3.5 6 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان کنت نعنایی

خلاصه رمان کنت نعنایی :

شایدنگاه اولت که پرغروربودمرابه دام انداخت،
یاشایدنگاه عاشقانه ات مراازخودبیخودکرد،فقط می دانم!من اسیرچشمان سیاه توشدم.تو چه؟مرادوست داری؟یافقط بازیچه ایی برای هوسهایت هستم.یاشایدهم این آدمیان هستن که نمی گذارن این من عاشق به تویی معشوق برسم . نمی دانم’ولی توبمان من لطیفم،شکننده ام کمکم کن. نگذار بازی هایی این زمانه مراتامرزنابودی ببرندواحساساتم رابه آتش بکشن

بعضی ازشعرهاوجملات داستان ک ستاره دار هستن متعلق به خوده نویسنده است.(هرگونه کپی برداری از رمان پیگرد قانونی دارد)

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان کنت نعنایی :

مامان که شرمگین نگاهش می کرد لب باز کرد تا دلجوی کند که نذاشتم وعصبی گفتم:

_اتفاقی که افتاده مامان که از عمد سنگ ننداخته تو بشقاب شما بهتره احترام متقابل رعایت بشه شما همش درحالِ تیکه انداختن به من و مامانمید، خُب که چی مثلا؟چه دشمنیِ باماداریدآخه؟

صدای توبیخ گرانه ی بابا بلند شد.

_ماهک.

نگاهی به بابا که اخم کرده بودانداختم و ساکت شدم زن عمو که حسابی کِنف شده بود حرصی گفت:

_والا این توی که احترام بزرگتر حالیت نیست،خجالتم خوب چیزیه.

اومدم جوابش رو بدم که صدای بلندعمو مهدی جفتمون رو لال کرد

_بسه دیگه هی من هیچی نمیگم می گم خودشون تمومش می کنن ولی انگار نه انگارحداقل احترام من و ندارید احترام خانوم جون و داشته باشید اینجا دوتابزرگترم‌نشسته.

زن عمو نیشخندی زد و خودش رو سرگرم‌ بازی کردن با غذاش کرد

آخرین ظرف و هم توی ماشین ظرف شویی گذاشتم و شیرینی هارو توی ظرف چیدم و از آشپزخانه بیرون‌اومدم

دانلود رمان کنت نعنایی

به همه تعارف کردم و کناره عمومحراب نشستم.

آقاجون بیدارشده بود و مثلِ همیشه محکم و مقتدر روی مبل سلطنتی تک نفره نشسته بود، لبخندی از سَره عشق به چهره ی شکسته اما مرتبش زدم.

لب باز کرد و رو به بابا بالحن جدی گفت:

 _محمد خودت که درجریانی که امشب برای چی اومدیم اینجا صبح هم بهت گفتم که بهتره هرچه زودتر دست این دوتاجوون و بزاریم تو دست هم حالا هم امدیم ببینم تکلیف چیه.

دست وپاهام یخ کرده بودن وحس نداشتن داشتم قبض روح می شدم.

به هر جون کندنی که بود سعی کردم خونسردیم رو حفظ کنم الان وقت کم آوردن نبود.

بالحنی که سعی می کردم محکم باشه گفتم:

_آقاجون؟

نگاهِ همه کشیده شد به چهره ی مضطرب و بی حسم.

بالکنت زمزمه کردم:

_من…من چیزِ

نفس عمیقی کشیدم و تیرآخر و زدم.

_من فربد و نمی خوام.

در آنِ واحد چهره ی همه رنگی از خشم به خودگرفت.

قبل از هرکسی صدای زن عمو مثلِ مته رفت تومخم.

