3.5 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان فردا زنده میشوم

خلاصه رمان فردا زنده میشوم :

وارد باغ بزرگ که بشید دختری رو میبینید که با موهای گندمی و چشمهای یشمی روی درخت نشسته ، خورشید دختری از جنس سادگی ، پای حرفهاش بشینید برای شما میگه که پا به زندگی بهمن میذاره . بهمن هم با هزار و یک دلیل که عشق به خورشید هیچ جایی در آن نداره با او ازدواج میکنه
اما خورشید هیچ‌نصیبی از زندگی نداره جز رانده شدن و میره ، همراهش برید تا خودش رو بسازه، تبدیل بشه به کسی که روزی بتونه برگرده ، روزی که بتونه در مقابل تمام ظلمهای اولین مرد زندگیش بایسته و حقش رو بگیره …

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان فردا زنده میشوم :

-حالا بعداً قرعه می کشیم، نگفتی خورشید، اسمش؟
کمی فکر کردم، به اسم دختر زیاد فکر کرده بودم ولی به اسم پسر اصلاً. با اینکه آرزوی پسر داشتم ولی تمام مدت فکر می کردم بچه دختر است.
نگاهم روی بی بی نشست که لبخند به لب به صورت پسرم نگاه می کرد.
-اسمش رو بی بی انتخاب کنه.
بی بی سر بلند کرد.
-چرا من، تو نه ماه سر دل کشیدی من انتخاب کنم؟
-خواهش می کنم بی بی، من اینطور می خوام.
لبخند روی لبهایش عمیق شد و عشق را در نی نی چشمانش دیدم. کمی به صورت بچه نگاه‌ کرد.
-میعاد.
کمی فکر کردم، به دلم نشست. شهره دستهایش را به هم‌ کوبید.

-امروزی شدی بی بی؟
بی بی آرام روی دست شهره زد.
-ای ورپریده چی فکر کردی؟
رو به من کرد.
– دوستش داری؟
چند لحظه به صورت بچه نگاه کردم و زیر لب تکرار کردم‌
-میعاد.
عجیب حس کردم به او می آید. او وعده ی آرامش من بود، وعده ی خوشبختیم، وعده ی روزهای شاد، وعده ی هر آنچه آرزویش را داشتم.
-عاشقشم.

دکتر در حال معاینه کردنم لبخندی از سر رضایت زد.
-همه چیز روبه راهه خانم بهرامی، پسرتون رو هم صبح دکتر دیده و تست گوشش خوب بوده.
بی بی با عشق به میعاد نگاه کرد. هیچ وقت این برق را در چشمانش ندیده بودم. شهره لبخند زد.
-خدا رو شکر.

رمان فردا زنده میشوم

رو به دکتر کرد.
-کی مرخص میشه ‌دکتر؟
دکتر چارت را به پایین تخت آویزان کرد.
-فردا.
دکتر از در بیرون رفت و دستی جلوی بسته شدن در را گرفت. با ورود بهمن قلبم فرو ریخت و نگاهم سریع روی میعاد نشست. ناخوداگاه دستم به طرفش دراز شد ولی بی بی و ریحانه به بهمن نگاه می‌کردند و متوجه نشدند که من برای دور نگه داشتن پسرم از بهمن بی تابم.‌
بهمن بدون یک کلمه حرف به طرف تخت میعاد رفت و بالای سرش ایستاد. چند دقیقه در سکوت گذشت و بهمن حتی یک لحظه هم از میعاد چشم بر نداشت.
بی بی بلند شد و روبرویش و طرف دیگر تخت میعاد ایستاد.
-چی می خوای؟
بهمن چیزی نگفت، حتی پلک نزد. بی بی صدا بلند کرد.

