0 0 vote
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ماهرخ

خلاصه رمان ماهرخ :

این رمان در مورد زندگی یک دختر روستایی در دهات  بین سالهای ۱۳۰۰تا ۱۳۵۰ است . یک عاشقانه ی معمولی اما واقعی در آن روایت میشه و سپس دست و پنجه نرم کردن زن داستان با مشکلات زندگی!

داخل قصه در مورد زمانی که شناسنامه ها وارد ایران شد و مردم برای گرفتم سجل مقاومت می کردند و اینکه چطور نام خانوادگی به وجود آمد و رواج پیدا کرد در قالب رمان اشاره شده است. ظلم های ضله السلطان شازده ی قجری، دو دستگی ها و تقسیم اراضی،.

ارباب رعیتی ها، حضور ارامنه و وجود بهایی ها کنار مسلمانان، بیماری وبا و…. به شکلی که از لحاط تاریخی دست بود در رمان ماهرخ که در واقع واقعی هم هست گفته شده است

رمان های پیشنهادی :

قسمتی از متن رمان ماهرخ :

صدای قل قل سماور ننه، خبر از جوش آمدنش می داد . از کنار مادر بزرگ بلند شدم و درکنار سماور گوشه ی اتاق نشستم ودرحالی که در قوری چینی شاه عباسی، مادر بزرگ چایی دم می کردم چند بار او را صدا زدم: ننه ماهرخ، ننه ماهرخ؟”. پیرزن چشم هایش را باز کرد و دستش را از زیر سر برداشت و دور اتاق را پایید و با دیدن من سر ذوق آمد و گفت:” ننه خیلی وقته آمدی؟خوابم برده بود نفهمیدم کی آمدی! ننه در جایش کمی نیم خیز شد، اما نشستن و برخواستن برایش کمی مشکل شده بود.

به کنارش رفتم و کمک کردم که بنشیند “خدا خیرت بده! کی آمدی، ننه؟!” تازه رسیدم، چایی هم دم کردم و منتظر شدم شما هم ازخواب بیدار بشید. ننه برای پیدا کردن سیگار و فندک جیب های جلیقه اش را وارسی می کرد و وقتی، آن را پیدا نکرد با چشم اطراف را نگاهی انداخت. گوشه ی پاکت سیگار را زیر بالشت دید وپاکت را برداشت و چند ضربه به آن زد و سیگار را بیرون کشید.

باکس دانلود

ننه سیگار رابین لب هایش جا داد و بافندک، آتشی به آن زد و بعد نگاهش به من که کنارش نشسته بودم، افتاد؛ سیگار را از بین لب هایش درآورد و لبخندی زد و گفت: – باشه اینجوری نگاه نکن. نمی کشم! لبخندی زدم و گفتم :

-ننه، هوای اتاق گرمه بهتره بریم تو حیاط! ننه پاکت سیگار را در جیب جلیقه اش انداخت و جواب داد:

: “آره ننه بریم.من هم خلقم در اتاق گرفته” به ایوان کوچک، خانه رفتم و حصیر را در گوشه ی ایوان پهن کردم. وقتی به اتاق برگشتم، ننه تالش می کرد از جایش بر خیزد اما خیلی وقت بود پاهایش دیگر یاری اش نمی کردند. نزد ماهرخ | زهرا الچینانی 4 اش شدم و زیر بازویش را گرفتم و کمک کردم بلند شود و عصا را به دستانش دادم. ننه عصا را از دستم گرفت وگفت:

دانلود رمان ماهرخ :

– الهی سبزه بخت بشی، ننه بعد از اینکه مادربزرگ، در ایوان بر روی حصیر نشست؛ صدایی از حیاط به گوش رسید که توجه مان راجلب کرد. “ماهرخ .. ماهرخ .. خانه ای!؟” از مادربزرگ فاصله گرفتم و از ایوان به حیاط سرک کشیدم. با دیدن حاجیه فاطمه رو به مادر بزرگ گفتم: – حاجیه فاطمه است. مادر بزرگ در جایش کمی جابه جا شد و برای رفیق و دوست، بچگی اش جا باز کرد و گفت:” آره خودشه،

برو کمکش کن بتونه از پله ها باال بیاد؛ یک وقت پیرزن به زمین نخوره” چشمی گفتم و از پله های ایوان پایین رفتم و خودم را به پیر زن که عصا زنان و چادر به بغل به سمتمان می آمد نزدیک کردم. پیرزن با دیدن من در جایش ایستاد و پرسید ” ماهرخ خونس! دستش را در دست گر فتم” سالم. خوش آمدید.بله خونه است، حاج خانوم”. کمک کردم پیرزن از پله ها باال رفت و در کنار مادر بزرگ بر روی حصیر جای گرفت.

