3.9 35 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ماهی زلال پرست

 

دانلود رمان ماهی زلال پرست : جناب آقای سید یاسین میرمعزی، فرزند رضا ” پس از جلسات متعدد بازپرسی، استماع دفاعیات جنابعالی، بررسی اسناد و ادلهی موجود در پرونده، و پس از صدور کیفرخواست دادستان دادگاه ویژۀ روحانیت و همچنین بعد از تایید صحت شهادت شاهدان و همه پرسی اعضای محترم هیئت منصفه، این دادگاه در باب اتهامات موجود در پرونده جرم شما را محرز دانسته و با عنایت به خدمات سابق شما در حوزۀ دادگستری و دانشگاه، با یک درجه تخفیف محکوم می شوید به خلع لباس مقدس روحانیت و انفصال دائم از قضاوت در تمامی شعب دادگاه و برکناری از تدریس در حوزه و دانشگاه در تمامی سطوح و در باب ادامۀ توقیف و یا لغو توقیف روزنامۀ «یوم مبارک»، حکم دادگاه ویژۀ مطبوعات مورد اجرا خواهد بود.

این احکام از همین لحظه قابل اجرا میباشند … نگاهش میکرد … هم سن و سال بودند، اما اختلافشان به قدر یک میز بلند قهوهای بود؛ میزی که منشی آنسویش حکم او را میخواند و او اینسویش به ادامه ی زندگی ای فکر میکرد که قرار بود بدون عبا و عمامه و تدریس و دانشگاه و قضاوت بگذرد … حتما سخت بود … قدم های کسی حواسش را جمع کرد … قدبلند بود و ته ریش داشت، لبخند اما نه … کت و شلوار مشکی به تن داشت با پیراهن چهارخانۀ سورمه ای.

نگاهش حالت نداشت؛ نه خشمگین بود، نه آشنا و نه حتی دلش برای او میسوخت … دستش را جلو آورد و او با کرختی لبهایش را تو کشید … گفتند این احکام از همین لحظه قابل اجرا هستند! یعنی باید لباسش را تحویل میداد؟ … پلک زد و دستش رفت سوی سرش …

 

 

 

 

قسمتی از متن رمان ماهی زلال پرست :

از دور نگاهی به یاسین انداخت. یک احساس دوگانۀ
متضاد داشت. از یک سو دلش دانلود رمان ماهی زلال پرست میخواست حدسیاتشان
دربارۀ جنازه و سهیل مقدم اشتباه باشد و از سویی دیگر
دلشورۀ توضیح حضورشان در خانۀ یک غریبه را داشت.
لبهایش را تو کشید و چشم از یاسین گرفت. همان وقت
سرباز روی خاک خم شد و با دست خاک را کنار زد.


قاضی کشیک با تردید کمی جلو رفت و پرسید: چیزی
پیدا کردید؟
او با نگاهی که دوخته به خاک بود سر تکان داد و بعد
گوشۀ پتویی را گرفت و از زیر خاک بیرون کشید. هادی
بیاراده قدمی جلو رفت و قاضی بلندتر دستور داد:
سرباز، گوشۀ پتو رو بگیر.


سرباز دوم با بیل کمی خاک را کنار زد و بعد با همکاری
همقطارش پتو را به سختی از میان خاک بیرون کشیدند.
نگاه یاسین به خاک حیرتزده و پر از سوال بود.
نتوانست مقاوت کند. سرش را بلند کرد و از دور نگاهی
به بهنوش انداخت و او با حیرت سر تکان داد.
نگاه کوتاهشان اما از چشم حاجآقا نبوی پنهان نماند.

دانلود رمان ماهی زلال پرست :

میشد سروصدای همسایهها را از پشت پنجره شنید.
گاهی کسی ضربهای به شیشه میزد و گاهی صدای آژیر
ماشین پلیس میآمد.
پتو را کنار گودال روی زمین گذاشتند و قاضی و پزشک
قانونی کنارش روی زانو نشستند.

سربازها پتو را کنار زدند و آن میان اسکلتی از استخوانهای پراکندۀ یک آدم
مقابل نگاهشان قرار گرفت. بهنوش بیاختیار چشمهایش
را بست و نگاهش را به سوی دیگری کشید.
یکی از
سربازها عق بلندی زد و به سوی در دوید و دیگری با
حالی خراب روی عرق پیشانی و سر و صورتش دست
کشید.


