4.1 18 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان هکر قلب

خلاصه رمان هکر قلب :

با عجله اومدم توی اتاقم.خیالم راحت شد.الان هیچی به اندازه ی یه شام دوستانه بهم نمیچسبید.حداقل خیلی بهتر از این بود که بشینم ….

 

پیشنهادات ما:

قسمتی از متن رمان هکر قلب :

دانلود رمان هکر قلب : جزوه رو از توی کیفم در آوردم.گرفتم سمتش.اون هم جزوه رو گرفت و گفت:متشکرم.
در حالی که سعی میکرد بی اهمیت باشه پرسید:مثل اینکه بالخره رو به روی شروین وایسادید…
اول داشتم تجب میکردم که اون شروین رو از کجا میشناسه.بعد یام اومد که دوسته داداششه…عالقه ی شروین به
من هم که احتیاج به دونستن نداشت.خندیدم و گفتم:

دانلود رمان هکر قلب :

_من از اول هم عالقه ای به شروین نداشتم.
میخواست باز هم سوال بپرسه…این سوال صد در صد در مورد پارسیان بود….و من هم نمیدونستم چه جوابی
بدم…چون اگه میگفتم یه آشناس با توجه به اون جا بودن شروین میگفت چه دختر ولی هستم اگر هم میگفتم
باهاش دوستم دیگه نمیتونستم به راحتی به شروین نزدیک بشم.برای همین قبل از اینکه اون حرفش روبزنه
گفتم:ببخشید آقای رجبی.من واقعا دیرم شده..جزوه رو اگه براتون مشکلی نیست فردا بیارید.
حرفشو خورد و گفت:البته.
_ممنون.خدافظ
_خداحافظ.

دانلود رمان هکر قلب :

گوشیم رو در آوردم.اولین کاری که کردم شماره ی پارسیان رو که بهم زنگ زده بود ذخیره کردم و از دانشگاه
خارج شدم و به خونه برگشتم.
بابا تصمیم به رفتن گرفته بود..من از قبل بهش گفته بودم از نظر من مشکلی نداره.هفته ی دیگه میرفتن.روز
چهارشنبه هم اتفاق خاصی دانلود رمان هکر قلب  نیفتاد.جز اینکه حس میکردم شروین میتونه حس خاصی رو نسبت بهم داشته
باشه.نمیدونم چرا…ولی حس زنون ام میگفت…استاد هم گفت که هنوز پروژه ها رو نگاه نکرده.و حداکثر تا یکی دو
هفته ی دیگه بهمون خبر میده.دیگه ذوق و شوقی نداشتم…خودم رو هم سرزنش نمیکردم.اتفاقی بود که افتاده
بود.نباید بیشتر از این خودم رو عذاب میدادم.
پارسیان بعد از کالس توی راه بهم زنگ زد.جواب دادم:
_بله.
_روزتون بخیر خانم طراوت.
_سالم.
_حالتون خوبه؟.

کنجکاو بودم.این بار دیگه دلیل زنگ زدنش چی بود.
_ممنون شما خوبید؟
_متشکرم.
قبل از اینکه حرفی بزنه با عصبانیتی اندک گفتم:آقای پارسیان شما دارید از من استفاده میکنید ولی هیچ اطالعاتی به
من نمیدید.باور کنید کالفه شدم.

دانلود رمان هکر قلب :

با آرامش گفت:میدونم خانم طراوت.برای همین هم زنگ زدم.امشب بیشتر پرسش هاتون جواب داده میشه و نکته
ی مهم اینه که بعد از شنیدن این حرف ها شما یکی از ما میشید و دیگه جا زدن و کنار کشیدنتون به ضرر خودتون
تومم میشه.براتون دو تا پیشنهاد دارم.تا 0 ساعت دیگه توی یک رستوران قرار میزاریم و با هم صحبت میکنیم و
پیشنهاد دوم اینه که امشب خونه ی من جشن دوستانه ای برقرار میشه و شما هم میتونید با دو سه نفر از دوستان من
آشنا بشید.
پیشنهاد دوم خیلی برام جالب تر بود چون میتونستم با یه تیر دو نشون بزنم.هم از موضوع با خبر میشم هم تعدادی
از دوستاش رو میبینم که این واقعا به من کمک میکنه.ولی یه مشکالتی هم داشت.گفتم:

