4.4 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان نگهبان آتش

خلاصه رمان نگهبان آتش :

مردی که تو سال اول جوانی شاهد اتفاقی میشه که باعث میشه همه ی احساساتش کشته بشه و جز خشم و کینه و انتقام چیزی تو وجودش باقی نمونه.. حالا بعد از سال ها برگشته تا انتقام بگیره.. اما از کی؟!

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان نگهبان آتش :

لبم رو بین دندون گرفتم.. آخه من چطور باید در برابر این لحن سکوت میکردم؟ داشت با کناریش حرف میزد.

-یه لحظه ساکت شین ببینم کی اون ور خطه الو؟ صدامو داری؟ من نمیشنوم صداتو..

مشتم رو روی دهنم گذاشتم.. پشت پلکم می سوخت آه خدا کی به اینجا رسیدم؟

گوش تیز کردم.. انگار بیرون بود صدای یه مرد رو می شنیدم که مدام حرف میزد

-الو؟ ببین دوباره زنگ بزن شاید خط ها درست بشه..

آخ دلم آخ از این همه دل تنگی

دستی به ته ریشم کشیدم که باز کسی در زد ومن شتاب زده گوشی رو قطع کردم.. سرم رو بین مشتم گرفتم دمای بدنم بالا رفته بود.. چند نفس عمیق کشیدم تا آرامشم برگرده..

-بله؟

درباز شد و اینبار صدای صابری رو شنیدم

-به به جناب مهندس.

سرم رو بالا گرفتم و به چهره خندون و باکت شلوار کرمیش نگاه کردم.

-سلام

و از روی صندلی بلند شدم..

-چیزی شده؟

داخل شد و لبخنش رو حفظ کرد

-نه معین گفت اومدین

سرتکون دادم و به مبل اشاره کردم.. درو بست و روی اولین مبل نشست.. منم میز رو دور زدم و نشستم

-آره یکم کارداشتم بعدم شرکت که دست شماست خیالم راحته

مردونه خندید

دانلود رمان نگهبان آتش

-شما لطف دارین منم وظیفم رو انجام میدم

و پا رو پا انداخت.. به گوشی نگاه کردم که کمی پیش با اون، صدای تنها دلیل زندگیم رو شنیده بودم

-از جلسه خبر دارید که؟

چشم از گلدون مصنوعی روی بوفه شیشه ای گرفت و به من دوخت

-بله تا نیم ساعت دیگه بچه ها هم که برای نصب رفته بودن میان

پنجه هام رو درهم قلاب کردم روی میز گذاشتم

-خوبه پس مشکلی نیست فقط من لپ تاپم خونست یه لپتاپ برام بیار

سوالی نگاهم کرد.

-باید به سیستم خودم وصل بشم طرح ها اونجاست

آهانی گفت و از روی مبل بلند شد

-پس من برم واسه جلسه حاضرشم به مشفق میگم براتون بیاره

سرتکون دادم و صابری بیرون رفت.. پوووفی کشیدم. سرم رو به پشتی صندلی تکیه دادم و چشم بستم.مدام ذهنم به سمت لیلی کشیده میشد

نباید عقب نشینی کنم. ازاولم من این زن بیمارو از خودش بیشتر می شناختم.. با این که گفتم دیگه کار نمی کنیم اما حرف اون هم خوب به یاد داشتم.. پوف کشیدم

چشم باز کردم که کسی در زد حتما مشفق لپ تاپ آورده بود..

-بیا.

در باز شد

-خسته نباشید

سر تکون دادم

-آوردی؟

لبخند زد و جلو اومد از دستش گرفتم.. چشم بالا کشیدم

-تا بیست دقیقه دیگه بگو سالن کنفرانس باشن.. یه لیوان آب هم برای من بیار

و به قرص روی میز نگاه کردم

-چشم با اجازه.

دانلود رمان نگهبان آتش

سیستم رو روشن کردم

-میتونی بری.

خیلی زود به ایمیل خودم وصل شدم

تمام طرح های جدید رو گرفتم.. جلسه یک ساعتی طول کشید و درآخر خواستم طرح ها رو کپی بزنن و خودم از سالن جلسه بیرون اومدم.. مشفق داشت با تلفن حرف میزد انگار یه متقاضی جدید بود.. بادیدنم خواست بلند شه که بادست مانع شدم و وارد اتاق شدم دیگه کاری نداشتم

گوشیم رو برداشتم و از اتاق بیرون زدم.. سوار آسانسور شدم.. تو آینه به خودم نگاه کردم..

جز چشمام همه چیز آروم بود. به خودم پوزخند زدم.. از کی تا این حد پوست کلفت شدم؟ چطور منی که روز و شبی نبود که سیاوش رو نبینم دست مادر رو نبوسم نمی تونستم زندگی کنم حالا هنوز هم سرپا بودم..؟

من حداقل نیم ساعتی رو شب ها با سیاوش حرفای مردونه می زدیم اون از همه چیز حرف میزد ومن… تمام جونم گوش میشد…

آخ برای تمام امیدم برای زندگیم

من مردم فقط هنوز دارم به زندگی ادامه میدم.

