4 16 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

خلاصه رمان مجبوری با من بمانی :

دانلود رمان مجبوری با من بمانی بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

و چه قدر سخت است مردی که جای برادرت بود؛ حال همسرت بشود.
چه قدر سخت است که آرزوهایت یک به یک بسوزد و تو برای بچه‌ای بسوزی که از جنس تو نیست…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان مجبوری با من بمانی :

هر چقدر خواهش کردم هیچ، خدمتکارا اومدن و منو با خودشون بردن، توی راه پسر ارزو
شروع به گریه کردن کرد و من مجب شدم بغلش کنم و دیگه سروصدا نکنم . به عمارت بزرگ و ترسناک ارباب نگاه میکنم، اینجا خیلی ترسناکه بخصوص که حالا، موقع
شب، دارم برا ی اولین بار بهش نگاه میکنم . ماشین داخل حیاط وایمیسه و خدمتکارا ازم میخوان پیاده بشم ولی من از این جای بزرگ
و ترسناک متنفرم و مهمتر از اون از ارباب این امارت متنفرم . ارباب میاد پایین، بهش نگاه میکنم، انگار ابروهاش رو بهم چسب زدی چون، همیشه اخموعه . به لباساش نگاه میکنم سیاه، هه تو، خودت ارزو رو کشتی، حالا بخاطرش عزاداری؟
به طرفمون میاد و داد میزنه :
_ چخبره؟ این همه سروصدا برای چیه؟
یکی از خدمتکارا با ترس و لرز رو به جناب غول میگه : _ ارباب، خانوم نمیان داخل . پوزخندی میزنه و میگه :

_ خانم؟

کدوم خانوم؟

ارزو که مرده .

_ ایشون

هه، اون هن وز زن قانونی من و خانوم این خونه نشده که البته تنها ارزو خانم این خونه است و بس . بهم نگاه میکنه و پوزخند صداداری میزنه :

_ اون باید از این به بعد اونجا بخوابه . به جایی که ارباب اشاره کرد نگاه میکنم، یه اتاق خیلی قدیمی و تاریک، اونجا خیلی وقته که متروکه

شده و کسی، طرفش نرفته .

_ ولی ارباب اونجا …

_ ولی و اما نداره، هر چی گفتم میگید چشم . خدمتکارا با هم گفتن چشم .

_ خب پسرم رو بیارید، پیشم . چی اونا میخوان منو تنها به اونجا بفرستن، نه، من نمیرم، یا تنها نمیرم . یکی از خدمتکارا برای گرفتن بچه به طرفم اومد که جلوش رو گرفتم :

_ لطفا اون و بدید به من . سرم رو به معنی نه تکون دادم .

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

_ چیشده؟
_ ارباب، بچه رو نمیده .

_ چی!؟
و به طرفم میاد، به قامتش نگاه میکنم شاید یه ده سانتی ازم بلندتره و ورزشکاره . اون خیلی گنده اس، بچه رو به زور ازم میگیره :

_ یه بالشت و پتو بهش بدید با یه چراغ نفتی، اگه نرفت به زور ببرینش . ارباب و بچه رفتن، یه دختر اومد طرفم که رفتم، عقب :

_ لطفا بیاید .

+ نه، من نمیرم اونجا .

_ دستور اربابه خانوم

من…من از اونجا میترسم، من نمیرم . _ لطفا خودتون بیاید، نذارید با زور ببرمتون . زدم زیر گریه و داد زدم :

+ من نمیام، من از اونجا میترسم، میخوام برم خونمون .

_ نمیشه خانوم ، حالا که نمیاید، مجبوریم به زور ببریمتون . به طرفم اومدن، عقب عقب رفتم که خوردم به بدنه ی سرد ماشین، خواستم از سمت چپم
برم که یکی اومد و یکی دیگه هم قبل اینکه از سمت راستم برم، جلوم و گرفت، سه نفری
دستای لاغر و نحیفم و گرفتن و به طرف اون اتاق ترسناک بردن

منو انداختن توش و برام چراغ و پتو و بالشت اوردن، تا خواستم برم بیرون در و قفل کردن و
رفتن، هرچی از پنجره داد زدم، کسی به کمکم نیومد، همه از ارباب میترسن . به اطرافم نگاه میکنم، یه فرش قدیمی دوهزارساله که یه گوشه اش پاره شده، به جز اون
چیز دیگه ای نیست، حتی بخاری . خواستم بشینم که بارون گرفت، صدای رعد و برق و تاریکی این اتاق، برام جلوه ترسناکی
به ارمغان آورده، از بچگی از تاریکی میترسم و این چراغ نفتی، فقط گوشه ای از اتاق رو
روشن میکنه

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

دانای کل : دخترک، همچون جنینی در بطن مادر، خود را بغل کرده و سعی میکند به اطراف نگاه نکند،
اطرافی که سیاهی انها را پوشانده و دختر کوچولو از کودکی تا کنون، می ترسد که موجودی
ناشناخته و ترسناک، از ان بیرون بیاید .

