4 53 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان گرگینه (جلد اول)

خلاصه رمان گرگینه :

راجع به پسری هستش که بنا به دلایلی در تیمارستان بستری شده و متاسفانه هیچکسی

نمیدونه مشکلش چیه و نمیتونه حریفش بشه چون فوق العاده پرخاشگره…تا اینکه…..

پیشنهاد ما:

قسمتی از متن رمان گرگینه :

نگاهی به اطراف کردم , رایان گوشه ی دیوار ایستاده بود و در

حالی که خس دانلود رمان  خس میکرد, من را نگاه می کرد.
_خانم دکتر این هم جارو.
جارو را گرفتم و در اتاق را بستم . چراغ مطالعه ی اتاقم

را که قبال آورده بودم ,روشن کردم .
نگاهی به رایان کردم.داشت با چشمان قرمز و دهان باز

درحالی که آب دهانش در حال ریختن بود, من را نگاه می کرد

دانلود رمان گرگینه :

.
به جرات می تونم بگم وحشیانه نگاه می کرد.
اخم ظریفی کردم و گفتم:
+پسر خوب این کارها چیه؟ نمی گی دست و پات زخم می شه؟
فقط نگاه می کرد . دوال شدم و شیشه های روی زمین را جارو زدم. ولی یک آن احساس درد شدیدی توی کمرم کردم
و افتادم زمین .
رایان با دستانش پهلوم را گرفته بود و انگشتانش را در دستام فرو می کرد .دوال شد روی من , آب دهانش ریخت روی
صورتم.
هیچ کاری نمی تونستم بکنم. خواستم بلند شوم که بادانلود رمان یک حرکت از جا بلندم کرد و پرتم کرد گوشه ی اتاق. شالم از
سرم افتاد و دو دکمه ی اول روپوش سفیدم کنده شد .
جای انگشتانش روی دستانم مانده بود .

دانلود رمان گرگینه :

از جام بلند شدم و به طرفش قدم برداشتم که دوباره بهم حمله کرد .یک آن ,سوزش عجیبی توی گردنم حس کردم.
مایع گرمی روی گردنم جاری شد .دستی کشیدم و با دیدن خون , روی قسمت خراش برداشته با دستم ,فشار وارد
کردم تا خون ریزیش, بند بیاد.
انگار با دیدن خون ,جری تر شد . برای همین تا خواست حمله کنه از دستش در رفتم و از موقعیت استفاده کردم
.ضربه ای به پشت گردنش)قسمت بصل النخاع( زدم و بیهوش شد.
سریع از اتاق رفتم بیرون. اصال متوجه وضعم نبودم , دویدم سمت ایستگاه پرستاری.
+بچه ها… یکی به من یه آرام بخش بده سریع!
کرامت با دیدن من هول شده بود و دور خودش می چرخید.
+ای بابا کرامت بدو دیگه!..

بله بله.
با گرفتن آرام بخش , سریع رفتم تو اتاق رایان و آرام بخش را بهش تزریق کردم .دانلود رمان
با کمک کرامت و هدایتی, پرستار شیفت شب, اتاق را جمع و جور کردیم و رایان را روی تخت خواباندیم .
بچه ها با اصرار, زخمم را شستشو دادند و پانسمان کردند. بدبختانه از شالمم چیزی نمانده بود چون به دست رایان
پاره پاره شده بود. روپوشم را هم عوض کردم.

دانلود رمان گرگینه :

چراغ مطالعه ام را خاموش کردم . گوشه ای از اتاق نشستم و به رایان خیره شدم. توی خواب خس خس می کرد.
رفتارهای ضد و نقیضش را مقایسه کردم. طبق گفته های پرستارها و نوشته های استاد, شبها کنترل رایان ,تقریبا غیر
ممکن بود.
حدود ساعت 11 شب بود که از خواب بلند شد .متوجه من نشد و سرجاش, عین یه گرگ یا شایدم یه روباه که روی
تپه ای بایسته , نشست . مثل اونها شروع کرد به زوزه کشیدن.
واقعا کارهاش برام تازگی داشت . تا به حال بیماری را با این وضع ندیده بودم.
تا ساعت 1 زوزه کشید و مدام روی تخت وول می خورد, من هم نظاره گر رفتارش بودم.
باالخره ساعت 1 یهو خودش را پرت کرد روی تخت و خوابید.