-پرسیدم چی می خوای؟
وقتی سرش را بلند کرد از چیزی که دیدم قلبم زیرو رو شد، اشک در چشمهایش حلقه زده بود. نجوا کرد.
-اسم انتخاب کردید؟
بی بی با دیدن چهره اش انگار نرم شد.
-میعاد.
بهمن انگشتش را روی گونه ی میعاد کشید، بغض داشت.
-من، من می خوامش.
یک دفعه اتاق روی سرم خراب شد، انگار ماری دور گلویم پیچید.” نه، بچه ام دیگه نه”
شهره پوزخند زد.
-می خوری یا میبری؟
بهمن آشفته به او نگاه کرد
-با شما نبودم، دخالت نکن.

رمان فردا زنده میشوم

به طرف بی بی رفت و روبرویش ایستاد.
-اون پسر منه، مگه نیست؟
بی بی خیره نگاهش کرد و من دستم روی گلویم فرود آمد شاید راه نفسم باز شود

.
-خب؟ که چی؟
دستم محکمتر روی سینه ام ضربه زد، ‌نفسم بالا نمی آمد. شهره متوجه من شد و پشتم را ماساژ داد.
-اون پسر منه و می خوامش بی بی.
بی بی عصبی خندید و من چنگ زدم روی ملحفه و سرم را رو به سقف گرفتم؛ ‌انگار در سقف اتاق به دنبال خدایی می گشتم که بهمن را از من، از زندگیم، از پسرم دور کند.

-چند میخریش؟
سر شهره نزدیکم شد
-نکن خورشید، آروم نفس بکش.
بهمن به طرفم چرخید و نگاهم کرد. بی بی نگاه بهمن را دنبال کرد و با دیدنم به طرفم آمد و کنارم نشست‌.
-بدو شهره یه لیوان آب بیار.
دستهایم را گرفت.

-آروم باش، من نمی ذارم ببرتش، آروم باش دخترم.
صدای گریه ی میعاد بلند شد و پیش از هر کسی بهمن به سمت تخت رفت و او را بلند کرد. چقدر احساس بدبختی کردم وقتی دیدم چقدر پدر شدن به او می آید؛ ولی تقدیر پسر من بود که یا پدر داشته باشد یا مادر.
-آروم باش خورشید، وانده.
با التماس به چشمان بی بی نگاه کردم که مادر بودن را خوب بلد بود. آرام لب زدم
-تو رو خدا بی بی، نذار ببرتش.
بی بی بلند گفت
-مگه شهر هرته؟ تو دفترخونه دست خط داده و امضا کرده.

رمان فردا زنده میشوم

بهمن بلند خندید.
-از شما بعیده بی بی، شما که انقدر سرت میشه نمی دونی وقتی طلاق دخترت رو ندادم می تونم پیش خودم نگهش دارم؟
گیج و گنگ به بی بی نگاه کردم که عصبی به طرف بهمن می رفت.
-تا دیروز که خورشید اخ بود، چی شد حالا می خوای نگهش داری؟
نگاهم روی دست کوچک میعاد که دور انگشت بهمن پیچیده شده بود، خیره ماند.
-از دیروز خیلی فکر کردم، نمی تونم از این بچه بگذرم.
سرش را بلند کرد و نگاهش را میخ کرد در چشمانم.
-حتی اگر تاوانش تحمل خورشید باشه.

بی بی میعاد را از دست بهمن گرفت و به من داد و من مثل کویری که به باران رسیده باشد لمسش کردم، مثل غریقی که به ساحل رسیده با بوییدنش نفس تازه ‌کردم.
-من نمیدمش.
-مگه خواستم بگیرمش؟ میگم بیا تو همون خونه واسش مادری کن، کاری با هم نداریم، تو زندگیت رو بکن من زندگیم رو.
بی بی محتاط به بهمن نزدیک شد.
-اون زنیکه رو چیکار می کنی؟
بهمن بدون اینکه چشم از من بردارد جواب داد.