ادامه خلاصه :

دومونس ورفیق و هم درد، قدیمی بعداز سالم واحوالپرسی بایکدیگرشروع به صحبت کردند. تنهایشان گذاشتم و برای آوردن چایی، به اتاق برگشتم اما صدای گقتگویشان را به گوشم می رسید. _ ماهرخ، تو چرا یک سر به من نمی زنی؟!

– من دیگه پاهایم یاریم نمی کنند و دو قدم راه نمی تونم خودم برم. _ منم تا این دوقدم راه را بیام ده مرتبه نشستم و نفسم بندآمده بود. _ گمون کردی ما هنوز، همون دوتا دختر بچه ایم که تا پای کوه یک نفس می دویدیم؟ رمان ماهرخ | زهرا الچینانی 5

_ یادته ماهرخ!؟عجب پیر شدیم! _ آره پیر زمونه شدیم! سینی چایی را به ایوان بردم و روی حصیر گذاشتم و به دو پیرزن که باهم گرم گفتگو از گذشته ها بودند نگاه کردم. بنظرم رسید وقت، خوبی باشد که از مادر بزرگ بخواهم سرگذشت اش را برایم تعریف کند. از مادرم وخودش بارها شنیده بودم که زندگی با او خیلی دست وپنجه نرم کرده است. استکان چایی را از سینی برداشتم و به دست حاج فاطمه دادم،

دانلود رمان ماهرخ :

پیرزن لبخندی به رویم پاشید وگفت: ” قربون دستت ” و استکان بعدی را به دست مادر بزرگ دادم و گفتم:” ننه خیلی وقته قول دادی از گذشته ها برایم تعریف کنی؟” ننه استکان را گرفت و دست دراز کرد قندی از قندان برداشت ” حاال باشد یک وقت دیگر، االن که مهمان داریم”.

حاجیه فاطمه نعلبکی را از سینی برداشت وگفت:” نه برایش بگو هرجایش را هم که یادت رفته بود من خوب به خاطر دارم تعریف می کنم”. روبه مادر بزرگ کردم : “ننه، بهانه نیار دیگه بگو”. چشمان پر التماسم را به او دوختم ومنتظر جوابش شدم.. دانلود رمان ماهرخ …..

مادر بزرگ استکان چایی را درسینی گذاشت وانگشت اشاره اش را به سمتم گرفت و گفت ” اما یک شرطی دارد؟” متعجب شانه هایم را باال انداختم و پرسیدم:” چه شرطی؟” مادر بزرگ دست در جیب جلیقه ی سیاه رنگی کرد که روی پیراهن گل دار آبی اش پوشیده بود؛ پاکت سیگار را بیرون آورد و نشانم داد: ” به شرط اینکه بگزاری سیگارم را روشن کنم؟” خنده ای کردم” اختیار داری ننه”.

ادامه :

ننه خم شد و سیگارش را درمیان دستانش روشن کرد تا باد مالیمی که می وزید، آتش کبریت را خاموش نکند. ننه سربلند کرد و سیگار را به دست حاجیه فاطمه داد و برای خودش سیگار، ک محکی به سیگار زد وگفت:” من حافظه ی خوبی دارم وهمه چیز دیگری چاق کرد. ننه، پُ راخوب ودقیق در حافظه نگه داشته ام… شاید برای چنین روزی؛ زندگ رمان ماهرخ |

زهرا الچینانی 6 ی برای هر کس باال و پایین دارد و چم وخم هایش زیاد است ولی چیزی که من خوب یاد گرفتم و باعث شد، االن که به این سن رسیدم در این ایوان بنشینم و با خیالی راحت سیگار دود کنم و از رفت و آمد و بچه هایم و نوه هایم راضی باشم این بود که من هر وقت از زندگی و روزگار ،رو دست خوردم، زود به خودم آمدم و نگذاشتم غم بر سرم سا یه بیندازد”

رمان ماهرخ نسخه اندروید:

ننه پک، محکم دیگری به سیگارش زد و چشم به زمین دوخت فصل دوم. … از وقتی یادم می آید که فکر می کنم ده سال سن داشتم ودرهمین ده زندگی می کردم . من دختر بزرگ، پدرم بودم و بعد از خودم دو خواهر ودو برادر دیگر هم داشتم.