دانلود رمان گرگینه :

تا صبح باالی سرش پلک نزدم , صبح با شنیدن اسمم از بلندگو, به سمت دانلود رمان استیشن رفتم.
استاد منتظر ایستاده بود و همراهش” دکتر حسام بهرنگ” ایستاده بود.
شال هدایتی را که دیشب بهم داده بود, روی سرم جا به جا کردم و سعی کردم پانسمان روی زخمم را بپوشونم.
+سالم , صبح بخیر.
هر دو پاسخم را با گرمی دادند.
استاد: بریم توی اتاق من , کارتون دارم.
استاد جلوتر راه افتاد و من و حسام, کنار هم راه می رفتیم.
حسام متخصص مغز و اعصاب بود , که دوره ی گفتار درمانی را هم گذرانده بود و توی بخش دیگه ای از این تیمارستان
کار می کرد.پ

دانلود رمان گرگینه :

هر دو همدیگر را از دوره ی دانشجویی می شناختیم.دانلود رمان حسام چهار سالی از من بزرگتر بود…

من دو سال جهشی خوانده بودم و دوره ی پزشکی عمومیم را 5 ساله تمام کردم. هرچند از نظر خیلی ها کار محالی
بود ولی من حتی تابستانها هم واحد می گرفتم تا زودتر درسم را تمام کنم.
یعنی من توی 11 سالگی دوره ی عمومیم را تمام کردم و با پارتی بازی های استاد طرح و دوره ی تخصص ام را باهم
گذراندم . االن بعد دو سال… من , مایا طاهریان دختر 12 ساله متخصص اعصاب و روانم.
من و حسام توی دوره ی تخصص, باهم آشنا شدیم . هر دو از شاگردان استاد بودیم و استاد واقعا روی حسام تعصب
خاصی داشت . می تونم بگم رو حرف حسام نه نمی آورد.

دانلود رمان گرگینه :

حسام پسری درس خوان و امروزی بود و قیافه ی جذابی داشت …صورتی گندمی و کشیده با دندان های سفید و
چشمان درشت قهوه ای …هیکلی متانسب, با قد بلندش که نه چاق بود و نه الغر .
_مایا؟
+بله؟
_برو تو.
حسام منتظر ایستاد تا اول من برم داخل , با هم روی مبل چرمی اتاق استاد نشستیم و به استاد خیره شدیم.
استاد:
مایا؟
+بله؟
_دیگه حق نداری روی پرونده ی اتاق گرگینه کار کنی؟
با شنیدن این حرف با حیرت گفتم:

دانلود رمان گرگینه :

چی؟
_عرض کردم دیگه روی پرونده ی اتاق گرگینه کار نمی کنی!
+اما…
_دیگه حرفی نشنوم.
+اما من تا دلیلش را ندانم امکان نداره …
با خونسردی گفت:
با یه نگاه به گردنت همه چیز را می فهمی..

دستی روی گردنم کشیدم.

دانلود رمان گرگینه :

حسام به طرف گردنم خم شد, منم لبه ی شالم را محکم

تر کردم ولی حسام دستانم را گرفت و لبه ی شال را باز کرد و
نگاهی به گردنم کرد.
_چی شده؟
زیر لب گفتم:
هیچی.
بانداژ را به آرامی باز کرد , نگاهی به زخم من کرد و بعد به استاد گفت:
خیلی عمیق نیست . به موقع, شست و شو کردند.
از جام بلند شدم و رو به روی میز استاد ایستادم و با تحکم گفتم:
من تا آخرین لحظه ی زندگیم روی این پرونده کار می کنم.
_مایا, حرف من عوض نمی شه.
عصبی پوزخندی زدم.

دانلود رمان گرگینه :

+عوض؟ استاد همین االن حرفتون را عوض کردید , همین االن گفتید دیگه روی پرونده ی رایان کار نکنم اما قبلش
چیز دیگه ای گفته بودید.
با دیدن استاد, مصرانه ادامه دادم:
+من بمیرم هم دست از این پرونده نمی کشم.
بعد کالفه نشستم کنار حسام که ساکت به ما خیره شده بود.
استاد خواست حرفی بزنه که تلفن اتاقش زنگ خورد .حسام صورتش را نزدیک گوشم آورد.
_واقعا مصری؟
سری تکان دادم.
با گذاشتن گوشی تلفن حسام تک سرفه ای کرد و تکانی سر جاش خورد.
_استاد؟
_بله؟..

دانلود رمان گرگینه :

_من می خواستم خواهش کنم پرونده ی اتاق گرگینه را به من بسپرید.
با شنیدن این حرف تا مرز جنون رفتم .استاد کمی نگاهمون کرد.
_چرا؟
_بعدا توضیح می دم.
استاد سریع گفت:
_از نظر من مانعی نداره.
خواستم اعتراضی کنم که حسام گفت:
فقط خواهش می کنم اجازه بدید به عنوان همکار و دستیارخانم دکتر ,تو این پرونده باشم.
در یک لحظه هم من ,گیج شدم هم استاد.
_قبول؟
استاد فقط سری تکان داد و من در خوشحالی, غرق شدم….
با لبخند از حسام تشکری کردم و کمی بعد, از اتاق استاد خارج شدم.
+وای ممنون خیلی لطف کردی.
با خنده جوابم را داد و کمی بعد ازم جدا شد.

