3.7 7 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان تو شدی ماهم

خلاصه رمان تو شدی ماهم :

دانلود رمان تو شدی ماهم بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

شاید زندگی همه ی ما، یک رمان باشه! یک رمان عاشقانه ، درام و پر از اتفاقات هیجان انگیز ….و وقتی چیزی رو فراموش میکنیم، انگار نویسنده خطشو گم کرده….



من ماهورم!
توی تک تک لحظات زندگیم، خیلی جاها خط نویسنده گم شد؛ اما به محض پیدا کردن سر خط… کلی ماجرا و اتفاق های مهیج، با مغرور ترین مرد دنیا، برام رقم خورد…

پیشنهادات :

قسمتی از متن رمان تو شدی ماهم :

اما من فقط میخواستم دردش یادش بره…..خیلی سعی کردم ذهنمو از شلوغی و
سرصدای بیرون دور کنم تا بلکه راحت بتونم حرفمو بزنم اما شَرم داشتن از گفتن چند
کلمه ی که روی گلوم سنگینی می کرد..
-باید برم….. ببخشم….فقط همین…
دستشو زیر شکمش گذاشت و با لحن خواب الودش که همراه درد قاطی شده بود، لب زد:
_خیلی میخوامت…بخدا پشیمون نیستم……پس پیشم بمون.
دلم برای لحن مظلوم صداش رفت؛ اما دست خودم نیست که باید دلسردش کنم.
+اما من حتی اگه با تمام وجودمم بخوادت…..نمیتونم…..
چشمایی که اشک داخلشون حلقه زده بود و با شنیدن این حرفم، همراهِ درد بست و
بیشتر تو خودش پیچید…

از اخر بعد یکم معطلی، دلو به دریا سپردم و نمیدونستم کارم درسته یا نه؟…مسته یا تو
حاله خودشه؟…فقط میدونم این گناهه و باید زودتر از بین بره….
و بعد، ایه ی عربی که برای پاک شدن گناهِ امشبمون بود و زمزمه کردم؛و اروم در
گوشش ازش خواستم باهام تکرار کنه….
“قبِلِت ” ی اخرش باعث شد با خیال راحت ازش فاصله بگیرم، و از روی تخت بلند شم
….
نگاهمو از چهر ه ش که حالا خیس از اشکه گرفتم که یه وقت دلم نسوزه… و بعد
پوشیدن لباسام و سفت کردن گِره ی کرواتم سریع خواستم در و باز کنم، اما با به
یاداوردن چیزی که از قبل تو سرم بود،

دانلود رمان تو شدی ماهم

سمتش برگشتم و همون موقع هم قرصا داشتن
تاثیر میکردن و چشماش بسته بودن….و نفس منظمش نشون میداد راحت خوابید ه….
اما رد اشک…هنوزم رو صورتش باقی بود…
امیر راست میگفت و نمیشد بی احتیاط عمل کرد. پس برگه ی صیغه نامه که
دستورشو دادم تا ابد درست کنن و به خاطر ای نکه داخله جیب پشتِ کتم…. چروک و لا
خورده شده بود؛ و برداشتم و بعد خودکاری کردن انگشت اشارش، چسبوندم جایی که
مشخص شده….و در اخر هم ، تند تند از رو ی دستش رَد خودکار و پاک کردم…
قرصی که بهش دادم اونقدر قوی هست که تا فردا بخوابه و حتی با کوچیک ترین
صداهم بلند نشه…اما دوست داشتم برای اخرین بار هم که شده، رنگ چشمای شبشو
ببینم!

ولی بالاخره تونستم دلمو صاف کنم و وبعد “تا” کردن برگه… خواستم، سمت در
حرکت کنم اما….
اما بازم نمیتونستم چشم ازش بگیرم…و با برداشتن جعبه ی گردنبند داخل جیبم، که
متعلق به ماهور بود….نزدیکش شدم و سرشو اروم بالا گرفتم، و با ارامش قفل زنجیر و
انداختم و یواش در گوشش زمزمه کردم:
-هیچوقت درش نیار…درسته دیگه دوتایی نیستیم…اما تو با این گردنبند به یادم
بمون…. و من با طعم لبات….

دانلود رمان تو شدی ماهم

و بعد بوسه ی ریزی روی پیشونیش زدم و لباساشو مرتب روی تخت گذاشتم و برای بار
اخر نگاهمو بهش انداختم و سریع سمت در رفتم، اما قلبِ توی سینم…..
دقیقا تو همون اتاق،، کنارش جا موند….
سالن بالا خیلی خلوت و همه جا روشن شده بود…از پله ها جدی پایین اومدم و یه
راست سمت در خروجی حرکت کردم…
و با خشمی که دست خودم نبود…سوار ماشی ن شدم و محکم در و بستم…و
نگاهی به ساعت انداختم که با نشون دادن عدد ” am۴ “، پامو با فشار، روی پدال گاز
قرار دادم و وسطای جاده تقریبا کم اوردم…

با صدای درب چشم از پرونده های جلوم گرفتم؛ در صورتی که فقط نگاهشون میکردم
و هیچی ازشون نفهمیدم.
دریا بود…. دوست و وکیل ماهور!
نزدیکم شد و بعد گذاشتن یه سری برگه با صدای سنگین و خشنش که اصلا برازنده ی
یک زن نیست شروع کرد به حرف زدن:
+لطفا اینارو امضا کنین…اینجا هم هست…بعدشم مهندس مهرایی یه جلسه برگزار
کردن و میخوان شماهم باشین….
در حین امضا کردم برگه ها بدون اینکه نگاهش کنم لب زدم:
-جلسه کجاست؟
+تو اتاق خودشون
-کیا هستن؟

دانلود رمان تو شدی ماهم

درسته نمیدیدمش اما کلافه بودن تُن صداش مشخص بود…
+همونای همیشگی به علاوه ی اقای راستین.

