3.7 3 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان پرنسس اخراج شده

خلاصه رمان پرنسس اخراج شده :

دانلود رمان پرنسس اخراج شده بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

دختری یتیم که طی ماجراهایی به فرزندخوندگی فردی درمیاد که از قضا گذشته‌ای ناخوشاید ازش می‌دونه؛ بعداز اومدن دختر داستان به روستا، عروس خانواده طی توطئه‌ای باعث می‌شه با مردی ازدواج کنه که بعدها فلج می‌شه و…

پیشنهادات : 

قسمتی از متن رمان پرنسس اخراج شده :

رستا خنده عجیبی کردو ادامه داد:
– که این طور، اون وقت هاوش عوضی بدون هیچ توضیحی من رو متهم کرده! پس تو الان حقته موهات رو از ریشه بکنم!
و به سمتش یورش برد که خودم رو بهش رسوندم و جلوش رو گرفتم، اما دست‌هاش به موهای مه‌گل رسیده بود جوری می‌کشیدشون که من جای اون دردم اومد! بعداز کلی گیس وگیس‌کشی، رستا رو کنار خودم نشوندم و با لحنی عصبی گفتم:
– دو دقیقه بشین یه جا و از آدم توضیح بخواه! چرا مثل وحشیا حمله می‌کنی آخه؟!

رستا که به خاطر دعوا نفس نفس می‌زد، گفت:
– نه، آخه چه توضیحی؟! حقشه زدم، بازم می‌زنم! اصلا جای هاوشم می‌زنمش!
خدایا این بشر چقدر یه دندست! بادی به لپم می‌ندازم و بزور بیرون میدم. که مه‌گل میگه:
– بابا من اصلا خبر نداشتم! الان که گفتین فهمیدم اصلا!
و دستش رو روی سرش گذاشت و ماساژ داد. بی‌چاره، حتما خیلی دردش اومد! به رستا نگاه کردم، یعنی دلم می‌خواد بدونم چه جوابی می‌خواد بده به این دختر!
شونش رو کمی جلو داد و با لبایی غنچه شده گفت:
– خب، خب زدم دیگه! اصلا مگه نمیگن پیشگیری، بهتراز درمان است؟

اخمی کردم و همزمان با کیوان گفتم:
– چه ربطی داره؟!
این بار ابروهاش رو بالا دادو جواب داد:
– ای‌بابا، خوب شاید بعداز فهمیدن ماجرا مثل هاوش و بقیه فکر می‌کرد! حالا هم زدم بهتر دیگه فکر نکنه، اصلا هیچی راجب من فکر نکنید!
چنگی به موهام زدم و رو به کیوان گفتم:
– داداش این بار من فرار می‌کنم خدا شاهده! من شوهر این بشم همش باید درحالت دفاع باشم وگرنه یهو دیدی چپ شدم!
کیوان زد زیر خنده و جواتوی پهلوم حس کردم که سمت رستا زده شد و گفت:
– ساکت شو مرتیکه، آره می‌زنمت اگه دیگه چیزی ازم پنهان کنی!
مکثی کردو جدی‌تر ادامه داد:
– حالا باید چه کنیم؟ من چطور برگردم عمارت؟ ارباب رو چی بگم؟

دانلود رمان پرنسس اخراج شده

•رستا•

با این حرفم همه توی فکر رفتن، البته فکر نمی‌کنم مه‌گل همچین کاری کنه!
خوب زدمش، دق و دلی این چند وقت رو باید روی یکی خالی می‌کردم، والا می‌ترکیدم!
با صدای کیوان بهش خیره شدم.
– ببین پرشان، تو رستا رو با خودت ببر عمارت و بگو رستا می‌خواست باهام حرف بزنه، اما کسی بهش اجازه نمی‌داد، به همین دلیل فرار کرد!
با لحنی مسخره گفتم:
– وای‌خدایا، عجب نقشه‌ای! ارباب هم باور می‌کنه و میگه بیایین عقدتون کنم!