دانلود رمان گرگینه :

به اتاقم رفتم و از داخل آینه به گردنم خیره شدم. یه خط اوریب که به شدت ملتهب شده بود و پوست سفید و بلوری
ام را قرمز کرده بود.
سر و وضعم را درست کردم و به اتاق شیر خفته یا شایدم گرگ خفته رفتم.)باید به زودی پی به هویتش ببرم(
روی تخت دراز کشیده بود و به سقف خیره شده بود.
+سالم , بنژوغ
با شنیدن بنژوغ سرش را برگرداند.
+خوبی؟..

دانلود رمان گرگینه :

چیزی نگفت.
فصل اول
رفتم جلوتر و تقریبا نزدیک پنجره اتاق ایستادم.

..!بهش نگاه میکردم و اونم به من نگاه میکرد…
خیلی آروم,کمی از پرده رو کنار زدم به طوری که متوجه نشه..

.خواستم از کنار پنجره رد بشم که نفهمیدم چجوری
خودش رو از روی تخت به کنار پنجره رسوند و مچ دستامو محکم

به دستش گرفت. چند لحظه ای با خشم و در حالی
که پره های بینی اش از عصبانیت باز و بسته میشد,نگاهم کرد…
-.ای خدای من…این باز دوباره وحشی شده…االنه که یه بالیی

سرم بیاره و بزنه یه جای دیگه ام رو زخمی کنه.,چشمام
رو بستم و منتظر بودم که دوباره زخمیم کنه …یهو فشار دستاش

دانلود رمان گرگینه :

رو از دور مچم کم کرد و نهایتا دستام رو رها کرد…
چشمامو نیمه باز کردم تا ببینم داره چیکار میکنه!از شدت تعجب,

چشمام تا اخرین حد باز شد…
رایان شالمو کنار زده بود و در حالی که داشت جای زخمم

رو نوازش میکرد,سرش رو آورد باال و به چشمام که در اون
لحظه مطمئن بودم بر اثر نور کمی که بهش خورده بود

,رنگ خاصی )ترکیبی از رنگ طوسی با رده های عسلی(پیدا
کرده بود,زل زد…

دانلود رمان گرگینه :

یک آن متوجه شدم که چشماش پر از اشک شده و داره

به زخم گردنم نگاه میکنه!همینکه متوجه شد من دارم به
چشمهای خیس از اشکش,نگاه میکنم,سرشو

برگردوند و رفت روی تختش به حالت چمباده,نشست.
رفتم لبه ی تختش نشستم و در حالی که

سرش رو نوازش میکردم گفتم:
-نازی…تو چقدر مهربونی!آخه چرا یهو اونکارارو

دانلود رمان گرگینه :

میکنی و به بقیه حمله ور میشی؟!
آروم نشسته بود و حرفی نمیزد…با خودم گفتم:
-مایا…حاال وقتشه!
رو به رایان گفتم:
-حاال که تو منو زخمی کردی و از این کارت ناراحتی,یه کاری برام میکنی تا ببخشمت؟!
فقط نگاهم کرد و باز هم سکوت…!
-خیلی خب..حاال که نمیخوای حرف بزنی…منم میرم!
باز هم سکوت!
دیدم نه فایده ای نداره…بنابراین با ایما و اشاره بهش فهموندم که اگر به حرفهام گوش بده,باز هم نازش میکنم…اینبار
فقط سرشو کج کرد و با بهت نگاهم کرد…بعد به دستام خیره شد و سرشو آورد جلو که یعنی نازم کن!گفتم..

￾نه نه نه!وقتی نازت میکنم که پسر خوبی بشی و به حرفهام گوش بدی…!باشه؟!

