4.2 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان چله نشین

خلاصه رمان چله نشین :

همتای قصه ما مثل دخترهای بالاشهری ، زیبا و بینی عمل کرده و برنزه ، بی همتا نیست ! اتفاقا لنگه زیاد دارد بیتا نیست ! تا دارد آن هم بسیار .
دختریست معمولی با خواسته های معمولی که شاید اوج آرزوی همسن و سالانش باشد . او جزیی ازین شهر درندشت و بی در و پیکر است . شهری که گاهی آنقدر سیاه و هیولا می شود که آدمهایش را مثل شب در خود فرو می برد و می بلعد ، شهری که برخی اوقات به آن می گویند شهر وحشت ! همتا در یک گوشه ازین شهر پر آشوب زندگی می کند ، کار می کند ، با آدمهای دور و برش تقابل دارد . گاهی دلش می شکند اما همیشه غیرمنتظره ها زندگی آدمها را می سازند . زندگی همتای قصه ما هم دستخوش اتفاقات و غیرمنتظره هاست . وقتی دل می بندد ، نمی داند که نباید دل ببندد . وقتی می شکند ، رنگ سیاه بر تن می کند ، رنگی که او را چله نشین می کند .

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان چله نشین :

موذیانه خندید و به واحد اداری اشاره زد.ارام گفتم:مال پرنده؟
سرش را پایین آورد.گفتم:خب باشه! داره میره مسافرت دیگه.
آمد کنار گوشم پچ پچ کرد:دو تا بلیطه از دو تا آژانس…یکیش…یکیش…مال جلالیه با پرواز و روز مختلف.یکی امارات یکی ماهان.
چشمهایم گشاد شدند:چی؟
انگشت روی لبش گذاشت:هیس بابا! همه فهمیدن! به کسی نگی ها! حواست باشه.
خندیدم:یعنی الان میرن اونجا چی کار؟های سیزنِ دوبیه دیگه.

پوزخند زد:والا نمی دونم! از خودشون بپرس!
بعد چرخید رفت توی واحد اداری.
چه همه چیز با هم جور در آمده بود.ارتقاء شغلی،حرف شنویِ جلالی از پرند،دویست و شش زیر پای مدیر اداری و کیف شنل حالا هم سفر دوبی!یکی نبود از پرند و شهرام جلالی بپرسد،به کجا چنین شتابان؟
شهروز را دیدم که از بازرگانی بیرون آمد. به دنبال من می گشت:اِ؟تو اینجایی؟از کشتیرانی بهم زنگ زدن،کی می خواین بارو ترخیص کنین؟مونده تو بندر.این کارشناس کشتیرانی هم منو تو جلسه دیده،ول نمی کنه.پول میخواد صاف زنگ میزنه حسابداری.
گفتم:به جلالی بگو! مدارک که آماده ست دست ترخیص کاره تو بندر.جلالی باید حواله ی درخواستو امضا کنه.

دانلود رمان چله نشین

سر تکان داد و رفت توی واحد.وقتی میرفت به حلقه ی تو دستش نگاه کردم،چقدر دل انگیز بود.حس خوب داشتم وقتی روی انگشتش می درخشید.به محض دیدنش آرامش میگرفتم.
جلالی که آمد،بالافاصله قبل از آنکه ساموئل به او ایمیل بزند و از من شکایت کند،موضوع را برایش شرح دادم.می گفت حساب بانکی دوبی اش خالی ست و فعلا” نمی توانیم پرداختی داشته باشیم.برای همین بارها توی بندر می ماند.گفتم ممکن است هزینه ی انبارداری و خواب کانتینر زیاد شود اما او باز هم قبول نکرد که هزینه پروفرما و حمل را پرداخت کند تا بار آزاد شود.
یک ساعت بعد ساموئل ایمیل شدید الحنی زد.آن را ارجاع زدم برای جلالی و یک کپی هم گرفتم و روی میز نسیم گذاشتم تا هر وقت سرش خلوت شد،ببرد به او بدهد.

از خستگی چشمهایم را مالیدم.اقا یدالله که چای آورد،داغ داغ آن را خوردم تا خستگی از تنم بریزد بیرون.
مهرنوش که کیفش را به دوش گرفت و خداحافظی کرد ساعت چهار و نیم بود.رفتم توی واحد حسابداری،هر چهار پنج نفرشان سرگرم کار بودند.شهروز نگاهم کرد.گفتم:چهار و نیمه… عینک شیشه ای اش را برداشت و نگاهی به ساعتش انداخت:نیم ساعت مونده.تو برو بشین،میریم.
آقای صادقی به رویم لبخند زد:خانوم جعفری هنوز نیومده داری از کار و زندگی می ندازیش جوون مردمو؟این نباشه کار ما لنگه!
گفتم:دیگه متاهل شده،یه کمی باید وقت برای خانواده بذاره.