و پوکر بهش خیره شدم که پرشان به تاییدحرف من گفت:
– رستا درست میگه کیوان، فقط یه بچه شیش، هفت ساله همچین چیزی رو باور می‌کنه!
کیوان، شونه‌ای بالا انداخت و جواب داد:
– من که چیزی به ذهنم نمی‌رسه داداش!
بی‌خیال حرف‌هاشون، یهو یاد قبل از این که فرار کنم افتادم که شایسته اومد توی اتاقم و گفت حاظره بهم کمک کنه، یهو یه راه عالی به ذهنم خورد و بلند گفتم:
– پیدا کردم!
همه بهم خیره شدن و منتظرموندن تا بگم!
•هاوش•

پشت در اتاق بابا ایستام، دو دل بودم.
نمی‌دونم تصمیمم درسته یا نه، اما دیگه نمی‌تونم این همه فشار رو که از طرف باباهست رو تحمل کنم؛ مه‌گل هم هیچ تلاشی نمی‌کنه! من که دیگه واسم مهم نیست، عشق و عاشقی!
حداقل بزار این شایسته مشنگ فکر کنه تونسته من رو عاشق خودش کنه، نفس عمیقی کشیدم و تقی به در زدم، صدای بابا اومد.
– بیا تو.
مجدد نفس عمیق کشیدم و وارد اتاق شدم.
به بابا خیره شدم و گفتم:

– می‌خواستم چیزی بهتون بگم.
ارباب برگه‌هایی که دستش بود رو روی میز گذاشت و جواب داد:
– بگو پسرم؟
یه کم من‌من کردم و در آخر گفتم:
– باشه بابا، من تسلیمم! هر وقت خواستید بگید عاقد بیاد.

دانلود رمان پرنسس اخراج شده

اخم ریزی کردو گفت:
– تو و شایسته؟
سرم رو به نشونه مثبت تکون دادم که ادامه داد:
– عالیه پسرم! بزار رستا رو پیدا کنم، هر چهارتا تون رو می‌نشونم سر سفره عقد!
لبخند محوی زدم و بااجازه‌ای زیر لب گفتم و اتاق رو ترک کردم.
•پریسیما•

به اطراف نگاه کردم، وقتی کسی رو ندیدم به طرف آشپزخونه رفتم که یهو شیرین دخت محکم خورد توی سینم، آخی گفتم و بلند ادامه دادم.
– مگه کوری دختره خنگ!
با من‌من جواب داد:
– ب… ببخشید، خانم.
مشکوک توی آشپزخونه رو نگاه کردم، وقتی از نبود کسی بجز من و شیرین دخت مطمئن شدم گفتم:
– داری چیکار می‌کنی؟!

به گاز اشاره کردو جواب داد:
– دارم واسه ارباب دمنوش همیشگیش رو آماده می‌کنم.
آهانی زیر لب گفتم و خودم رو به لیوانی که مخصوص دمنوش پدرشوهرجونم بود، رسوندم و برای این که حواسش از من پرت بشه، گفتم:
– مگه همیشه شهناز خانم درست نمی‌کرد؟!
به سمت گاز رفت و به کارش ادامه دادو گفت:
– آره خانم، اما دستش بند بود گفت من انجام بدم.
ای‌خدا، یه بار نشد کسی توی این آشپزخونه نباشه و من راحت کارم رو بکنم؛ فکنم کارش تموم شد چون می‌خواست سینی رو برداره، اما مانع شدم و گفتم:
– بزار خودم ببرم، به ارباب کار دارم! توبرو به کارت برس.

