1.5 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان مومیایی

خلاصه رمان مومیایی :

جنایت…جنایت پشت جنایت قصه حماقت ها،سادگیها و باختنهای هر روزه من و تو قصه اشتباهاتی که حتی خدا هم به جبرانش اراده نمی کند.

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان مومیایی :

آن قدر توی طوفان خودم غرقم که نمی فهمم مکان ملاقات با پاتریک، جایی که فکر می کردم نیست.
موزیک زیبای سالسا، مرا از گرداب درونم بیرون می کشد. به اطرافم نگاه می کنم. رستورانیست مشابه
رستوران های سنتی ایران. هم تخت دارد و هم میز.
خواننده ای روی سن می خواند. با صدایی گیرا به
زبانی مثل پاتریک وقتی با کسانی که من نمی شناختم حرف می زد.
رنگ پوست گارسون ها و مشتری
ها هم مثل پاتریک. مثل مردم آمریکای مرکزی و جنوبی بود. تیام به سمت پله های سنگی زیبایی هدایتم
می کند. هنوز نگاهم به خواننده است. به رکابی سفید تنش، به عضلات در هم پیچیده و زیبایش.

دانلود رمان مومیایی

به سر
از ته تراشیده و براقش. به چشمان بسته و حال و هوای خوش آهنگش. به صدای زخمی و خش دارش.
طبقه ی بالا فضای خصوصی و کوچک تری دارد.
با یک میز بزرگ دوازده نفره و یک سن کوچک برای
ر*ق*ص که اعضایش با چشمانی بسته در خلسه ی موزیک فرو رفته اند. همه ی چشم ها بسته اند به
جز یک جفت چشم آبی سیاه که به محض دیدن من می درخشند و می خندند.
به محض دیدنش، به محض
دیدن خنده اش، به محض شنیدن صدای قدم های محکم و استوارش، دلهره هایم تمام می شوند. ترسم از
تیام می ریزد. دلم قرص می شود.
محکم مثل ساق پاهای او! جلو می آید و دستم را بین دستان بزرگ و
گرمش می گیرد و با لبخندی بزرگ تر و گرم تر می گوید:
– به دنیای غرب خوش اومدی تارا.
لبخندش آن قدر صادقانه و از صمیم قلب است که به من هم سرایت می کند.
– از کجا فهمیدی قبول شدم؟ تیام خبر داد؟
دستم را می فشارد. مردمک هایش بدون لرزش به چشمانم خیره اند.
– نه! نیازی به خبر نبود، چون من به تو ایمان دارم.

دانلود رمان مومیایی 

می دانم که دروغ نمی گوید. می دانم که ایمان دارد. می دانم او تنها کسیست که بی اعتنا به همه چیز و
همه کس به من ایمان دارد. با ملایمت مرا به دنبال خودش می کشد و آرام می گوید:
– یه جشن کوچولو واست ترتیب دادیم. دیگه وقتشه کم کم دایره ی روابط اجتماعیت رو بزرگ تر
کنیم.
به تیام که در حال بگو و بخند با دوستانش است نگاه می کنم. چقدر فرق هست بین تیامِ برادر و پاتریکِ
مکزیکی. یکی تنها راه نجات مرا محدودیت و خانه نشینی می داند و دیگری تمام تلاشش بیرون کشیدن
من از حصار زندان است.
– خانم ها، آقایان! بالاخره لحظه ی موعود فرا رسید. معرفی می کنم. تارا، همون دوست زیبایِ
معروفم!
نگاه ها به سمت من می چرخند. دو دختر و سه پسر هورا می کشند و به سمتم هجوم می آورند. در
چشمان همه رد آشنایی می بینم. انگار واقعا مرا می شناسند. انگار واقعا معروفم! پاتریک دخترها را
نشانم می دهد.