گوشم پراز زمزمه های مادر بود وقتایی که باهر کلمه حرف سادش هربار اسمم رو صدا می کرد. این لباس به تاویارم میاد مگه نه تاویار؟

تاویار میخواد راه پدرش رو ادامه بده.

تاویار. تاویار.. آخ مادر..

وقتی به خودم اومدم پارکینگ بودم در می خواست بسته بشه که تکونی به خودم دادم و از آسانسور بیرون اومدم.. به دنبال ماشینم گشتم و با دیدن زانتیا اخم کردم و سوارشدم.. تاخونه رانندگی کردم.. کوچه خلوت بود و این خیلی خوب بود.. ماشین رو پارک کردم حسین درگیرکاری بود صبر نکردم و با آسانسور بالا رفتم. با کلید وارد خونه شدم.

کتم رو بیرون آوردم و همونجا روی مبل نشستم.. ماشین کنترلی… نیم نگاهی بهش انداختم بازم بهش نیاز داشتم.. اون رو برداشتم و روی زمین گذاشتم.. اینبار هدفم رو رسیدن به گل قرمز و سفید فرش بود.. این کار ذهنم رو آروم میکرد.. بازم یک راه برای رسیدن به هدفم پیداکردم.. کنترل رو کنارم گذاشتم و بلند شدم

دانلود رمان نگهبان آتش

دوست داشتم دوش بگیرم اما باوجود این زخم ها ممکن نبود. وارد اتاق شدم روی تخت دراز کشیدم

دستم رو زیر سرم گذاشتم و به سقف زل زدم و به تیک تاک ساعت گوش دادم.. به همه چی فکر میکردم و به هیچ چیز فکر نمیکردم.. نمیدونم چی شد بین کشمکش فکرم به یاد پیامک صدف افتادم

دست چپم رو از زیر سرم بیرون کشیدم واز جیب شلوارم گوشیم رو بیرون آوردم.. نمیدونم چه حسی داشتم اما از متن این پیام هراس داشتم.. او ممکن بود چی گفته باشه؟ به خودم پوزخند زدم و پیام رو باز کردم..

از چیزی که دیدم ابروهام بالا پرید و دهنم باز موند.. این یعنی چی؟ بادست خودم رو بالا کشیدم.. یه پیام خالی؟ ضربان قلبم هر یک ثانیه هزار بار میزد.. به تاریخش نگاه کردم.. برای دیروز ساعت هشت شب بود.. از فکری که به سرم افتاد خیس عرق شدم.. آخ خدا.. نه.. نه نهه..

از روی تخت بلندشدم.. نفهمیدم چطور شمارش رو گرفتم مدام عرض اتاق رو طی می کردم.. نفسام تند و کش دار شده بود..

-بردار جواب بده؟

با دست موهام رو کشیدم که جیغ نخ به نخش به گوشم رسید.. داشت گوشی قطع میشد.. نه..

-آقای کامیاب؟

ایستادم.. این صدای لبریز از تعجب صدف بود؟ این یعنی اون..

دانلود رمان نگهبان آتش

-الو؟

به خودم اومدم من چیکار کردم؟

-میدونم خودتی حرف بزن..

شتاب زده گوشی رو قطع کردم و روی تخت انداختم.. من چطور نگران اون شدم؟ چرخی به دور خودم زدم.. چطور؟ من نگران دختر اون زن… نه نه..

مشتم رو به دیوار کوبیدم از درد چهره درکشیدم

خدا لعنتم کنه.. صدای ویبره گوشیم، خشم و حرصم رو بیشتر کرد.. ساعت شیش عصربود.. صفحه گوشیم هنوز روشن بود.. پس تا همین الان زنگ میزده.

پرحرص موهام رو به بالا هدایت کردم.. در کمد رو باز کردم..

اینبار یه پلیور یقه اسکی قهوه ای پوشیدم.. این پوشش برای گدازه ی آتشی مثل من اصلا خوب نبود اما به برفی که تازه شروع به باریدن کرده بود میومد..

منبع:یک رمان

نام رمان: نگهبان آتش
نویسنده: مریم آهوان
ژانر: عاشقانه , معمایی ، جنایی
تعداد صفحات: 1145
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان نگهبان آتش

دانلود رمان نگهبان آتش , رمان نگهبان آتش , رمان نگهبان آتش pdf , رمان نگهبان آتش apk , رمان نگهبان آتش ایفون , رمان نگهبان آتش اندروید , نگهبان آتش , دانلود رمان عاشقانه نگهبان آتش , رمان عاشقانه نگهبان آتش ,