3.5 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان لحظه های دلواپسی

خلاصه رمان لحظه های دلواپسی :

دانلود رمان لحظه های دلواپسی بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

پارسا پسرعمو والبته پسرخاله ی پروا بعد ازسالها ازخارج به ایران باز می گرده.اوباوجود جوان بودن،یک جراح زبردست وموفقه.پروا دررشته ی پرستاری به تازگی فارغ التحصیل شده ومشغول به کاردربیمارستانه و ازقضا درهمون دیدار اول دلخوری کوچیکی بین این دونفرپیش میاد وهمین باعث میشه پروا حسابی حرص بخوره وبخواد تلافی کنه…پایان خوش.

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان لحظه های دلواپسی :

برات دعا خوندم خدایا بچموچشم نکنن…با صدای بلند زدم زیرخنده ودرحال خارج شدن ازسالن گفتم: مگه
اینکه شما منوچشم کنید؛بچه تون همچین تحفه ای نیست…سریع به اتاق ته سالن رفتم ولباسموعوض کردم.
یک ربع بعد عروس وداماد وارد باغ شدن وصدای هلهله فضا روپرکرد گروه موزیک شروع به نواختن کرد ووجود
اکوهای متعدد درگوشه وکنارباغ صدای موزیکوخیلی باال برده بود وهمه روبه وجدآورده بود…پس ازوارد شدن عروس
وداماد با دیدن ساغربرجا خشکم زد.به هیچ عنوان نمی تونستم ازاوچشم بردارم برای لحظه ای اونم به من خیره شد
ولبخند شیرینی زد وبعد ازاینکه کنارش رفتم گفت: وای پروا چی شدی,نکنه قصد کردی امشب پسرها روبه کشتن
بدی؟همون لحظه پویا گفت: کی قراره کشته بشه؛زودتربگید تا خودم نکشتمش !

هردوزدیم زیرخنده که ساحل ودرسا هم اومدن وبعد ازگفتن تبریک پویا نگاهی به هرسه تای ما کرد وگفت: ببینم
نکنه مسابقۀ دخترشایسته ست ومن خبرندارم؟ گفتم: پویا اگراینطورباشه مطمئن باش نفراول همسرزیبات
ساغره…پویا نگاه شیفته ای به ساغرکرد وکمی مکث کرد وبا چهرۀ متفکری گفت:إإإإإ….. شما به نظرمن خیلی آشنا
میایید؛ میشه بگید قبالً شما روکجا دیدم؟!
ساغرلحظه ای به پویا خیره شد وگفت: نمی دونم کجا دیدی ولی اینومی دونم که مجبوری تا آخرعمروجودم روتحمل
کنی !
پویا بوسه ای برپیشانی بلند وخوش ترکیب ساغرنشوند وگفت: تا آخرعمربه روی چشمام جا داری.
با دیدن این صحنه ازته دل ازخداوند خواستم که آتیش این عشق هرگز به سردی نره وهمیشه جاودانه باقی بمونه…
با اومدن عاقد مهمونها هم وارد شدن…البته این عقد صوری بود چون قبال” که درمحضرعقد کردن قرارشد جشن
وهمزمان با عروسی بگیریم.

دانلود رمان لحظه های دلواپسی

هنگام جاری شدن خطبۀ عقد من ودرسا وساحل به نوبت قند میسائیدیم وجامونو هنگام خونده شدن خطبۀ بعدی
عوض می کردیم سپس سیل کادوهای عروس وداماد بود که سرازیرشد.نیمه های عقد چشمم به درسالن افتاد پارسا
رودیدم که وارد شد وبه سمت عروس وداماد اومد وهردو به احترامش به پا خواستند وقتی نزدیک اومد دست درجیب
کرد وساعت شیکی به پویا ودستبند زیبایی با نگینهای فیروزه که به شکل زیبایی زینت داده شده بود دردست
ساغرکرد وسپس با هردوروبوسی کرد ،همۀ مهمونهایی که دراونجا حضورداشتن شروع به کف زدن کردن ازهرگوشه
ای چنین روزی روبرای اوآرزوکردند.

