2 2 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان نفرین قرمز

خلاصه رمان نفرین قرمز :

یک نفرین، یک جنگل، یک شایعه! هرکدام از این‌ها داستانی می‌سازند و دخترک داستان مارا سوق می‌دهند به راهی که انتهایش مشخص نیست. به راهی که دخترک قصه‌ی ما می‌تواند از سختی‌ها رها شود. در این راه دخترک می‌فهمد که گاهی زندگی چقدر سخت می‌شود، به راهی که دخترک طرد می‌شود برای یک نفرین؛ ولی به راستی دخترک کدام را انتخاب می‌کند؟! عشق یا ارامش؟!

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان نفرین قرمز :

زین دستانش را از روی دستان آوریلی که عایق صورت خود کرده بود برداشت و فقط به او خیره شد. آوریل نمی‌دانست چرا ولی نمی‌خواست که به زین نگاه کند، او خیلی‌ها را اینگونه دیده بود ولی نمی‌خواست که از پاک بودن زین ناامید شود! نمی‌خواست ولی، نمی‌دانست چرا! در همین افکار بود که صدای زین به گوشش رسید:

_دستت‌رو بردار!

آوریل در همان حالت خود سرش را به علامت نفی تکان داد. زین با تمام خونسردی خود دست‌های آوریل را گرفت و با کمترین فشاری که اورد

دست‌هایش را پایین اورد و از چیزی که دید مبهوت ماند! آوریل چشمانش از رنگ مشکی به آبی آسمانی شده بود، رنگی که مردمک آن از زین فراری بود! زین با لحنی مبهوت گفت:

_چشات… چرا… اینطور… شده؟

آوریل به جهت مخالف زین خیره شده بود و قصد نداشت به او نگاه کند. با صدایی خش دار گفت:

_ماه کامله، من اینطور شدم!

زین با تردید گفت:

_چرا به من نگاه نمی‌کنی؟

آوریل با گنگی و صدایی لرزان گفت:

_نمی‌دونم ولی نمی‌خوام ناامید بشم!

دانلود رمان نفرین قرمز

زین دو دستش را دو طرف صورت اوریل گرفت و صورت او را به سمت خود کشید و نگاه‌های بااطمینانش را به او دوخت. آوریل شوک زده به او نگاه کرد، با دیدن نور آبی آسمانی در قلبش، لبخندی زد. او قلبی پاک دارد ولی پر از غم! همین هم باعث آرامش خاطرش می‌شد. آرامش خاطر کسی که در شب‌های پر نور ماه کامل، رنگ وجود ادم‌ها را می‌دید!

آوریل لبخندی زد و با خوشحالی ناخودآگاه در آغوش زین پرید و زین مبهوت ماند و باز هم نفس کشیدن را فراموش کرد و فقط به آوریل خیره شد. زین هر لحظه احساس می‌کرد که دمای بدنش بالاتر میرود و کم کم کلافه‌تر می‌شد تا این‌که آوریل با تمام شادی که داشت، گفت:

_مرسی! مرسی که ادم خوبی هستی، زین!

زین با شنیدن اسمش از زبان این دخترک گویا که نفسی دوباره به او داده‌اند! نمی‌دانست چرا اینگونه شده است ولی وقتی آوریل از او جدا شد، لبخندی زد، ناخودآگاه. بلند شد و دستش را در موهای آوریل فرو برد و آن را بهم زد و با صدایی پرخنده گفت:

_دختره‌ی ژیگول!

و گویا این کلمه به او مسری شده بود. بدون اینکه هیچ کنجکاوی برای موضوع کند، از اتاق بیرون رفت و به در تکیه داد، با شوقی کودکانه به دستش نگاه کرد که چند ثانیه پیش در آغوش موهای این عروس نفرین بود!

***

دانلود رمان نفرین قرمز

«پیشگوی باغ»

آوریل مبهوت از حرکت چند ثانیه‌ی پیش زین به آینه‌ی روبه‌رو خود نگریست. بعد از چند دقیقه جیغی خفه کشید و باذوق خود را در آغوش تختش رها کرد. با ذوق غلتی خورد و دستش را جلوی دهانش گذاشت و این‌بار جیغی بلند کشید و با شوقی کودکانه گفت:

_ بم گفت ژیگول، از من یاد گرفت.

و سپس با خنده افزود:

_ خدایا مرسی! مرسی که زین قلبش پاکه! مرسی!

با صدای پشت سرش گویی برق سه فاز به او متصل کرده باشند، پرید و با تعجب به پنجره نگاه کرد که پسری کوتاه قد، با موهای پر مانند و البته لباسی پوشیده شده از پر و چشمانی مشکی درست و دماغی عقابی و لب‌های کوچک و صورتی گرد با خنده به او زل زده بود.

