3.8 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان هیچکسان پادشاه

خلاصه رمان هیچکسان پادشاه :

دانلود رمان هیچکسان پادشاه بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

داستان زندگی سه نفره که از دارِ قالی این دنیا هیچ رشته‌ای رو ندارن. یا شاید باید بهتر بگم سه زاویه دید از سه زندگیه که هرکدوم رابطه خاص خودشون رو با پادشاهِ هستی یعنی خداوند دارن. اما هر سه شون خودشون رو تو موقعیتی می‌بینن که فقط می‌تونن بگن ما هیچ‌کسیم. هیچ‌کس پادشاه.
داستان دختری که به آرزوی رهایی از دین و خشک مقدسی های پدرش از خونه فرار می‌کنه، پسر عمویی که از جنس غیرت و عشقه و درپی این دختر کوی به کوی می‌گرده و مردی که…
مردی که بهش می‌گن بی افندی. سرکرده باند مخوف و کثیفی که به خاطر شناخته نشدنش، ابهتش، مقامش معروف شده به بی‌افندی.
چی می‌شه اگه یه مثلث عشقی بین این آدما شکل بگیره؟
کی پیروز می‌شه؟
یا شاید بهتره بپرسم پیروزی چه معنایی داره؟

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان هیچکسان پادشاه :

ناباور و متعجب بهش زل زدم؛ با من بود؟ قاشقش رو تو دستش فشرد و با لب هایی ورچیده و حرصی بهم زل زد. عجب جایی گیر افتاده بودم! از جا بلند شدم و از تنها تنگ  مشروبی که روی میز بود، براش ریختم. از نزدیک اینکه عصبی بود و بی طاقت، کاملا مشخص بود. انگار این جواب های سر بالا و کوتاه زیادی براش سنگین اومده بودن. لیوان رو کنار دستش گذاشتم و رفتم تا روی صندلی ام بنشینم.  هنوز کامل ننشسته بودم و به قولی نیم خیز بودم که صداش دوباره بلند شد:

_ برام پلو بکش!

این بار چشم هام واقعا درشت شدن، تو چشم هاش لجاجت و تخسی تراوش می کرد. انگار می خواست رئیس بودن خودش رو ثابت کنه… با حرص از جا بلند شدم کاری که گفت رو انجام دادم، این بار با مکث بیشتری از کنارش گذشتم و دوباره رفتم تا بنشینم. هنوز یک ثانیه هم از نشستنم نمی گذشت که دوباره گفت:

_ از اون سالاد سزار می خوام.

دانلود رمان هیچکسان پادشاه

دلم می خواست جیغ بکشم «خب به من چه مردیکۀ مزخرف؟ خم شو و بردار!» اما همه این ها رو فقط توی دلم گفتم و با فکی فشرده از جا بلند شدم. تموم انرژی ام رو به کار گرفتم تا غیر از کشیدن اون سالاد لعنتی به چیز دیگه ای فکر نکنم. تا مبادا دستی بلرزه و سالادی روی سرش برگرده! کارم که تموم شد کنارش ایستادم و بهش خیره شدم. بعد از چند ثانیه که دید از جام تکون نمی خورم نگاهش رو از بشقابش به سمت روبه روش تغیر مسیر داد:

_به چی زل زدی؟

جوابی که تو آستین آماده داشتم از ذهنم پر زد و تمام توجه ام به دست هاش جلب شد. به طور کاملاً غیر محسوسی می لرزیدن؛ ولی صداش ابداً خشم آلود نبود. سرش به سمتم چرخید:

_چرا نمی تمرگی؟

شاید هم عصبانی بود! از کارهاش سر در  نمی آوردم. ترسیده قدمی عقب برداشتم. باد دوباره تو سالن پیچید و یکی از شمع ها رو خاموش کرد. نمی دونم لرزی که تو تنم نشست از سرما بود یا ترس؛ اما به سرفه هایی خشک و کوتاه منجر شد. تصورِ  اینکه عصبانیت مثل همیشه به چیز های بد تر و غیر منطقی تر ختم بشه، آزارم می داد. نفسم درست جا نیومده بود که گفتم:

_ شما که مدام منو صدا می زنی گفتم اگه…

از جا بلند شد و با اخم های درهم کنارم ایستاد و نطقم رو کور کرد. انگار واقعاً عصبانی اش کرده بودم؛ وحشتزده چند قدم دیگه عقب رفتم، بایرار می کردم، نیم نگاهی به راه پله های اون سمت سالن انداختم و خواستم نیم خیز بشم که اون زود تر دست به کار شد و دستش رو روی پیشونی ام نشوند:

_مریض شدی؟

نفس تو سینه ام جمع شد. فرار رو فراموش کردم و تو جام خشکم زد.

دستش روی پیشونی ام و بعد گوشه گوشه ی صورتم جا خوش کرد؛ اخمش تند شد، تندِ تند:

_چرا دهن باز نمی کنی که بگی یه مرگی ات هست؟!

سرم رو عقب کشیدم. لب هام به قدری خشک شده بود که فقط تونستم لب بزنم: خوبم…

پر از بُهت بودم، پر از ناباوری. پر از حرص بود، پر از کلافگی. بازوم رو تو چنگ کشید و به سمت خودش کشیدم؛ انگار چیزی می خواست و نمی تونست بگه، کمی این پا و اون پا کرد و در آخر دستم رو محکم پس زد و از سالن خارج شد. گیر افتاده بودم. تو خونه ایی که پر از دیوانه های خودخواه بود.

