4.2 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان لیلی عاشق است

خلاصه رمان لیلی عاشق است :

داستان دختری ِ که نازپرورده و عزیز کرده ی خانواده ی خودش و خانواده ی خاله اش هست !
پدر و مادر لیلی بعد از ده سال دعا و درمان به لیلی رسیدن ! و شرایط ی که لیلی داره باعث بیش از حد بچه موندن ش شده !
داستان از تولد ۱۸ سالگی لیلی و علاقه و وابستگی بیش از حد اون به پسر خاله اش شروع میشه

! شهاب (پسرخاله ی لیلی)در شرف ازدواج با همکار خودش سپیده ست اما باید دید واکنش

اون به این همه وابستگی لیلی چیه ! و ایا اون هم حسی به لیلی داره ؟

شهاب ۹ سال با لیلی اختلاف سنی داره و یه جورایی

اونقدر همه ی مسئولیت های لیلی  دانلود رمان رو با میل خودش انجام داده که حکم برادر بزرگتر

یا پدری به گردن لیلی داره ! و خانواده هاشون جز یه حس ساده ،

هیچ حس دیگه ای رو بین لیلی و شهاب نمی تونن قبول کنن !
در این بین کمی هم به زندگی اطرافیان لیلی خواهیم پرداخت !

پیشنهادات :

 

قسمتی از متن رمان لیلی عاشق است :

معمــولا ناهــار را در اداره کوفـت مــی کـرد امــا گــاهی اوقــات خالــه فخــري بـا دعــوتش ایــن اجــازه را
نمی داد و سبب میشد یک روز از زندگی ام با
حـرص خـوردن سـپري شـود .. بعـد از فـوت عمـو حسـین ایـن خالـه فخـري بـود کـه بـه ازدواج انهـا
پافشاري کرد که البته فعلا از طرف شهاب
نتیجه نداده ..
دوست داشـتم بـدانم شـهاب کـ ی عقلـش را از دسـت مـ ی دهـد و ا یـ ن اعجوبـه ي مـاه ی خـوار را رسـما
به عنوان همسر می پذیرد !

دانلود رمان لیلی عاشق است :

روي صندلی نشستم : سلام بر خانماي خونه .. کمک کنم ؟
مادرم مهربان نگاهم کرد : نه مامانی ، برو درست رو بخون!
صورتم جمع شد : همه ي کتابامو حفظم !
خاله می دانست از گوجه و خرد کردنش بیزارم اما !
خندید : چی کارش داري فرزانه ؟ بچم می خواد کمک کنه ..
ظرف گوجه هاي نفرت انگیز را جلوي م گذاشت : اینا رو براي سالاد خرد کن خاله جون!
با التماس به مادرم نگاه کردم .. خندید و ظرف گوجه را با ظرف خیار تعویض کرد ..
خاله بدجنس خندید : الهی یه شوهر گیرت بیاد که فقط بگه : ضعیفه گوجه خرد کن !.

دانلود رمان لیلی عاشق است :

خیار را پوست گرفتم و با غلدري گفتم : طلاق ش میدم !
– کی گرفتیش که حالا می خواي طلاق ش بدي دخترم ؟
با صداي پدرم سرم را برگرداندم : سلام بابایی ..
با همان دست هاي خیس و خیاري از گردنش اویزان شدم
ده روزي از تولــدم و البتــه مــاجرا ي گــاز گــرفتن صــورت کــامران گذشــته

بــود و پــدرم مثــل هم یشــه
در مقابل شیرین زبانی هایم کم اورده و
بخشیده بودم ..البته همین هم سه روز طول کشیده بود !
صورتش را محکم و ابدار بوسیدم : چرا اینقدر زود اومدي بابایی ؟
مــرا روي زمــین گذاشــت و بــا مــادرم و خالــه فخــر ي احوالپرســی کــرد . بعــد جــواب م را داد : از
مادرت بپرس !

