4.3 4 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان پدر خوب

خلاصه رمان پدر خوب :

خلاصه : دختری هم نسل من و تو …
در مسیر زندگی یکنواختش حرکت میکنه … منتظر یک حادثه ی عجیب الوقوع نیست اما از یکنواختی خسته شده … روی پای خودشه … مستقله … عقاید محکمی داره … پای عقایدش می ایسته … و در این راه سعی میکنه تا به خیلی ها بفهمونه یک دختر، یک زن، یک بانو ،یک خانم … میتونه تنهایی نجابت و شرافتشو حفظ کنه …
باور هاشو به شدت باور داره … و کم کم در گذر زمان طعم عشقی ناخوانده رو تجربه میکنه که اصلا منتظرش نیست … !!! …

پیشنهادی :

قسمتی از متن رمان پدر خوب :

دانلود رمان پدر خوب :

-نه مهم نیست .هرکسی را بحر کاری ساخته اند!… اهورا :خودم اونقدر اسون پذیرفته شدم که فکر نمیکردم … میون حرفش اومدم وگفتم :مهم نیست ….من دیگه باید برم. اهورا :میشه دعوتمو قبول کنید؟ -چرا باید قبول کنم؟ اهورا :چرا نباید قبول کنید؟ نفس عمیقی کشیدم وگفتم :بشرطی که پول غذاموخودم بدم… اهورا :حالا راجع بهش صحبت میکنیم. -پس منصرف بشید… اهورا :اخه این درست نیست که من به شما ضرر زدم حداقل با یه نهار میتونم یه جورایی جبران کنم هان؟ -چه ضرری؟ اهورا :هشت تومن که تا اینجا رسوندمتون …بعد بدون نتیجه …هشت تومنم تا برید خونه ..نهارم که درست نکردید …باید کلی وقت خرج کنید …حالا یه بار بد بگذرونین طوری نمیشه… پوفی کشیدم و اهورا دوباره گفت :خوب من و شما یه جورایی دوستیم دیگه؟ نیستیم؟ -اگه دلیل اصرارهای شما رو بفهمم خیلی راحت تر میتونم کنار بیام… اهورا :کلا ادم بد پیله ای هستم خودم میدونم… -دقیقا. اهورا در جلو رو برام باز کرد وگفت :الان که حکم اژانس وندارم رانندتون باشم… از حرفش خجالت کشیدم یعنی از کار صبحم خجالت کشیدم …که عقب نشستم …البته در این که باید عقب مینشستم شکی نبود اما در هر صورت این حرفش یه مدلی بود. سوار شدم و اونم با یه لبخند پیروزمندانه پشت فرمون نشست و به محض روشن کردن اتومبیل ضبط وهم روشن کردو یه اهنگ از محسن یگانه گذاشت. ابروهامو بالا دادم وگفتم:شما چطور گوینده ی رادیو هستید که رادیو گوش نمیکنه؟ اهورا :رادیو شغل مورد علاقه ی من نیست ….من عاشق دوبله بودم …وهستم…

دانلود رمان پدر خوب : سرمو تکون دادم …پشت چراغ قرمز ایستاده بودیم و اهوراهم ساکت بود. اهورا سکوت وشکست وباز وراج بازیش شروع شد. با تک سرفه ای گفت :یه سوال بپرسم؟ -بله … اهورا :صبح چرا وانمود کردید من ونمیشناسید؟ اوه …یا امام غریب …میدونستم اینو فهمیده اما دیگه نمیدونستم که قراره اینقدر تابلو تو روم بیاره. نفس عمیقی کشیدم وگفتم :خوب… اهورا میون حرفم نگفته ام وگفت :بهتون نمیاد دروغ بگید …ادم صادقی مثل شما ازش بعیده… خوب این یعنی دورم نزن …بگو چرا وانمود کردی منو نمیشناسی .بالاخره مغز فندوقی من باید یه توجیهی میاورد. -گاهی وقتا ادما مجبورن بخاطر منافعشون حرفهایی و بزنن که شاید راست نباشه …بعضی وقتها هم برعکس ممکنه صادق باشن تا منافعشون به خطر نیفته… اهورا :بخاطر منافعتون در مورد شغلتون صادق بودید؟ یعنی اونطوری گفتید تا من دلم بسوزه و… با تعجب گفتم :نه اصلا اینطور نیست… اهورا:پس چی؟ یا ادم ها صادقن …یا صادق نیستن …حد وسط که نمیشه …میشه؟ -من اگه راجع به شغلم گفتم فقط بخاطر این بود که شغلم بود مسلما اگه کارمند هم بودم باز هم همونو میگفتم … چه دلیلی داره به کسی که نمیشناسم دروغ بگم؟ اهورا :پس چرا صبح دروغ گفتید؟ -حس کرد م نباید سریع بگم اهان شما فلانی هستید… اهورا :شما از روی صدای من منو شناختید …حالا باور کنم که از روی صدای من منو نشناختید؟ تند گفتم :خواستم کلاس بذارم… تنها توجیه صادقانه ام بود! اهورا مکثی کرد و پقی زد زیر خنده… حالا نخند کی بخند.