با کت شلوارسورمه ای وپیراهن سفید وکراوات آبی سورمه ای بی نهایت خواستنی شده بود…
کمی عقب ایستاد ؛ سالن شلوغ بود ومهمونها به نوبت مشغول دادن کادو وزیرلفظی بودن حواسم کامال”به عروس
وداماد بود که یه دفعه ازپشت دستی دورکمرم حلقه شد …

زدیک بود پس بیوفتم،می خواستم برگردم عقب که کمرمومحکم گرفت چسبوند به خودش نذاشت تکون بخورم
وآروم زیرگوشم زمزمه کرد :خیلی خوشگل شدی،حیف این موها نیست ببندی؟ این موها باید پریشان ووحشی باشه…
با ترس به بقیه نگاه کردم؛خوشبختانه کسی حواسش به ما نبود وهمه سرشون گرم بود؛

چون پشت جایگاه عروس
وداماد روبا تورهای صورتی وگلبهی که ازسقف آویخته بودن تزئین کرده بودن وما تقریبا” البالی تورها پنهان
بودیم.یه کم تکون خوردم … با خنده ای که روی صداش اثرگذاشته بود گفت: انقدروول نخور نترس کاریت ندارم …
سرموبه عقب برگردوندم وزل زدم به چشمهای شهالییش.دلم داشت ضعف می رفت…خدایا چی میشد یک
عمرپاسبان این چشمها می شدم…

دانلود رمان لحظه های دلواپسی

پشت چشمی براش نازک کردم وگفتم: چرا فکرمی کنی ازت می ترسم؟!
با خنده ی بدجنسی گفت:برای اینکه همیشه جاهای حساس که می رسه فرارمی کنی.
ابروهامودادم باال وگفتم:ایشششش ازبس که بی مالحظه ای !

به زورجلوی خودشوگرفته بود بلند نخنده گفت : من بی مالحظه ام؟
– بله پس چی فکرکردی؟
پارسا: توهم که چقدربدت میاد !
– منظور؟!
پارسا: بد که نمی گذره؟
بد ذات منظورش توی بغلش بودمومی گفت….قیافه مودلخورنشون دادم و
گفتم :مثل اینکه تومنوبغل کردیا !
فکرمیکرد ازتوی بغلش میام بیرون؛ولی درکمال پررویی موضعموحفظ کردم درواقع اعتراف می کنم واقعا” بهم داشت
خوش می گذشت !
یه دفعه جدی شد وگفت : پروا بیرون رفتیم خواهشا”با هیچکس نرقص !
با ابروهای باال رفته گفتم : چرا ؟

لبخند خبیثی زد وگفت : برای اینکه هرچی باشه خواهردامادی وخواهی نخواهی توی چشمی !
لبهامو روی هم فشردم وبا حرص خودموتکون دادم وگفتم : ولم کن بیشترازاین ناراحتم نکن .
بدون اینکه دستشوذره ای شل کنه گفت : بازکه تخس شدی ،خیلی خب عصبانی نشومیگم بهت

مثل آدمایی که می خوان مچ گیری کنن گفتم: زود باش منتظرم.
یه کم این پا واون پا کرد وگفت :برای اینکه توصاحب داری!
با تردید گفتم:صاحبم کیه اونوقت ؟!
دستهاشوازدورم بازکرد ودستموگرفت وبه دنبال خودش کشید برد داخل یکی ازاتاقها…ایستاد روبروم،با یه حالت
خاصی نگام می کرد ..گفتم منتظرم ؟

دانلود رمان لحظه های دلواپسی

سرشوبلند کرد به اطراف چشم گردوند وگفت : پروا من ازبچگی به تواحساس مالکیت داشتم ازت خواهش می کنم یه
وقت کاری نکنی حسم خراب بشه…
بعد چشمهاشوگردوند روی صورت وبدنم گفت:کاش لباست حداقل یه آستین کوتاهی چیزی داشت …
گفتم:ببین بقیه چه لباسایی پوشیدن؟ توازروزی که لباس منودیدی همش داری ایراد می گیری.
لبخند شیرینی زد وگفت: عزیزدلم من با بقیه کاری ندارم حتی درسا که خواهرمه،ولی توبا همه فرق داری.
دوباره دستاشودورکمرم حلقه کرد وبا خنده گفت : خوش می گذره ؟!
با پررویی خندیدم وگفتم :آره خیلییییییییی!!!
یه دفعه گفت:جوووون به چی می خندی ؟