دانلود رمان لیلی عاشق است :

و به سمت اتاق ش رفت !
بـا مـادرم کـه صـحبت کـردم فهم یـ دم قـرار اسـت

بـه همـراه خالـه و پـدرم بـه اسـتقبال خـانم محمـود ي
همسایه مان ، که از حج می امد بروند !
معمولا وقت هایی که بزرگ تر ها نبودند ، خانم ِ اعجوبه بیشتر می ماند ..
البته از خاله شنیدم علیرضا هم دعوت است ….

چه روزي شود امروز !
ساعت یک و نیم بود که با هم از اداره امدند ..
در اشپزخانه مشغول ِ اماده کردن لیوان هاي شربت بودم که شیدا هم به کمکم امد ..
من تونیـ کِ مشـک ی بـا شـلوار سـاپورت پوشـ یده بـودم

و چشـم هـا یم را مـداد کشـ یده بـودم موهـا یم را
دم اسبی بسته بودم و چتري هایم یک
طـرف صـورتم ر یختـه بـودم امـا شـ یدا همـان تـ ی شـرت

و شـلوار ابـ ی صـبح تـنش بـود ..موهـا یش را بـا
بی حوصلگی پشت سرش جمع کرده بود

دانلود رمان لیلی عاشق است :

.. معلـوم نبــود بــا ایــن کــار هــا چــه قصــد ي دارد .

. مـثلا فکــر مــی کنــد علیرضــا بــه خــاطر ریخــت نــا
مرتبش از او دل می کند ؟
یعنــی نمــی دانســت علیرضــا از نبــودنش ..از خندیــدن هــاي

هــدف دارش بــا ک یــوان ..از جــا خــال ی
کردن هایش دلگیر می شود ؟؟
سري تکان دادم که نگاهم به ظرف غذاي سفید روي اپن جلب شد ..
– این چیه ؟
بـا شـیدا بـه ســمت ظـرف رفتـ یم .. شــیدا اهسـته

در ظـرف را برداشـت ..دلمــه ي بـرگ داخـل ظــرف
چشم هایم را از حرص تنگ کرد ..
شیدا بی تفاوت گفت : کار سپیدست !.

دانلود رمان لیلی عاشق است :

سرم داشت از دست خود شیرینی هاي این اعجوبه منفجر می شد !
می دانست دلمه غذاي مورد علاقه ي شهاب است …می دانست !
بعد از شیدا از اشپز خانه خارج شدم …
لیوان شربت را اول بـه عل یرضـا ، بعـد بـه سـپ یده کـه

مبـل دونفـره ا ي را بـا شـهاب اشـغال کـرده بودنـد
و بعد به خود شهاب تعارف کردم .. شیدا
روي مبل تک نفره ي کنار شهاب نشست ..
سپیده با لبخند هاي روي اعصابش گفت : امروز مداد سیاه شدي لیلی !
اشـاره اش بـه لبـاس هـا ي مشـکی ام بـود .. هنـوز

از فکـر دلمـه هـا ب یـ رون نیامـده بـودم ..اصـلا ذهـن م
براي جواب دادن یاري نکرد .. اما همین

دانلود رمان لیلی عاشق است :

جــواب نــدادن مــن و بــ ی اهمیــت نشــان دادن حــرفش

از ســو ي جمــع هــم ســپ یده را ضــایع کــرد ..
لبخند مسخره اي زد و بلند شد : من برم
لباسامو عوض کنم ..
چـون کــلا جلــوي تــی وي بـراي 4 نفــر جــا بــود و مــن رو ي دســته ي

مبــل شــیدا نشســته بــودم ، ایــن
رفتن ش را به فال نیک گرفتم و کنار شهاب

دانلود رمان لیلی عاشق است :

