3.2 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید

خلاصه رمان نه سیاه بود نه سفید :

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

دختری از جنس حریر… نرم و نازک… دختری حساس و لطیف… دختری ساده و مهربان… عاشق نمی شود اما وقتی که می شود زندگی اش در عرض ثانیه ای کن فیکون میشود به وسیله دستان مردی که به بهانه‌ی عاشقی جانش را میستاند… تاوان می دهد… تاوان خـ ـیانت مادر… دردها و غصه ها رو تنها برای خود میخرد تا خانواده اش ازهم نپاشد… انگ هـ ـرزگی را به جان میخرد تنها برای خراب نشدن آینده‌ی برادر…

دخترک نرم و نازک به فکر همه است الا خودش… خودش را قربانی خانواده ای میکند که بابی رحمی او را زیر پاهایشان لگدمال میکنند و صفت هرجایی را به او نسبت می دهند… اما کیست که بداند او فقط یک قربانی است؟ قربانی شعله های خشم و کینه‌ی یک گرگ… گرگی که تشنه بود… تشنه به نابودی صالحی ها… و اما حریر تمام دردها را به جان خرید تا هم آن گرگ سیراب شود و هم خانواده اش نجات پیدا کند از شعله های آتش انتقام آن گرگ کینه ای.

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان نه سیاه بود نه سفید :

جاستینا و الیزابت هردوشون باذوق همو ب غل کردن و کلی ابراز خوشحالی کردن.
توی جمع شون احساس غریبی میکردم… نگاهم به امیرحسام افتاد که بالبخنده ملیحی به الیزابت زل
زده بود… الیزابت باخنده حرف میزد و کلی لوندی میکرد و امیرحسام چشم ازش برنمیداشت… نگاه
زیبای شوهرم به معشوقه اش بود، به کسی که توی قلبشه، به کسی که دوستش داره… من اشتباه
میکنم نگاه امیرحسام هیچ وقت مال من نمیشه.
بغض کردم و چشمام از اشک پر شد.
سیاوش: آبجی حریر بدو برای من چایی بریز.
چشم از نگاه خ یانتکار شوهرم گرفتم و لبخندی زدم که از گریه بدتر بود.
سیاوش باحالت خاصی نگاهم کرد انگار فهمید دردم چیه که خواست حال و هوام و عوض کنه.
بلندشدم و گفتم: چشم.

رفتم داخل آشپزخونه و چایی ریختم… نگاهم به تصویری جلب شد که روی بدنهی یخچال افتاده بود.
این منم؟ چطور به خودم اجازه دادم موهام اینقدر آزادانه باز باشن و نامحرم ببینه؟
سیاوش اینقدر یهویی اومد که شوکه شدم و یادم رفت موهام بازن.
از روی میزآشپزخونه گیره ام و برداشتم و موهامو جمع کردم… گیرها و کش موهام همیشه همه جای
خونه پخش و پلا بود.

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید

شالم و جلو کشیدم و سینی رو برداشتم و برگشتم داخل سالن.
فنجون رو جلوی سیاوش گرفتم و گفتم: امره دیگه ای؟
سیاوش: برام کیک ببر.
نمیدونم چرا به تازگی سیاوش و بزرگی امیرعلی تصور میکردم… امیرعلی هم مثل اون شکمو بود.
بالبخند براش کیک بریدم و بهش دادم.

یه تیکه خورد و گفت: اَه چقدر بد مزه ست.
یه تیکه بزرگ دیگه توی دهنش گذاشت که الیزابت گفت: خوبه بدمزه ست و اینطوری میخوری، اگه
خوشمزه بود چه جوری میخوردی سیاخان؟
سیاوش: به توچه زردک.
فنجون دیگه رو جلوی جاستینا گذاشتم که گفت: خوبی حریر؟ حس میکنم رنگت پریده.
امیرحسام تازه یاده من افتاد و بهم نگاه کرد.

