2.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان ما عاشقیم

خلاصه رمان ما عاشقیم :

داستان درباره ی پدر و دختری است که بعد از هیجده سال به ایران

میان و پیش خانواده ای میرن که ازش طرد

شده بودن اما در این بین یک اتفاقی میفتد که……..

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان ما عاشقیم :

روزهای آخر زمستون بود و نزدیک عروسیه ادوارد و فیلیز نامزدش

بود و هر باز که بهش زنگ می زدم و حالش رو می پرسیدم

چقدر اصرار می کرد که حتما توی جشنشون شرکت کنم!

دلم بدجور هوای رفتن رو کرده بود ولی وقتی با ددی در

میون گذاشتم گفت که امسال سال اولیه که عید ایران هستیم.

اگه بریم آقا بزرگ ناراحت می شه و از طرفی هم دلش

راضی نمی شه که من رو تنهایی بفرسته!

می دونستم که اصرار بی فایدست و ددی هم داره درست

میگه و امسال سال اولی بود که عید این جا بودیم!

هر چند وقتی که رسیده بودیم ایران تازه چند روزی

بود که عید باستانیشون تموم شده بود!

 

چه زود یک سال گذشت و من یک سال به سنم

اضافه شد! بیست و دو! دوتا عدد زوج کنار هم نشسته بودن!

خیلی وقت بود که بازم از مزاحم تلفنیه خبری نبود

و انگار یه جورایی فراموشش کرده بودم!

قرار شده بود که چهار شنبه آخر سال رو همگی توی عمارت جمع بشیم !

آقا بزرگ بی نهایت خوشحال بود که امسال همه بچه هاش

دور هم جمع شدن و این وسط جای کسی که خیلی خالی بود حاج خانوم بود!

دیروز که رفته بودم پیش آقا بزرگ ازم خواست که با هم بریم سر خاکش!

دانلود رمان ما عاشقیم

درختی که بالای مقبره اش کاشته بودن سبز کرده بود و انگار اونم می دونست که دوباره بهار در راهه!

زیاد آقا بزرگ رو تنها نذاشتم می ترسیدم که حالش بد بشه

و دوباره قندش عصبی بشه و این بدتر از همه چیز بود توی این آخر سالی!

چهار شنبه بود و درحالی که آماده شده بودم زنگ زدم به ددی و گفتم که خودم میرم و اونم از اون طرف بیاد عمارت!

در عمارت کامل باز بود و به راحتی رفتم تو! ماشین رو که پارک کردم چشمم افتاد به یه عالمه چوب که یه گوشه روی هم ریخته بودنشون!

ددی بهم گفته بودکه یه رسمه که آتیش درست می کنن و همگی از روی آتیش در حالی که دست های هم رو می گیرن یه شعری رو می خونن و میپرن و سیب زمینی آتیشی و چای آتیشی هم درست می کنن و می خورن و میگن و می خندن!

رفتم تو که دیدم زن عمو اینا زودتر از ما رسیده بودن اون جا و داشتن می گفتن و می خندیدن!

با دیدن من مهیار فوری از جاش پرید و اومد سمتم و گفت:

ـ به ببینین یه دختر هم نترس باشه همین سوگند خودمونه بقیه دخترامون دل ندارن که و دستم رو گرفت و با خودش دوباره برد سمت در و نذاشت که من یه سلام درست و حسابی هم بکنم!

دانلود رمان ما عاشقیم

از توی جیبش یه عالمه فشفشه و ترقه و اون چیرای دیگه رو در آورد و شروع کرد به گفتن اسمشون!

واسه خودش سرخوش بود دیگه و حسابی کیف می کرد، با صدای بلند از عفت خواست که براش کبریت بیاره و بقیه هم بساطشون رو جمع کردن و اومدن توی ایوون و روی صندلی ها دور میز نشستن…

با ریختن بنزین روی چوب ها دیگه آماده آتیش زدن بودن و تو همین حین فرصت کردم با بقیه هم سلام و علیک کنم و کم کم سر و کله عمه اینا و ددی و البته سبحان که هنوز معلوم نبود کجاست پیدا شد.

