2.2 5 votes
ثبت امتیاز به این رمان

دانلود رمان همسایه من

خلاصه رمان همسایه من :

ختری به اسم کیانا که یک بار طعم شکست رو چشیده بهش این فرصت داده میشه تا روی پاهای خودش وایسه و زندگیشو اونجور که دوست داره بسازه تا شاید توی این راه طعم عشق واقعی رو با تمام پستی و بلندیهاش بچشه….

پیشنهادات :

دانلود رمان سرنوشت من ⭐️

دانلود رمان پوکر⭐️

رمان طعم تلخ شکنجه⭐️

قسمتی از متن رمان همسایه من :

عصبي نگاش كردم … پررو .. باز شروع كرده بود!!! تا اومدم جواب بدم ..نو حرفم پريد و گفت :
– تو عين عروسك رو طاقچه اي آدم دوست نداره بهت دست بزنه …ولي ساعت ها دوست داره بشين باهات حرف بزنه …
متعجب نيگاش كردم كه خنديد و گفت :
– چيه به من نمياد بخوام با يكي حرف بزنم؟؟؟!!!
ناخودآگاه گفتم :
– اصلا!!!
خنديد و گفت :
– فكر كنم تو كل زندگيم اونقدري كه با توي همسايه حرف زدم با هيچكدوم از امثال رامش ها حرف نزدم .. بعدم سرشو تكون
داد و ديگه تا رسيدن به خونه چيزي نگفت و منم حرفي نزدم …

موقعي كه رسيديم بارهامو تا دم در و آورد و رو كرد بهم وگفت :
– اگه ناراحت نميشي بيام تو خونت ميخواي اگه سنگينن تا بالا بيارم واست ؟؟!!!
راست ميگن كرم از خود درخته … نگاهي بهش كردم و سرمو عين بچه شرا تكون دادم و گفتم :
– آره!! ميشه؟؟!!
خنديد و گفت :
– پس باز كن درو..
درو كه باز كردم اومد تو و بلافاصله رفت سمت بالا و اسبابام رو گذاشت و اومد پايين بعدم رو كرد بهم و گفت :
– راستي شام خورده بودي..؟؟؟!!

دانلود رمان همسایه من

– آره ..تو هواپيما!!!
ابروشو داد بالا و گفت :
– اونكه جايي آدمو نميگيره!!!
خنديدم و با اشاره ي به قدش گفتم :

– شما بله !!!! ولي ما …
مهربون خنديد و گفت :
– پس تا فردا خاله ريزه!!!
بدون اينكه جوابي بدم به يه لبخند بسنده كردم و در رو بستم و بلافاصله بعد از تعويض لباس ساعت رو گذاشتم رو 5.5 و
خوشحال ازينكه دوباره مجد رو ديدم خواب رفتم..

روز بعدش ساعت 3.5 از دانشگاه رسيدم شركت و برا ي اينكه بد قول نباشم از صبحش سوغاتي ها ي بچه هارو گذاشته بودم
توي كيفم تا بهشون بدم وقتي وارد شركت شدم بعد يه سلام و حوالپرسي گرم با شمس رفتم تو اتاق با ورودم سحر و آتوسا و
فاطمه ريخت رو سرم و بعد يه چاق سلامتي حسابي و دادن

سوغاتي ها مشغول صحبت راجع به تعطيلات و اتفاقايي كه در دوروز
نبودم تو شزكت افتاده بود شديم اونجور كه آتوسا ميگفت پنج شنبه طي جلسه اي اعلام شده بود كه مجدد تيم مهندسي ايران پايا
براي شروع پارت دوم از سه شنبه وارد شركت ما ميشن و گويا همه ي كاركنان از فاصله ي زماني كمي كه بين دوتا قسمت پروژه
بوده كلي اظهار نارضايتي كردن همچنين گويا قرار بود طبق نظر رئيس شركت ,

1:

مجد يه جابجايي نيرو بين قسمت هاي مختلف
بدليل نارضايتي از برخي از مهندسين ناظر اتفاق بيفته و اين خبر باعث ناراحتي مهندسين ناظر و خوشحالي مهندسين ساير بخش
ها شده …منم با شنيدن اين خبر احساس كردم بدم نمياد برم قسمت مهندسي و از شر اين محاسبات و اعداد ارقام تكراري راحت
شم …ولي با خودم گفتم زهي خيال باطل توي اين شركت همه به چشم يه

جوجه مهندسم به من نگاه نميكنن چه برسه مهندس
ناظر!!! به هر حال اونروز تا پايان وفت اداري فقط به همين صحبت ها گذشت و با تموم شدن ساعت كاري بچه ها خداحافظي كردن
و رفتن ..منم از فرصت استفاده كردم و رفتم پيش شمس تا سوغاتيشو كه در بدو ورود فراموش كرده بودم , بهش بدم .. با
ديدنش كه در حال آماده شدن براي رفتن بود دوباره سلامي كردم و بسته ي كادويي رو گرفتم سمتش و گفتم :
– خانوم شمس بفرماييد اينم سوغاتي شما!!!!