دانلود رمان چله نشین

همکار دیگرش که خانمی مسن بود،دنباله ی حرف صادقی را گرفت:دست راست حسابداریه این مقامی.یه امروزو رضایت بده،از ما نگیرش!
من و شهروز خندیدیم.
_این شوخی بود یا کنایه خانم؟
_هر دوش!
گفتم:پس من منتظر می شینم.زود بیا…می دونی که یکتا کار داره.
سرش را تکان داد و ماشین حسابش را به دست گرفت:باشه…باشه.
به طرف دستشویی شرکت رفتم تا کمی ارایش کنم.می دانستم قیافه ام خیلی خسته است و باید کمی رنگ و لعاب قاطی اش کنم.
موقع برگشت از دستشویی که قسمت انتهایی راهرو بود،ناخودآگاه صدایی را از توی اتاق بازرگانی شنیدم.خوب دقت کردم.صدای حریرچی بود.
_تو فقط منو ببر اونجا! کارمو درست کن،پذیرش بگیر،من جبران می کنم….می دونی که چی میگم…
اره…من مدارکمو برات می فرستم.تو هر طوری که می تونی برام پذیرش بگیر.برسم اونجا جوری جبران می کنم که اصلا حرف برای گفتن نمونه.می فهمی که چی می گم.

چند بار بگم؟من صد دفعه اقدام کردم،کارم درست نشده،مدارکمو قبول نکردن.تو یه کاری کن دیگه…خب؟
سرک کشیدم توی واحد.سایه ام را که دید،سرسری خداحافظی کرد و گوشی را گذاشت.
گفتم:با خارج حرف میزدی؟

دستپاچه از پشت میز من بلند شد:نه…نه! چیز بود…با دوستم بودم.
گفتم:اگه با دوستت بود فروش که تلفن هست! چرا اومدی اینجا؟فقط صفر تلفن بازرگانی بازه…
خودش را جمع و جور کرد و از کنارم رد شد:خب باشه.مگه جرمه؟منم کارمند این شرکتم.می تونم از امکانات استفاده کنم.حالا دو سه بار که اشکالی نداره.

دانلود رمان چله نشین

روی شانه اش زدم:دو سه بار؟ اگر برای پول تلفن به من تذکر دادن،من میگم تو بودی ها!
شانه بالا انداخت و مانتوی یک وجبی اش را کشید روی رانهای تپلش:بگو بابا! اه! چی کار کنم؟انگار شرکتو خریده.هر کی حرف زد خودم جوابشو میدم.
ابرو بالا دادم:باشه! پس حواست باشه.

وسایلم را از روی میز جمع کردم.مداد و خودکارها را هم توی قلمدان گذاشتم و کامپیوتر را خاموش کردم.کیفم را روی پایم گذاشتم و زل زدم به ساعت.بی دلیل پاشنه ی پایم را می کوبیدم زمین.تحملم کم شده بود انگار.
روی موبایلش پیغام دادم:زود بیا! خسته م.

ده دقیقه ی بعد با کیف توی دستش آمد بالا سرم:پاشو بریم.کچلم کردی.تازه پنج شده.
دستش را گرفتم و بیرون رفتیم.توی راهرو که کنار هم قدم بر می داشتیم،حریرچی هنوز توی اتاق فروش نشسته بود.داشت آرایش می کرد پشت میزش.به وضوح رو برگرداند وقتی ما را دید.

توی اسانسور خیلی دلم می خواست مرا بغل کند و ببوسد اما شهروز توی عوالم خودش بود.داشت فکر می کرد و پشت انگشت صبابه اش را می جوید به عادت همیشگیش.به اتفاق هم سوار ماشین شدیم.دستم را بوسید و خسته نباشی گفت و بعد به رو به رو خیره شد.انگار آن بوسه ی پست دست برایم کم بود.شاید چیزی فراتر می خواستم.
می خواستم از افکارش بیرونش بکشم:خبر داری پرند و جلالی هم بله؟
سر تکان داد:خیلی تابلوئه! خیلی

منبع:یک رمان

نام رمان: چله نشین
نویسنده: مهشاد لسانی
ژانر: عاشقانه , اجتماعی
تعداد صفحات:696
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان چله نشین

دانلود رمان چله نشین , رمان چله نشین , رمان چله نشین pdf , رمان چله نشین apk , رمان چله نشین ایفون , رمان چله نشین اندروید , چله نشین , دانلود رمان عاشقانه چله نشین , رمان عاشقانه چله نشین ,