1:

-دیشب رفت.
چرا وقتی اسم یکی دیگر کنار بهمن می آمد تمام رگ و پی بدنم کش می آید. چرا نمی توانم قبول کنم که هیچ وقت مال من نبوده، نمی شود و نخواهد شد.
چشم به میعاد دوختم که سر در سینه ام می چرخاند.
-اگر خورشیدو بردی و دو صبا دیگه که بچه بهت عادت کرد بچه رو ازش گرفتی و انداختیش بیرون چی؟
بهمن انگار همه ی جوانب رو سنجیده سریع جواب داد
-اونوقت شما اون تعهد نامه رو دارید، می تونید بچه رو پس بگیرید.
بی بی غرق در فکر خیره به بهمن ماند. بهمن رو به در رفت و دستگیره را پایین کشید.
-با دکتر صحبت کردم، گفت فردا مرخصه، فردا میام دنبالت.
با رفتنش دنیا آوار شد و بغضم سر باز کرد. اشکهایم بی اراده روی صورتم ریخت. تصور زندگی با او، تحمل تحقیرهایش، دیدن لبهایش که هر وقت من را می دید پوزخند می زد و عذاب دو عالم را به وجودم تزریق می‌کرد غیر ممکن بود

دانلود رمان فردا زنده میشوم

من نمی تونم بی بی.
صدای هق هقم پرستار را به اتاق کشید، شهره دستم را نوازش می کرد.
-اینجا چه خبره؟
بی بی جلو رفت و با پرستار صحبت کرد. صدایش را نشنیدم.
“تا کی؟ خدایا تا کی می خوای زندگیم رو بذاری تو دستای بهمن؟ تا کی می خوای منو به کسی وصل کنی که کوچکترین وصلی باهاش ندارم؟ ”
پرستار از در بیرون رفت و بی بی برگشت و دوباره روبرویم نشست.
دستم در دست گرم شهره بود و نگاهم به بی بی.

-مجبوری دخترم، باور کن هیچ راهی نداره ولی مطمئن باش به خاطر بچتم که شده اذیتت نمی کنه.
بی بی چه می دانست از سوزشی که در قلبم بود، چه می دانست با چه امیدی از خانه ی پدری که پدر نبود دل کندم و در خیالم تکیه زدم به مردی که او هم مرد من نبود، چه می دانست از حس و حالم زمانی که به فاصله ی چند ساعت از دنیای دخترانه ام پرتاب شدم به دنیای زنانه ی پر از تحقیر.
پلک بستم و به اشکهایم اجازه دادم فرو بریزند، چاره ای نداشتم جز پذیرفتن. حتی فکر ترک کردن میعاد به ذهنم خطور نکرد، ولی لعنت کردم مردی را که میعاد را در دستانم گذاشت و وجودش، حضورش، بودنم را با خاک یکسان می کرد.

3:

با صدای گریه ی میعاد بهمن سریع وارد زندانم شد. اتاقی که از لحظه ای که پا به این خانه گذاشتم در و دیوارش مثل آوار بر سرم خراب میشد و من تنها با نگاه کردن به میعادم می توانستم این فشار را تحمل کنم.
به سختی روی تخت نشستم و دست دراز کردم.
-گرسنشه.
همینطور که میعاد را تکان میداد و با عشق نگاهش می کرد به ابروهایش‌گره انداخت.
-انقدر نده بخوره، نمی خوام یکی بشه مثل تو.
میعاد را روی دستانش بلند کرد و خندید.
-پسرم باید مثل باباش خوش هیکل و خوش تیپ شه.
به طعنه هایش توجه نکردم، جایی از قلب و روح و استخوانم باقی نمانده بود که بتواند بشکند.
-دکتر گفت هر دو ساعت ده دقیقه، بِدِش به من

منبع:یک رمان

نام رمان: فردا زنده میشوم
نویسنده: نرگس نجمی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 1078
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

برای ورود به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید

دانلود رمان فردا زنده میشوم

دانلود رمان فردا زنده میشوم , رمان فردا زنده میشوم , رمان فردا زنده میشوم pdf , رمان فردا زنده میشوم apk , رمان فردا زنده میشوم ایفون , رمان فردا زنده میشوم اندروید , فردا زنده میشوم , دانلود رمان عاشقانه فردا زنده میشوم , رمان عاشقانه فردا زنده میشوم ,