دانلود رمان پرنسس اخراج شده

چشمی گفت و از آشپزخونه خارج شد. سریع اطراف رو نگاه کردم و از توی جیبم پاکت قرص‌ها رو درآوردم و طبق این یک ماه سه تاش رو انداختم توش و شروع به هم زدن کردم. وقتی از محو شدن قرص‌ها مطمئن شدم. سینی رو بلند کردم تا ببرم که مهنوش یکی از خدمه آشپزخونه وارد شد. سریع گفتم:
– مهنوش بیا این دمنوش ارباب رو بگیر بده بهش، این چند وقت اعصابش خرابه گفتم درست کنم واسش؛ کسی که به فکرش نیست، اما الان مامانم بهم زنگ زد باید برم کارم واجبه، می‌شه تو ببری واسش؟ ولی نگی من درست کردم، آخه نمی‌خوام خوبیم دیده بشه!

مهنوش ساده و خنگ زودی باور کردو گفت:
– وای‌خانم خدا خیرتون بده، چقدر شما خوبید! اگر شما نبودین این عمارت ایجوری نمی‌موند، خوش به حال ارباب همچین عروسی داره والله!
و سینی رو ازم گرفت و رفت. آخیش بالاخره این هفته هم باباجونم، پدرشوهرجونم قرص‌هاش رو خورد، از آشپزخونه خارج شدم و رو به آسمون گفتم:
– خب خداجونم، این یکی هم تموم! بهتر برم پیش مادرشوهرجونم ببینم اون در چه حاله!
•رستا•

با استرس به پرشان خیره شدم. که گفت:
– آروم باش رستا، ببین من هستم! قول میدم هر چی شد عقدت کنم!
دهن کجی بهش کردم و زیر لب بی‌مزه‌ای نیارش کردم و ادامه دادم.
– پرشان فقط زود ارباب رو ببر داخل واسش بگو همه چیز رو و بگو رستا قبول کرده، اما پرشان گفته باشما به شرطی که انگشتتم به من نخوره!
چشم غره‌ای بهم رفت و جواب داد:
– خیالت راحت، همچین چیزیم نیستی!
دست به کمر جواب دادم:
– تا دلتم بخواد مرتیکه یه وری!

دانلود رمان پرنسس اخراج شده

و بدون توجه بهش به سمت در رفتم. پرشان خودش رو بهم رسوند و در زد. چند دقیقه بعد البرز در رو باز کرد، با دیدن من خواستم به سمتم بیاد که پرشان، بدون هیچ گونه لمسی من رو به پشتش هدایت کردو گفت:
– نزدیک‌نشو البرز، قبول کرده!
با این حرف، البرز عقب رفت و ما وارد شدیم. یه حس خیلی بدی داشتم، خودم رو به پرشان نزدیک کردم و گفتم:
– پرشان قول بده مراقبم باشی!
سرش رو کج کردو از گوشه چشم بهم خیره شدو گفت:
– بهت قول میدم رستا!

یه کم دلم قرص شد. قدم به قدم با پرشان به ورودی عمارت نزدیک شدیم که با صدای مامان عسل متوقف شدیم.
– رستا!
به سمتش برگشتم که به سمتم اومدو بغلم کرد، من هم متقابل به آغوشش پناه بردم که گفت:
– دختر کجا رفتی؟ نگفتی من دق می‌کنم؟!
لبخندی زدم که پرشان گفت:
– من میرم با ارباب حرف بزنم، شما برین توی آلاچیق.
بشه‌ای گفتیم و باهم به سمت آلاچیق رفتیم که مامان عسل پرسید:
– خوب، چه چیزی باعث اومدنت شد؟!

نام رمان: پرنسس اخراج شده
نویسنده: لعیا نظرپور
ژانر: عاشقانه , طنز،اجتماعی
تعداد صفحات: 316
منبع : –
دانلود نسخه pdf
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان پرنسس اخراج شده

دانلود رمان ,دانلود رمان پرنسس اخراج شده , رمان پرنسس اخراج شده , رمان پرنسس اخراج شده pdf , رمان پرنسس اخراج شده apk , رمان پرنسس اخراج شده ایفون , رمان پرنسس اخراج شده اندروید , پرنسس اخراج شده , دانلود رمان عاشقانه پرنسس اخراج شده , رمان عاشقانه پرنسس اخراج شده ,