ازدواج اجباری | نفس.س

نام رمان: ازدواج اجباری

نویسنده: نفس

ژانر: عاشقانه ، اجتماعی

.

خلاصه رمان ازدواج اجباری :

رمان ازدواج اجباری از یک انتقام شروع شد انتقامی که پسر قصه ما به خاطر اهدای قلب مادرش به  مادر دختر قصه ما بهار شروع شد و این کینه باعش شد پسر قصه ما کامران برای جبران رنج خودش دست به این ازدواج بزنه و باعث اذیت خودش و بهار بشه .

بهار یه روز که ازمدرسه میاد خونه متوجه ماشین ناشناسی میشه که درخونشون پارکه که مسیخونه ما طوری بود که پذیرایی و نشیمن یکی بود.

برای اینزدکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا پسر جوون که روی زمین نشسته بودن دیگه خیلی تعجب کردم

با شک نگاشون کردمو سلام دادم اونام با شک جوابمو دادن

سریع رفتم تو اتاقم و درو بستم باران کوچولوی من تو اتاق با لباسای مهدش

خوابش برده بود اروم بوسیدمش و لباساش و طوری که بیدار نشه در اوردم

لباسای خودمم عوض کردم و رفتم توی اشپزخونه بازم باید ازجلوی اون

دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به بابام سلام کردم که با مهربونی جوابمو داد

رفتم تو اشپزخونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟

-جانم؟ -میشه چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد

-جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشید که جیگرم خون شد

-همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن

با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حالا میخواین چیکار کنین؟؟

-نمیدونم دخترم -چیزی بردین بخورنن؟ -اینا کین بابا؟

یه اهی کشید که جیگرم خون شد

-همون طلبکارامم دخترم الان دوهفته از مهلتی که بهم دادن گذشته اومدن پولشونو بگیرن

با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حالا میخواین چیکار کنین؟؟

-نمیدونم دخترم -چیزی بردین بخورنن؟

از دیشب بود با دیدن کامران که با لباس تو خونه از اتاق اومد بیرون با نفرت نگاش کردم

رفتم تو اشپزخونه جیگر گرفته بود اصلا تو عمرم لب به جیگر نزده بودم خوشم نمیومد

قسمتی از متن رمان ازدواج اجباری :

تازه از مدر سه تعطیل شده بودم تو راه خونه بودم سرکوچه با سارا خدافظی کردم
خونه ی ما یکی از نقاط پایین
شهر بود یه خونه ویالیی حیاط دار با دیدن bmw سفید رنگی که در خونه پارک شده
بود تعجب کردم تو این محله هیچکی از این ما شینا ندا شتم اونم ما شینی که جلوی
خونه ما پارک شددده باشدده با تعجب رفتم تو خونه دو جفت کفد مردونه در خونه
گذاشددته بود در رو باز کردم ورفتم تو خونه ما روری بود که پذیرایی و نشددیکن یکی
بود برای اینکه بری تو اتاقا باید ازونجا رد میشدددی با کنجکاوی رفتم تو با دیدن دوتا
پ سر جوون که روی زمین ن ش سته بودن دیگه خیلی تعجب کردم با شک نگا شون
کردمو سالم دادن اونام با شک جوابکو دادن سریع رفتم تو اتاقم و درو ب ستم باران
کوچولوی من تو اتاق با لبا سای مهدش خوابد برده بود اروم بو سیدمد و لبا ساش

دانلود رمان ازدواج اجباری :

و روری که بیدار نشده در اوردم لباسدای خودمم کود کردم و رفتم توی اشد خونه
بازم باید ازجلوی اون دوتا مرد رد میشدم این دفعه باباهم روبه روش نشسته بود به
بابام سالم کردم که با مهربونی جوابکو داد رفتم تو اش خونه و بابا رو صدا زدم -بابا؟
دانلود رمان دختری از جنس خورشیدجانم؟ -میشدده چندلحظه بیاین؟ -اره بابا اومد -جانم؟ -اینا کین بابا؟ یه اهی کشددید

که جیگرم خون شدددد -هکون رلبکارامم دخترم االن دوهفته از مهلتی که بهم دادن
گذشدددته اومدن پولشدددونو بگیرن با ناراحتی به بابا نگاه کردمو گفتم -حاال میخواین
چیکار کنین؟؟
++++ ( دانلود رمان ازدواج اجباری )
-نکیدونم دخترم -چی ی بردین بخورنن؟ -نه دخترم -پس شدددکا برین من میارم بابا
سرشو تکون داد و رفت پید مهکونا منم براشون اب پرتغال گرفتم و هکراه با شیرینی
بردم براشون تا اش خونه اومدم بیرون دوتا چشم روسی و دیدم که زل زده بود بهم
و دا شت براندازم میکرد ا صال از نگاهد خو شم نیومد مردیکه فکر کرده اومده لباس
بخره با اخم صورتکو ازش برگردوندم و به شون تعارف کردم بعدم بااجازه ای گفتم و
رفتم تو اتاقم خونه ما دوتا اتاق خواب داشدددت که من و باران تو یه اتاق میخوابیدیم
وبهراد و بهرام و بابام تویه اتاق مامانم وقتی باران به دنیا اومد سدددر زایکان راقت
نیاورد و واسدده هکیشدده ترککون کرد به ککس که روی می مطالعم بود خیری شدددم
ککس خودمو باران بود قیافم روری بو که هکه میگفتم خیلی جذاب و تو دل برویم
موهای قهوه ای روشددن با چشددکای خاکسددتری رنم موهامم صدداف بودو تا ککرم
میرسید از موی بلند بدم میومد و نکیذا شتم موهام زیاد بلند ب شه دماغم صاف بود و

دانلود رمان ازدواج اجباری :