دانلود رمان مومیایی

– مریم و شیرین.
و بعد به پسرها اشاره می کند.
– میثم، سجاد، پرستو!
چشمانم گرد می شوند. سالن کوچک از صدای خنده می ترکد. پسر ضربه ی محکمی به پشت گردن
پاتریک می زند و می گوید:
– تو اون روحت با این حرف زدنت. وقتی زبونت نمی چرخه اسامی فارسی رو بگی لطف کن و خفه
شو.
پاتریک با خنده دستی به گردنش می کشد و می گوید:
– عذر می خوام. اشتباه شد. مجددا معرفی می کنم. ارسطو معروف به پرستو!
این بار من هم از بدجنسی پاتریک می خندم. با بچه ها دست می دهم. ارسطو رو به تیام می گوید:
– نگفته بودی همچین خواهری رو تو آب نمک خوابوندی.
تیام تند می شود.
– هوی! مواظب حرف زدنت باش.
باز هم می خندند. جمعشان صمیمیست. شلوغ و شادند. همه یک دور با هم می ر*ق*صند. تیام و ارسطو
به من پیشنهاد می دهند. قبول نمی کنم.
من مگر ر*ق*صیدن بلدم؟ مگر هرگز فرصت و اجازه ای برای
یاد گرفتنش داشته ام؟ موزیک ملایم می شود. پاتریک مریم را رها می کند و به سمت من می آید. دستانم
را در هوا تکان می دهم و می گویم:
– نه پاتریک. من بلد نیستم. نه!
دانلود رمان مومیایی
توجهی نمی کند و به زور مرا به وسط سن می کشاند و در همان حال زیر گوشم می گوید:
– بلد بودن نمی خواد. فقط بدنت رو شل نگه دار و پا به پای من حرکت کن.
هر دو دست مرا روی شانه ی خودش می گذارد. هر دو دست خودش را روی کمر من. از این همه
نزدیکی به پاتریک معذب می شوم.
هرچه باشد او مرد است و من زن. گرمای سورمه ای هایش گرمم
می کند. سرم را پایین می اندازم. سرش را پایین می آورد.
– چرا این جوری منقبضی؟! راحت باش.
نفسم را بیرون می دهم و برای پرت کردن حواسم به دور و بر نگاه می کنم. به تیام و شیرین که از ابتدا
یک لحظه هم ننشسته اند و چنان در آغوش هم فرو رفته اند که نه کسی را می بینند و نه چیزی می
شنوند. یک لحظه فکر می کنم اگر پاتریک این طور لبش را به گردن من بچسباند عکس العمل تیام
چیست؟
– پات؟
– سی؟ (بله)
با ابرو به تیام و شیرین اشاره می دهم.
دانلود رمان مومیایی
– خبریه؟
مسیر اشاره ام را دنبال می کند و می گوید:
– بی خیال اونا. حواست رو بده به من.
سعی می کنم کمی بین تن هایمان فاصله بیندازم. با بی خیالی دستش را شل می کند. از افکار خودم
خجالت می کشم.
این ر*ق*ص ها پیش پا افتاده ترین مسائل در فرهنگ غرب است. بی تفاوت نسبت به
دور گرفتنم می پرسد:
– تارا؟ چرا اون قدری که انتظار دارم خوشحال نیستی؟ تو واسه این مدرک شب و روزت رو به هم
دوختی. فکر می کردم به دست آوردنش روحیه ت رو عوض می کنه. چی شده؟
دوباره به تیام نگاه می کنم.

– تو خبر داشتی که تیام می خواد منو برگردونه ایران؟
بین ابروهایش گره می افتد، اما جواب نمی دهد. بی اراده انگشت هایم را روی شانه اش سفت می کنم.
– چرا چیزی در مورد این که نمی تونم کار پیدا کنم یا این که ممکنه ویزامو تمدید نکنن بهم نگفتی؟
چرا امیدوارم کردی؟ چرا حرف از کار و درس و یه زندگی جدید می زدی؟ تو که میگی از خیلی چیزا
خبر داری.
پس حتما می دونی برگشتن به خونه ی پدری واسه من حکم چوبه ی دار رو داره. می دونی
که من نمی تونم به اون زندگی برگردم.
نفسم می گیرد. حلقه ی بازوان پاتریک تنگ تر می شود.
– پات من نمی تونم. اگه شده چمدونم رو می بندم و بازم شبونه فرار می کنم، ولی دیگه بر نمی گردم
ایران. دیگه بر نمی گردم به اون جهنم.
یقه ی لباسم را می کشم. به گلویم فشار می آورد و نمی گذارد هوا راهش را طی کند. می ایستد و می
گوید:
– می خوای بشینیم؟
به جای شانه، این بار بازویش را چنگ می زنم. مهلت حرف زدن نمی دهد.
– تارا برای بار هزارم، تو یه زن مستقل و آزاد و بالغی. چرا از تیام می ترسی؟ تو این کشور نه
قیمی داری، نه صاحب اختیاری، نه رییسی! خودت واسه خودت تصمیم می گیری.
فکم را روی هم فشار می دهم.
– می دونم.
کف دستانش خشن می شوند.

منبع:یک رمان

نام رمان: مومیایی
نویسنده: P*E*G*A*H
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 586
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان 111

دانلود رمان مومیایی , رمان مومیایی , رمان مومیایی pdf , رمان مومیایی apk , رمان مومیایی ایفون , رمان مومیایی اندروید , مومیایی , دانلود رمان عاشقانه مومیایی , رمان عاشقانه مومیایی ,