دانلود رمان پدر خوب : بعد ازتموم شدن خنده هاش وقهقهه هاش …رو بهم گفت :خیلی جالب بود. حالم دیگه داشت از کلمه ی جالب بهم میخورد. اهورا نفسی کشید و با زبون لبهایی که هنوز ته رنگ خنده روشون نقش بسته بود و تر کرد وگفت :ادم تو کار شما دخترا میمونه… -حالا من یه سوال بپرسم؟ اهورا:البته… -میدونستید از اولم تست و قبول نمیشم چرا منو معرفی کردید؟ اهورا :میشه جواب ندم؟ -هرجورراحتید… اهورا :جواب ندم ناراحت میشید؟ -گفتم هرطور خودتون راحتید… اهورا :اخه ممکنه جوابم شما رو بیشتر از جواب ندادنم ناراحت کنه… -فکر کنم بتونم حدس بزنم چه توجیهی میارید… اهورا :جدا؟ -ناراحت نمیشم… اهورا :بذارید نگم… -از سر دلسوزی وترحم درسته؟ با یه دختری اشنا شدید که اشپزه و حالا خواستید بهش کمک کنید …درست گفتم؟ اهورا اهی کشید وگفت :اولش اینطوری بود اما بعد دیگه نه… -مگه چه بعدی وجود داشت؟ شما تا همین خود صبح هم از سر دلسوزی منو به اقای پورساعدی معرفی کردید… اهورا :حداقل الان میدونم دیگه احساس دلسوزی به شما ندارم… -خوبه… اهورا :ناراحت شدید؟

دانلود رمان پدر خوب نسخه pdf :

-نشم؟ اهورا :نه …چون من جواب ندادم. . .شما خودتون به خودتون جواب دادید… ولبخندی زد و ادامه داد :اصلا هرچی …شما که قبول نشدید … -ولی شما به خاطر من رو انداختید درست میگم؟ اهورا :بیخیال …من ترجیح میدم فکر کنم خواستم به کسی کمک کنم و نشد ….حداقل نیت خوبی داشتم. خواستم شونه هامو بالا بندازم که فکر کردم الان طرف فکر میکنه من تیک عصبی دارم سر هر سه ثانیه شونه بالا میندازم. اهورا :حالا از دست من دلخورید؟ -نه… اهورا:راست میگید؟ -چه نیازیه من الان دروغ بگم… اهورا :نمیدونم …فقط حدس زدم. -من ناراحت نیستم… اهورا لبخندی زد و بالاخره ساکت شد. با دیدن رستوران فانتزی اهورا متوقف شد و من پیاده شدم …ماشین و پارک کرد و به سمتم اومد و با هم وارد پیتزایی شدیم. با دیدن قیمت پیتزاها مخم در حال سوت کشیدن بود … خوب شد صبح یه خرده پول بیشتر برداشتم …وگرنه ابروم میرفت. اهمی کردم وگفتم:ببخشید …اقای اخوان… اهورا:میشه خواهش کنم باهم راحت باشیم؟ -باشه …با کمی مکث گفتم :اهورا من هیچ وقت یه دونه پیتزای کامل و نمیخورم… اهورا ابروهاشو بالا داد …توقع نداشت اینقدر سریع حرفشو قبول کنم …خیره خیره نگاهم میکرد و لبخند کجی زد وگفت :خوب یعنی چی؟ -هیچی…

دانلود رمان پدر خوب : اهورا کمی به جلو خم شد و ارنج هاشو روی میز گذاشت و دستهاشو زیرچونه اش وگفت:فکر کنم از حرفت یه منظوری داشتی؟ پوزخندی زدم وگفتم :چه منظوری؟ اهورا :دوست داری با هم تو یه جعبه پیتزا بخوریم؟ باشه من حرفی ندارم …ولی بهت نمیاد… دهنم باز موند. این الان چی گفت؟ درحالی که کاملا جدی و با اخم بهش خیره شده بودم لبخندی زد وگفت :چی شد؟ -میشه لطف کنی ومنظور سازی نکنی؟ اهورا نیشخندی زد و گفتم :من یه مینی پیتزای قارچ و گوشت میخوام… و منو رو به سمتش هل دادم. اهورا به صندلیش تکیه داد وگفت :مخلفات چی؟ -هیچی. اهورا :هیچی از گلوت پایین میره؟ چشمهامو باریک کردم ویه ذره خودشو جمع و جور کرد وگفت :اخه من بدون سالاد هیچی از گلوم پایین نمیره. -من سالا د نمیخورم. اهورا گفت :خوب پس نوشابه؟ -دلستر استوایی… اهورا :منم کوکا …و پیش خدمتی و که از نزدیکی میز ما رد میشد وصدا کرد و سفارش ها رو داد. البته دلستر استوایی نداشتن و فقط توت فرنگی داشتن و منم که از دلستر توت فرنگی بیزار بودم ناچارا به نوشابه ی سیاه قناعت کردم. اصلا از رفتارش خوشم نمیومد …یه مدلی بود …هرچی بیشتر میگذشت هم بیشتر به این نتیجه میرسیدم که فقط در برخورد اولیه دوست داشتنی ومهربونه …وهرچی جلوتر برم وبیشتر باهاش ارتباط داشته باشم بیشترازش بدم میومد.