ازخجالت گونه هام سرخ شد سرموانداختم پایین که یه دفعه منوکشید توی بغلش آروم روی موهاموبوسید.
همونطورکه توی آغوشش بودم گفتم: بهتره بریم غیبتمون زیادی طوالنی شده.
گفت : دیدی بازداری فرارمی کنی؟!
چی می تونستم بهش بگم؟ اینکه ازخودم می ترسیدم؟!!!
چشم های تبدارشوازم گرفت وآروم ازم جدا شد وازدرخارج شد…
باورم نمی شد،یعنی اعتراف کرد؟خدایا ازت ممنونم که تواین روزشادیموتکمیل کردی…
ده دقیقه بعد ازاینکه عروس وداماد وارد باغ شدن من هم کمی نفس تازه کردم وازاتاق خارج شدم به محوطه رفتم .
وسط باغ رویک سکوی بزرگ درست کرده بودن برای رقص.باالش چند تا رقص نوروپرژاکتورواکوهای بزرگ نصب شده
بود…

دانلود رمان لحظه های دلواپسی

با چشمهام به جستجوی پارسا پرداختم درگوشه ای دیدمش درکنارمرد جوانی ایستاده ومشغول صحبت بود…خیلی
دلم می خواست کنارش می رفتم وتا آخرجشن درکنارش می موندم ولی نمی تونستم این کارروبکنم…همونطورکه به

اوچشم دوخته بودم ناگهان دیدم هردوبه سمتم میان وقتی کامالً به من نزدیک شدن پارسا دوستش روآرش معرفی
کرد ومن دراون معارفه متوجه شدم که اودندانپزشک وازدوستان قدیمی ومشترک دوران مدرسۀ پویا
وپارساست…ازنگاه های خیره ش به شدت معذب بودم ودلم می خواست طوری فرارکنم که صدایی درگوشم
گفت:پرنسس به بنده افتخارمیدن؟

برگشتم وپویا رودیدم وبا خوشحالی اوروهمراهی کردم .درحال رقص گفتم:پویا توکه منوفراموش نمی کنی؟
بوسه ای ازگونه م گرفت وگفت:آخه کی می تونه توروفراموش کنه، نترس ازفردا من وساغرپالسیم اونجا !
– باشه به شرطیکه خودت آشپزی کنیا !
پویا : دیگه پرونشو،اصال”اگه الف اسمتوبردارن همون پرومیشه !
– خیلی بد ذاتی پویا.

با نیش بازگفت: می دونم ! ضمنا” ترکیب اتاقموبه هم نزن که خواستم قهرکنم بیام خونۀ بابام آالخون واالخون نشم !
– خیلی بیجا می کنی؛یا با ساغردوتایی میاید یا تکی حق نداری بیای.
پویا : خیله خب باشه ؛ پس تختموعوض کن یه دونفره بگیر؛ایام نامزدی خیلی اذیت می شدم چون جا نبود مجبوربودم
تا صبح ساغروبغل کنم؛تازه یه بارم همچین بهم تنه زد ازروی تخت افتادم زمین…
همینطوردرحال رقص وحرف بودیم که پارسا اومد جلوگفت:پویا چی داری میگی پروا اینطوری غش وریسه رفته؟ بدش
به من بابا ؛ گرفتی ولش نمی کنی !

نام رمان: لحظه های دلواپسی
نویسنده: مریم
ژانر: عاشقانه , طنز
تعداد صفحات: 163
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان لحظه های دلواپسی

دانلود رمان ,دانلود رمان لحظه های دلواپسی , رمان لحظه های دلواپسی , رمان لحظه های دلواپسی pdf , رمان لحظه های دلواپسی apk , رمان لحظه های دلواپسی ایفون , رمان لحظه های دلواپسی اندروید , لحظه های دلواپسی , دانلود رمان عاشقانه لحظه های دلواپسی , رمان عاشقانه لحظه های دلواپسی ,