نشستم …

لیـوان نصـفه اش را تعـارف زد : دسـتش را رد کـردم ..بـراي سـپیده کـه بـه سـمت پلـه هـا مـی رفـت ،
زبان در اوردم ..
صداي خنده ي شیدا حالم را خوب کرد .. دلم براي خنده هایش تنگ شده بود ..
شهاب موهایم را از جلوي چشمم کنار زد : لیلی !
براي لحن مهربانش لبخند زدم : جونم شهابی ؟
علیرضا با لحن مثلا خشمگینی گفت : واسه همکارمون زبون در نیار !
لحـن ش کــاملا بــوي شــوخ طبعــی اش را مــی داد .. علیرضـا پســر خــوبی بــود و مــن دوســتش داشـتم
اما حرف ش معنی همه ي غصه هايِ
چند ساله ام بود ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

شهاب دستش را دور گردنم گذاشت و تشر زد : علیرضا !
سرم را بلند کردم و با بغض به شهاب که نگاهم می کرد گفتم : علیرضا رو دعوا نکن !
دستش را روي ابرویم کشید : بغض نکن!
علیرضا شرمنده گفت : لیلی جان من نمی خواستم ناراحتت کنم .. ببخشید !
به زور لبخند زدم : من اصلا حرفاتو گوش نمی کنم علیرضا ..
خندید : خدا رو شکر.

از جـا یم بلنـد شـدم و بـه اشـپزخانه رفـتم ..بایـد فکـر ي بـراي جبـران دلمـه اوردن سـپ یده مـی کـردم ..
اشپزي خاصی که یاد نداشتم ..کلا
دست پخت م هم خوب نبود !
ظـرف دلمـه روي میـز بـود .. دلمـه هـاي خوشـرنگش بـه مـن چشـمک مـی زد .مـن هـم مثـل شـهاب
عاشق دلمه بودم اما .. با دست یکی از

دانلود رمان لیلی عاشق است :

دلمه هـا را نـوازش کـردم .. دلـم مـ ی خواسـت یـ ک لقمـه اش کـنم امـا مـ ی دانسـتم ا یـ ن اعجوبـه دلمـه
ها را شمرده یا حتی امکان داشت
داخل دلمه ها ردیـ اب و یـ ا دور بـ ین مخفـ ی گذاشـته باشـد .. بـالاخره پلـ یس بـود .. ایـ ن چیـ ز هـا را مـ ی
فهمید ..
مــثلا سیســتمی طراحــی مــی کــرد کــه اگــر کســ ی غیــر از شــهاب دلمــه بخــورد دلمــه در معــده اش
بووووق صدا بدهد و ابرویش برود !
با افکارم کلا از فکر خوردن دلمه و حتی نگاه کردن به دلمه ها دست کشیدم !
نگاهم را به صندل هـا یم دوخـتم ..بایـ د تـا قبـل از صـرف ناهـار بـرا ي شـهاب کـار ي مـ ی کـردم تـا رو ي
سپیده را کم کنم ..
روي صندل سفیدم لکه بود .. خم شدم و لکه را با انگشت گرفتم ..
مغزم انگار باز شد ..با عجله بلند شدم .. کفش هاي شهاب کجاست ؟.

دانلود رمان لیلی عاشق است :

کفـش هـاي شــهاب را کــه خــوب واکـس زدم .. بـرس مخصــوص ش را بــه دســتم کشــ یدم ..متاســفانه
در طول واکس زدن به هیچ وجه دست
هایم سیاه نشد ..
می خواستم اتفاقات طبیعی تر باشد اما حالا مجبور بودم صحنه سازي کنم !
دســت هــایم را تــا حــدودي ســیاه کــردم .. بعــد از یــک طــرف صــورتم را بــا کشــ یدن خطــی مــورب
واکسی کردم ..
راضی از کارم حیاط را ترك کردم ..
شهاب همیشه به تمیز بودن کفش هایش حساسیت داشت ..
کفش هاي تمیزش کمتر از دلمه هاي سپیده خانم نبود .. بود ؟
به محض پا گذاشتن م به خانه ، شیدا که به سمت اشپزخانه می رفت با جیغ گفت : لیلی !
انقدر محکم به سمت م امد و بغلم کرد که خودم هم ترسیدم ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

شـهاب کـه اصـلا نفهمیـدم کـی بـه مـا رسـیده ، شـیدا را بـا عجلـه از مـن جـدا کـرد و شـروع کـرد بـه
وارسی صورت م :چی شده ؟ افتادي ؟
یعنی شیدا هم چنین فکري کرده بود ؟
قبل از اینکه حـرف بـزنم ، عل یرضـا کنـار شـ یدا ایسـتاد : اخـه کسـ ی کـه مـ ی افتـه صـورتش سـ یاه میشـه
؟ چی شده لیلی ؟.