به صدورتم میومد به نظر خودم تنها زیبایی که داشدتم لبام بود لبای قلوه ای صدورتی
رنم پوستم نه خیلی سفید بود نه زیاد سب ه ولی باران کامال ککس من بود او دختری
با چ شای در شت م شکی با پو ستی سفید بود و موهایی رالیی که هک شون فر بود
انگار ن ش ستی با اتو هک شو و فر ری کردی هکی شه کا شق موهاش بودم از بس رفته
بودم تو انالی خودم یادم رفت سدداکت از دو گذشددته اروم باران و بیدار کردم -ابجی
خو شگله ی من بیدار نکی شه؟ تکونی به خودش داد و دوباره چ شاش و ب ست -باران
خانوم پاشو پشای نازتو باز کن از صبح تا حاال دلم واست یه ذره شده خانومی باران-
خوابم میاد ابجی -بلند شدددو بلند شدددو ببینم -یکم دیگه بخوابم -نخیرم نکیشددده بدو
میخوایم ناهار بخوریم اگه نیای میدم غذاتو بهراد بخوره ها سریع از جاش بلند شد و
گفت نه نه خودم میام خندیدمو د ست شو گرفنکو بلندش کرد -بریم د ست و صورتتو
بشددوریم اومدیم از اتاق بیرون ای بابا اینا چرا نکیرن واسدده خودشددون باران و بردم
دستشویی و دست و صورتشو شستم فرستادمد بیرون و خودمم ابی به صورتم زدم
تا من اومدم بیرون اونام بلند شدن دم در وا ستاده بودم تاباها شون خداحافظی کنم

اون مرد قد بلنده که با نگاش داشددت من و میخورد موقع خداحافظی هکچین زل زد
بهم و با یه لبخند چند شی ازم خداحافظی کرد که فقط تون ستم با نفرت نگاش کنم با
ب سته شدن در حیاط به خودم اومدم سریع رفتم تو ا ش خونه غذای دی شب و گرم
کردم سفره رو پهن کردم بابا و باران و صدا کردم با هکدیگه سر سفره نشسته بودیم
که سر و کله ی بهراد وبهرامم پیدا شد دوتا دادش دیوونه من که اگه یه روز تو خونه
نبودم خونه کامال سوت و کور بود بهراد 22 سالد بود و بهراد 21 سالد هردوتاشونم
معکاری میخوندن واالنم تویه شرکت مشغول به کار بودن بهرام-به به میبینم باز صبر
نکردین که ما بیایم باران بدو بلند شدددو خودشددو انداخت تو بقلد هکیشدده از بهراد
فرار میکرد اخه بهراد تا میتونسدددت اذیتد میکرد بهرام-به به کروسدددک خودم چه
روری تو باران-خوبم داداشی چی واسم خریدی -ای پدر سوخته هکچین پریدی بقلم
گفتم دلت واسم تنم شده نگو دلت واسه یه چی دیگه تنم شده بعدم یه تک تک از
جیبد در اوردو داد دست باران بهراد-اه اه چقده شکا این دختره ی زشته و لوسد

رمان ازدواج اجباری :

میکنین باران-زشدت خودتی بی تربیت بعدم از بقل بهرام پرید پایین رفت تو بقل بابا
نشست باران-بابا مگه من زشتم؟ -نخیرم دختر از ماهم خوشگلتره مگه نه بهار خانوم
به باران لبخندی زدم و گفتم بله -حاال بدو بیا بشددین ناهارتو بخور باران-سددیر شدددم
ابجی میخوام تک تک بخورم با اخم نگاش کردمو گفتم -اول ناهار بعد تک تک لبا شو
برچید و نگام کرد -بااین نگات خر نکیشم بدو بیا بهراد-تو خر خدایی هستی باباجان –
جونننننننننننننننن ننن؟
-بادمجون -بکیر بابا فعال حوصلت و ندارم -وای وای وای چه دخکل بی تربیتی -باران
بدو اومد ن ش ست کنارمو تا ته غذا شو خورد وقتی هکه غذا شون و خوردن سفره رو
جکع کردم با با از وقتی رلب کارا رف ته بودن خیلی تو خودش بود بهرام- با با روری
شده؟ بابا اصال حواسد نبود به بهرام اشاره کردم به بیخیال شه اونم با سر اشاره کرد
که چی شده رفتم کنارش نشستم و قضیه رلبکارا رو واسد تعریف کردم با ناراحتی
به بابا نگاه کرد من بلند شدم رفتم ظرفا رو شستم وقتی اومدم بیرون بابا صدام زد –
بله؟ -دخترم یه دقیقه بیا تواتاق به بهرام و بهراد نگاه کردم که اونام داشدتم بهم نگاه
میکردن رفتم تواتاق روبه روی بابا ن ش سته بودم بابام هیچ حرفی نکی د منتظر نگاش
میکردم که یهو گفت -فقط قصدددم اسدداید شددکا بو حاال چطوری تو اون دنیا جواب
بنفشه رو بدم ای خدا با نگرانی گفتم -چی شده بابا؟<دارین نگرانم میکنین با چشایی ……………… رمان ازدواج اجباری

منبع:یک رمان

دانلود فایل pdf
دانلود فایل apk
دانلود فایل epub
آموزش دانلود
کانال تلگرام
حذف رمان/ مغایرت با قوانین
اپلیکیشن

دانلود رمان ازدواج اجباری

دانلود رمان ازدواج اجباری , رمان ازدواج اجباری , رمان ازدواج اجباری pdf , رمان ازدواج اجباری apk , رمان ازدواج اجباری ایفون , رمان ازدواج اجباری اندروید , ازدواج اجباری , دانلود رمان عاشقانه ازدواج اجباری , رمان عاشقانه ازدواج اجباری ,