3.9 11 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان یک قطره تا خون(جلد دوم گرگینه)

خلاصه رمان یک قطره تا خون :

سطح فرهنگی خانواده امم بالا بود. پدرم دکتر بود و مادرمم معلم بود.من تک پسر خاندان طاهریان

بودم و عزیز دردونه. اولش مامانم مخالفت کرد ولی بعد که با قاطعیت پدرم مواجه شد سکوت کرد.

خواهرمم اون موقع اینقدر بچه بودند که اصلا این چیزهابراشون مهم نبود. ….پایان خوش

پیشنهادما:

قسمتی از متن رمان یک قطره تا خون :

وفی کردم و با کمک شهاب به ترتیب هر کدوم رو می خوندم. دانلود رمان  متون برام خیلی آشنا بودن. با خوندنشون یه سریصحنه برام تداعی می شد.

دستی روی شانه ام قرار گرفت. سرم رو بالا گرفتم.شهاب بود.خمیازه ای کشید.

– پسر می دونی ساعت چنده؟ بلند شو استراحت کن.

نگاهی به ساعت کردم نزدیک چهار صبح بود. من این همه خونده بودم؟ جالب اینجا بود همه ی چیزایی که خوندهبودم خط به خطشو یادم مونده بود. کش و قوسی به بدنم دادم و روی تخت خودم رو ولو کردم.

دانلود یک قطره تا خون :

با حالت بدی از خواب بلند شدم. کابوس دیده بودم. کابوسی مبهم. نفس عمیقی کشیدم. نگاهم به ساعت افتادساعت 11 صبح بود. پوووف. یاد دیشب افتادم. از اتاق اومدم بیرون. شهاب مشغول آزمایشاتش بود. به اتاق مایارفتم. معصومانه خوابیده بود .

یعنی چش شده؟ باید زودتر علم فراموش شدمو بدست می آوردم تا بتونم کمکش کنم. من زندگی دوبارمو مدیونمایا بودم. دست و روم.رو شستم ؛ کیکی از توی آشپزخونه برداشتم و رفتم پشت میز مشغول خوندن شدم.

-کی بیدار شدی.

+ 11.دارم می خونم لطفا دیگه نیا تمرکزم رو می گیری.

ابروهاشو داد بالا. سری تکون داد و رفت. منم به خوندن ادامه دادم. بیشتر ازدانلود رمان  سی تا کتاب مرجع رو خونده بودم.خسته از روی صندلی بلند شدم. دلم می خواست برم یه چرخی توی شهر بزنم.

+شهاب؟

-هوم؟

دانلود یک قطره تا خون :

+من می خوام برم بیرون. می آی؟

به ساعتش نگاه کرد و سری تکون داد. سری به مایا زد و بعد از خونه زدیم بیرون.

+شهاب؟

-چیه؟

+از زندگی گذشته ام بگو از خانواده ام.

-یه بار که گفتم!

+منظورم اینه کامل بگو.

– تو توی یه خانواده ی متدن و اشراف زاده به دنیا اومدی و بزرگ شدی. خانواده ات تو

کل فرانسه زبانزد بودن و تویک نخبه به دانلود رمان  حساب می اومدی! یه جوون که تو سن

کم دکترا گرفت و در زمان خودش توی رشته ای که خونده بودحرف اولو می زد.

+پرفسور؟!

-کینه داشت از پدرت. زهرشو ریخت. اول کشتش

بعدم تک بچه ی خانواده ی تارتیچ که تو باشی رو این جوری کرد.

+الان کجاست؟.

-اون دنیا.

+می خوام مادرمو ببینم.

دانلود یک قطره تا خون :

-برو ببین.

+تو هم باید بیای تکی نمی تونم.

اخم کرد.

+البته بعد از تموم شدن کتابا.

-من بهت آدرس دادم خودت برو…الانم می خوام برم خونه دخترم تنهاست

+هی! شهاب تو بامن می آی تا همه ی اتفاقات رو برای مامانم توضیح بدی.فهمیدی؟

-من تا مایا رو سالم نبینم هیچ جا نمی آم اینو تو مخت فرو کن.

+نه تو فرو کن اول من مادرمو می بینم بعد مایا رو درمان می کنیم! دانلود رمان شهاب تو مقصر این همه ماجرایی تو و اونپرفسور لعنتی.

