.

لیدا گفت: پدرجان تو رو خدا اینقدر خودتان را ناراحت نکنید. بالاخره یک روز می بایست از اینجا می رفتم ولی این مدتی که در کنارتان بودم خیلی احساس آرامش می کردم . و بعد ادامه داد: پس این آقای دکتر ما کجا است؟

دانلود رمان غریبه آشنا

پیرمرد لبخندی زد و گفت: این دکتر نه دیشب خودش خوابید و نه گذاشت که من خوب بخوابم.
لیدا سرخ شد . لبخندی زد و به طرف چادر علوفه رفت. آرمان را دید که روی دسته های علوفه خوابیده است. به طرفش رفت و کنارش نشست و پتوی را از روی او کشید.آرمان بیدار شد . وقتی لیدا را دید لبخندی زد و گفت: ای دختره ی بی انصاف! و بلند شد و نشست.

لیدا بلوز آرمان را به دستش داد و گفت: صبح بخیر مرد کم حوصله.
آرمان لبخندی زد و گفت: حتما دیشب خیلی راحت خوابیدی. من زنی به بدجنسی تو ندیده ام.
در همان لحظه پیرمرد آنها را صدا زد و گفت: لیداجان.آقای دکتر بیایید صبحانه بخورید.

لیدا لبخندی زد و سریع بلند شد.آرمان آرام زد توی سرش و گفت: وای خدای من! کی از دست این پیرمرد راحت می شویم.
لیدا گفت: پیرمرد به عمو قول داد که نگذاره تو شیطونی کنی.
آرمان بلوزش را به تن کرد و هر دو با هم از چادر بیرون آمدند ، بوی نان داغ و آتش که با هیزم می سوخت و مه که کمی فضا را پر کرده بود،آنها را سرحال و بشاش کرده بود. هر دو احساس نیرو شادابی می کردند. وقتی داشتند صبحانه می خوردند پیرمرد رو به آرمان کرد و گفت: پسرجان تو که تحمل صبر کردن نداری پس چرا زنت را به خانه ات نمی بری؟اینطور که خودت را بیشتر عذاب می دهی.

آرمان در حالی که تا بناگوش سرخ شده بود گفت: پدرجان انشالله تا همین یکی دو هفته او را به خانه ی خودم می برم.
پیرمرد گفت: انشالله که خوشبخت شوید دختر خوبی را برای زندگیت انتخاب کرده ای.
وقتی پیرمرد برای آوردن هیزم از آنها جدا شد لیدا رو به آرمان کرد و گفت: طفلک پیرمرد انگار دیشب از دست تو نتوانسته خوب بخوابد.

دانلود رمان غریبه آشنا

آرمان خنده ای کرد و گفت: من بیچاره هم نتوانستم از دست این پیرمرد راحت باشم.دیشب پدرم را درآورد.هر دو به خنده افتادند.
موقع خداحافظی پیرمرد ناخودآگاه به گریه افتاد. لیدا دست او را بوسید و در حالی که اشک بی اختیار از روی گونه هایش می غلتید گفت: من هیچوقت شما را فراموش نمی کنم. من جانم را مدیون شما هستم.

پیرمرد با صدای گرفته ای گفت: از خدا می خواهم زندگی خوشی را داشته باشی و در کنار آقای دکتر خوشبخت شوی.
آرمان به طرف پیرمرد آمد او را بوسید و گفت: از شما بخاطر همه چیز ممنون هستم. امیدوارم همیشه خدانگهدارتان باشد. سعی می کنیم به شما دوباره سر بزنیم. شما هم اینقدر خودتان را ناراحت نکنید. و بعد هر دو از پیرمرد خداحافظی کردند و به طرف آبادی آمدند.
لیدا رو به آرمان کرد و گفت: اگه میشه تو برو خانه ی مادرم و چمدان لباسهایم را بگیر و بیاور.

آرمان بدون چون و چرا به طرف خانه ی آنها رفت. لیدا در نزدیکی خانه ایستاده بود و منتظر آرمان شد. وقتی آرمان برگشت، حسن و پدرش هم همراه او بودند. لیدا جا خورد و کمی مردد ماند. با دیدن آنها سرش را پایین انداخت. شوهر مادرش نزدیک لیدا شد و با صدای غمگین گفت: خدا را شکر که تو پیدا شدی. من نمی دانم چطوری از شما عذرخواهی کنم. من فکر می کردم که تو برای اذیت کردن ما اینجا آمده ای ولی وقتی علی موضوع را گفت چنان از خودم بدم آمد که آرامشم را از دست دادم . منو ببخش. من نبایستی با تو آن رفتار را می کردم.

دانلود رمان غریبه آشنا

حسن با صورتی رنگ پریده جلوی لیدا امد و گفت: لیدا منو ببخش. من اشتباه کردم. نمی دانم چطور روی تو را ببینم. الان دو هفته است که عذاب می کشم تا تو را ببینم و عذرخواهی کنم. جای خالی تو در خانه عذابم می داد بخاطر همین دو هفته بود که به خانه نیامدم تا اینکه دیشب آقا احمد گفت که خدا را شکر پیدا شدی. و بعد با بغض گفت: نمی دانی چقدر خوشحال شدم. و بعد به گریه افتاد. همراه هق هق گفت: منِ نادان فکر می کردم که تو می خواهی مادر را از ما جدا کنی. آخه تو نمی دونی که من چقدر مادر را دوست دارم . او تمام زندگی ماست.

لیدا آرام گفت: من فقط می خواستم مادرم را ببینم و ببینم هنوز او دوستم دارد یا نه. ولی تو همه چیز را بهم زدی.
لیدا به گریه افتاد. حسن سر لیدا را در آغوش کشید و خودش هم گریه می کرد.
آرمان به شوخی گفت: حسن آقا، زن عزیز منو خفه کردی. اونو ولش کن.

لیدا و حسن در حالی که گریه می کردند زدند زیر خنده. آرمان رو به پدر حسن کرد و گفت: از اینکه شما را کتک زدم مرا ببخشید.
لیدا با ناراحتی گفت: وای آرمان تو چه کردی!!
پدر حسن لبخندی زد و گفت: چیزی نیست. وقتی در بیمارستان منشی آقای دکتر گفت که من با شما چه کرده ام، آقای دکتر هم از کوره در رفت و مشت محکمی به دهنم زد که دو تا از دندانهایم شکست.

نام رمان: غریبه آشنا
نویسنده: فرزانه رضایی دارستانی
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات:372
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان غریبه آشنا

دانلود رمان ,دانلود رمان غریبه آشنا , رمان غریبه آشنا , رمان غریبه آشنا pdf , رمان غریبه آشنا apk , رمان غریبه آشنا ایفون , رمان غریبه آشنا اندروید , غریبه آشنا , دانلود رمان عاشقانه غریبه آشنا , رمان عاشقانه غریبه آشنا ,