4 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان مهمان زندگی

خلاصه رمان مهمان زندگی :

سایه دختری مهربان و جذاب پر از غرور و لجبازی است .وجودش سرشار از عشق به خانواده است ،خانواده ای که ناخواسته با یک تصمیم اشتباه در گذشته همه آینده او را دستخوش تغییر میکنند…..

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان مهمان زندگی :

بیچاره آرمین ! بیچاره خودش که آرمین فکر میکرد او دارد تحملش میکند

-می تونی به بقیه بگی این یکی رو سر به نیست کنن تا همه کلاست یکدست عاشقونه بشه

زمزمه وار گفت :

-آخه این یکی برخلاف بقیه همه دنیای خودمه

دلش لرزید واوج گرفت ؛ برگشت ومبهوت نگاهش کرد اما نگاه آرمین خیره به خیابان بود .آیا بازهم حق باور کردن آنچه را که گفته بود را نداشت

دلش میخواست با این حس قشنگ تا ابد نفس بکشد وزندگی کند او همه زندگی آرمین بود و چه چیزی زیباتر از اینکه آرمین دوستش داشت

میترسید چیزی بگوید وآرمین باز این حس زیبا را ازبین ببرد به همین دلیل با هیجان گفت :

-تو باید اونها رو متوجه اشتباهشون کنی

پوزخندی زد وگفت :

-یعنی باید بهشون بگم من یک پسر مجرد نیستم وزن دارم ،فکر کردی این براشون خیلی مهمه

-به هر حال اونها شاگرداتن که باید آیندشون برات مهم باشه

-همین که از خطاشون می گذرم وبرگه هاشون و تحویل حراست نمی دم خودش کلیه

دانلود رمان مهمان زندگی

-تعجب می کنم تو با اون قانونهای مسخره ودست وپاگیر کلاست چرا بابت اینکارشون هیچ عکس العملی نشون نمی دی

-فکر کردی من خوشم میاد اونها بهم نامه فدایت شوم بدن ،اگه سکوت می کنم به خاطر اینه که نمی خوام سوژه دانشگاه بشم

نزدیک دانشگاه بودند ولی آرمین قصد توقف نداشت رو به او گفت :

-اگه واقعا نمی خوای سوژه بشی بهتره همینجا منو پیاده کنی

با زدن راهنما کنار پیاده رو توقف کرد .سایه در حالی که شال گردنش را مرتب می کرد برای باز کردن در برگشت اما آرمین سریع بازویش را گرفت وگفت :

-یه لحظه صبر کن !

-باز چی شده ؟

دستمالی به طرفش گرفت وگفت :

-بیا …

متعجب گفت :

-من از تو دستمال خواستم ؟

-نه ،ولی برا پاک کردن لبت لازمش داری

با حرص دستش را پس زد وگفت :

-مگه تو فضولی که تو همه کارای من دخالت می کنی

با خشم گفت :

-مگه نگفته بودم نباید از این رنگ جلف استفاده کنی

-استفاده می کنم چون این رنگو دوست دارم وخوشگلم می کنه

دانلود رمان مهمان زندگی

-توخودت خوشگلی ،اما اصلا نمی دونم چه اصراری داری اینو به رخ همه بکشی

-اگه فک کردی با این حرفهات پاکش می کنم داری اشتباه می کنی

-خودت خوب می دونی که با این رنگ جلف حراست امکان نداره بهت اجازه ورود به دانشگاه رو بده

حرصی جیغ کشید

-خوب پس دیگه مشکلت چیه؟

-تو می خوای توی خیابون با این شمایل راه بری،

-تو مریضی ،یه مریض روانی

به طرف در برگشت ولی هرچه کرد در باز نشد عصبی به طرف آرمین برگشت وگفت :

-لعنتی درو چرا قفل کردی؟

با لبخندی مرموز دستمال را به طرفش گرفت وگفت :

-بیا مثل بچه آدم رژت و پاک کن تا درو باز کنم

خشمگین دستمال را از دستش بیرون کشید وبا خشونت لبش را پاک کرد ودستمال را به روی او پرت کرد وگفت :