مادرم هم مثل همه ی زنان ده خانه دار بود و پدرم هم مثل بقیه ی، اهالی رعیتی می کرد و زندگی می گذراندیم. پدرم، مرد باسوادی بود و به مردان ده قران خواندن یاد می داد .من هم بارها از اوخواستم که به من هم سواد یاد بدهد اما مادرم همیشه مانع می شد ومی گفت:”دختر که خواندن ونوشتن یادبگیرد، چشم وگوشش باز می شود وبسا کارها کند” من بچه بودم.

و نمی دانستم منظور مادرم چیست برای همین دست، روی گوش وچشم های خود می گذاشتم وآن ها رابازوبسته می کردم وباخود می گفتم “من که چشم هاوگوش هایم باز است پس منظور مادر چیست؟”

هربار که پدرم را گوشه ای تنها می دیدم به سراغش می رفتم و باکلی التماس راضی اش می کردم تا به من سواد یاد بدهد اما مادرم متوجه می شد و زیر گوش پدرم آنقدر می خواند تامنصرفش می کرد. این شد که با اینکه پدرم به همه خواندن ونوشتن یاد می داد، من خودم هیچ وقت نتوانستم خواندن ونوشتن را یاد بگیرم. خانه ای که در آن زندگی می کردیم؛ مثل بقیه خانه ها باپرچین های، کوتاه سنگی از خانه همسایه جدا شده بود. خانه ها هم در آن زمان، به شکل تاق وچشمه ای بودند. پدرم خودش با گ ل وکاه مخلوط شده خشت درست می کرد.

دانلود رایگان رمان ماهرخ :

و بعد خشت ها را بر روی هم می چید ودیوار ها را رمان ماهرخ | زهرا الچینانی 7 باال می آورد؛ پشت بام هم به شکل قوسی بود که در راستای دیوار ها باال امده بود وکم کم قوس پیداکرده بود وبه دیواری کناری رسیده بود که به آن سقف چفدی می گفتند.

خانه ماشامل سه اتاق بود که هر کدام برای خود اسمی داشت . به یکی از انها می گفتیم اتاق مهمان، که همیشه در آن چفت داشت و ما بچه ها هیچ گاه حق رفتن به آن رانداشتیم ومخصوص مهمان های شهر یا نشست، بزرگترها با پدرم بود. مادرم درآن یکی از فرش های دست بافت خود راپهن کرده بود.

و دور تادور اتاق هم نالی ها ومتکاه های مخمل قرمز چیده بود. یک آیینه وشمع دان شاه عباسی درتاقچه ی باالیی اتاق بود که مادرم می گفت از جهیزیه اوست وآن را در اتاق مهمان گذاشته است که ما بچه ها آن رانشکنیم چون شکستن آیینه ی عروسی شومی به دنبال داشت.درتاقچه های دیگرهم ظرف های مسی وجود داشت که من همیشه از مادر می خواستم.

آن ها رابیاورد تا در آن ها غذابخوریم ولی مادر بازهم جوابی داشت که برای من قانع کننده نبود اومی گفت :”این ظرف ها، ظرف پلوخوری اند، اگر غریبه ای به منزلمان آمد، باید باظرف های خوب از ازاوپذیرایی کنیم” من باخود می گفتم خودمان در ظرف های روحی، غذا بخوریم تا شاید یک روزی مهمان بیاید و در آن ظرف ها غذا بخورد و بگوید به به چه پشقاب مسی های نو و زیبایی، خب خودمان در آن ها غذا می خوریم و می گوییم چه پشقاب های زیبایی و این حرف را می زنیم. اتاق، بعدی را “خونه قالی” می گفتیم چون که دار، قالی مادر، همیشه در آن بسته می شد.

رمان ماهرخ :

همه ی زن های روستا در خانه یک اتاق قالی داشتند؛ که سالی یکی یا دوتا فرش در آن می بافتند؛ کسی هم که دارهای قالی را به ده می اورد نامش سید ضیاء بود، او دارهای قالی را سوار بر قاطر می کرد ودر خورجین هم ( دانلود رمان ماهرخ )نخ های رنگاورنگ فرش بافی را جامی داد بعد وارد ده می شد و از اولین خامه شروع به تقسیم کردن نخ های رنگی می کرد و وقتی خسته می شد کنار دیوار می نشست چاپوقش را تش می زد و دود می گرفت گاهی کنار در خانه ای می نشست تا زن ان خانه برایش استکانی چای بیاورد و خستگی ز تن به در کند

و بعد دوباره راهی خانه ی بعدی می شدو سید،سالی چندبار برای سرکشی به خانه ی ما می آمد،وقت هایی که مادرم فرش را زیاد باال نبرده بود بادی به غبغب می انداخت ابرو در هم می کشید و با غیظ می گفت می رمان ماهرخ | زهرا الچینانی 8 گفت: “زن مشهدرضا پس روزها چه کار میکنی، که هنوز نقشه راتمام نکردی؟ اگر کند پیش بروی دیگر برایت دار نمی اورم.