دانلود رمان هیچکسان پادشاه

سر و صدای داخل سالن هر لحظه بلندتر و ظرفیت من هر لحظه کمتر می شد. ترق و تروقِ ظرف و ظروفی که به هم می خوردن کلافه تر و هر لحظه حواسم رو از برگه های مقابلم پرت تر می کردن. این سر و صداها واسه منی که تمام انرژی ام رو صرف می کردم تا نگاهم رو از اعداد و ارقام مقابلم نگیرم و فکرم رو فقط به سیستم جلوی روم بدم، زیادی سخت بود.

مثل شش، هفت روزی که گذشت. کارها و حساب کتاب های آخر سال به خودی خود زیاد بودن و این تنها شانسی بود که زندگی بهم داد. تمام هفتۀ گذشته رو تو شرکت، سرم رو به این عدد و رقم ها گرم کردم تا هیچ رقمه ذهنم نچرخه به اونجایی که نباید.

نره به جایی که بند دلم ‌کشون کشون به اون سمت می بَرَدم. نره تا این خشم تو رگ و استخونم زنده بمونه. در اتاق با ضرب کوتاهی باز شد و چهره ی خندون مهسا پدیدارشد.

_  یه کمک ندیا خانِ خانا! مثلاً جمعه است! یه امروزه رو سر تو از دم و دستکت در بیار، بذار ببینیمت.

اخم هام تو هم پیچید، از این شاد و بی خیال جلوه دادن ها بیزار بودم.  بی اینکه سر از لپ تاپم بیرون بیارم، گفتم:

_گفته بودم خونه تمیزکاری نمی خواد، حالا که گیر دادی خودت می دونی.

مستانه خندید:

_من واسه خاطر خودت می گم که…

سرش رو از اتاق بیرون برد:

_اِ مرضیه خانم؟ چرا اونو شما برداشتی؟ سنگینه مادر من بذار ماهان خودش میاد.

با قدم های بلند از اتاق خارج شد. بالاخره سرم رو  بالا آوردم. هوف کلافه ای کشیدم و کف دستم رو محکم و نامنظم روی ته ریشم کشیدم. صدای خنده های بی خیال مهسا روی اعصابم پیاده روی می کرد؛ راحت تر از هر زمانی برخورد می کرد و کاش می فهمید اینطوری بیشتر حالم رو از خودم بهم می زد. انگار داشت باور می کرد حالم خوبه. نه خانی اومده، نه خانی رفته.

دانلود رمان هیچکسان پادشاه

صدایِ نافرمِ قرچ قرچ کشیده شدن چهارپایه روی سرامیک ها، دیوونه ام می کرد. مداد رو روی کاغذ ها پرت کردم و کلافه از پشت میز بلند شدم. با دیدن مرضیه خانم که بالای چهارپایه می رفت، دستپاچه گفتم:

_مرضیه خانم؟ این چه کاریه، صد دفعه گفتم به پاهاتون فشار نیارین، بیاین پایین خودم اون پرده رو در میارم.

دست از کار کشید قامتش رو صاف کرد و با لبخند محجوبی بهم چشم دوخت:

_ خونه تکونی به زیر و رو کردنشه مادرجان. توام که هر سال می گی نمی خواد، نمی خواد!

بی حوصله سرم رو تکون دادم:

_ تمیزه، نمی خواد. بیاین یه استراحتی کنین من انجام میدم.

با خنده به سمت مبل رفت و روش نشست:

_هر سال باید اینو بگی؟ اگه تمیزه پس چرا صدام می کنی ؟

دستش رو به طور دورانی روی زانوش کشید. من صدا نزده بودم، لااقل نه امسال که حتی حوصله خودم رو هم نداشتم. زن رنج کشیده و زحمت کشی بود که همراه همسر باغبونش، تنها و بی سر و فرزند زندگی می کردن.

دانلود رمان هیچکسان پادشاه

گاهی که حالش خوش بود می گفت یه دختر از شوهر سابقش داره و به چشم هاش نم اشک می بخشید. گاهی هم که حالش خوش نبود، کم حرف می شد و مثل امروز زیر و بم خونه رو بیرون می کشید. مادر بود…

با همون دست های حامی و ظریف که مجبور بودن کار کنن. کمکی رو قبول نمی کرد، هیچ رقمه از موضعش کوتاه نمی اومد و اینطوری مجبورم می کرد برای تمیزکاری ازش کمک بخوام. بالإجبار سمت چهار پایه رفتم:

_ولی امسال رو حق با تو بود… خونه ات مثل دسته گله، فقط یه کم خاک نشسته.

از حرکت ایستادم، پشتم بهش بود؛ اما لبخند کوچیک صورتش رو می تونستم تصور کنم:

_کار همون پنجۀ آفتابه که قراره عروست بشه، ها؟

نام رمان: هیچکسان پادشاه
نویسنده:لیلی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات: 843
منبع : –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان هیچکسان پادشاه

دانلود رمان ,دانلود رمان هیچکسان پادشاه , رمان هیچکسان پادشاه , رمان هیچکسان پادشاه pdf , رمان هیچکسان پادشاه apk , رمان هیچکسان پادشاه ایفون , رمان هیچکسان پادشاه اندروید , هیچکسان پادشاه , دانلود رمان عاشقانه هیچکسان پادشاه , رمان عاشقانه هیچکسان پادشاه ,