2.6 19 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان دیواری به ضخامت سکوت

خلاصه رمان دیواری به ضخامت سکوت :

دانلود رمان دیواری به ضخامت سکوت بصورت کاملا رایگان. برای حمایت از ما عضویت کانال تلگرام و کامنت فراموش نشه ❤️😉

شهرزاد ملکان مربی باشگاهی که زندگی نسبتا آروم و معمولی‌ای داره. وقتی زندگی آرومش دستخوش تغییرات می‌شه که پسر بزرگترین سرمایه دار ایران عاشقش می‌شه! یه پسر تخس بی کله که رسماً همههه به یه جاییش حساب میشن جز شهرزاد…

قسمتی از متن رمان دیواری به ضخامت سکوت :

و چشمانم، گریه نمی‌کرد اشک خود به خود روی گونه هایم سرسره بازی می‌کرد…

صدای مرتعش و کشدارم را بالا بردم:

– بابا فاخته اومده… پاشو دیگه اومده سر قبرت چی بگه رو من نمی‌دونم! خودت پاشو ازش بپرس…

سمت فاخته چرخیدم و اینبار با عجز لب زدم:

– چی از جون مرده.ش می‌خوای فاخته؟

صدای هق هقش بلند شد.
بغض من هم با صدای بدی شکست.
بی پناه به سنگ قبر اشاره زدم:

– جلو چشام جون داد! به خاطر شوهر بی همه چیز تو بابام جلو چشام جون داد. د آخه لامروت من دیگه آدم میشم بعد دیدن اون صحنه؟

بّیش از این نای ایستادن نداشت. خودش را روی زمین انداخت و خون گریه کرد.

صدای های های گریه‌ی من هم بلند شده بود.

آدریانم هم هم نوا شده بود با ما.

دوست داشتم بگویم فاروق خان مهم نیست که کسی سر مزارت گریه نکرد؛ من خودم به جبران تمام اشک های نریخته برایت زار زدم.

به جبران تمام صدای گریه های ترکیب نشده با صوت قرآن برایت صدای عزا بالا بردم.

سرم گیج رفت. دوباره گیج رفت.

تنم یخ کرد. دوباره یخ کرد.

رمان دیواری به ضخامت سکوت

میکائیل با صورت خیس از اشک زیر بازویم را گرفت. کنار فاخته نشاندم.

می‌دانستم فاروق خیلی بیشتر از خسرو برایش مایه گذاشته بود و همین آزارش میداد!

همین ناباوری از نبود فاروق آزارش می‌داد.
آزارمان می‌داد.

من که هنوز نمی‌توانستم قبول کنم آن تن زیر خاک است!

نمی‌توانستم…

دستم را حائل صورتم کردم و بلندتر از قبل زار زدم.

– فاخته برو فقط از اینجا… بودنت آزاره. زجر می‌کشم می‌بینمت. برو… تو رو به هرکی می پرستی و نمی‌پرستی برو. خفه‌م می کنه بودنت اینجا!

با هق هق به پایم افتاد.
شانه‌ام را گرفت و پشیمان نالید:

– به مرگ خودم شایگان. به خدا قسم. پشیمونم. از اولش که گذاشتم و رفتم تا همین الان که حتی سر جنازه‌ش هم نرسیدم پشیمونم!

با اشک خندیدم:

– بفرما برو از خاک بکشش بیرون بگو پشیمونم! بگو فاروق خان چون من پشیمونم زنده شو! بگو ببینم پشیمونیت توفیری هم داره؟

خاکسپاری فاروق هم با تمام سنگین بودنش گذشت.

همانطور که خاکسپاری فرحنوش گذشت.
همانطور که دفن شهراد گذشت…

روزها هم می‌گذشتند.

شهرزاد برگشته بود.
آدریانم هم بود.

میکائیل و لیالی روز می گذراندند و شب ها با دلتنگی از هم جدا می‌شدند و حرمت نگه می‌داشتند برای دل داغ دیده‌مان و اسم ازدواج را نمی‌آوردند.

خدمتکاری که غذای فاروق را مسموم کرده بود را قانون و ماجد را کارما قصاص کرد.

می‌گفتند ماجد حتی اسم خودش را هم نمی‌داند و این زندگی نکبت باری که داشت از هزاربار مردن بدتر بود!

عمارت برایم خفقان آور بود اما چند کار نیمه تمام داشتم با این زندگی.