با شنیدن فامیلیش، جدی سرمو بالا اوردم و روبهش گفتم:
-چه لزومی داره اونم باشه؟ اونوقت چیکاره ی این شرکتن؟
چشماشو تو کاسه چرخوند و علاوه بر ماهور اینم به مانور رفتن روی مغزم اضافه شد…
+همه کاره ی شرکت و نمیدونم…..
اما همه کاره ی رییس شرکت هستن….پس با یدم تو این جلسه حضور پیدا کنن، البته
بگم به دستور خود مهندس مهرایی حاضر می شن…

پسر اروم باش و سعی کن به این فکر کنی شا ید همون ادمی که دنبالش ی
…. تو جلسه ها باشه که اینقدر راحت از همه چی خبر داره و اون موقع، میتونی گیرش
بیاری….و بزودی از دست کنایه و کلمات تیکه دار اینا خلاص بشی….
نفسمو با شتاب به ب یرون فرستادم و سعی کردم اروم برخورد کنم.
-بسیار خب… پس اونجا میبینمتون.

و پرونده های نامرتب و درست سرجاش چیدم… و تو حین کارم اونم اتاقو ترک کرد.در
کشو رو قفل کردم و با برداشتن گوشیم از اتاق بیرون اومدم و تصمیم گرفتم تا وقتی

که جلسه شروع میشه،دوری داخل شرکت بزنم…تک تک جزئیات اینجا، میتونه واسم
مدرک باشه و بعد از تموم شدن این کار و گرفتن ترفیع، از دست یه پلیس مخفی بودن
نجات پیدا کنم و برای همیشه تنها با لعیا به کانادا برم…..حتی دلم نمیخواد به این فکر
کنم اون دختره شی وا هم هست و فقط دلم ارامش و تنهایی اونم بعد از این همه داستان
میخواد….

دانلود رمان تو شدی ماهم

بالاخره بعد کلی گشتن و جستجو کردنِ تمام طبقه های شرکت… به طبقه ی مدیریت
رسیدم و نزدیک میز منشی واستادم که همینجور صدای زنگ تلفن رو مخم ویراژ
میرفت و بی اهمیت به اینکه چرا باید حتما خبر بدم….
سمت اتاقش حرکت کردم و هم خواستم در بزنم، خانم فلاح سراسیمه بی رون اومد… و
با دیدنم یکم هول شد.
+ببخشین جناب صدرایی، من تلفنام موندن… شما بفرمایین داخل… الان خانم و بقیه
افراد جلسه م یان….
-یعنی نیستن؟

+ن..نه… رفتن سر ساختمونایی که در حال ساخت هستن.
و با سرعت از کنارم رد شد و مجال اینکه سوال دیگه ی بپرسم نداد. اما صدای خستشو
که زیر لبش غر میزد و شنیدم.

+بچه نیست که بمبه….بمب…
بی توجه نسبت به حرفش وارد اتاق ماهور شدم و با دیدن یه پسر بچه ی تقریبا یکی…
دوساله، با چشمای درشت و صورت سفید، تعجب کردم…
وقتی منو دید، چند لحظه نگام کرد و بعد دستاشو محکم روی میز جلوی پاش کوبید
و همش به این کارش ادامه میداد…

تو شدی ماهم

یعنی بچه ی کیه و اینجا چیکار داره؟ شایدم برای دریاس،…چون خیلی بهش میخوره
مادر باشه، البته یه مادر خشن…خدا به این بچه رحم کنه.
نزدیکش شدم و بعد اینکه جلوی پاش نشستم…. اروم روشو سمت خودم برگردوندم که
ساکت دوباره بهم خیره شد و یه جورایی خاص نگام میکرد.
-اسمت چیه عمو جون؟
اما فقط همینجور بهم زل زده بود و صدرصد بچه ای که بتونه روی پاهاش واسته، توان
حرف زدن هم داره ….و من ساکت بودنشو پای اینکه از غریبه ها میترسه، گذاشتم.

-خب درسته که اسمتو نگفتی ، اما من بهت شکلات میدم…دوست داری؟
بازم سکوت….

که از روی میز یه شکلات میوه ای برداشتم… چون احتمال دادم شا ید از کاکائو خوشش نیاد.
کنجکاو به شکلات توی دستش خیر ه بود، و سعی داشت پوست دورشو باز کنه اما یکم
بعد، انگار خسته شد و یه راست همشو کرد تو دهنش…

در حالی دستمو تا نزدیک دهنش می بردم تا شکلات و دربیارم با لحن مهربونی گفتم:
-عع عمویی اینجو ری که نمیشه…مریض م یش ی…. بعد مامانت غصه میخوره…باباتم
پولاش ته میکشه که ببرتت دکتر.
و با لبخند محوِ روی لبم، شکلاتِ بدون پوست و دادم دستش.
-اصلا بگو ببینم مامانت کجاست؟ ها؟ میخوای بری پیشش؟

نام رمان: تو شدی ماهم
نویسنده: فائزه مقصود
ژانر: عاشقانه , طنز،انتقامی ، پلیسی
تعداد صفحات: 827
منبع :-
دانلود نسخه pdf
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

دانلود رمان تو شدی ماهم

دانلود رمان ,دانلود رمان تو شدی ماهم , رمان تو شدی ماهم , رمان تو شدی ماهم pdf , رمان تو شدی ماهم apk , رمان تو شدی ماهم ایفون , رمان تو شدی ماهم اندروید , تو شدی ماهم , دانلود رمان عاشقانه تو شدی ماهم , رمان عاشقانه تو شدی ماهم ,