من همه ي حواسم به سپیده بود که نبود !!!
ذوق م رفته بود .. بی حال گفتم : کفشاي شهاب رو تمیز کردم !
شیدا با نگرانی که در چشم هایش موج میزد ، غرید : سکته م دادي لیلی !
قطره ي اشک از چشمش چکید .. چشم هایم گرد شد ..چقدر دلنازك شده بود شیدا !
علیرضا بی توجه به من و شهاب شیدا را در اغوش گرفت ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

می دانستم طاقت گریه ي شیدا را ندارد ..با لبخند نگاهشان کردم ..
امــا بــا کشــ یده شــدن دســتم توســط شــهاب

مجبــور شــدم نگــاهم را بگ یــرم ..در اشــپز خانــه جلــو ي
سینک ایستاد .. من هنوز گردنم کج بود تا
شاید بتوانم شیدا و علیرضا را ببینم .. جلویم را گرفت : فضول !
به خودم امدم و تند پرسیدم : سپیده کجاست ؟
کوتاه جواب داد : داره با تلفن صحبت می کنه ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

و با شک پرسید : چرا کفشامو واکس زدي ؟
لبخندم را کش دادم : همین جوري !
ابرویش بالا رفت و به سمت سینک چرخاندم :

همین جوري ؟؟یعنی به سپیده ربطی نداره ؟
دست هایم را زیر شیر اب گرفت و از پشت سرم

شروع کرد به شستن دست هایم …

شهاب می دانست از سپیده بدم می اید .

. اما نمی خواستم به حسود بودنم فکر کند ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

حرف را عوض کردم : شهاب ؟
دستش را به منظور شستن صورتم پر از اب کرد و جواب م را نداد ..
شیر اب را بستم و از حصار بدن و بازوهایش بیرون امدم : نمی خوام صورتم رو بشورم ..
شانه اي بالا انداخت :اینقدر بچه نباش لیلی ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

دیگه نمی خوام دستاتو کثیف کنی !
از اشپزخانه بیرون رفت ..
چند لحظه بعد از اشپزخانه بیرون امدم ..سپیده به جمع برگشته بود ..
دیگــر بــرایم مهــم نبــود .. حــال م اصــلا خــوب نبــود .

.ســپیده همیشــه بهتــر از مــن رفتــار مــ ی کــرد ..
شهاب به او لقب بچه نمی داد ..

دانلود رمان لیلی عاشق است :

سـرم را تکـان دادم و چـون جـا نبـود پـا یین پـاي

شـهاب نشسـتم ..شـیدا بـا اخـم بـه تلوریزیـون نگـاه
می کرد و علیرضا و شهاب و سپیده هم با
هم حرف می زدند !
شیدا با دیدنم بلند شد : برم برات صندلی بیارم !
شهاب اجازه نداد : نمی خواد !
دست هایش را زیر بغلم گرفت و و بین پاهایش نشاندم ..

منبع :ناب رمان
نام رمان: لیلی عاشق است
نویسنده: hasti_71
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 615
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان لیلی عاشق است

دانلود رمان لیلی عاشق است , رمان لیلی عاشق است , رمان لیلی عاشق است pdf , رمان لیلی عاشق است apk , رمان لیلی عاشق است ایفون , رمان لیلی عاشق است اندروید , لیلی عاشق است , دانلود رمان عاشقانه لیلی عاشق است , رمان عاشقانه لیلی عاشق است ,