4.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ما شیطون نیستیم

خلاصه رمان ما شیطون نیستیم :

دانلود رمان ما شیطون نیستیم بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

داستانی برای پند زندگی آنها تغییر میکند .دخترانی از جنس ، سه دختر جوان که با ورود به دانشگاه و اجتماع آرامش و شیطنت های کودکانه که هر کدام در تکاپوی بدست آوردن خلا درون وجودشان هستند .دخترانی که با تغییراتی در زندگیشان به زیبایی های زندگی پی می ببرند …

پیشنهادات :

دانلود رمان شراکت اجباری ⭐️

قسمتی از متن رمان ما شیطون نیستیم :

زهرا : فا فا فاطمه غرق شده ، نفس نمي کشيد ، چشماش بستهههه بووود.

– قبل از اينکه از هم فرو بپاشم و پهن زمين بشم کسي از پشت نگهم داشت. سرم رو چرخوندم و خودم رو توي حصار افشين ديدم. هولش دادم به عقب و خودم رو از توي آغوشش کشيدم بيرون. نميدونم چطور نيروي تحليل رفتم بهم برگشت که بي توجه به بقيه دويدم به سمت دريا.

هر چي داد و فرياد زدن که مانع رفتنم بشن ، موفق نشدند. مگه ميتونستم آروم باشم؟ خواهرم ، همه کسم ، توي اين درياي بي رحم اسير شده بود و من ميشد آروم باشم؟

قبل از اينکه خودم رو پرت کنم توي دريا کسي از پشت کشيدم و قصد داشت از دريا دورم کنه. تقلا ميکردم و با گريه و جيغ زدن پسش ميزدم اما زورم بهش نميرسيد. برگشتم و با قيافه درهم افشين مواجه شدم.

– : ولممم کن ، لعنتي خواهرم توي درياست. ولم کننن لعنتي ، ميگم ولم کن بزار برم. آي خدااا خواهرممم. دست از سرم بردار لعنتيييي.

– با دستام ميکوبيدم توي سينش. احتياج داشتم که خودم رو خالي کنم. انقدر تقلا کردم تا خسته شدم و توي آغوشش بي حال موندم. با حس تير کشيدن قلبم اخمام توي هم رفت. دست چپم رو قلبم مشت شد. اين قلب لعنتي هميشه باعث آزار و اذيتم بوده و هست.

افشين هراسون و نگران صدام ميزد اما نيرويي براي حرف زدن نداشتم و قبل از اينکه بفهمم چه بلايي سر خواهر عزيزم اومده ، پلکام روي هم افتاد و از حال رفتم …

دانلود رمان ما شيطون نيستيم

رمان از زبان معين :

– در حال شنا کردن بودم و تمام حواسم به ويدا بود که اتفاقي براش نيفته که يهو با صداي فرياد يه دختر قلبم به رعشه افتاد. چشم چشم ميکردم تا صاحب صدا رو پيدا کنم که يهو با ديدن فاطمه که داره بال بال ميزنه تا کسي به سمتش بره و کمکش کنه ،

احساس خفگي بهم دست داد. نفهميدم چطور به سمتش شنا کردم. با ديدن ساميار که داره فرياد ميزنه و به سمتش ميره اخمام رفت توي هم. با سرعت عجيبي شنا ميکردم.

شايد تند شنا کردنم واسه اين بود که ميترسيدم اتفاقي واسه فاطمه بيفته ، يا شايدم دوست نداشتم ساميار بهش برسه. قبل از اينکه کامل به زير آب فرو بره ميون بازوهام گرفتمش و محکم به خودم فشردمش. چشماش بسته بود و رنگش پريده بود. ساميار به سمتم اومد. دستش رو دراز کرد و خواست از آغوشم بکشش بيرون که دستش رو محکم پس زدم.

– : دست بهش نزنننننن.