کلافه دستاشو مشت کرد. منتظر نگاهش کردم.

دانلود یک قطره تا خون :

-خیلی خب باشه فقط باید به بابابزرگ مایا بگیم بیاد پیشش.

+اوکی!

***

خوندن کتابا دو روز طول کشید حالا دانش گذشتمو بدست آورده بودم و تا حدی خاطرات مربوط  دانلود رمان به درس و دانشگامتوی ذهنم جون گرفته بود. طبق قرارم با شهاب باید می رفتم و اون پیرمرد غر غرو رو راضی می کردم. وقتیرسبدم در خونه اش نفس عمیقی کشیدم.

+یا مسیح کمکم کن.

زنگ رو زدم و کمی بعد قیافه ی اخموش مقابلم ظاهر شد.

+سلام. روز بخیر.

یری تکون داد.

+امم میشه بیام تو؟

دانلود یک قطره تا خون :

سرش رو به معنی نه تکون داد…

+میشه بریم بیرون حرف بزنیم؟

بازم سرش رو تکون داد. دستامو کردم توی جیب پشت شلوار جینم.

+خب ببین من اومدم تا ازت بخوام ببیای مراقب مایا باشی.چون من و شهاب باید بریم پاریس برای کاری و برگردیم.

اخم غلیظی کرد.

-شهاب وظیفشه پیش مایا بمونه. هنوز اینقدر متعهد نشده؟

+ خب راستش یه جورایی ؛ یه جورایی به مایا هم ربط پیدا می کنه دانلود رمان  تو که برای بهبود حال نوه ات هر کاری می کنینه؟

یکم نگام کرد.

-فقط دوروز!

چشمکی زدم.

دانلود یک قطره تا خون :

+فقط دو روز!

پاریس،ساعت 13:30 قبل از ظهر:

نگاهی به کاغذ مچاله شده توی دستم کردم…!شماره ی 7!

سرم رو بلند کردم.چشمم به شماره ی پلاک افتاد..7!

سرم رو به سمت دیگه ی کوچه برگردوندم و به شهاب اشاره کردم بیاد!

برای بار دوم،توی نمای ساختمون دقیق شدم.اولین چیزی که توی اولین دانلود رمان  نگاه،نظرمو جلب کرد…پیچک های بلندی بود که تمام نمای سنگی ساختمون رو پوشونده بود.عشقه های بلند و پیچ در پیچ!ساختمون شیکی که نیم بیشتری از کوچه رو به خودش اختصاص داده بود و دو مجسمه ی سنگی بزرگ که منظره ی خیره کننده ای رو از یک شِبهِ کاخ مجلل و اشرافی رو به رخ می کشید.

با اومدن شهاب،چشم از ساختمون گرفتم.حتی توی مُخیله ام هم نمی گنجید که من…”نیکلاس تارتیچ”،فرزند “مکینتاژ بزرگ”،صاحب و وارث این میراث با شکوه بودم.

شهاب روی شونم زد…

خوبی پسر؟

واقعا خوب نبودم.اصلا…خوب نبودم!

دانلود یک قطره تا خون :

دستش رو از روی شونم پس زدم.با نهایت خشم،بهش خیره شدم.کمی بعد،بی هیچ حرفی،از کنارش رد شدم و به سمت ورودی ساختمون رفتم.مردد بودم.

پشتم لرزید.پشت بی پشتوانه ی..”من”،لرزید!از اون لحظه ای که یادم می اومد،توی بدترین شرایط،تنها بودم.فقط من بودم و…من!منِ بی هویت!

مشتهای گره خوردم رو به آرومی گشودم.اب دهانمو با صدا قورت دادم.نفس عمیقی کشیدم و بازدمم رو با حرص توی هوا بیرون دادم.

نفهمیدم چطور انگشتم روی زنگ لغزید که چند لحظه بعد،خانم جوونی در رو به رومون باز کرد.نگاه متعجب و پر سوالش رو بهم دوخت:

-بفرمایید؟!

دانلود یک قطره تا خون :

یک آن،چشمم به پشت سرش افتاد.زن سالمند و سالخورده ای که روی ویلچر نشسته بود.به همراه یه ماسک سبز رنگ که روی صورتش بود،بالای پله ها و درست روبروی در ورودی بود.