دانلود رمان گرگینه :

یه نامحرم بود و دلم نمیخواست بیشتر از این بهش نزدیک بشم…
همینکه ازش فاصله گرفتم,مجددا صورتشو اورد نزدیک گردنم که اینبار من از روی تخت بلند شدم و گفتم:
-خیلی خب..من دیگه میرم….فردا با همکارم میام..تا اونموقع پسر خوبی باش و اذیت نکن!
بدون اینکه منتظر عکس العملش باشم,از اتاق خارج شدم…
-یعنی میخواست منو ببوسه؟!شایدم نه…!آخه یه بیمار روانی که اصال توی این باغا نیست…پس میخواست چیکار
کنه؟!
با بی قیدی شانه ای باال انداختم و رفتم به سمت اتاقم…

دانلود رمان گرگینه :

روی صندلی چرخدار,پشت میزم نشستم و شماره ی حسام رو گرفتم.بعد از چند تا بوق,گوشی رو برداشت:
-الو جانم مایا؟!
-واو…حسام تو از کجا فهمیدی منم؟!
-اوال سالم..دوما شمارت رو سیو کردم توی گوشیم…!
-آها…!راستی سالم!
-بازم سالم…جانم؟کارم داشتی؟!
-حسام…میشه یه لطفی به من بکنی؟!
-باز چیشده مایا؟!
-میشه از فردا همکاریتو باهام شروع کنی و بیای تو درمان این پسره کمکم کنی؟!
با یه حالتی گفت:

دانلود رمان گرگینه :

-مایا…این پسره چی داره که تو اینقدر اصرار داری که درمانش کنی؟!
-حسام نمیخوای کمکم کنی بگو نمیخوام…منم فردا میرم به استاد میگم که پشیمون شدی…
-خیلی خب بابا…ناراحت نشو…دوست نداری نگو!باشه فردا اونجام!
با ذوق گفتم.

آره￾راست میگی؟!
-بسیار خب…فعال خداحافظ￾باشه پس فردا ساعت 8 صبح منتظرتم…
-خداحافظ!
تلفن رو قطع کردم و با خیالی آسوده به صندلیم تکیه دادم…!
-خیلی خب…حاال تقریبا نیمی از مقدمات اولیه,برای تغییر رایان آماده شده!
بعد از اینکه یک فنجون قهوه داغ خوردم,شالم رو مرتب کردم و سوییچ رو برداشتم و به سمت ماشینم رفتم…!
ماشین رو روشن کردم و به سرعت به سمت خونه ام حرکت کردم!

دانلود رمان گرگینه :

اونروز حسابی خسته بودم. بنابراین ,سرمبه بالش نرسیده,خوابم برد.
صبح روز بعد,با صدای آالرم گوشی ام که برای ساعت 6 تنظیم کرده بودمش,بیدار شدم!تا ساعت 6 و نیم دوش آب
گرمی گرفتم و بعد از اون به سمت کمد لباسهام رفتم..
نگاهی به مانتوهای رنگارنگم کردم…گردنم رو کج کردم و انگشتانم رو شکستم…صدای قرچ قوروچ شکستنشون,حس
خوبی بهم میداد…
ـامروز چی بپوشم؟!باید یه لباس با رنگ شاد بپوشم..این به تقویت روحیه رایان هم کمک میکنه!
دست بردم داخل کمدم و یه مانتوی کرم رنگ که روش,طرح “بوته جقه” داشت و کمی هم جذب بود…برداشتم!
جلوی آینه ایستادم…موهای خرمایی و خیسم)موهام در کل مشکی بود…اما رده های طالیی که توش بود,اونها رو

دانلود رمان گرگینه :

گهگاهی,خرمایی جلوه میداد( ,دورم ریخته بود و تا پایین کمرم میرسید…!بیخیال سشوار کردنشون شدم و با کمی
ژل,سعی کردم که تمامشون رو به سمت باال بدم و بعد ….تمامش رو روی سرم جمع کردم و چند تکه اش رو هم کنار
صورتم,آویزون گذاشتم!کمی کرم زدم و بعد خط چشمی باریک,پشت چشمام کشیدم…چشمهای درشت و خماری
داشتم که به رنگ طوسی و عسلی بود…رنگی عجیب و در عین حال زیبا!رژ لب قرمزم رو برداشتم و روی لبهای

دانلود رمان گرگینه :

برجسته ام کشیدم…!
نگاهی به آینه کردم….خیلی خوشگل شده بودم!مانتو رو تنم کردم و یک جفت صندل,همرنگ مانتوم برداشتم و
پوشیدم!
حاال کامال آماده بودم.نگاهی به ساعت مچیم کردم…ساعت 8318 رو نشون میداد!..

نام رمان: گرگینه
نویسنده:huriyeh_narsis_lavani
ژانر: عاشقانه, رازآلو , تخیلی
تعداد صفحات: 333
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان گرگینه

دانلود رمان گرگینه , رمان گرگینه , رمان گرگینه pdf , رمان گرگینه apk , رمان گرگینه ایفون , رمان گرگینه اندروید , گرگینه , دانلود رمان عاشقانه گرگینه , رمان عاشقانه گرگینه , دانلود رمان گرگینه جلد اول ، دانلود رمان گرگینه جلد اول apk،دانلود رمان گرگینه جلد اول pdf،