_خوبم.
جاستینا: امروز رفتم خرید ببین برای دخترت چی خریدم.
از داخل کیفش یه تاپ و شلوارک صورتی درآورد و باذوق گفت: قشنگه مگه نه؟
بالبخندگفتم: خیلی.
سیاوش: البته سلیقهی منه.
جاستینا: دروغ میگه خودم انتخاب کردم.
سیاوش: آخه تو سلیقت اینقدر خوبه؟
الیزابت: راست میگه اگه سلیقت خوب بود که شوهرت این نبود.
سیاوش: این به درخت میگن زردک.
جاستینا لباس و به طرفم گرفت که باتشکر گرفتم.
_ممنون خیلی قشنگه.

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید

جاستینا: یه عالمه چیزه دیگه هم چشمم و گرفت و میخواستم بخرم ولی سیاوش خسیس پول شو
نداد.
سیاوش: بچه مال یکی دیگه ست من چرا پولام و خرج کنم والا.
امیرحسام لباس و ازم گرفت و پرت کرد تو صورت سیاوش و گفت: گدا گشنه دختره من به پول تو
احتیاجی نداره اینوهم نگهدار برای بچهی خودت.
سیاوش: کو تابچهی من به دنیا بیاد سرراه که داشتیم میرفتیم خونه میرم سایزشو عوض میکنم و

بزرگ ترشو برای جاستینا میخرم.
جاستینا لباس و ازش گرفت و گفت: عه اینقدر که دست به دستش کردین خراب شد.

لباس و مرتب تا کرد و به سمتم گرفت و گفت: به حرفای این دوتا دیونه اهمیت نده اینو خاله
جاستیناش براش خریده.
بالبخندگفتم: ممنون.
الیزابت: اتاق شو آماده کردین؟
_آره.
الیزابت: امیر نشونم میدی؟
امیرحسام: البته.

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید

بلندشدن و به سمت اتاق بچه رفتن… باغم بهشون نگاه کردم و لباسو توی مشتم فشردم.
چرا از من نخواست که اتاق و نشونش بدم؟ چرا از امیرحسام خواست؟
سیاوش: چقدر این الی فضوله… یکی نیست بگه تو به اتاق بچه شون چیکار داری زردک؟
امیلی: زردک خودتی نه دختره من… خواهرم حق داره از دست تو شاکی باشه… برات متأسفم فقط
هیکل گنده کردی، مغز قده فندوق نداری.
چقدر جالب بود که اصلاً لهجه نداشتن… نه امیلی و نه الیزابت هیچ کدوم لجهه نداشتن و به فارسی
مسلط بودن.

بی حوصله و غمگین لیوان های خالی رو جمع کردم و رفتم داخل آشپزخونه.
دلم نمیخواست الیزابت پا بذاره به اتاق دخترم.
دایی: حریر از من بدت میاد؟
برگشتم و بهش نگاه کردم… آروم گفتم: نه فقط باهاتون احساس غریبی میکنم.
دایی: ولی تو از من متنفری درسته؟
چونم از بغض لرزید و گفتم: ازتون میترسم.
دایی: چرا؟
_حسام وقتی وارده زندگیم شد تمام زندگیم و خراب کرد… مثل یه زلزله همه چی رو بهم ریخت و
من زیره آوره زندگیم موندم… حسام دست پرودهی شما بود و اینطور داغونم کرد، حالا استادش اومده

نام رمان: نه سیاه بود نه سفید
نویسنده:ریحانه یوسفی
ژانر: عاشقانه , انتقامی، اجتماعی
تعداد صفحات: 955
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید

دانلود رمان ,دانلود رمان نه سیاه بود نه سفید , رمان نه سیاه بود نه سفید , رمان نه سیاه بود نه سفید pdf , رمان نه سیاه بود نه سفید apk , رمان نه سیاه بود نه سفید ایفون , رمان نه سیاه بود نه سفید اندروید , نه سیاه بود نه سفید , دانلود رمان عاشقانه نه سیاه بود نه سفید , رمان عاشقانه نه سیاه بود نه سفید ,