-بیا !….حالا راحت شدی

آرمین دستمال را برداشت با لبخند گفت :

-حالا شدی یه دختر خوب وحرف شنو

در حالی که زیر لب به آرمین ناسزا می گفت از ماشین پیاده شدآرمین با خنده دوباره گفت

-دقت داشته باش ،عجله هم نکن ،چون یک صدم کرو نمی دم

عصبانی درب ماشین را بهم کوبید وبه سمت پیاده رو رفت آرمین بازدن تک بوق به نشانه خداحافظی از انجا دور شد

دانلود رمان مهمان زندگی

اینقدر درهم وآشفته بود که صدای ستایش را در پشت سرش نشنید .ستایش قدمهایش را با او هماهنگ کرد گفت :

-سایه خانم یعنی اینهمه خوندی که هواس پرتی گرفتی؟

برگشت وکنارش ستایش را دید لبخندی زورکی زد وگفت :

-معذرت می خوام اصلا هواسم نبود

ستایش با کنایه گفت :

-ناقلا تو ماشین دکتر مشایخ چی می خواستی؟

رنگ از صورتش پرید

 

-دکتر مشایخ………..منظورت چیه ؟

-شیطون خودم دیدم همین حالا از ماشینش پیاده شدی

از سر اجبار گفت :

-از زور عاشقی چمشات رینگ می زنن

-میخوای بگی این ماشین مشایخ نبود

-نه که نبود ،یعنی تو شهری به این بزرگی فقط یه دونه ایکس ششه ، اونم مال مشایخه

-خوب نه ،ولی من خودشم دیدم

-اشتباه دیدی

-نه بابا اشتباه چیه ،حالا اگه یاسمین بود میگفتم چشمای شیداش همه رو مشایخ می بینه اما من چرا باید توهم بزنم ،

راستشو بگو این کی بود؟

-مگه تو فوضولی دختر

-آخه درو چنان کوبیدی فکر کردم مزاحمت شده

– از آشناهامون بود که اصرار کرد برسونم ولی توی راه بهم پیشنهاد دوستی داد

دانلود رمان مهمان زندگی

-واه،چه مردای عوضی پیدا میشن

-حالا نری به همه بگی دوباره شر بشی برام

-نه بابا مگه خنگم ،تازه با هزار التماس باهام آشتی کردی

ستایش که هنوز با حرفهایش قانع نشده بود پس از طی مسافتی کوتاه دوباره گفت :

-سایه نمی دونم چرا چهره این آقا اینهمه شبیه مشایخ بود ؟

عصبی شد و به تندی به ستایش پرید

 

-وای ستایش تو که برگشتی سرخونه اولت ،اگه یه باردیگه اسمشو بیاری من می دونم و تو

-آخه با چیزهایی که بچه ها می گن خیلی هم بی ربط نیست

کپ کرد وهمانجا ایستاد و به طرف ستایش برگشت وگفت :

-بچه ها ……….. مگه بچه ها چی می گن ؟

-هیچی………

کلافه گفت :

-هیچی چه ربطی به مشایخ داره؟

-تو رو خدا سایه مثل اون دفعه قاط نزنی همه کاسه کوزه ها رو روی سر من خرد کنی

-حالا می گی اونا چی مگن؟

-یه مشت اراجیف،که منو یاسمین هم تو برجکشون زدیم

-می خوام بدونم چی میگن؟

-می گن تو ودکترمشایخ باهم سروسری دارین

باخشم غرید

-یعنی چی ؟

نام رمان: مهمان زندگی
نویسنده: فرشته ملک زاده
ژانر: عاشقانه , همخونه ای ،معمایی
تعداد صفحات: 794
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان مهمان زندگی

دانلود رمان مهمان زندگی , رمان مهمان زندگی , رمان مهمان زندگی pdf , رمان مهمان زندگی apk , رمان مهمان زندگی ایفون , رمان مهمان زندگی اندروید , مهمان زندگی , دانلود رمان عاشقانه مهمان زندگی , رمان عاشقانه مهمان زندگی ,