زن فالنی قالی دومش را هم انداخت وتو هنوز عرضه نکردی این رو تمام کنی؟”. سید دیگر برایش دار نیاورد و پیش در و همسایه خجالتزده مادرم که می ترسید نکند واقعا شود و روزی یکی دو ساعت وقت اضافه آورد، چنگی به صورتش می انداخت و لب به دهن می گرفت و در حالی که دستانش را بر هم می ماید جواب می داد:

حتما یک جایی از دست کارهای خانه زیاد است؛ این دختر هم که هربار روی دار می نشیند وپای خود را زخم و زیلی می کند؛ مجبورم که تنهایی بنشینم

رمان ماهرخ نسخه آیفون دانلود :

و خودم دار را باال ببرم ولی به روی چشم، زودتر تمام اش می کنم پاییز که رفت و کارهایم سبک شد شده هرشب تا سپیده سر بزنه چشم سفید می کنم تا دار باال بره سید می خندید و می گفت: جوش نزن خاله شهربانو ما تموم میشیم و این دار ها می مونن. خفت زن بهتر از تو توی هیچکدوم از دهات اطراف ندیدم خیالت جمع باشه، تا این رو تمام کنی دومی رو برات به پا کردم! سید،

بعد ازدادن مقداری کالف رنگا ورنگ و خوردن یک چایی قند پهلو در کنار پدرم و کمی صحبت از اوضاع مملکت و قحطی و… خانه ی مان را ترک می کرد. اتاق بعدی اتاق اصلی کل خانه بود که درآن زندگی می کردیم وبه آن اتاق نشیمن می گفتند.

ادامه خلاصه متن رمان :

وسط اتاق نشیمن چاله کرسی بزرگی بود که محل برپایی کرسی درزمستان بود و تمام طول زمستان زیر ان لحافت ان می گذشت به قدری هوا سر بود که تا بیرون از خانه بودیم که هیچ اما به محض ورود با اتاق خود را تا گردن زیر لحافت کرسی فرو می بردیم و بیرون نمی امدیم به وقت تابستان هم روی چاله ی ان را با تخته می پوشاندیم .کف اتاق جاجیم دست بافتی که جهیزیه مادرم بود، پهن بود این رسم تمام خانه های ده بود که فرش ببافند اما روی جاجیم زندگی کنند و هیچ وقت از خود نمی پرسیدم. دانلود رمان ماهرخ .

چرا برای خودمان فرش نمی بافیم. وقت هایی که فرش را از دار پدرم می برید و با صای شتلپ کف اتاق می افتاد همگی بر روی ان می دویدم پدرم فرش را به حیاط می کشید و ان را زیر نور خورشید پهن می کرد و ما ذوق زده روی ان می رمان ماهرخ | زهرا الچینانی 9 نشستیم و دست بر روی ان می کشیدیم و مادرم اشک گوشه ی چشم هایش را پاک می کرد و می گفت:

رمان ارباب رعیتی ماهرخ :

نکن بجه! دست نزن بچه! و ما دستانمان را بر می داشتیم و فکر می کردیم با دست زدن های ما گل های قالی پژمرده می شوند و یا رنگشان کم می شود. مادرم بعد انگار که دلش به حال ما سوخته باشد اشک هایش را پاک می کرد و از جا برمی خواست و می گفت:

خیل خب حاال یکم بشینید ولی خیلی وول نخورید رو فرش و بعد برای آوردن چای به مطبخ می رفت و ما با یک چشم به در مطبخ و یک چشم.

به گل های قالی دلمان می خواست می توانتسم چنین فرشی را دراتاقمان پهن کنیم و تصور می کردیم اگر این فرش میان اتاقمان پهن شو چقدر اتاق زیبا می شود دلمان ضعف می رفت. اما با امدن مادرسیخ سر جا می نشستیم.