با هر صدای رعد و برق و صدای تق تق دیوارها که گویی دارن با یکدیگر سخن می گویند و
ب رای دختر کوچولوی چسبیده به کنج دیوار، دلسوزی میکنند، دخترک جیغی میزند، دادی
میزند و در طبقات بالای امارت، مردی با لذت به صدای ترسیده دخترک، گوش می دهد،
باورش نمیشود دختر جسوری که دربرابرش ایستاد، حال دارد با صدای رعد و برق، جیغ
میزند

ابنوس : تا صبح، از ترس و لرز نتونستم، بخوابم. همش از این طرف و اون طرف صدا میومد،
احساس میکنم سرم داره منفجر میشه . صدای در میاد، یکی میاد تو، بهش نگاه میکنم،خدیجه اس، کسی که خبر بدحالی ارزو
رو بهمون رسوند، به طرفم اومد و گفت : _ بچه گریه میکنه، شیر میخواد، ارباب میگه بیا بالا . بهش نگاه میکنم، چهره مهربون ولی پر غمی داره، بی سواده اما با تجربه ولی
هیچکدوم از کارگر های این عمارت درباره، چطوری درست کردن شیر خشک و … نمیدونن و اگه هم بدونن، ارباب اجازه نمیده،کسایی که به عنوان کلفت و رعیت نگاه
میکنه به پسرش، دست بزنن . نه به خاطر دست ور ارباب بلکه، به خاطر ارزو و طفل معصومش بلند شدم و از این اتاق

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

وحشت بیرون رفتم هنوز حدودای پنج صبح بود و من خسته بخاطر بیخوابی ولی، بازهم
بخاطر دو تا عزیزم رفتم هرچند، بچه ارباب اگه بود هم اینکار رو براش نمی کردم ولی این
بچه ارزوعه . به طرف یه اتاق حرکت کردم که، با دیدن اتاق شاد و کودکانه متوجه شدم، اتاق بچه اس
و این طفل معصوم و تنها گذاشتن اینجا، به طرفش رفتم و تکونش دادم ولی ساکت نمیشد

خب، گرسنه اشه و منم گرسنمه، از خدیجه وسایل لازم رو خواستم و برای نی نی کوچولوم،
شیرخشک درست کردم، وقتی گذاشتم دهنش، شروع کرد به، با لذت خوردن، دو دستی بهش
چسبید و تند تند میخورد، با صدای ارباب، برگشتم :

_ هر موقع شیرش و خورد و خوابید، برگرد به اتاقی که توش بودی، به خدمتکارا میگم یه چیزی
ببرن بخوری . با نفرت بهش نگاه کردم که بی خیالی، صورتش و برگردوند و خواست بره که انگار یه چیزی
یادش اومد چون، ایستاد و برگشت :

_ راستی واسه پنج شنبه هم عقده هم عروسی، وقت ندارم که واسه این چیزا تلف کنم
و رفت . نامرد با من مثل کیسه برنج برخورد میکنه و بی توجه به اینکه ناراحت شدم یا نه، میزاره
و میره .

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

به دستوراتی که جناب ارباب داد، عمل کردم البته، مجبور بودم. توی اتاق منتظر صبحانه بودم
که یکی از خدمتکارا، سینی به دست اومد داخل، به محتویات داخل سینی نگاه میکنم، اندازه
کف دست نان با کمی پنیر، حتی چای هم همراهش نبود، اینقدر هم به گدا بدن قهر میکنه،
خدمتکاره داشت می رفت که ازش پرسیدم : + چرا اینقدر کم؟

_ شما هنوز جایگاهی تو اینجا نداری بعدشم،این دستور اربابه و ماهم فقط بهش عمل میکنیم
و قبل از اینکه من حرفی بزنم،گذاشت و رفت . ارباب، ارباب…اینجوری میخواد اذیتم کنه، اگه اینجا بمونم، همینجوری اذیتم میکنه، نه من
باهاش ازدواج نمیکنم . دانای کل : روزها به سرعت میگذشتن و بالاخره روز سرنوشت ساز ابنوس رسید، ابنوس تصمیمش را
گرفته بود و میخواست این عروسی را بهم بزند، برایش ازدواج با مردی مثل ارباب غیر قابل
تحمل بود و از طرفی ابنوس، لجباز تر از این حرفاست که تن به این ازدواج اجباری بدهد . ابنوس

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

برای ورود به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید

نام رمان: مجبوری با من بمانی
نویسنده: آیدا رستمی
تعداد صفحات: 98
منبع : –
برای دانلود وارد کانال تلگرام بشین
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان مجبوری با من بمانی

دانلود رمان ,دانلود رمان مجبوری با من بمانی , رمان مجبوری با من بمانی , رمان مجبوری با من بمانی pdf , رمان مجبوری با من بمانی apk , رمان مجبوری با من بمانی ایفون , رمان مجبوری با من بمانی اندروید , مجبوری با من بمانی , دانلود رمان عاشقانه مجبوری با من بمانی , رمان عاشقانه مجبوری با من بمانی ,