– محکم گرفتمش توي آغوشم و حرکت کردم به سمت خشکي. با تمام توان و سرعتم داشتم شنا ميکردم و تنها ترسم اين بود که دير شده باشه. ديگه برام مهم نبود که مردم ببيننم. برام مهم نبود که فاطمه رو توي اين وضع و توي بغلم ببينند. برام مهم نبود که از فردا ميشم سوجه رسانه ها و چه شايعاتي ممکنه پشت سرم پخش کنند. فقط سلامتي اين دختر و زنده موندنش برام مهم بود. به محض اينکه رسيديم جسد نيمه جونش رو توي آغوشم گرفتم

دانلود رمان ما شيطون نيستيم

و به سمت ماسه ها دويدم. سريع گذاشتمش روي زمين و روي دستم برشگردوندم و چند بار زدم بين دو کتفش تا آب هايي که خورده بود بالا بياره. موفق شدم اما کافي نبود. نبضش رو گرفتم ، خيلي کند ميزد يا بهتره بگم اصلا نميزد. همه دورم حلقه زده بودند و سر و صداشون تمرکز رو ازم گرفته بود. يهو کنترلم رو از دست دادم و عصبي فرياد کشيدم.

– : بسسسه لعنتييييي ها …

– صداها کمتر شد اما هنوز زمزمه هاشون به گوشم ميرسيد. اگه ميبردمش بيمارستان حداقل تا رسيدن به اونجا يک ساعتي طول ميکشيد و اين يعني قمار با زندگيش. تصميم خودم رو گرفتم و با يه نفس عميق لب هام رو روي لباش قرار دادم. سعي کردم چشمام رو ببندم تا بيش از اين شاهد ديوونه بازي قلبم نباشم. نفس خودم رو با شدت به درون دهنش ميفرستادم و سعي ميکردم که با نفسام ، زندگي رو بهش برگردونم.

حدود 10 دقيقه اينکارو تکرار کردم و وقتي خودم نفس کم اوردم عقب کشيدم. دستام رو ، روي قفسه سينش گذاشتم و بالا و پايين کردم. بعد از چند لحظه شروع کرد به سرفه کردن و آب زيادي از دهنش خارج شد.

بي طاغت بلندش کردم و به آغوشم کشيدمش. هردومون نفس نفس ميزديم. اون از درد و هيجان ، من از ترس از دست دادنش. چند بار نفس عميق کشيدم تا بتونم اعتماد به نفسم رو جمع کنم. مطمئن بودم که رسانه ها از فردا من و فاطمه رو بهم مي بندند و ميگن يه نسبتي باهم داريم. چون بار اول نبود که با همديگه ديده بودنمون. سريع بلند شدم و فاطمه رو گرفتم توي بغلم و به سمت ماشينم دويدم. بخاطر ازدحام جمعيت به سختي رد شدم.

دانلود رمان ما شيطون نيستيم

اومدم برم سوار ماشين بشم که يهو با ديدن جسم بيهوش شده ي زينب توي آغوش افشين پاهام به زمين چسبيد. خداي من مصيبت و بدبختي بيشتر از اين اخه؟ سريع سوار ماشين شدم و فاطمه رو جلو و کنار خودم خوابوندم. افشين هم به سمت ماشينم اومد و عقب نشست و زينب رو توي آغوشش گرفت … با سرعت خيلي زياد به سمت بيمارستان ميروندم. استرس تمام وجودم رو گرفته بود و اين حس و حال رو هم توي چهره افشين ميديدم.

– : زينب چش شده؟

افشين : وقتي زهرا گفت چه بلايي سر فاطمه اومده ، شيون و زاري کرد که خودش رو بندازه توي دريا اما مانعش شدم. يهو نميدونم چرا حالش بد شد و دستش رو گذاشت روي قلبش و چشماش بسته شد. خيلي نگرانم ميترسم که …

– : نگران نباش ، انشالله چيزيشون نميشه.

– با سرعت سرسام آوري روندم و باعث شد زودتر از چيزي که فکرش رو ميکردم به بيمارستان برسم. سريع پياده شدم و فاطمه رو گرفتم توي بغلم. افشين هم زينب رو توي آغوش گرفته بود. بعد از قفل کردن ماشين سراسيمه هر دو وارد بيمارستان شديم.