دانلود رمان هکر قلب :

_ولی آقای پارسیان.همون طور که میدونید برای یه دختر سخته که اون وقت شب بره مهمونی.اگه مشکلی ندارید من
با دوستم شهال یا خواهرم بیام.
_خیر خانم.شما هرگز نمیتونید کسی رو وارد این ماجرا بکنید.فکر نمیکنم پدرتون با رفتن به یک جشن دوستانه که
مدت زمان کوتاهی هم داره مشکلی داشته باشند.
سکوت کرد.بهتره بگم که اجازه داده بود فکر کنمدانلود رمان هکر قلب .میتونستم از خودم مراقبت کنم.این من نبودم که باید از اطرافیام
میترسیدن…اون ها باید از من وحشت داشته باشن…با خنده ای موزیانه گفتم:ساعت؟
_هفت…..

دانلود رمان هکر قلب :

هیجان داشتم.به بابا زنگ زدم و گفتم میخوام برم جشن.هما هم که خونه نیومده بود.ساعت 5 و نیم بود…نمیدونستم
باید چی بپوشم که به مجلس اونا بیاد.پوشیده باشم؟عادی باشم؟باز که نمیپوشیدم.اصال کت و شلوار بپوشم یا
پیرهن؟نشستم روی تخت و موهام رو ریختم به هم و با خودم غر زدم.ولی پارسیان که گفت فقط دوستاشن…دوست
یعنی بینشون خانم هم هست دیگه؟انقدر نامرد نیست که من رو دعوت کنه بین جمع مردونه.کالفه بلند شدم و

دانلود رمان هکر قلب :

شلوار لی مشکی با یه تاپ قهوه ای از توی کمدم آوردم بیرون.اصال به درک.همین ها رو میپوشم.الک مشکی رو به
ناخن هام زدم.بعد از اون آرایش کاملی کردم. هیچی کم نبود…لباس هام رو تنم کردم.جلوی موهام رو حالت فشن
مالیمی دادم و از پشت با کلیپس بستم.فوقش اگه جو مهمونی خیلی راحت بود موهام رو باز میزاشتم.شال نازکی هم.

دانلود رمان هکر قلب :

انداختم روی سرم و موهام رو دادم بیرون و دوباره مرتبشون کردم.کفش مشکی پاشنه بلندی و کیف ابیم رو هم از
توی کمد درآوردم و بعد از پوشیدن مانتوی اندامیه آبیم از اتاق زدم بیرون…ساعت 5 و ربع بود.تازه یادم اومد من
که آدرس ندارم…میخوام کجا برم؟لبم رو گاز گرفتم.االن دانلود رمان هکر قلبباید چیکار میکردم.زشت نبود زنگ بزنم بگم آدرس
خونت رو بده؟گوشیم رو گرفتم توی دستم و درگیر افکارم بودم که اس ام اس اومد…از طرف پارسیان بود.بازش

دانلود رمان هکر قلب :

کردم…….آدرس رو فرستاده بود….تعجب کردم.این دیگه کیه….دارم کم کم ازش میترسم….میتونه آدم خطرناکی
باشه….هم حس ششم خوبی داره هم افکار رو میخونه هم همه ی اطالعات رو در میاره….داشتم از کنجکاوی
میمردم..امشب قرار بود چه چیز هایی رو بفهمم…یه بار دیگه آدرس رو خوندم….

دانلود رمان هکر قلب :

به حد مرگ تعجب کردم…اینکه بهترین منطقه ی تهران بود…خدای من….آخه پارسیان با اون تیپش و ماشین درب
و داغونش که معلوم بود یه بار هم تصادف کرده اینجور جاها چیکار میکرد…غیر ممکن بود…هاهاهاهاها پارسیان و
ازاین پوال؟زدم توی سر خودم…آخه دختر دیوونه از کجا معلوم خونه ی خودش باشه؟..احتماال خونه ی یکی از همین
رفیقاش جشن بوده من رو هم دعوت کرده…این یکی دیگه ممکن بود…کلید خونه رو برداشتم و از خونه زدم

دانلود رمان هکر قلب :