دانلود رمان همسایه من

اول با تعجب نگاهي بهم انداخت و بعد با خنده رو كرد بهم و گفت :
– واي .. مال منه ؟؟؟!! ممنونم از لطفت ..
و برخلاف انتظار دست انداخت گردنمو من رو بوسيد !!! توي همين حين با صداي مجد از بغل هم بيرون اومديم :

– خانوم شمس اينجا چه خبره؟؟!
– شمس كه هنوز از گرفتن سوغاتي خوشحال بود رو كرد به مجد و گفت :
– خانوم مشفق زحمت كشيدن و براي من از شهرشون سوغات آوردن!!!

– مجد سرشو تكون داد و نگاهي به من كرد و با بالا دادن ابروش گفت :
– ا؟!! دستشون درد نكنه …!!!!
شمس كه جلوي مجد معذب بود دوباره رو كرد به من و با يه لبخند مجدد تشكر كرد و كيفشو انداخت رو دوشش و خداحافظي
كرد و رفت …
منم خواستم برگردم سمت اتاق كارم كه مجد رو كرد بهم و گفت :
– ديگه واسه ي كيا سوغاتي آوردي؟!!!
منظورش رو فهميدم ولي بدون اينكه به روم بيارم … گفتم :
– بجز خانوم شمس براي خانوم اميري و محمدي و فرهمند!!!
خنديد و گفت :
– حالا چرا خانوم شمس؟؟؟!! نكنه فكر كردي ميتوني از طريق منشيم …
وسط حرفش اومم و گفتم :
– فدرت تخيلتون ستودنيه!!!!
تك خنده اي كرد و گفت :

– تا اونجا كه ميدونم آدم اول از همه براي رئيسش سوغاتي ميخره!!!؟!!!
در حالي كه سعي ميكردم نخدم گفتم :
– من اصولا از خودشيريني بدم مياد!!!!!
بلند خنديد و گفت :
– منم اصولا معتقدم تو خيلي پررويي

دانلود رمان همسایه من

– بله !!!!!
محلش نذاشتم و با اخم رفتم سمت اتاقم بعد از اينكه كيفم رو برداشتم توي راهرو سينه به سينش در اومدم رو كرد بهم و گفت :
– نمياي بريم خونه ؟؟!!!
– نه!! خودم ميرم!!
– لوس نشو بيا بريم .. داشتم ميومدم اينو بهت بگم!!!

نگاهي بهش كردم .. نميدونم چرا ولي گاهي تو نگاش يه چيز آشنايي بود تعريفي ازش نداشتم ولي .قتايي كه نگاش اينجوري
ميشد دوست داشتم تا ابد خيره شم تو چشماش .. با صداش به خودم اومدم :
– كيانا خانوم اگه اسكن چشم من تموم شد بريم
– چي ؟!! آهان ببخشيد .. بريم!
سوار ماشين كه شديم رو كرد بهم و گفت :
– خبر داري قراره جابجايي نيرو كنم؟!!

دانلود رمان همسایه من

– آره از بچه ها شنيدم… بيچاره اونايي كه از مهندسي منتقل ميشن و خوش بحال اونايي كه ميرن مهندسي!!!!
لبخندي زد و گفت :
– توام دوست داشتي بري مهندسي؟!!
– خوب كيه كه بدش بياد؟؟!! هر چند من كه تاره واردم .. حق آنچناني ندارم!!!
مهربون نگام كرد و گفت :
– يه چيزي ميگم به كسي نگو … دوستت خانوم فرهمند رو ميخوام بفرستم مهندسي!!!
ناخودآگاه با خوشجالي دستامو بهم كوبيدم و گفتم :
– آخ جوووون خيلي عاليه … مرسي شرو… آقاي مجد!!!
يهو زد رو ترمز و روشو كرد سمت و گفت :

منبع:یک رمان

دانلود رمان همسایه من

دانلود رمان همسایه من , رمان همسایه من , رمان همسایه من pdf , رمان همسایه من apk , رمان همسایه من ایفون , رمان همسایه من اندروید , همسایه من , دانلود رمان عاشقانه همسایه من , رمان عاشقانه همسایه من ,

با عرض پوزش 🙏 لینک دانلود این رمان به یکی از دلایل ( درخواست حذف توسط کمیته فیلترینگ , درخواست حذف توسط نویسنده , ممنوعه بودن یا چاپی بودن ) حذف گردیده است .

برای ورود به صفحه اصلی سایت اینجا کلیک کنید