با فرياد من ، پرستارا به سمتم اومدند و با ديدنم انگار شاخ دراوردند. بي توجه به تعجبشون فرياد کشيدم تا دکترها رو صدا بزنند و همين کار رو هم کردند. فاطمه رو روي يه تخت خوابوندم و زينب هم روي تخت کناريش خوابيده بود. دکترها اومدند بالاسرشون. فاطمه رو سريع انتقال دادند به آي سيو. اما با حرفاي دکتر در مورد زينب کم مونده بود که پخش زمين بشم. ايست قلبي؟؟؟ اونم واسه يه دختر 19 ساله؟؟؟ حس و حال خودم خيلي داغون بود اما بايد افشين رو اروم ميکردم.

خيلي خوب ميدونستم که افشين چه دردشه و اين همه بي قراريش واسه چيه. دکترها با دستگاه شوک سعي ميکردند که زندگي رو به زينب برگردونند. عرق سردي روي پيشونيم نشسته بود. نگرانيم براي فاطمه از يه طرف ، وضعيت نامعلوم زينب هم از يه طرف داشت ديوونم ميکرد …

دانلود رمان ما شيطون نيستيم

رمان از زبان معين :

– افشين از استرس رنگش به سفيدي ميزد. حال خودمم دست کمي از اون نداشت. با صداي دکتر که داد ميزد و ميگفت برگشت ، احساس کردم که بار سنگيني از روي دوشم برداشته شد. انگار که فقط افشين منتظر شنيدن اين يه کلمه بود که لبخند روي لباش نقش بست. سريع زينب رو انتقال دادن به بخش و ما دوتا هم نشستيم روي صندلي تا انرژي از دست رفتمون بهمون برگرده. اين همه استرس و فشار ، برامون خيلي زياد بود. بلند شدم و رفتم به سمت اتاقي که فاطمه اونجا بود. قبل از اينکه وارد اتاقش بشم دکترش از اتاق خارج شد. با ديدنم متعجب زل زد بهم. برام مهم نبود که از فردا چه شايعاتي ميخواد پشت سرم در بياد ، تنها خوب شدن فاطمه برام مهم بود.

– : آقاي دکتر چيشد؟ حالش خوبه؟

دکتر : شما چه نسبتي باهاشون داري؟

– سکوت کردم و حرفي نزدم. نميدونستم بايد چي بگم به دکتر! يه فکري به ذهنم رسيد و نميدونم چرا نسنجيده و بي منطق به زبون اوردمش.

– : نامزدشون هستم.

– دکترا و پرستارايي که دورم جمع شده بودند نگاهي از روي تعجب بهم انداختند و زير لب داشتند با همديگه حرف ميزدند.

دکتر : خداروشکر خطر رفع شد و هيچ مشکلي براي مرخص شدنش وجود نداره ،

فقط براي افت فشارش بهش سرم وصل کرديم که بعد از تموم شدن سرم ميتونيد ببريدش. يکمم ممکنه نفس کشيدن براش سخت باشه يا حس تنگي تنفس داشته باشه که با خوردن قرص هايي که براش نوشتم به مرور زمان خوب ميشه.

– : ممنونم دکتر ولي مطمئنيد که نياز نيست که بستري بشه؟ اخه تقريبا غرق شد و خيلي حالش داغون بود.

دکتر : نه از نظر ما هيچگونه مشکلي ندارند و ميتونند مرخص بشن ، پس نگران نباشيد.

– : ممنون

دکتر : با اجازه…

نام رمان: ما شیطون نیستیم
نویسنده: زینب رحیمی
ژانر: عاشقانه , طنز،کلکلی
تعداد صفحات: 1001
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ما شیطون نیستیم

دانلود رمان ,دانلود رمان ما شیطون نیستیم , رمان ما شیطون نیستیم , رمان ما شیطون نیستیم pdf , رمان ما شیطون نیستیم apk , رمان ما شیطون نیستیم ایفون , رمان ما شیطون نیستیم اندروید , ما شیطون نیستیم , دانلود رمان عاشقانه ما شیطون نیستیم , رمان عاشقانه ما شیطون نیستیم ,