بیرون…منم چه فکرای احمقانه ای میکنم…خنده ای کردم و سرمو تکون دادم و سوار ماشین شدم.به سمت آدرسی
که واسم فرستاده بود حرکت کردم…ساعت 7 و 01 دقیقه بود که رسیدم.
چه ویالیی….چه ابهتی….چه کاخی….یعنی همون دانلود رمان هکر قلب جا دلم میخواست با سر برم تو دیوارش….این جا دیگه کجا
بود…دوباره به آدرس نگاه کردم…خودش بود…درسته که باال شهر بود ولی یه گوشه ی غریبی ساخته بودنش که

دانلود رمان هکر قلب :

ویالی دیگه ای نبود…رفتم نزدیک درش….آیفون رو دیدم…وقتی زنگ رو زدم بدون اینکه صدای کسی در بیاد در
باز شد…از توی آیفون تصویری دیده بودن که منم…آروم وارد حیاط شدم….بیشتر از خونه به باغ گل شباهت
داشت.سر و تهش نامعلوم بود….کاشکی میشد دانلود رمان هکر قلب ماشین رو میاوردم تو…آخه پراید من اصال با خونه ی اینا هماهنگی
نداشت..اگه یکی میدید چی میگفت.خندم گرفت…زیاد هیجانم رو بروزندادم..چون امکان داشت از داخل پنجره ها
یه وقت خدایی نکرده یکی من رو ببینه.تاب زیبایی نزدیک ساختمان بود…غیر از ساختمون اصلی یه ساختمون دیگه
هم بود…ولی خب معلوم نبود که واسه ی چیه.

دانلود رمان هکر قلب :

درسته که توی نگاه اول اینجا به ظاهر با خونه های ویالییه دیگه فرقی نداشت..ولی حسم میگفت اینجا نمیتونه انقدر
ساده باشه…در خونه باز شد…یعنی اگه بگم دهنم به اندازه ی یه غار باز شد دروغ نگفتم.ولی سریع بستمش…نفس
آرومی کشیدم.این نمیتونست پارسیان باشه…غیر ممکن بود…این بیشتر از یه مرد بی پول و ساده به یه آدم اشرافی
میخورد.عجب چشای نافذی داشت…پیرهن سفیدی به همراه شلوار لی آبی روشنی پوشیده بود….موهاش هم چون
جلوی در اومده بود به وسیله ی باد آرومی کهدانلود رمان هکر قلب میزد اینور و اونور میرفت..خدایا به من توان بده جلوش سوتی
ندم….از پله ها باال رفتم….خیلی موقر و متین دستش رو دراز کرد و گقت:
_سالم هلیا خانم.خوش اومدی..

دانلود رمان هکر قلب :

اولین بار بود که من رو به اسم صدا میکرد..حتی من رو یه نفر فرض کرده بود..ههههه…دستم رو گذاشتم توی
دستش و من هم متین تر از خودش گفتم:سالم آقای پارسیان.ممنون..

به سمت داخل من رو راهنمایی کرد….یعنی انقدر که از تزیینات خونه متعجب شدم ترجیح دادم به هیچ جا نگاه نکنم
تا باعث آبروریزی نشم… این خونه مال کی میتونست باشه…خونه ای مرموز…..در نهایت ساده گی این حس رو بهم
میداد که این هایی که میبینی همه چیز نیست…این خونه فراتر از ایناس….در حالیکه من رو به سمت پذیرایی میبرد
گفت:دیر کردید…

دانلود رمان هکر قلب :

نگاهی بهش انداختم:شرمنده..ترافیک بود.ولی فقط یه ربع از وقتی که شما گفتید گذشته.
جوابم رو نداد..چون وارد پذیرایی شدیم…دو تا پسر با یه دختر روی مبل نشسته بودن و شدیدا گرم صحبت
بودن..دختره با هیجان داشت با نظرشون مخالفت میکرد که من رو دیدن..از جاشون بلند شدن…با لبخند به سمتشون
رفتم…پارسیان هم دنبالم اومد.اول با دختره دست دادم…خوش رو بود…پارسیان گفت:
_ایشون خانم هلیا طراوت هستند..
و رو به من گفت:این خانم خوش خنده طناز سپهری هستند…این آقا سهراب یاوری همسر خانم سپهری اند…
و به پسر آخر هم اشاره کرد و گفت:ایشون هم سروش یاوری برادر سهراب هستند.
رو به همشون گفتم:خوشبختم…