هوا رو به تاریکی می رفت که آتیش رو روشن کردن…

یه دفعه کل باغ روشن شد! اینقدر بنزین رو چوب ها ریخته بود که یه دفعه آتیش زبونه کشید و مهیار خودش رو فوری کشید عقب، چقدر شعله های نارنجی و قرمز رنگ آتیش توی تاریکی شب خوشگل بود!

مهیار که یه هر کدوممون یه دونه از اون ترقه های بزرگی که توی دستش بودن و مثل موشک بود می داد طریقه روشن کردنش رو هم یاد داد که پگاه گفت:

ـ ای بابا مهیار من که یاد نگرفتم بیا خودت بزن من که می ترسم مهیار که با صدای بلند می خندید گفت:

ـ می دونستم که تو از این کارا بلد نیستی از این پروانه که ازت کوچیک تره یاد بگیر بلدهم نباشه باز درجا نمی زنه!

دانلود رمان ما عاشقیم

پروانه که دستش رو می زد به کمرش گفت:

ـ خیلی هم خوب بلدم وایسا و نگاه کن و قلافش رو کشید و ترقه رو پرت کرد که صدای وحشتناک و مهیب تو عمارت بلند شد…

و همگی یکی یکی شروع کردیم که کم کم سبحان هم اومد تو گود و عمو و ددی هم اضافه شدن و حالا صدای خنده همه توی باغ بزرگ عمارت پیچیده بود…

عفت خانوم رفت طرف آتیش و کتری و قوری استیل رو گذاشت یه گوشه آتیش تا یه چای آتیشی هم بهمون بده !

مهیار که می رفت طرف آتیش دوباره یه کم دیگه چوب ریخت روش و دوباره بنزین و آتیش بیشتر از قبل زبونه کشید و گفت:

ـ بلند شین بیاین بپرین دیگه و خودش فوری از روی آتیش به تنهایی پرید و شروع کرد به خوندن شعر…

زردیه من از تـــــو

سرخیه تو از مـــــــن و هی تکرار کرد

دانلود رمان ما عاشقیم

دستم رو میون دست های پگاه و پروانه گذاشتم و برای اولین بار بود که می خواستم این کار و بکنم و کلی ذوق داشتم و به ددی که داشت بهم نگاه می کرد با صدای بلند که بشنوه گفتم:

ـ ددی شما هم بیاین دیگه! فکر کنم خیلی مزه بده! و از روی آتیش پریدیم…

شب خیلی خوبی بود و بیشتر از همش سیب زمینی هایی که حسابی توی اون آتیش کباب شده بودن و با نمک مزه دادن هر چند اون شب همگی حسابی بوی آتیش گرفته بودیم و اگه می دونستم این جوریه حتما یه دست لباس دیگه هم با خودم می آوردم و آخرش هم بچه ها از آقابزرگ خواستن که یه دونه از اون خاطره های قدیمیش رو تعریف کنه و گوش بدیم و آقابزرگ هم شروع کرد به تعریف کردن!

روزای آخر سال بود واین هفته هم آخرین هفته ای بود که می رفتیم موسسه و امروز روز آخر بود و موسسه تقریبا خلوت بود! توی دفتر لیست نمرات رو وارد می کردم که با زدن ضربه ای به در، در باز شد و مهیار خندون وارد شد.

نام رمان: ما عاشقیم
نویسنده: خورشید_ک
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 268
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان ما عاشقیم

دانلود رمان ما عاشقیم , رمان ما عاشقیم , رمان ما عاشقیم pdf , رمان ما عاشقیم apk , رمان ما عاشقیم ایفون , رمان ما عاشقیم اندروید , ما عاشقیم , دانلود رمان عاشقانه ما عاشقیم , رمان عاشقانه ما عاشقیم ,