دانلود رمان پدر خوب : این درصورتی بود که نسبت به عماد وعیسی وفریبرز و حسین همکار سابقم اصلا چنین تفکری نداشتم با اون ها دوست بودم …شوخی میکردم حرف میزدم .اونا هم همیشه احترامم و نگه میداشتن وزیاده از حد صحبت نمیکردن حتی فریبرز هم که خیلی مغرور و جدی بود وقتی یک درصد فکر کرد میتونه به من به چشم یه عشق نگاه کنه درست این مسئله رو وقتی بیان کرد که فرداش باهاش چشم تو چشم نشم… ولی این اهورا …حس خوبی که در ابتدا نسبت بهش داشتم و حالا نداشتم …حرفهاش و حرکاتش …هرچی بود ادم خیرخواهی به نظر نمیرسید. بخصوص که قیافه اش جذاب بود اما حالت چشمهاش یه جورایی موزماری و به ادم القا میکرد انگار که میگفت : ببین من چقدر موزمارم… نفس عمیقی کشیدم واهورا پرسید :تی تی؟ بهش نگاه کردم. اهورا :ناراحت شدی؟ -خوشم نمیاد کسی از حد خودش بگذره… اهورا :گذشتم؟ -تکرار نشه… اهورا:چشم… درحالی که داشتم با منویی که روی میز بود بازی میکردم گفت :رابطه ات با همه ی پسرها یه جوره؟ -اره …من حد ارتباطمو میدونم. اهورا :ولی ندیدم با دوستان دانشگاهت اینطوری صمیمی باشی… -نه با بچه های دانشگا ه جدی ام …چون حرف پشت سر ادم زیاد درمیارن …بخصوص تو محیط دانشگاه که عین روستا میمونه … اهورا :پس با کیا صمیمی هستی؟ -با همکارام… اهورا :همکار؟ -من قبلا تو بوتیک کارمیکردم …اکثر فروشنده هایی هم که باهاشون کار میکردم هم سن و سال خودم بودن. .. یکیشونم روز اخر ازم خواستگاری کرد.

دانلود رمان پدر خوب : اهورا:جدی؟؟؟ تو چه جوابی دادی؟ -منفی… اهورا:چرا؟ -من هنوز شرایط ازدواج ندارم… اهورا:اهان …چه جالب …فکر نمیکردم دختری مثل تو بتونه با پسرا راحت ارتباط برقرار کنه و در این ارتباط حد و حدودشو رعایت کنه… -مگه من چه ایرادی دارم که نتونم حد روابطمو نگه ندارم؟ اهورا :اخه به ظاهرت اصلا نمیاد …همین الانشم باور نمیکنم اجازه دادی باهات راحت صحبت کنم… -راحت صحبت کردن با هر حرفی وراحت زدن فرق داره!… اهورا :خوب اره …ولی در هر حال …برام جالبه …من از دخترای چادری یه ذهنیت دیگه داشتم… -نمیدونم …شایدم کاری که من میکنم اشتباه باشه… قبل از اینکه اهورا حرفی بزنه پیش خدمت سفارشهامونو اورد وبا سلیقه روی میز چید و خیلی زود هم رفت. درحالی که یه تیکه از پیتزا رو با دست جدا کردم اهورا با کارد و چنگال مشغول شد… پیتزارو که با چنگال وکارد و قاشق نیمخورن …والله. اهورا کمی نوشابه خورد وگفت :نه خوب روابط دوستانه ی طبق اصول نمیتونه اشتباه باشه… -بهرحال …شاید چون از ابتدا چادری نبودم و بعدا انتخابش کردم نتونستم حرمتشو اونطور که باید نگه دارم… اهورا :چه جالب ….حالا یعنی حرف زدن با یه مذکر طبق اصول اخلاقی حرمت شکنیه؟ -نه …ولی اگه ثمره اش یه نگاه نامربوط ویه خنده ی نابجا باشه و یه جمله زشت و برخورنده (!!!!اینو دقیقا بخاطر پیشنهاد تو یه جعبه پیتزا خوردن نثارش کردم)مسلما حرمت شکنی به حساب میاد… اهورا :شاید، بخصوص با این دیدی که تازگی ها به حجاب دارن… -حجاب چیزیه که هرکس خودش باید بهش برسه… اهورا:خیلی ها بی حجابی و فرهنگ و تمدن میدونن… واسه تو که بد نمیشه پسره ی موزمار …از خداتم هست چهار تا بی حجاب و دید بزنی وکیفور بشی!

نام رمان: پدر خوب
نویسنده: –
ژانر: –
تعداد صفحات: –
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان پدر خوب

دانلود رمان پدر خوب , رمان پدر خوب , رمان پدر خوب pdf , رمان پدر خوب apk , رمان پدر خوب ایفون , رمان پدر خوب اندروید , پدر خوب , دانلود رمان عاشقانه پدر خوب , رمان عاشقانه پدر خوب ,