دانلود رمان هکر قلب :

طناز خنده ی شیطنت آمیز و مرموزانه ای کرد و رو به پارسیان گفت:نسبت خانم رو بگو به جای اسمش…
و ابروهاش رو دوبار باال انداخت.این یعنی این افراد چیزی از کار ما نمیدونن…پس یعنی ما هیچ تیمی نبودیم؟آخه
مگه میشد؟خیلی عجیب بود.یه چیزی این وسط نادرست دانلود رمان هکر قلب بود.بالخره این آقای پارسیان باید از یکی دستور میگرفت
دیگه…پارسیان بعد از اینکه همه رو دعوت به نشستن کرد نگاه محکمی به من انداخت که حس میکردم قدرت
حرف زدن من در این باره رو گرفت سپس لبخندی زد و گفت:یکی از دوستان هستند.قبال هم که گفتم طناز جان.
سروش گفت:ما هم باور کردیم داداش من.

دانلود رمان هکر قلب :

طناز شلوار و تاپ ساده ای پوشیده بود…پس تیپم برای این موقعیت مناسب بود.مانتو و شالم رو درآوردم…پارسیان
دوباره از جاش بلند شد و به سمت من اومد و مانتو و شال رو گرفت.خوشم اومد.از پذیرایی خارج شد.طناز تنه ای
بهم زد و با لبخند گفت:
_هلیا جون شهاب رو بیخیال تو بگو نسبتت باهاش چیه؟اون که بی انصاف تا به حال نشده چیزی رو که نمیخواد بگه
بشه از زیر زبونش کشید..

پس اسمش شهاب بود…چقدربه این تیپش میومد و خاصش کرده بود. لبخندی زدم و گفتم :باور کنید یکی از
دوستانم هستند.

دانلود رمان هکر قلب :

سهراب خم شد و روش رو سمت من کرد و گفت:خب ما هم همینو میخوایم بشنویم دیگه.یعنی شما و ایشون…
نیشش باز شد و با شیطنت نگام کرد…صدای پارسیان رو شنیدم:
_سهراب جان.گفتم که خانم طراوت از آشنایان شرکت هستند.رییس ازمون خواسته روی یه پروژه با هم کار کنیم.
سهراب که انتظار نداشت شهاب انقدر زود بیاد به صندلیش تکیه داد و دستاشو گرفت باال و گفت:تسلیم…بابا ما
تسلیمیم….بهتره بگم ما گوشامون درازه…

دانلود رمان هکر قلب :

شهاب روی مبل نشست و نگاه نافذش رو به سهراب دوخت طوری که صدای سهراب دیگه در نیومد….طناز خندید و
گفت:باز از اون نگاها انداخت که بچه تو شلوارش خراب کاری میکنه…بگذریم از اینا…از خودت بگو هلیا جون…
و اینطوری صحبت های من و طناز شروع شد.سهراب و سروش پسر خاله های شهاب بودن و برای یه مدت به همراه
طناز اومده بودن ایران…تمام خونواده ی طناز برعکس سهراب ایران بودن…االن هم قرار بود واسه ی شام برن خونه
ی خواهر طناز.حدود یه ساعت بعد سهراب از جاش بلند شد و گفت:

دانلود رمان هکر قلب :

_خب دیگه ما بریم..دیر برسیم خیلی زشته.
شهاب گفت:اصرار نمیکنم.پس فردا شام مهمون من….
طناز دستاش رو بهم کوبید و گفت:آخ جون…یعنی من میمیرم واسه رستوران هایی که شهاب میبره…
سروش سرش رو از روی تاسف تکون داد و گفت:با این هیکلت خجالت بکش.
طناز براش زبون در آورد.خندم گرفت.چه روحیه ی شادی داشتن.باهاشون خداحافظی کردم…طناز قبل از رفتنش
آروم دم گوشم گفت:آخه این مارو چی فرض کرده؟االن شما دو تا خونه تنهایین ما هم بال نسبت خ..ر..
برای اینکه حرفای شهاب زیر سوال نره چهره ی جدی ای به خودم گرفتم و گفتم:طنازجان بین من و آقای پارسیان

دانلود رمان هکر قلب :

جز کار چیزی نیست.من نامزد دارم…در این مورد شوخی نکنید امکان داره آقای پارسیان ناراحت بشن.
طناز متعجب گفت:وای ببخشید عزیزم..چرا از اول نگفتی…واقعا متاسفم…
لبخندی زدم و گفتم:فدای سرت عزیزم.من اول فکر میکردم شوخی میکنید.
سهراب که داشت از پذیرایی خارج میشد داد زد:طناز بیا دیگه….