با دیدنش،چیزی در دلم فرو ریخت.توانم رو از دست دادم.تعادلم که بهم خورد،داشتم می افتادم که دستم رو به دستگیره ی در گرفتم و با تمام قوا،روی پاهام ایستادم.

شهاب که متوجه حالم شد،جلو اومد و از اون خانم خواست تا مارو پیش خانم تارتیچ،ببره!

اون خانم،کمی مستاصل بود.سرش رو به طرف اون زن سالخورده برگردوند.انگار می خواست کسب اجازه کنه!با تکون سر اون زن مسن، از جلوی در کنار رفت و ما رو به داخل راهنمایی کرد.

شهاب چند قدم به سمت داخل خونه رفت.که یهو برگشت و به من که همچنان همونجا میخکوب شده بودم،متعجب،نگاه کرد:

-پس چرا نمیای؟!حالت خوبه رایان..

دانلود یک قطره تا خون :

بهام تکون نمی خورد.تمام من،شده بود یک جفت چشم…برای دیدن فردی که روبروم بود.تمام من،خلاصه شده بود توی یه حس…حس مبهمی از یه واژه…یه واژه ی مقدس…به اسم…”مادر”!

شهاب به سمتم اومد.منو با خودش همراه کرد. لحظه ای بعد،دقیقا روبروی اون زن ایستادیم.

انگار که اون هم حس عجیبی به من پیدا کرده بود.چون بی توجه به شهاب،تنها به من خیره شده بود.

چشمهای سبزی که از فرط غم،کم سو شده بود…چین های عمیق روی صورت…دستهای لرزون و موهای سفید مثل برف!تمامو از نظر گذروندم!یعنی…یعنی این زن…این زن مادر من بود؟!کسی که من رو به دنیا آورده بود؟!کسی که…کسی که…

دانلود یک قطره تا خون :

توی افکارم غرق بودم که با حس دستهایی لرزون و پر چروکی که روی صورتم رقصید،به خودم اومدم.ماسکشو کنار زد.دو دستش رو دور صورتم قاب گرفت.با صدایی که پر از بغض بود،گفت:

-نیکلاس!

اشک توی چشمهام حلقه بست!چیزی ازش به یاد نداشتم.اما خیلی خوب حسش می کردم.با تمام تار و پودم،مادر گمشده ام رو حس می کردم.جلوش زانو زدم.سرم رو روی زانوهای بی رمقش گذاشتم و بی صدا اشک ریختم.سرش رو خم کرد روی سرم و با تمام توانش،منو به آغوش کشید.

با صدای گنگ و خفه ای گفتم:

+ما..مادر!

-جان مادر!کجا بودی پسرم؟چشمم به در خونه خشک شد!چرا نیومدی؟کجا بودی؟!کجا بودی عزیزم؟

به سختی از آغوشش دل کندم و سرم رو بلند کردم.اشکهاشو با سر انگشتم پاک کردم.پیشونیشو بوسیدم و گفتم:

-مادر چرا اینجوری شدی؟!چرا روی پاهات نمی ایستی؟!

لبخند محزونی زد.زنی که حالا فهمیدم،خدمتکار مادرمه،جلو اومد و اهسته،طوری که مادرم نشنوه،گفت:

-خانم فراموشی دارن!بعد از مرگ همسرشون و ناپدید شدن پسرشون،سکته مغزی کردن و در اثر اون،فلج شدند!

دانلود یک قطره تا خون :

چی داشت می گفت؟مادر من…مادر من فلج شده بود؟فراموشی داشت؟پس چطور منو شناخت؟چطور؟

نکاهی به خدمتکار کردم!حتی اونهم باورش نمی شد که من،پسر این خانواده باشم!خب حق داشت.من الان باید،ظاهر یه مرد60 ساله رو می داشتم.

+چطور منو شناخت؟..

-شما شدیدا شبیه پسرشون هستید!تنها چهره ای که هیچوقت فراموش نمی کنند،چهره ی همسر و پسرشونه!اگه میشه،هرچه سریعتر از اینجا برید،هیجان و شوک،اصلا برای خانم خوب نیست!

حالم خراب بود..نمی دونستم چیکار کنم.