مادر گالیش هایش را از پا در می اورد سینی چای را روی فرش می گذاشت و اسستکان کمر باریک و نعلبکی را دست پدرم می داد و برای خودش هم می ریخت و وقتی هرت اخر چای را می نوشید نفس عمیقی می کشید و زیر لب می گفت

« اخیش خستگیم در امد. تمام سهم ما از فرشی که چن ماه باالی اتاقمان اویزان بود همان دست کشیدن های ما بر روی گل هایش بود و سهم مادرم همان استکان چای که روی فرش با کیف می نوشید بعد

با غرو لند کما را از فرش بیرون می انداخت چشم هایش را ریز می کرد و پرهای کاهی که در هوا معلق بودند و روی فرش افتاده بودند را با وسواس جمع می کرد و ارام ارام فرش را لوله می کرد و کنار م یگذاشت تا سید ضیا بیاید نخ های تازه را بر دار علم کند.

رمان ماهرخ نسخه پی دی اف و اندروید :

و فرش قبلی را ببرد و مزد مادرم را بدهد. دورتا دور اتاق هم چند تاقچه وجود داشت که کل وسایل زندگی و معیشتمان را در آن جا می دادیم کما اینکه تاقچه ی خالی هم اضاف می اوردیم زیرا که وسایل هر خانه به قدر ضرورت بود هیچ گاه چیزی هم کم نداشتیم.

و هرچه الزم داشتیم در تاقچه ها موجود بود.. یکی از تاقچه ها چراغ نفتی بود که با آن خانه را در تاریکی شب روشن می کردیم و زیر کور سوی نور چراغ دست به سفره می بردیم و پای هم را لگد نمی کردیم .تاقچه ی بعدی قاشق وپشقاب وقابلمه روحی و تاغار و کوزه و بادیه و مجمع مسی.

و دیگچه را چیده بودیم که گاهی جایشان در مطبخ بود و گهی میان تاقچه مخصوص به خود. دریکی دیگراز تاقچه ها رخت ولباس هایمان بقچه شده، روی هم چیده شده بود. لباس هایمان ا مادرم می دوخت با کرباس و رمان ماهرخ | زهرا الچینانی 10 ابریشم و کرک نخ می ریست. زمستان ها که کار صحرا کمتر بود پای چرخ می نشست و نخ می ریسید و گاهی از بزاز پارچه می خرید و ما پارچه هایی که مارم از بزازها می خرید.

را بیشتر دوست داشتیم زیرا که نرم تر بودند و نازکتر و وقتی می پوشیدیم احساس سنگینی لباس های کرباس و کرکی خودمان را نداشتند. دریکی دیگرازتاقچه ها رحل وقران وجانمازها جاگرفته بود که پدرم همیشه می گفت:”به قرآن بدون وضودست نزنید”.

دانلود رمان ماهرخ نسخه pdf بصورت رایگان :

من هم هربار وضو می گرفتم ودست بر روی نوشته های آن می کشیدم، خیلی دلم می خواست می توانستم، مثل پدرم سواد داشتم تا بتوانم آن نوشته هارابخوانم ولی افسوس که این یک رویایی در خیاالت کودکانه ام بیشتر نبود … پدرم گاهی اوقات ما را صدا می زد می گفت:

“دست به سینه بنشینید وکلمه ای صحبت نکنید تا برایتان قرآن بخوانم. ما با اینکه ساکت می نشستیم، هیچ چیزی متوجه نمی شدیم اما لب از لب باز نمی کردیم و پلک ب هم نمی زدیم نفس را در سینه حبس می کریم . دانلود رمان ماهرخ .

و گوشمان را به صوت های پدرمان می دادیم و وبعدازاینکه پدرم تالوتش تمام می شد ازما می خواست صلوات بفرستیم و به دنبال کارهایمان بریم و ما نفسمان را رها می کردیم صلوات را ارام و شمرده می فرستادیم و از خانه بیرون می زدیم. یک روز من بر خالف سابق همراه جهانگیر و گلرخ از خانه بیرون نرفتم روبه روی پدرم دو زانو نشستم و اهسته گفتم : اقاجون! پدرم زیر چشمی نگاهی به من انداخت….

دانلود رمان چاپ شده , دانلود رمان چاپی

منبع: رمانکده

نام رمان: ماهرخ
نویسنده: زهرا لاچینانی
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 289
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ماهرخ

دانلود رمان ماهرخ , رمان ماهرخ , رمان ماهرخ pdf , رمان ماهرخ apk , رمان ماهرخ ایفون , رمان ماهرخ اندروید , ماهرخ , دانلود رمان عاشقانه ماهرخ , رمان عاشقانه ماهرخ ,