عکاس نیروی انتظامی عکس میگرفت و نور فلاشش
مثل رعدوبرق کوتاهی فضا را روشن میکرد.
یاسین از همانجا که ایستاده بود به استخوانها نگاه
میکرد. قاضی با خودکارش ساعت مردانهای را که کنار
جسد بود تکان داد و با نگاهی باریک ابرویش را بالا
انداخت. قصر رمان

دانلود رمان ماهی زلال پرست pdf :

یاسین چشم از جسد گرفت و متفکرانه به سوی در رفت.
بهنوش با نگاه دنبالش کرد و بعد میان شلوغی اتاق به
دنبال او پا تند کرد. یاسین وسط هال ایستاده بود.
بهنوش به سویش رفت و با صدایی نهچندان بلند پرسید:
من میتونم برم؟
یاسین به چشمهای آبیاش نگاه کرد و چانهاش را بالا
کشید. جوابش نومیدکننده بود: احتمالا باید توضیح
بدیم!.


نگاه بهنوش دور هال چرخی زد و با تردید پرسید: دلیل
بودنمون تو این خونه رو؟
او سر تکان داد.
ابروی بهنوش بالا رفت و با کلافگی زمزمه کرد: به جای
سختش رسیدیم!.


نگاه یاسین از او گذشت و دوخته شد به حاجآقا نبوی که
آهسته و سنگین به سویشان میآمد. دستهایش را از
جیبش درآورد و بیاراده قدمی از بهنوش فاصله گرفت.
دخترک رد نگاهش را دنبال کرد و با دیدن مرد روحانی
میانسال بیاختیار و با شلختگی موهایش را زیر

دانلود رمان ماهی زلال پرست رایگان :

مقنعهاش کشید. حاجآقا نگاه کوتاهش را از او گرفت و
رو به یاسین لبخند زد؛ لبخندش معنادار بود و این را
یاسین خوب فهمید.
حاجآقا با لحنی نرم گفت: شکر خدا عامل خیر بودی
دکتر؛ خونی رو از روی زمین جمع کردی که از قرار سالها
از ریخته شدنش میگذره.


یاسین سری تکان داد و بدون جواب نگاهش را پایین دانلود رمان ماهی زلال پرست
انداخت. حاجآقا را خوب میشناخت؛ این حرفها مقدمه
برای رسیدن به اصل موضوع بود و او یاسین را منتظر
نگذاشت.


نگاهش به بهنوش دوستانه نبود. اینبار با لحنی دورتر از
نرمش چند لحظۀ پیش گفت: فقط باید توضیح بدید شما
دو نفر اینجا، تو این خونه چهطور به این قبر رسیدید؟
بهنوش با کلافگی کولهاش را روی دوش بالا کشید و
یاسین با تأسف سکوت کرد.
لبخند حاجآقا حالا معنای بیشتری داشت.

دانلود رمان ماهی زلال پرست :

استخوانها را توی کاور سیاه پزشکی قانونی به
آمبولانس منتقل میکردند. پلیس جلوی تجمع مردم را
گرفته بود و آنها دورتر از کادر قضایی و انتظامی
ایستاده و بازار شایعات داغ بود.

یاسین در کنار هادی از خانه بیرون آمد و بیاراده چشم
چرخاند. پسر بیمار همسایه کنار مادرش ایستاده بود و با
آبی که از چانهاش آویزان بود به کاور سیاه جنازه نگاه
میکرد. هادی رد نگاه یاسین را دنبال کرد، اما بیتوجه به
آن پسر و مادرش پرسید: برمیگردی خونه؟
او سر تکان داد، چشم از آن مادر و پسر گرفت و جواب
داد: میرم دنبال ثنا.


-باشه، کاری بود خبر بده.
این را هادی گفت و دستش را جلو برد.
با هم دست دادند و هادی از او جدا شد. باران بند آمده و
تنها سرمایش به جا م دانلود رمان ماهی زلال پرست انده بود. نگاه یاسین چرخید سوی
دیگر کوچه. حاجآقا نبوی با حالی پر لبخند با حسین
فتوحی دست میداد و حسین با حرارت چیزی میگفت.

منبع : رمان بوک

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

 

نام رمان: ماهی زلال پرست
نویسنده: آزیتا خیری
ژانر: عاشقانه , معمایی , جنجالی
تعداد صفحات: 1998
برای دانلود وارد کانال تلگرام بشین
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ماهی زلال پرست

دانلود رمان ماهی زلال پرست , رمان ماهی زلال پرست , رمان ماهی زلال پرست pdf , رمان ماهی زلال پرست apk , رمان ماهی زلال پرست ایفون , رمان ماهی زلال پرست اندروید , ماهی زلال پرست , دانلود رمان عاشقانه ماهی زلال پرست , رمان عاشقانه ماهی زلال پرست ,