_تو کی باشی که پسره من و نخوای، دختره معلوم نیست سرش کجاهاگرمه حالااومده می گه

دانلود رمان کنت نعنایی

قیافه اش را کج و کوله کرد و ادامه داد:

من فربد و نمی خوام، می خوام صدساله سیاه هم نخوای…

باکوبیدن شدن عصای آقاجون به زمین حرفش رو قطع کرد صدای خشمگین آقاجون رو به من بلندشد:

_یعنی چی که نمی خوای؟

مگه به دل بخواهیه توِ؟

مخم سوت کشید، تموم بدنم ازعصبانیت داغ شده بود حتی به خوبی می تونستم حرارتی که از بدنم ساطع می شد و‌حس کنم دستِ عصبی به سرم کشیدم‌ و بلند شدم لرزان ولی مطمئن، دلگیر اما مقتدر

با چشمانِ نمناک گفتم:

_کسی نمی تونه من و به کاری مجبورکنه لطفابابارو هم تو رودروایسی قرارندید، حرف من همونی بود که گفتم.

پوزخندی زدم و سری به نشانه افسوس تکان دادم.

_ازتون انتظارِ این حرف هارونداشتم

شب بخیر.

و بدون‌توجه به صدای خشن بابا به سمت اتاقم رفتم در رو محکم کوبیدم و قفل کردم.

به در تکیه دادم و سُرخوردم و روی زمین نشستم سَرم رو روی زانوهام گذاشتم و رها کردم بغضی را که بیخ گلویم چسبیده بود.

کمی که گذشت احساس کردم کمی سبک شده ام دیگر از آن همه دلگیری‌ خبری نبود همیشه همین جور بودم‌ ازکسی کینه به دل نمی گرفتم.

ولی انتظار اینگونه تحقیر و زورگویی را ازجانب آقاجون نداشتم، لوس بودن این حرف ها را هم داشت.

دانلود رمان کنت نعنایی

صدای زنگ موبایلم رشته افکارم‌ را پاره کرد نگاهم که به اسمش افتاد جان دیگری‌ گرفتم.

لبخندزدم‌ دقیقاموقعی که به نوای صدای بَمش احتیاج داشتم به یادم افتاده بود.

دکمه اتصال رو لمس کردم، صدای گرم و روح نوازش در گوشم پیچید و دل آشوبم را آرام کرد، آرام تر از هرزمانِ دیگر.

_الو ماهکم؟

لب باز کردم.

_جونِ دلم.

تک خنده ی مردانه ی کرد.

_اینجوری نگو بی طاقت می شما.

شیطون خندیدم.

_خُب بشو.

بدجس لب زد:

_واست گرون تموم می شه ها!

بالحن وسوسه انگیزی گفتم:

_خُب بشه.

بی طاقت گفت:

_ماهک نکن.

آروم و کشیده زمزمه کردم:

_چی و؟

صدای نفس عمیقش در گوشم اکو شد:

_ماهک؟

_جان.

_میای پایین؟

متعجب گفتم:

_واسه چی؟ نصفه شب.

_دلم واست تنگ شده.

دانلود رمان کنت نعنایی

_ما که همین چندساعت پیش ازهم جدا شدیم.

_می دونم ولی این دلِ لاکردار که این حرف ها حالیش نمی شه.

 خنده ی از سَر شوق کردم:

_یعنی انقدردوستم داری؟

_بیشتر اون چیزی که حتی فکرش و کنی، انقدر دوست دارم كه حتى به ديواراى خونتونم حسوديم مي شه.

نفسِ عمیقی کشیدم تا زیر باره اینهمه احساسات له نشم، تاسنگوب کردن فاصله ی نداشتم در عرض چندروز کسی پیدا شده بود که تمام معادلاتم را بهم ریخته بود، در ذهن من مردها بی احساسات ترین موجودات زمین بودن وحالا به یکباره تمام آن افکارِ پوچ و واهی از ذهنم پرکشیدِبود.

_مسیح می تونی یه کاری کنی.

نام رمان: کنت نعنایی
نویسنده:مریم مولایی
ژانر: عاشقانه , انتقامی
تعداد صفحات: 502
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان کنت نعنایی

دانلود رمان کنت نعنایی , رمان کنت نعنایی , رمان کنت نعنایی pdf , رمان کنت نعنایی apk , رمان کنت نعنایی ایفون , رمان کنت نعنایی اندروید , کنت نعنایی , دانلود رمان عاشقانه کنت نعنایی , رمان عاشقانه کنت نعنایی ,