شهاب جلوتر اومد و رو به خدمتکار گفت:

-ما باید با خانم تارتیچ صحبت کنیم!

روشو به سمت مادرم کرد و گفت:

-خصوصی!

خدمتکار کمی مکث کرد و وقتی سکوت و نکاه خیره ی مادر به من رو دید،از پیشمون رفت و ما رو تنها گذاشت

دانلود یک قطره تا خون :

.

به همراه شهاب،نزدیک مادرم شدیم.

دستاشو توی دستم گرفتم و گفتم:

-مادرم…منم نیکلاس!منو شناحتی؟من پسر توام.

لبخند قشنگی زد و گفت:

+یه مادر هیچوقت فرزندشو فراموش نمی کنه!هرچند که تو بی وفایی کردی و رفتی.

خیلی خوشحال بودم که مادرم،منو به همون سنی که سالها قبل بودم،می دید و براش جای تعجب نداشت که من هنوز هم با همون ظاهرم!حقم داشت.فراموشی بد چیزیه!خودم تمام این سالها،دچارش بودم.

گونش رو بوسیدم و کنارش نشستم.

دانلود یک قطره تا خون :

چند دقیقه ای از حضور من و شهاب توی اون خونه می گذشت،که مامان یهو حالش بهم خورد.دهانش کف کرد.مردمک چشمش برگشت بالا و تنها،سفیدی چشمش پیدا بود.

دست و پامو گم کردم.نمی تونستم توی اون وضع ببینمش!شهاب،سریع،جای سرش رو درست کرد تا دچار خفگی نشه.خدمتکارو صدا زد و بعد هم با اورژانس تماس گرفت.همه جا جلوی چشمم تار شد.جز چهره ی زرد و رنگ پریده ی مادر،هیچی نمی دیدم!

********************

با صدای شهاب،چشمهامو باز کردم.کمی بدنم رو قوس دادم تا خستگی ازش بیرون بره.رو به شهاب گفتم:

-ساعت چنده؟!

آستینش رو بالا زد.ساعت مچیش رو جلوی چشمم گرفت.

7شب بود!

نگاهی به چهره ی خشمگین و جشمهای به خون نشستش کردم.عصبی بود…خیلی زیاد…عصبی بود!علت حالش رو نمی دونستم.

-چیزی شده؟!

کلافه توی راهرو قدم می زد:

+روز دوم هم به پایان رسید!مادرت هنوز توی کماست.دیگه نمی تونم بیشتر از این مایا رو تنها بذارم.

با یاد مایا،تکونی خوردم و با شتاب از جام پریدم.اصلا حواسم به مایا نبود.چقدر من احمقم!

دانلود یک قطره تا خون :

-حالا باید چیکار کنیم؟!من نمی تونم مادرمو تنها بذارم!اون بجز من،هیچکسی رو نداره!

نگاه نافذش رو به چشمهام دوخت.چند تا نفس عمیق کشید و بعد هم،

موبایلش رو از توی جیبش بیرون کشید.شماره ای رو گرفت و بعد از لحظه ای شروع به صحبت کرد:

-الو جورج سلام!

-میدونم!میدونم که گذشته.کاری پیش اومد.نشد.

دانلود یک قطره تا خون :

کلافه دستی توی موهاش کرد و گفت:

-حق با توا..!بله بله!فقط 24 ساعت دیگه وقت بده!خواهش می کنم.

-باشه حتما!

-باشه قسم می خورم.

و تماس رو قطع کرد.

+چی شد شهاب؟!مایا حالش خوبه

نام رمان: یک قطره تا خون
نویسنده: ツηarsis_ℓavani و hurieh
ژانر: عاشقانه , رازآلود , تخیلی
تعداد صفحات: 219
دانلود نسخه pdf
دانلود نسخه اندروید apk
دانلود نسخه آیفون epub
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
آموزش دانلود
کانال و گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان یک قطره تا خون

دانلود رمان یک قطره تا خون , رمان یک قطره تا خون , رمان یک قطره تا خون pdf , رمان یک قطره تا خون apk , رمان یک قطره تا خون ایفون , رمان یک قطره تا خون اندروید , یک قطره تا خون , دانلود رمان عاشقانه یک قطره تا خون , رمان عاشقانه یک قطره تا خون ,