طناز با عجله صورتم رو بوسید و گفت:به هرحال معذرت میخوام.خیلی خوش گذشت.خداحافظ.

دانلود رمان هکر قلب :

_این چه حرفیه عزیزم.من عذر میخوام.خداحافظ.
سر جام نشستم.پارسیان رفت تا اون ها رو بدرقه کنه.حاال فرصت داشتم ذهنم رو سر و سامون بدم…همه ی مهمون
ها که رفتن…هیچ کسی هم جز من و پارسیان که توی خونه نیست…داشتم فکر میکردم که یکی وارد
شد…ترسیدم.یه خانم بود.گنگ نگاهش کردم.اومد سمتم و پیش دستی های خالیه روی میز رو برداشت و
گفت:سالم خانم.شرمنده..فکر میکردم کسی نیست…
با گنگی لبخندی زدم و گفتم:اشکالی نداره.

دانلود رمان هکر قلب :

پس جز منو پارسیان هم خدمتکار اینجا بود…یعنی چی؟یعنی این خونه مال…..نه نـــــــه.نه…داشتم میمردم از
کنجکاوی.قرض گرفته.آره بابا…خودم رو سرزنش کردم.آخه باید یه دلیلی برای قرض گرفتن خونه باشه
دیگه…پارسیان خیلی جدی وارد پذیرایی شد…با نگاه تعقیبش کردم.روی مبل رو به روی من نشست و پاهاش رو
انداخت روی هم و نگاهم کرد..کم کم لبخند زد…لبخندش پررنگ تر شد….کامال تبدیل به خنده شد داشتم با گنگی
نگاهش میکردم که گفت:

دانلود رمان هکر قلب :

_میدونستم میشه بهت اعتماد کرد.جواب خیلی خوبی به طناز دادی.حتی من رو هم متعجب کردی.
یاد حرف آخرم به طناز افتادم.نمیتونستم بزنم روی دستش و بگم فدات داداش ما اینیم دیگه….برای همین فقط
لبخند موقری زدم و گفتم:ممنونم.به هرحال ما االن توی یک گروهیم و نباید بزاریم چیزی رو بشه.
سرشو به معنیه تایید تکون داد و گفت:شام چی میل دارین؟
_برام فرقی نداره.

دانلود رمان هکر قلب :

نگاه خیره اش از روی صورتم تکون نمیخورد…عجب اعتماد به نفسی داشت…شدیدا داشتم در برابر نفوذ نگاهش
کم میاوردم گفت:
_اصوال شام باید سبک باشه.ولی امشب چون مهمون ویژه ای داشتم خواستم که برای شام پیتزا درست کنن.
لبخندی زدم.که چی.برو سر اصل مطلب.مرموز نگاهش کردم و گفتم:نمیخواید درباره ی کار حرف بزنیم؟
_البته.خب اول شما سوال هاتون رو بپرسید.در آخر اگه چیزی موند من واسه تون میگم.
در حالیکه بهش زل زده بودم کمی فکر کردم و گفتم:چرا خواستید من دوستانتون رو ببینم.
یه جوری نگاه کرد که حس کردم سوال خیلی مسخره ای پرسیدم.گفت:

نام رمان: هکر قلب
نویسنده: arish94
ژانر: عاشقانه
تعداد صفحات: 358
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان هکر قلب

دانلود رمان هکر قلب , رمان هکر قلب , رمان هکر قلب pdf , رمان هکر قلب apk , رمان هکر قلب ایفون , رمان هکر قلب اندروید , هکر قلب , دانلود رمان عاشقانه هکر قلب , رمان عاشقانه هکر قلب ,