رمان دیواری به ضخامت سکوت

اتاق خودمان را داده بودم دست شهرزاد و آدریان و خودم شب و روز را توی سالن می‌خوابیدم.

شبنم را فقط گذاشتم در عمارت بماند و این دفعه تمام محافظ ها را از بیخ و بن اخراج کردم.

همه چیز خوب بود و روز و شب می‌گذشت.

همه چیز خوب بود اما من آخرین بار یعنی در اصل اولین بار پس از خاکسپاری فاروق که پا درون آشپزخانه گذاشتم طوری به رعشه افتادم و طوری همه صحنه برایم زنده شد.
طوری بوی خون در مشامم پیچید که گمان می کرد دوباره از اول باید تمام آن مصیبت ها را پشت سر بگذارم!

همه چیز خوب بود اما من برنج زعفرانی که میدیدم اشک دیدم را تار می‌کرد.

بوی مرغ بریان و دنده کباب راه گلویم را با سنگ سد می‌کرد!

همه چیز خوب بود اما من احساس می‌کردم من از درون تهی شدم…

مردن فاروق مرا ده سال پیر کرد و درس هایی را یک شبه در مغزم فرو کرد که ده سال دیگر درکش می‌کردم…

این روزها فندک به کارم نمی‌آمد، سیگار با سیگار روشن می‌کردم.

نخ به نخ…

فردا چهلم فاروق سر می‌آمد.

در تمام این مدت فاخته یک دم آرام نگرفته بود.
از جلوی من را گرفتن تا مخ شهرزاد را زدن از هیچ چیز دریغ نمی‌کرد!

رمان دیواری به ضخامت سکوت

تمام حرفش هم یک کلام بود و بس؛ می‌گفت نمی‌خواهم برگردم.
می‌گفت هیچ چیز نمی‌خواهم می گفت فقط شایگان مرا ببخشد و من؟

نمی‌دانستم. شاید باید می‌بخشیدم اما تحملش سخت بود برایم.

او بیشتر زنِ قاتل پدرم بود تا مادر من!

درست کمی بعد از سبک شدن از زندگی؛ با مردن فاروق باری به سنگینی تمام کوه های دنیا بر شانه‌ام نشست!

نگاهم را دور تا دور عمارت تاریک شده چرخاندم.

شهرزاد احتمالا الان خواب هفت پادشاه را می‌دید و آدریان بازی گوشی‌اش دوباره گل کرده و از خوابیدن شانه خالی کرده بود…

آرام در اتاقم را باز کردم.

خدایی بود که شهرزاد در این روزهای شوم برگشته بود!

خدایی بود!

وگرنه من کی می‌توانستم همچین غمی را تحمل کنم؟

پشت به در دراز کشیده بود.

اول نگاهی به تخت کوچک آدریان انداختم. برخلاف هرشب آرام خوابیده بود.

کنار شهرزاد نشستم.
مژه های بلندش روی گونه‌ی سفیدش سایه انداخته بود.

موهایش پریشان دور تا دورش پخش بالشت سفید و بعد از چند سال زندگی هنوز هم قلبم تپش میگرفت از دیدن این حجم از زیبایی‌اش…

بینی‌ام را نزدیک صورتش بردم.
با نوک بینی‌ام پوستش را نامحسوس لمس می‌کردم و بو می‌کشیدم اکسیژن حیاتم را…

پشت دستم را آرام به روی صورت مرمرگونه‌اش کشیدم.

تنها نزدیک او که بودم حس زنده بودن داشتم.
حس آرامش!

احساس کردم پلکش لرزید.

نام رمان: دیواری به ضخامت سکوت
نویسنده: بهار محمدی
ژانر: عاشقانه , انتقامی
تعداد صفحات: 2004
منبع : تلگرام
درخواست حذف رمان
آموزش دانلود
کانال تلگرام
گروه تلگرام
پیج اینستا گرام
اپلیکیشن

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

برای دریافت وارد کانال تلگرامی ما بشین 🙂❤️

دانلود رمان دیواری به ضخامت سکوت

دانلود رمان ,دانلود رمان دیواری به ضخامت سکوت , رمان دیواری به ضخامت سکوت , رمان دیواری به ضخامت سکوت pdf , رمان دیواری به ضخامت سکوت apk , رمان دیواری به ضخامت سکوت ایفون , رمان دیواری به ضخامت سکوت اندروید , دیواری به ضخامت سکوت , دانلود رمان عاشقانه دیواری به ضخامت سکوت , رمان عاشقانه دیواری به ضخامت سکوت ,