_ جالبه! خودت می‌دونی که نگین نفرینی!

با این جمله اخم‌های آوریل در هم رفت و گفت:

_ تو از کجا می‌دونی؟

_ من؟

کمی فکر کرد و گفت:

_ چون من پیشگوی این باغم!

آوریل با گیجی گفت:

_چی؟

_ من همونیم که از وقتی این باغ به وجود اومد، من بودم و شاهد همه اتفاقات بودم. حتی اتفاقاتی که زین ازش خبر نداره!

آوریل با کنجکاوی گفت:

_منظورت رو نمی‌فهمم! یعنی تو می‌دونی که شارلوت کیه؟

دانلود رمان نفرین قرمز

_ شارلوت همون دختر بیماریه که زین نجاتش داد، قبل از اینکه نفرین بشه!

با این حرف آوریل مات و مبهوت به آن پیشگو خیره شد و وقتی به خود آمد، بی‌درنگ گفت:

_ منظورت چیه؟ برای زین و شارلوت چه اتفاقی افتاده؟

ولی رایدر بدون هیچ حرفی از روی طاقچه برخاست و با یک پرش به گنجشک تبدیل شد و در مقابل نگاه‌های پرسئوال آوریل از آنجا دور شد و در دل خود گفت:

_ شاید این برات بهتر باشه، زین!

***

پارت سی و نهم

«کمی یادآوری»

دو روز از آن اتفاق می‌گذرد و آوریل دیگر آن گنجشک کوچک پیشگو را ندیده بود. هنوز ذهنش پر از سئوال بود، مانند همیشه در قصر در حال گشتن بود که از پنجره‌ی برج به بیرون نگاه کرد و پشت درختان صورتی رنگ یک نور قرمز کوچکی را دید! با کنجکاوی به آن نگاه کرد و سرانجام طاقت نیاورد و با سرعت از پله‌ها پایین آمد و از باغ گذشت و آرام‌آرام به منطقه‌ای رسید که درختان به سیاهی می‌رفتند و زمین گویی سوخته باشد، هیچ سبزه‌ای بر آن نبود و فقط خاکسترهایی همه‌ی زمین را پوشانده بودند.

درنهایت دخترک به یک دیوار سنگی رسید. دستش را روی آن گذاشت اما دستش از آن عبور کرد. گویی که این صخره یکی از هزاران توهم این جنگل است، یک توهم همانند نفرین جنگل!

از آن که گذشت روبرویش یک جنگل بود که همان نور قرمز از لابه‌لای درختان آوریل را به سوی خود می‌کشید. گویی که او را طلسم کرده باشد!

دانلود رمان نفرین قرمز

ناگهان نور ناپدید شد و دخترک تازه به خود آمد و به اطراف خود نگاه کرد که در وسط جنگل گم شده است! درختان سبز و انبوه که مانند سقفی مانع دید آسمان می‌شد. صدای پرندگان هم گوش را می‌نواخت، هم آوریل را به این نتیجه می‌رساند که گم شده است. صدایی از میان درختان شنید و با کنجکاوی به سمت صدا رفت و کم‌کم صدای صحبت کردن برایش واضح‌تر شد و برایش این صدا چقدر آشنا و البته چقدر دور بود. صدای خنده و سپس جملات پشت سرهمی که دخترک را هر لحظه مبهوت‌تر می‌کرد.

_آره! راستی این شاهزاده‌ی کشور همسایه چیه برام در نظرش گرفتن؟! میمون قیافش قشنگ‌تره!

و باز هم صدای خنده‌هایشان جنگل را در برگرفت. آوریل از میان درختان با چشمانی اشکی به آن‌ها خیره شده بود. او همان کسی بود که واقعا می‌توانست این دختر را از همه دنیا دور کند.

_خو بهتر از اون دختره‌ست که قربانی شد.

دخترک با این حرف از جانب آن نگهبان منتظر پاسخ به او خیره شد. لبخند از روی لب‌هایش از بین رفت و یک پوزخند تلخی زد و گفت:

_ من خیلی ترسو بودم! اون واقعا بهترین بود!

آوریل با ناراحتی به او خیره شد. با خود فکر کرد که آیا دیگر برایش مهم بود که این شاهزاده او را دوست دارد یا نه؟

منبع:یک رمان

نام رمان: نفرین قرمز
نویسنده: roro nei30
ژانر: تخیلی، عاشقانه، معمایی
تعداد صفحات: 160
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان نفرین قرمز

دانلود رمان نفرین قرمز , رمان نفرین قرمز , رمان نفرین قرمز pdf , رمان نفرین قرمز apk , رمان نفرین قرمز ایفون , رمان نفرین قرمز اندروید , نفرین قرمز , دانلود رمان عاشقانه نفرین قرمز , رمان عاشقانه نفرین قرمز ,